تبلیغات
رها شویم از تردیدها - چهار قدم تا حقیقت (بخش اول)
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. ابوسعید. ابوسعید ابوالخیر. ابن سینا. ابن سینا. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








سه شنبه 19 دی 1396 :: نویسنده : جلال دامن افشان

بخش اول نوشتار:



"شک". "شک کردن".
اگر از هر کسی که خودش را مرتبط با دنیای "روشنفکری" می داند، بپرسیم که روشنفکری چیست؟
می گوید: شک کردن. شک به همه چیز. عدم تقدس. دوری از تعصب در هر چیزی. و امثالهم.
مثلا می گویند: شک تنها حقیقت است.



اما بنظر من اینجا یک اشتباه و سوءبرداشت رخ داده است. زیرا خودم سالهای سال با ذره بین تحقیق و کاسه ی گدایی جستجو و روحیه ی دانش پرستی و حقیقت طلبی محض، بدنبال حقیقت گشتم و گشتم.

بقول خیام: از اوج زحل تا دل ذره های خاک....

از هر وادی گذشتم و در هر برکه و رودخانه و دریایی غرق شدم و شنا کردم....
و اکنون با خستگی و کوفتگی فروانی که شاید سنگین تر از تاریخ بشری باشد، فریااااااد می زنم و اعلام می کنم که: تنها حقیقتی که من دیدم و شناختم "پرسش" بود نه "شک".
من فهمیدم که مرز بین جهالت و حقیقت، همیشه و همیشه "پرسیدن" بوده نه شک کردن و نه هیچ چیز دیگری.
تا فرد درباره ی موضوعی به "حس پرسیدن" نرسد، امکان ندارد بسوی دانایی و حکمت و حقیقت حرکت نماید. اولین قدم و اصلی ترین شرط برای نیل به حقیقت و دانایی این است که پرسشی در تو ایجاد شود و آن پرسش را پیگیری کنی و در ادامه ی همین مسیر است که به حقیقت می رسی.



حالا چرا "پرسیدن" با "شک کردن" اشتباه گرفته شده؟

نمی دانم.

شاید مشکل از یک ترجمه ی اولیه از متون روشنفکری غربی در زبان فارسی، آغاز شده. که در این صورت، این اشتباه کوچک کم کم به یک مد اجتماعی در میان اهالی قلم و مردم تبدیل گشته و الی آخر... (مثل عناوینی مانند تاید - اف اف - ریکا - افکن - و غیره... که بخاطر یک شروع اشتباهی، به یک حرکت بزرگ اجتماعی تبدیل شد که دیگر نمی توان مهارش نمود).



شاید هم اینگونه نبوده و دلیل دیگری داشته. من نمی دانم. اما می توانم با یک تحلیل ساده، پاسخی مناسب پیدا کنم. تحلیل را از موضوعات اسطوره ای و الهیات و عرفان و ادبیات استخراج می کنم:
می گویند همیشه چهره ی بدی و چهره ی خوبی همانند هم است. بقول مولانای بزرگ:
گر نیک و بد نزد خدا --- یکسان بدی در ابتلا .
با جبرئیل ماااااهرو --- ابلیس، هم سیماستی.

یعنی: اگر خداوند "خوبی و بدی" را بوسیله ی آزمایشات مختلف، امتحان نمی کرد، یقینا نمی توانستیم انها را از یکدیگر بشناسیم. زیرا چهره ی جبرئیل و چهره ی ابلیس دقیقا مانند یکدیگر هستند. (جبرئیل نماد خوبی. ابلیس نماد بدی).



پس این یک قانون طبیعی جهانی بوده و هست. نمونه های یک قانون در جای جای زندگی بشری و تاریخ و طبیعت می توان مشاهده نمود.
مثلا:
پیامبر اسلام و ابوسفیان بن حارث از هر نظری به هم شباهت زیادی داشته اند. (البته این ابوسفیان با ابوسفیان بن حرب پدر معاویه و جد یزید، متفاوت است. اما شباهت هر دو در دشمنی و لجاجت بیش از حد با پیامبر اسلام بوده )


امام رضا و مامون. (رضا عالم ترین پیشوای آل محمد است. و مامون عالم ترین پیشوای بنی عباس).
موسی و سامری. (حتی اسم واقعی سامری نیز موسی است. موسی ابن ظفر)
جبرئیل و ابلیس. (جبرئیل یعنی والاترین پرستشگر خدا که خوب است. ابلیس والاترین پرستشگر خدا که بد است.)
عیسی و دجال. (در نگاه مردم، شاخصه ی هر دو، معجزات است)
ضحاک و جمشید.(مردم ایران هر دو را پادشاه دادگر می دانسته اند)
ژانوس.(یونان باستان)

و غیره....



این موضوع در یکی از اساطیر یونان باستان به خوبی نمایش داده شده است. در مجسمه ی "ژانوس".
ژانوس نام یکی از خدایان مهم یوانان بوده که بصورت یک مجسمه ساخته می شده که دارای دو چهره بوده به دو سوی متضاد. یعنی چهره ها پشت به یکدیگر بوده اند. و هر کدام به جهتی متضاد جهت چهره ی دیگر بوده اند. تابش نور خورشید نیز باعث میشده که همیشه یکی از چهره ها روشن شود و یکی تاریک.
چهره های این مجسمه، نماد تضادها در زندگی و جهان بوده است. مثلا زندگی و مرگ. رفتن و آمدن. و غیره.
(تصویری که در پست ثابت وبلاگم گذاشته ام ژانوس است).

این فلسفه در جای جای ضرب المثل ها و تفکرات بشری نیز وجود داشته و دارد. مثلا: هر آمدنی رفتنی داره. اومدنی رفتنیه. همانا همراه با هر سختی، آسانی است(قرآن). و امثالهم....




باری.
بنظر من علت تبدیل شدن ناخواسته ی "پرسیدن حقیقت است" به (شک حقیقت است)، همین موضوع فوق الذکر است.
یعنی روح جهان و سلیقه ی بشر و ذات انسانها باعث شد که چهره ی جبرئیل "پرسش" با چهره ی ابلیس "شک" اشتباه شود در زبان فارسی.
و همه اهالی قلم و هنر و اندیشه نیز مانند گله ی گوسفندان، یکی پس از دیگری، در این دره سقوط کردند....



تا جایی که من دیدم، شک کردن به همه موضوعات و همه افراد و هممممممه چیز، باعث گم شدن و سرگردانی و هیچی و بیچارگی مطلق فرد می شود. و فقط سودش عاید جیب عمیق مطب های روانشناس ها و پزشکها و رمال ها و ملاها و فال بین ها و دانشگاه ها و... می شود.
چه بسیار حرمت های خانوادگی این نسل، که شکسته شد در مسیر این شک احمقانه.
(سکس های درون خانوادگی در جهان مدرن.  اختلافات در حد دشمنی میان خانواده. سقوط و جنگ های فرهنگ ها و سنت ها و ساخته های زیبای گذشتگان در جوامع امروز که همه مان می دانیم و می بینیم و مرتکب می شویم....).



و تا جایی که من دیدم، به "پرسش رسیدن" است که همانند یک چشمه ی جوشان عمل می کند و فرد را لحظه به لحظه و کلمه به کلمه به دانش و حقیقت می رساند....




پس به نظر من، روشنفکر و آزاداندیش و خردمند کسی است که داااااااائما به سوال می رسد و می پرسد و می پرسد و می پرسد...
و برای پرسیدن، هییییچ حد و مرزی نمی شناسد و تقدس را بر نمی تابد.
این فرد، حقیقت ها را بدست خواهد آورد. مانند ابوریحان بیرونی که حتی در لحظه ی مرگ، مثل یک دانش آموز آماتور، له له می زند برای رسیدن به پاسخ یکی از سوالات اخیرش...



اما "شک کردن".
اگر فردی با شمشیر "شک دائمی" بیافتد بجان همه چیز و هیچ تقدسی را برنتابد، در مرداب شک غرق می شود تا روزی که کاملا غرق شود و تباه شود. این فرد هم خودش را تباه خواهد کرد و هم کسانی که به هر طریقی او را دوست دارند یا ستایش و پیروی اش می کنند و هم جامعه و فرهنگ و سنت ها و دانش و خوبی ها را....

شاید بگویید دارم اغراق می کنم، اما در چند سال اخیر همه مان بوضوح دیده ایم که چه بلائی بر سرمان آمده. و چه اشکها و ناله هایی که بخاطر سقوط و انحطاط مان در تنهایی هامان نباریده ایم!!!!!!!!



پرسیدن مدام، مثل این است که یکی پس از دیگری نهال درختان متنوع را در یک زمین خالی بکاری....
اما شک کردن مدام مثل این است که بیافتی بجان درختان یک باغ، و یکی پس از دیگری ریشه ها و شاخه ها و برگ ها و تنه های درختان را قطع کنی یا بخشکانی یا بسوزانی ....



پرسیدن مدام، پاسخ های جدید و نو می زاید.
اما شک کردن مدام، پاسخ های قدیمی را نابود می کند.



شاید پاسخ هایی در میان سنت ها و باورها و رفتارها و تفکرات وجود داشته باشند که خوب نباشند یا حتی اشتباه باشند. اما بدبختی اینجاست که قیچی "شک مدام" به جان همه چیز می افتد و پاسخ های خوب و درست را نیز تباه می کند.



درحالیکه پرسیدن مدام، کاملا آگاهانه و درست پاسخ های اشتباه قدیمی را با پاسخ های صحیح جدید حذف و تعویض می کند و پاسخ های ضعیف را اصلاح می نماید. دقیقا همانند نرم افزارهایی که با آپدیت کردن، اصلاح می گردند. بدون اینکه نیاز باشد که حذف و نابودشان کنیم.


به امید خدا بخش دوم را در گفتار بعدی خواهم نوشت.




(( جلال دامن افشان ))





نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 دی 1396 08:16 ب.ظ

جلال دامن افشان...
سلام مجدد و سپاس فراوان بابت حضور تان.
بااحترام.
پنجشنبه 21 دی 1396 11:15 ق.ظ
عذرخواهی کردم و باز هم عذرخواهی میکنم.
بزرگی و حساسیت و نکته سنجی این مطلب مرا به آزارتان وارار کرد.


دنیا کلاس درس است و آزمایش ریز و درشت بسیار دارد.
خداوند یگانه ما را بوسیله خودمان آزمایش میکند.

اما
هر کس وظیفه ای دارد.
وظیفه ی خود را شاگردی میدانم و مهرورزیدن به دیگر خوانندگان این وبلاگ که دوست خود میدانم.
شاگردان به وظیفه شناسی و یادگیری و قدرشناسی و سپاسگزاری، آزمایش میشوند.
و آموزگاران به آموز و مراقبت از نفس و پارسایی.

امید که به لطف حق هر دو در این کلاس موفق و سربلند باشیم.

شرمندم بابت پرحرفی.
جلال دامن افشان...
شما محبت و بزرگواری کردید در حق بنده ی کمترین.
و سزاوار هستید که از شما تشکر کنم.
.
.
و من نیز باید مراقب صدای حیوانی متعفن درونم باشم که از حنجره ی سه موجود دهشتناک، بیرون میان تا منو از آزادگی دور کنند و به حیوانیت سوق بدن:
سگ.
بت.
خوک.
.
.
.
بنابراین از محبت تان متشکرم.
و امیدوارم هیچوقت اسیر دیو سه سر نفسانی ام نشوم.
بااحترام و سپاس.
چهارشنبه 20 دی 1396 10:49 ق.ظ
درود برشما واحسنت برقلم توانایتون سپاس ازحضورنابتون
جلال دامن افشان...
سلام همسایه.
امیدوارم شاد و سلامت باشید.
من هم واقعا ممنونم ازینکه شما هنوز چراغ وبلاگ تون رو زنده نگهداشتید.
و سخن حق رو گهگاه، زمزمه می کنید در این شب تاریک دهشتناک.
.
.
اندکی صبر، سحر نزدیک است.

سه شنبه 19 دی 1396 05:14 ب.ظ
آفرین.
حقیقتا آفرین.
اگر این آفرینها جسارت هم باشه، جسارت میکنم و بعد عذرخواهی.
جلال دامن افشان، خودشه.
کسی شبیه به خیلیها اما متفاوت با اون خیلیها.
کسی که خودش شنا کرده و خاک خورده.
شاید با هر تفکر و اندیشه و دینی که برخورد کرده، کشتی گرفته، زمین خورده و دوباره از جاش بلند شده.
یه پیروز که بارها شکست خورد.
همه می دونیم، پیروزی در ذات شکستنه و در لایه های شکستهای متوالی و متمادی، پنهان.

اینا رو نمیگم که نگارنده تعریف کرده باشم.
یا ایشون اونی هست که گفتم یا نیست.
خودش بهتر میدونه کیه.

اینارو گفتم به عنوان کسیکه مطالب ایشون رو دنبال میکنه و بسیاری از چیزها رو که فهمیده و بابتشون خدارو شکر میکنه، مدیون ایشون هستم.
حتما بسیاری از خوانندگان دیروز و امروز و فردای این وبلاگ هم چنین خواهند بود.

اعتراف میکنم هنوز این مطلب رو نخوندم.
اما این مطلب که بسیااااااار مهمه و شناختم از نگارنده، و وظیفه شاگردیم، وادارم کرد تا اینگونه تشکر کنم از ایشون.

تشکر از کسی که برای قلم، کلمه، اندیشه، انسان و دوستی و هدایت و ایمان، ارزش خاصی از نوع خاصی قائله.

اینارو گفتم که بگم، این وبلاگ، یه وبلاگ مثل خیلی از وبلاگهای دیگه نیست.
و مطالبش مثل خیلی از مطالب دیگه کپی یا افکار خام و نارس نیست.

کل سطرهای این وبلاگ حکم عصاره رو داره.
عصارهوای اصیل و ناب و دست ساز.
عصاره ای حاصل ، مطالعه و بررسی و شک و سوال و رنج و تجربه و .... که در بسیاریش به میوه ی شیرین یقین رسیده.

یه شاگرد تشنه خوب میتونه بفهمه که معلمش آبی رو که توصیف میکنه، دیده و نوش کرده یا خونده یا فقط دیده.


موفق باشید و پاینده.

منو ببخشید(هم نگارنده هم خوانندگان وبلاگ)
جلال دامن افشان...
سلام.
متشکرم از لطف تان.
چند روز طول کشید تا تونستم به خودم اجازه بدم که این نظر رو تایید و منتشر کنم.
بشدت از نفس بت خودم می هراسم.
بشدددددددددت.
.
نفس "بت".
امان و هزار اماااااااااااااان از نفس بت.
مراقب نفس بت خودتون باشید دوستان من.
نفس بت، آنچنان نرم و آهسته، آدم رو به مرداب جهنم میندازه که امکان نداره متوجه باشید.
نفس بت، نفس بت، نفس بت.
نفس بت یکی از نفس های سه گانه است که بسیار آهسته عمل می کنه.
.
.
یاحق.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :