تبلیغات
رها شویم از تردیدها - شعر چیست
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. ابوسعید. ابوسعید ابوالخیر. ابن سینا. ابن سینا. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








دوشنبه 29 مهر 1392 :: نویسنده : جلال دامن افشان

سروران عزیز توجه کنند که این مقاله در دو بخش کاملا جداگانه از لحاظ موضوع , نگاشته شده است. با اینکه بخش اول به بررسی شاعران پرداخته و بخش دوم به بررسی شعر , اما در این مقاله , این دو موضوع را کاملا بدون ربط به یکدیگر بررسی کرده ام.
پس شما گرامیان نیز دو موضوع را بصورت کاملا جدا از هم مطالعه بفرمایید.



موضوع اول؛

بررسی شاعران از یک منظر خاص.

همیشه ایران مهد شعر بوده است. این حقیقت را می توان از اشعار اوستا پیگیری کرد تا به امروز که شعر در فرهنگ ما جایگاهی ویژه دارد.
امروزه نیز در جای جای ایران پهناور افراد بسیار زیادی در زمینه ی سرایش شعر فعالیت پیگیر دارند. مخصوصا که پس از پیدایش راه های نوسرایی در شعر ایرانی  راه برای شاعران هموارتر از گذشته گشت.
لذا اکنون می توانند فارغ از تنگناها و دشواری های شعر کلاسیک به اصل موضوع بپردازند. اتفاقا همین روان شدن در سرایش باعث شده که پس از مدتی بتوانند کم کم به سرایش شعر کلاسیک هم عادت کنند و به همین خاطر است که می بینیم شعرای امروز جامعه مان چه غزل ها و مثنوی ها و رباعیات زیبایی را خلق می کنند.

اما بنده دقت کرده ام به این نکته که غالبا در یک راستا شعر می گویند. در حالی که شاعران سنتی ما در دو جریان شعر می گفتند.
اگر بخواهیم شاعران بزرگ مان را از این نظر بررسی کنیم به دو شاهراه اصلی خواهیم رسید؛
1-شاعرانی که شعر می سرودند تا اشعار زیبا و عالی خلق کرده باشند.
2-شاعرانی که شعر می سرودند تا از توانایی شعر استفاده ببرند برای رساندن سخن شان یا نیل به اهداف شان.

مثلا سعدی و حافظ و ایرج میرزا و نیما یوشیج  در زمره ی گروه نخست قرار می گیرند.
و فردوسی و مولوی و خیام و سهراب سپهری در گروه دوم.

البته سخن بنده را با مباحث جدید اشتباه نگیرید که می گویند هنر یا برای اصل هنر است یا برای رسیدن به هدف و آرمان.
زیرا مقصود این بحث ها از هدف و آرمان , جریان های سیاسی و اجتماعی و مذهبی و شخصی و امثالهم است. درحالی که مقصود بنده , نوع دانشی است که در آن جاری شده. مثلا عرفان - حکمت - فلسفه - تاریخ - تصوف - یا ...

دقت کنید که گروه دوم هر کدام به قصد خاصی به دامن شعر پناه برده اند. مثلا فردوسی برای احیای تاریخ و فرهنگ ایران شعر گفت و مولانا برای شرح موضوعات حکیمانه اش. و نیز خیام برای رساندن پیام اندیشمندانه اش و سهراب برای ارائه ی عرفان مخصوصش.
که اگر از ایشان شعر را بازگیریم و تنها مکتوبات شان را بصورت کتاب می نوشتند باز هم چیزی از گفته هاشان کم نمی شد. فقط از تاثیرگذاری و ماندگاری خوبی برخوردار نمی بودند.

اما اگر از گروه نخست , شعرشان را بازگیریم هیچ نخواهد ماند. زیرا تمام صنایع و آرایه های بی نظیر و زیبای ادبی شان به همراه شعر خواهد رفت. درحالی که شاعران گروه دوم اینگونه نبودند.

التفات بفرمایید که بنده قصد قضاوت بین دو گروه و دو سبک مذکور را ندارم و فقط می خواهم تفاوت را بیان کنم.

پس باید برای گروه اول و گروه دوم به دنبال عنوان هایی درست بگردیم. زیرا قدر مسلم آن است که هر دو دقیقا مثل هم نیستند که به یک نام خوانده شوند.
گروه نخست قطعا شاعر اند و هیچ نامی دیگر در خور ایشان نیست. زیرا کاملا هدفمند و یکسره بدنبال سرودن شعر بوده اند به منظور سرودن شعر. این بزرگان به معنای واقعی و حقیقی کلمه , شاعر بودند.
اما گروه دوم نیز به معنای کامل کلمه شاعر اند ولی غیر از شاعر هر کدام عنوانی دیگر نیز می طلبند.
برای این عنوان باید هر کدام را جدا بررسی کرد و نام نهاد.
مثلا فردوسی را باید  ( شاعر و حماسه سرا ) یا ( شاعر و مورخ )
یا (شاعر و اسطوره شناس) یا (شاعر و حکیم) نامید.
یا مولوی را ( شاعر و حکیم ) یا ( شاعر و دین شناس ) دانست.
یا سهراب سپهری را ( شاعر و عارف ) نامید.
و ابوسعید ابوالخیر را ( شاعر و صوفی ) خواند.
و...
اینگونه حق ایشان ادا می شود.

برای نمونه اشاره ای می کنم به سخنی از مولانا در کتاب فیه ما فیه:
....آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آنکه ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند، و اگرنه من از کجا؟! شعر از کجا! والله که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست....... آخر آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند، آن خرد و آن فروشد. اگر چه دون تر متاع ها باشد.......(در ادامه نیز همین بحث را بازتر می کند جناب مولانا)


باز هم تاکید می کنم که قصدم قضاوت بین شعر  و عرفان و تاریخ و حکمت و غیره نیست بلکه موضوع , فقط تفاوت است. درواقع بحث این نیست که شعر از این عناوین پایین تر است یا بالاتر. فقط مهم , مرزبندی درست است.


بنده اصلا منظورم این نیست که گروه نخست بصورت مکانیکی و صنعتی شاعر بودند...
بلکه مقصودم این است که ایشان براساس خرد و لطافت و صنعت ادبی شعر می سروده اند و مهم تر اینکه شعر می سرودند تا شعر گفته باشند...
در حالی که گروه دوم می خواسته اند به مقصود خاصی برسند و برای این کار از شعر استفاده کردند...
.
پس به هیچ وجه قصد آن را ندارم که بگویم شاعران گروه نخست , از علم و معرفت بی بهره بوده اند...
مگر می شود اینچنین ادعایی کرد؟؟
دیوان حافظ و سعدی سرشار است از دانش و خرد و معرفت و شناخت...
اما فقط بحث این است که شعرسرایی مقصود اصلی این بزرگان بوده و سپس برای اینکه خودشان هم انسان های بسیار باخرد و دانش و معرفت بودند , این دانش و خرد و معرفت را در شعرشان به زیبایی گنجاندند...
.
پس پرواضح است که در مقاله ی بنده , گروه نخست بعنوان ** شاعر واقعی و کامل** تعریف شده اند...
و گروه دوم بعنوان متخصصانی که به استفاده از شعر پناه آورده اند.

پس نتیجه اینکه شاعران عزیز ما باید ابتدا تکلیف شان را با خود مشخص کنند که شاعر اند یا شاعر+عنوان دیگری؟!
بعنوان مثال خود بنده در تمام شعرهایم به همه چیز فکر کرده ام جز سرایش یک شعر تمام عیار و شاعرانه. پس نتیجه می شود که بنده شاعر خالص نیستم و درواقع به شعر پناه آورده ام.
اما غالبا شاعران امروز ما , فقط واژه چینی و واژه آرایی می کنند تا شعری زیبا سروده باشند.
(( البته قطعا کارشان بزرگ است و اصل شعر یعنی همین))

************************************

موضوع دوم؛

تعریف بنده از شعر.

حال در بخش دوم مقاله می خواهم تعریف خودم از شعر را ارائه دهم.
همه می دانیم که پس از نیما و خصوصا پس از شعر سپید و موج نو , انقلاب هایی در زمینه ی شعرسرایی بوجود آمده وهمچنان می آید که همه ی نظام های شعری را در هم کوبیده است.
در این اوضاع , و بر اساس این هرج و مرج , پرسش مهمی برای همه پیش آمده است که؛

تعریف شعر چیست؟؟؟؟؟

و هر کس به فراخور دانش و تجربه و علائق و سلایق خودش این پرسش را به گونه ای تعریف کرده است.
بنده نیز تعریف خودم را ارائه می دهم....

تعریف بنده از شعر؛
شعر نوشته ای است که حداقل یکی از این حالت ها را دارا باشد؛
1-دارای وزن و قافیه باشد.

2-دارای آهنگ باشد.

3-دارای آرایه و زیبایی باشد.

4-برای ترجمه شدن دارای مفهوم و زیبایی باشد.

توضیح؛

1-
دارای وزن و قافیه باشد؛
همان شعر کلاسیک و سنتی است.
مثلا رباعی که بر وزن لاحول و لا قوت الا بالله است.
یا شاهنامه که بر وزن توانا بود هر که دانا بود.
یا دوبیتی که عموما بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سروده می شود.
و نیز رعایت قافیه.

2-
دارای آهنگ باشد؛
آهنگ درونی که فارغ است از وزن و قافیه.
مثلا زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد...
دقت کنید که اگر یک کلمه اش را عوض کنیم آهنگ به هم می خورد بدون اینکه وزن داشته باشد.

3-
دارای آرایه و زیبایی باشد؛
آوردن نوعی از زیبایی های ادبی یا زبانی در متن.
مثلا سهراب می گوید؛ دست تابستان یک بادبزن پیدا بود. اینجا تضاد درونی که بین تابستان و ذات بادبزن که ضدگرما است می شود یک آرایه و زیبایی. و نیز نظم و هماهنگی که بین تابستان و بادبزن وجود دارد(( هر دو به هم مربوط اند در استفاده ی بادبزن در فصل تابستان))
یا آیه ی اذا زلزلت الارض زلزالها. از واج آرایی استفاده کرده که به تنهایی به جمله زیبایی می بخشد بدون نیاز به وزن و سایر مولفه ها.(حتی اگر با آیات بعدی هم وزن و قافیه نبود باز هم به تنهایی زیبا بود)
یا سهراب؛ زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد.  بدون اینکه از آرایه ی خاصی استفاده کرده باشد بخاطر تصویری که در ذهن می سازد با سوت قطار و خواب پل  زیبایی خاصی را به متن داده است. البته از آرایه ی تشبیه نیز استفاده کرده اما دقت کنید که تشبیه , آرایه ی این شعر است و تصویرسازی قطار و پل , زیبایی پنهان شعر.

مقصود از آرایه , همان صنایع ادبی است. مانند ایهام و تلمیح و واج آرایی و غیره.
و منظور از زیبایی , ذوق و سلیقه ای است که شاعر به کار می برد و  با چیزی غیر ازمحدوده ی آرایه ها ,
متن را زیبا می کند. در واقع با بیان و روشی متفاوت از گفتار عادی , سخن اش را بیان می کند.
مثلا سهراب در شعر مسافر؛
مسافر از اتوبوس پیاده شد...
و امتداد خیابان غربت او را برد...
روی صندلی راحتی کنار چمن نشسته بود...
دلم گرفته...
دلم عجیب گرفته است...

دقت کنید که بدون هیچ آرایه ای چقدر زیبایی بکار برده است.


4-
برای ترجمه شدن دارای مفهوم و زیبایی باشد؛
اینجا بحث سر مفهوم و زیبایی ای است که پس از ترجمه شدن همچنان پرمعنا و زیبا بماند.
یعنی موضوعاتی که برای یک غیر ایرانی هم پرمعنا باشد. و زیبایی هایی که برای یک غیر ایرانی همچنان زیبا باشد.
مثلا استفاده از واج آرایی دیگر برای ترجمه شدن زیبایی محسوب نمی شود در حالی که آرایه ی تشبیه اینگونه نیست.
از نظر مفهومی نیز در این حالت باید شعر پرداخته باشد به موضوعات جهان شمول تا برای همگان قابل درک باشد. موضوعاتی مثل صلح و جنگ و خدا و مرگ و عشق و نان و آزادی و ...
برای این مورد , می توان به اشعار احمد شاملو اشاره کرد.

و اما شعر هر چه که از موارد بالا , حالات بیشتری در بر داشته باشد خالص تر و کامل تر خواهد بود که البته این بصورت قانون نیست که باید هر چهار را داشته باشد  و داشتن هر کدام از موارد فوق برای شعر بودن یک متن کافی است...
((( البته از نظر بنده ی کمترین)))

این تعریف شعر از لحاظ ساختاری بود...
اما پرواضح است که ارزش حقیقی شعر در مفهومی است که بیان می کند. که این مفهوم باید هر چه بیشتر,  به روز , عادلانه , خردمندانه , حقیقی , درست , پاک , نیک و والا باشد.
اما چون این مفاهیم در ساختارهای تعریف ,  نمی گنجند و براساس ذهن خردمندان و شرایط روز جهان و جامعه , در حال تغییرند بنابراین , آنها را جزء تعاریف و شرایط شعر محسوب نمی دانم.



جلال دامن افشان




نوع مطلب : نوشتارها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 خرداد 1396 06:16 ق.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's very hard to get that "perfect balance" between usability and visual appeal.
I must say that you've done a great job with this.
Also, the blog loads extremely quick for me on Opera. Excellent Blog!
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:52 ب.ظ
Hi mates, how is the whole thing, and what you
desire to say on the topic of this article, in my view its in fact remarkable for me.
شنبه 2 فروردین 1393 10:44 ب.ظ
شعر می دانید چیست؟
شعر هم نوعی بهار زنـدگیست
عالمی از واژه ها در باغ دل پروردن است.
شعر تقسیم سطور نثر نیست
باید اندر شعر زیست
.
موسیقی در نظم هست
نظم در آهنگ، شور بـزم هست
گاه در یک قافیه صد معنی و احساس بین.
چارچوب نظم ها را عظم هست
انسجـام و حــزم هست
.
ای بسا مُنشی که مُرد
ای بسا نثری که مُهر « مُرد» خورد
ای بسا کاهــی کــه بـا تبلیـغ، نام شعر یافت،
بعدهـا در پنـجــه ی آتـش فـسـرد
سهمی از جنگل نبـرد
.
نی که بی نایی شود
دست باد افتاده هر جایی شود
شعر در هر قالبی چه نظم و چه نثر و زلال
باید همچون شهر رویایی شود
غـرق زیـبـایــی شود
جلال دامن افشان...
بسیار زیبا....
شنبه 2 آذر 1392 10:44 ق.ظ
سلام دادو جان
مطلب جالبی بود . سپاس
مخصوصا تقسیم بندیش
من خودم تو شعر گفتن یکی وزن شعر برام اهمیت داره و یکی مفهوم شعر ، و زیاد برام مهم نیست که قافیه داشته باشه یا نه !
باز هم از مطالب زیبایتان سپاسگذارم
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار...
ممنونم که باحوصله مطالعه کردید...
بی نهایت سپاسگذارم برادر جان...
دوشنبه 20 آبان 1392 12:27 ق.ظ
سلام جلال جان.
البته اندکی ازمقاله ی باارزشتون مشکل دارم اما به طورکل مطلوب ومناسب بود.

بنده نیزازاول راهنمایی باحافظ آشناشدم ونردیک به هفده سال است که از دوردستی برآتش می گیرم.
لطفادرباره ی حال ومقام در نحوه ی پیدایش
شعرتحقیق کنید.مطمئنم که نظرتان درباره ی اینکه شاعرازابزارواحساس استفاده کرده است تغییرخواهدکرد.
بهم سربزن کاکو
جلال دامن افشانسلام دادو جان...
ممنون که باحوصله مطالعه کردید...

ما همه مدیون حافظیم برادر گلم...
.
.
بروی چشم...
تا در توانم باشد تحقیق خواهم کرد...
ممنونم برادرم...
سلام بر شیراز...
چهارشنبه 1 آبان 1392 10:33 ب.ظ
درود بی پایان بر شما جناب دامن افشان بسیار زیبا و ستودنیست شعر...دلنوشته هاییست که از دل شاعر تراوش میکنه و بر صفحه به نگارش درمیاد و آنگاه میشه دردلی برای معشوق...
از استان مازندران شهرستان بابل هستم سلام منو به امام رضا غریبالقربا معین الضعفا و الفقرا برسون محتاج دعا هستم....
جلال دامن افشان...
سلام هم میهن گرامی...
ممنونم که با حوصله مطالعه فرمودید...
.
آنچه از دل برآید...
لاجرم بر دل نشیند...
.
یقینا اشعار شما نیز دل نگارهای اصیل و زیبایی هستند...
.
شما نیز سلام و درود بیکران بنده را به استان همیشه سبز مازندران و مردمان خوبش برسانید...
.
باسپاس.
چهارشنبه 1 آبان 1392 06:01 ق.ظ
درود
بنده چون شاعر نیستم در باره این مقاله نظرشخصی نمی توانم بدهم فقط شنیده هایم را بازگو می کنم:

"شعر باید خودش بیاد.."
معروف است شاعری به حالت خلسه می رفته و اشعار بسیار زیبایی را در همان حال با صدای بلند می سروده و شخص دیگری آن اشعار را مکتوب می کرده وقتی شاعر به حالت عادی بر می گشت و اشعار را برایش می خواندند ، شاعر انکار می کرد و می گفت من یادم نمی آ ید چنین اشعاری گفته باشم!
در باره مولوی هم چنین گفته ای هست.
پیروز باشید.
جلال دامن افشان...
سلام و سپاس بزرگوار...
شعرا بهش میگن الهام...
ولی من قبول ندارم..
شعر هم نوعی دانشه که با زیبایی بیان میشه...
تلفیقی از دانش و احساس.
.
ممنونم.
چهارشنبه 1 آبان 1392 01:55 ق.ظ
مشکل یا ایرادی که شاید در متن مقاله شما ببینند ایسنت که فی المثل نام حافظ در طبقه صرفا شاعران برده اید.
این نگاه جدیدی نیست و در دوره معاصر کسانی همچو احمد کسروی هم حافظ را مزمت کرده که مثلا کارش این بوده عدس و نخود و لوبیا را چطوری وزن و قافیه بدهد!
این سوتفاهم از ان جهتست که از حافظ دیوان سترگی به ما رسیده و همت او عمده شاید بر تغزل احساسات انسانی اش بوده و از خوشی و ناخوشیهایش سروده و رنجهای عاطفی و نشاطهای ادمی را شعر دراورده!
به زعمم معرفت در شعر حافظ غلبه دارد و در نگاه علم گرای امروزیها چندان چشمگیر نیست. ولی علم و معرفت دو بازوی اندیشه بشریست و پیش از این گفتم علم یعنی دانش است که بدون معرفت که همان شناختش است معلوم نیست چقدر ارزشمند و درست باشد! مگر میشود به دانشی رسید بدون شناخت؟!
جلال دامن افشان...
ای وای بر من...
گویا مطلب را در مقاله درست شرح نداده ام...
مرا ببخشید...

بنده اصلا منظورم این نبوده که گروه نخست بصورت مکانیکی و صنعتی شاعر بودند...
بلکه مقصودم این بود که ایشان براساس خرد و لطافت و صنعت ادبی شعر می سروده اند و مهم تر اینکه شعر می سرودند تا شعر گفته باشند...
در حالی که گروه دوم می خواسته اند به مقصود خاصی برسند و برای این کار از شعر استفاده کردند...
.
پس به هیچ وجه قصد آن را ندارم که بگویم شاعران گروه نخست از علم و معرفت بی بهره بوده اند...
مگر می شود اینچنین ادعایی کرد؟؟
دیوان حافظ و سعدی مملو است از دانش و خرد و معرفت و شناخت...
اما فقط بحث این است که شعرسرایی مقصود اصلی این بزرگان بوده و سپس برای اینکه خودشان هم انسان های بسیار باخردی و با دانش و معرفتی بودند , این دانش و خرد و معرفت درا در شعرشان به زیبایی گنجاندند...
.
اتفاقا در مقاله ی بنده , گروه نخست بعنوان شاعر واقعی و کامل تعریف شده است...
و گروه دوم بعنوان کسانیکه به استفاده از شعر پناه آورده اند...
.
امیدوارم این بار مقصودم را رسانده باشم..
.
.
با توجه به این نظر ارزشمند شما , همین پاسخی که نوشته ام را طی چند پاراگراف به مقاله افزودم تا مقاله رساتر گردد...
.
ممنونم از لطف و راهنمایی تان رفیق خوبم.
چهارشنبه 1 آبان 1392 01:47 ق.ظ
همانطور که گفتم اصل کار شما امری معقولست یعنی طبقه بندی و از موارد مهم عصر مدرنیسم میباشد.
بعیدست مدرنیسم علمی-معرفتی بدون طبقه در علوم و معارف میتوانست به چنین جایگاهی برسد.
طبقه راه برای پرداختن تخصصی به علوم و معارف بازگشود. تا پیش از طبقه بندی, عالمان میبایست وقت و انرژی زیادی صرف علوم و معارف مختلف میکردند و جامع العاوم و معارف میشدند کسی مثل بوعلی سینا تا میشد بدانها گفت عالم!
ولی به مدد طبقه بندی برای عالم و عارف شدن نیازی نیست سی سال رنج برد!
اکنون اگر بدرستی تحصیل صورت گیرد حتا با دیپلم هم انسان عالم میشود چه برسد رفتن دانشگاه. البته در وضعیت نظام تحصیلی میگویم و نه سیستم آموزشی فعلی ایران.
در گذشته همین طور بوده انهایی درست اموزش میدهند در حدود سن 20 سالگی عالم میشدند و اینکه امروزه طرف با 16 سال تحصیل در مقاطع آموزشگاهی و دانشگاهی یک کمسواد بیش نیست نشان نادرستی سیستم آموزشی است!
جلال دامن افشان...
کاملا درست می فرمایید...
چهارشنبه 1 آبان 1392 01:37 ق.ظ
از هنر گفتم و نگاهی به دیگر جانداران مثلا:
موسیقی: ما جانوران بسیار از جمله پندگان خوش خواونی میشناسیم, مرغ مقلد در گینه نو/ایریان, قادرست علاوه بر تقلید اقدام به تلفیق الحان و مویسقایی محیط کند!
دیزاین/طراحی و عمران:
پرنده دیگری در گینه نو/ایریان, میتواند آشانه هایی با دیزاین و طراحی جالبی بسازد.
زبان: بسیار زبان جانوران زبانهای اشاره یا گفتاری دارند!
عمران: میتوان به ساختمانهای عظیم موریانگان افریقایی اشاره کرد!
...
ولی من تا جاییکه میدانم تاکنون به غیر بشر موجود زنده یی نبوده بتواند ادبیات پدید بیاورد!
از با توضیحاتی که گفتم اینکه شاعری صرفا از برای شاعر ادبیات سرایندگی پدید آورد کرایست در خور توجه و حتا تحسین و نشانه بالاترین حد ویژگی انسان!
ولی این ادبیات اگر در جهت خیر و صلاح باشد, متعالی و ارجمندست.

جلال دامن افشان...
صحیح...
چهارشنبه 1 آبان 1392 01:27 ق.ظ
نکته جالب درباره ادبیات اینست که با وجودی ادبیات را جزو هنرهای اصلی یا به قولی هفتگانه برمیشمارند در بسیار مواقع میگوییم ادب و هنر یا هنر و ادبیات!
چرا به زعم خودم ادبیات بالاترین وجه انسان بودن است. ادبیات نمود کامل انسان به مثابه جاندارناطق است همان چیزی که حکما و فلاسفه وجه تمایز نژاد هومان با دیگر جانداران و جانوران قائل هستند.
از انجا که بهر روی دستی بر چند هنری دیگر داشته ام مانند طراحی و گرافیک و فیلم و مدیا و غیره, به قطع میگویم ادبیات والاترین هنریست که بشر توانسته تاکنون از خود بروز بدهد.
ادبیات میتواند انسانها تا مقام پیامبری یا کسی همچو هیتلر را به چنان قدرت مخربیبرساند !
از همین روی علی رغم این که ادبیات هنرست ولی شان و مقامش بالاتر هنر.
نکته جالب اینجاست والاترین هنر بشر در دسترسترین است و اساسا هر کسی میتواند بختش در این وادی بیازماید حتا نیاز به سخن گفتم اگر توان نوشتن باشد و حتا با زبان اشاره نیز میتوان ادبیات پدید آورد.
ادبیات همگانیترین هنر بشرست!
این همگانی بودنش نیز به زیان هنرمندان ادبیات است گاهی!
این موجب میشود در نظر عوام ÷یش افتاده تلقی شود شاید!
جلال دامن افشان...
درست است...
و دلیل این برتری نیز در یک چیز است؛
اینکه ادبیات, هنری است که با کلمات خلق می شود بنابراین زبانش با فلسفه و منطق و تاریخ و دین و سایر علوم و معارف نیز پیوند و وسعت می یابد...
و به همین خاطر است که به قول شما , ادبیات کامل ترین هنر است...
چهارشنبه 1 آبان 1392 01:16 ق.ظ
فی نفسه اینکه موضوع یا مقوله یی از علم و معرفت بشری تقسیم بندی کرد امری شایسته است و حتا میواتن گفت خودش یم علم و معرفت میباشد!
در مبحث هنر و ادبیات که ترکیبی از علوم معارف بشریست نیز قابل تعمیم است تقسیم بندی.
علی القاعده نام و عنوان هر چیزی میبایست مبین و معرف ذات آن چیز باشد, پس اگر میگوییم شعر میبایست اصل بر شعر باشد! اینکه خود شعر چیست مبحثی دیگریست. هم چنان که میگوییم سینما, موضوع مشخص است که مثلا درباره تیاتر صحبت نمیکینم! تیاتر/تئاتر یک چیزیست ولی سینما چیز دیگر, ولی این منافاتی ندارد بگوییم که علرغم دو چیز متفاوت تیاتر و سینما این دو اشتراکات فراوانی دارند از جمله هر دو هنر یا پیشه از برای نمایش و سرگرمی و بیان پیام... هستند. در هر دو عناصر مشترک نمایشنامه/فیلمنامه, کارگردان, بازیگر, صحنه/پلان/پرده, دکوپاژ, لوکیشن, نورپردازی و بسیار دیگر وجود دارد ولی باز هم سینما و تیاتر دو چیز متفاوت هستند در جهان هنر!
جلال دامن افشان...
همینطور است...
چهارشنبه 1 آبان 1392 01:06 ق.ظ
سلام دوست عزیزم. سعی میکنم این بار غلط نگارشی-تاییپی نداشته باشم.
منم به شدت گرفتارم و کلی کار سرهم ریخته, هم شخصی و هم مربوط به شرکت.
این بحث مثل باقی مباحثتان خوب و در خور توجه است.
بحث مفصلی میطلبد این موضع, ولی میخواهم از یک موضع کلیتری بیاغازم.
با بررسی تاریخ علم و معرفت میتوان دریافت که دوران مدرن از زمانی آغازید که بشر (عالمان) اقدام کرد به تقسیم بندی علوم و معرف.
معلومات و مجهولات بشری را میتوان به دو قسم کلی تقسیم کرد:
1- معارف یا شناختها
2- علوم یا دانشها
در واقع مجهولات هم در قالب این تقسیم بندی میتواند باشد یا قسم سوم!
ادامه
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار...
.
.
چهارشنبه 1 آبان 1392 12:46 ق.ظ
" در اندرون من خسته دل ندانم که کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست "

سلام جناب دامن افشان عزیز .....

بسیار خوشحالم می خوانمتان و بهره مند می شوم ....
از حضور ارزشمندتان در طومار دل سپاسگزارم و راهنمایی تان را به گوش جان خواهم پذیرفت ....در ضمن افتخار دهید به کارگاه شعرمان سری بزنید تا از نقد و نظر ارزشمندتان بهره مند شویم .....
ممنون که می آیید ...
shoorosheroshaer.blogfa.com
دوباره می آیم ....
جلال دامن افشان...
سلام بانو...
باعث افتخار بنده نیز هست , حضور شما گرامیان...
.
حتما خواهم آمد...
.
اما متاسفانه من از 2 آبان دیگر اینترنت ندارم و بسیار دلتنگ تان خواهم شد...
.
با سپاس فراوان.
سه شنبه 30 مهر 1392 07:35 ب.ظ
سلام و درود بر جناب دامن افشان!
بسیار عالی بود و استفاده کردم !
شعر : بیان احساسات پاکی است که با زبانی مهربان و متفاوت و عاری از کینه و ریا بیان می شود و شاعر را چنان جسور می کند که ناگفته هاو مکنوناتش را به صورت منظوم عرضه نماید و به آرامش قلبی برسد .درود مجدد بر شما و سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان در سایه بانی از غزل .
جلال دامن افشان...
سلام شاعر گرامی....
متشکرم که در تکمیل بحث , تعریف زیبای خودتان از شعر را نیز بیان کردید...
.
پیروز باشید.
سه شنبه 30 مهر 1392 08:19 ق.ظ
hi hi
yek moshkelati hast
madi shayad nabasham
dar mored maqaleye khub e shoma bezudi nazar midaham
جلال دامن افشان...
سلام.
فدای وجودت دادا...
امیدوارم مشکلات , آسان بشوند...
پیروز باشی.
سه شنبه 30 مهر 1392 02:28 ق.ظ
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکرخدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ایست که درآسمان گرفت

میخواست گل که دم زنداز رنگ وبوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده برکنار چوپرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز ضوق ساغرمی خرمنم بسوخت
کآتش زعکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هرکه آخر جهان بدید
ازغم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بربرگ گل به خون شقایق نوشته اند
کان کس که پخته شدمی چون ارغوان گرفت
حافظ چوآب لطف زنظم تو می چکد
حاسد چگونه نک توند بر آن گرفت
.............
با سلام احترام
جناب استاد،قطعا مقاله ی ارزشمندی است،اما یک توصیه ی بسیار کوچک:لطفا زندگینامه ی حافظ و جناب ایرج میرزا رو یکبار دیگر وبادقت بیشتر مطالعه بفرمایید.(جهت بررسی اشعارشان با موقعیت تاریخی عصرشان)
تشکر
جلال دامن افشان...
سلام دوست خوبم.
ممنونم که مطالعه فرمودین...
و سپاسگذارم بخاطر نظر و پیشنهادتون...
فقط متوجه نشدم مقصودتون چه بود!!!
من با حافظ و ایرج میرزا و دورانشون آشنایی دارم...
خصوصا با حافظ از اول راهنمایی هر روز بزرگ شده ام...
.
اگه کمی توضیح می دادید یا اشاره ای می کردین بهتر بود و راحت تر متوجه می شدم که نقدتان به کجای مقاله ام بوده...
.
باز هم ممنونم از لطف تون.
دوشنبه 29 مهر 1392 01:20 ب.ظ
تقدیم به استاد گرامی:

الا ای طوطی گویای اسرار/
مبادا خالیت شکر ز منقار/
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید/
که خوش نقشی نمودی از خط یار/
سخن سربسته گفتی با حریفان/
خدا را زین معما پرده بردار/
به روی ما زن از ساغر گلابی/
که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار/
چه ره بود این که زد در پرده مطرب/
که می‌رقصند با هم مست و هشیار/
از آن افیون که ساقی در می‌افکند/
حریفان را نه سر ماند نه دستار/
سکندر را نمی‌بخشند آبی/
به زور و زر میسر نیست این کار/
بیا و حال اهل درد بشنو/
به لفظ اندک و معنی بسیار/
بت چینی عدوی دین و دل‌هاست/
خداوندا دل و دینم نگه دار/
به مستوران مگو اسرار مستی/
حدیث جان مگو با نقش دیوار/
به یمن دولت منصور شاهی/
علم شد حافظ اندر نظم اشعار/
خداوندی به جای بندگان کرد/
خداوندا ز آفاتش نگه دار/
جلال دامن افشان...
درود بر حافظ شیرین سخن...
حافظ آبروی ایران , در جهان بوده و هست...
من نیز افتخار آن را دارم که از اول راهنمایی دقیقا هر روز یک یا چند غزل از ایشان را می خواندم...
و به همین نحو سالها با حافظ بزرگ شدم...
.
.
پاینده باشید بانو...
سپاسگذارم از حوصله و نظرات ارزشمندتان.
دوشنبه 29 مهر 1392 01:11 ب.ظ
سلام و خسته نباشید
.
.
ارزیابی بسیار اندیشمندانه ای ست...ای کاش پایان مقاله را با یکی از سروده های خودتان مزین میکردید...موفق باشید و قلمتان همیشه توانمند و پایدار
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنون...
.
بجای شعر خودم, تعریف مهدی اخوان ثالث از شعر رو براتون می ذارم؛
.
(((شعر محصول بی تابی انسان است در لحظاتی که در پرتو شعور نبوت قرار می گیرد...)))
.
.
باور کنید درست ترین تعریفی که از شعر تا حالا دیدم همینه...
درود بر م.امید....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :