تبلیغات
رها شویم از تردیدها - خراسان: مادر علم و فتوت. بدون فرزند
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








او مادر سه پسر بود. اسمش "پروین" بود ولی فرزندانش به او می گفتند: ماماپروین.


ایرج سالها قبل در رشته حقوق دانشگاه تهران با رتبه زیر 100 پذیرفته شده بود. اما نرفته بود تا بماند در کنار مادرش و در کنار هم زندگی کنند. در عوض رشته کاردانی ادبیات را انتخاب کرده بود و با تدریس های کوچک در مراکز علمی و مدارس و بصورت خانگی، زندگی خودش و زن و بچه اش را می گذراند. کلن دور و بر مادرش زندگی می کرد تا ماماپروین تنها نماند و تنهایی را حس نکند.



علیرضا از مقطع دوم دبیرستان، ترک تحصیل کرده بود و رفیق بازی می کرد. کم کم عاشق شد و ازدواج مزخرفی کرد و بالاجبار تن به کارگری و بدبختی داد. اما رفته رفته بخاطر فقر و ناداری دست به خلاف های کوچک زد تا زندگی اش را بچرخاند. مثلا گاهی فروش مواد، و گاهی معامله کفش دست دوم از چابهار و نصب ماهواره و خلاصه هر کاری. اما همیشه وضعیت اقتصادیش متوسط تا ضعیف بود. علیرضا هم دور و بر ماماپروین رو خالی نمی کرد و همیشه اطراف مادرش زندگی می کرد. گرچه که از موفق نبون خودش پیش مادر خجل بود اما خب ماماپروین خیلی مادر شریف و جوانمردی بود. و همیشه با دید افتخار به علیرضا و ایرج نگاه می کرد و حتی یک ذره آب توی دل علیرضا تکون نمی خورد از سوءقضاوت مادر.



و مجید.
توی کنکور، رشته موسیقی رو انتخاب و قبول شده بود. چون از وقتی یادش می اومد عاشق هنر بود. هنرهای مختلف. بنابراین با علاقه زیاد به دانشکده هنر و رشته موسیقی قدم گذاشت. خیلی هم زحمت کشید.
شهر تهران و لحظه های مجید، کاملا گواهی می دادند که این مرد چقدر تلاش کرد برای موسیقی که هم رشته تحصیلیش بود هم شغلش شده بود هم تمام زندگیش.
دیگه آینه ی خونه اش، هر روز، بجای تصویر مجید، تصویر گیتارش رو بازتاب می کرد. تمام خستگی ها و سختی ها رو در سیم و پرده های سازش می نواخت و می نواخت تا مثل یک ابر پرباران، کاملا خالی و رها می شد.

نمی شد تشخیص داد که شهردارهای تهران، بیشتر خیابون رسم کردند توی تهران و برای خدمت به تهران؟!

یا مجید بیشتر سیم گیتار خرج کرد برای خدمت به فرهنگ و هنر تهران.؟!

پرنده ای خوش آواز و خوش پرواز بود که در عرصه ی هنر موس....





-الو بخش اورژانس بیمارستان مرکزی شمال خراسان. بفرمایید!
-الو لطفا آمبولانس بفرستید. مادرم مادرم...
-آدرس رو بفرمایید سریع!
-کوچه فردوسی. پلاک 25.



(خوانندگان عزیز! ازینکه خیابان ذکر نشد تعجب نکنید. زیرا این شهر انقدر کوچک بود که فقط یک خیابان داشت. لذا در آدرس دهی ها نیازی به ذکر نامش نبود)



ماماپروین را رساندند به بیمارستان. حالش خوب نبود:
استخوان ها پوک.
رگ ها بسته.
چشمها کم سو.
دست و سر لرزان.
گوش کم شنوا.
قلبش، کوهی از غم و رنج روزگار.
اعصابش، دشتی بازمانده از انبوه خاطرات ظلم های تاریخ.




نه اینکه بخاطر پیری باشد. نه. او موهبت "عمر جاودان و جوانی دائمی" داشت از طرف آفریدگار جهان و پروردگار نوروز.
بلکه او بسیار رنج و ستم و ناجوانمردی دیده بود از روزگار. نامش ماماپروین بود اما غربت و بیماری و اصالت و ویژگی های "مادری اش" آدم را به یاد "ایران" می انداخت. به یاد مادری بنام "خراسان" می انداخت. او بیمار بود. خیلی بیمار. در حد مرگ، بیمار شده بود.



خلاصه.
ماماپروین روی دست های فرزند "زحمتکش و با فتوت اش": علیرضا، و دست های فرزند "خردمند و مهرآئینش": ایرج، داشت روز به روز به مرگ غریبانه اش، نزدیک می شد.




خبر بیمارستان ماما به مجید رسید. علیرضا زنگ زده بود.

مجید همون اول پرسید: حال مادر بصورت جدید و بخصوصی خراب شده؟ یا همان مشکلات همیشگیشه؟
علیرضا گفت: نمی دونم چی بگم والله. همون پوکی و بستگی و کمسویی و لرزش و کم شنوایی و قلب داغون و اعصاب متشنج و فلان و فلان...
مجید گفت: خب خدا رو شکر. پس چیز جدیدی پیش نیومده. راستی داداش علیرضا! یک قطعه جدید بنام "مادرم خوشه ی پروین است" ساختم برای مادر. امشب هم از تلویزیون و هم از ماهواره پخشش می کنن. فایلش رو هم براتون پست می کنم.



علیرضا بعدا قطعه رو برای مادر و خانواده گذاشت. خیلی زیبا بود. بنحوی که تمام زوایا ی مهر مادرانه و عشق فرزند به مادر رو در قلب انسان بیدار می کرد. اصلا به یک معجزه ی هنری شبیه بود. به حدی تاثیرگذار و عالی بود که ماماپروین برای مدت چند روز خیلی حالش بهتر شد.
و پیش همه از هنر مجید و علاقه و عشقش به مادرش باافتخار صحبت می کرد. به همه می گفت که مجید پسر اونه. ایرج و علیرضا هم لذت می بردن و افتخار می کردن به قلب صمیمی مجید.



اما بعد از دو شبانه روز که از شنیدن موسیقی و بهتر شدن حال مادر گذشته، همینطور که ماما مشغول ور رفتن و نگاه کردن به جلد سی دی اثر مجید بود، شعری از سعدی رو روی جلد خوند. شعر رو روی جلد نوشته بودن به هنگام چاپ و انتشار آهنگ، تا اثر کاملتری بشه از لحاظ فرهنگی. پیشنهاد چاپ این شعر زیبا بر روی جلد اثر هم مال خود مجید بود. از بس که فرهیخته و هنرشناس و خوش قلب بود این پسر.



روی جلد نوشته بود:
تو چه ارمغانی آری؟ که به دوستان فرستی!
چه ازین به ارمغانی، که تو خویشتن بیایی!


اشکهای مادر جاری شد. حس می کرد که اشکهاش خیلی خیلی داغ شدند. اما اصلا به خودش گیر نداد که تب داره یا هر علت دیگه...
فقط گریه می کرد.
ناگهان متوجه شده بود که: ایرج ناموفق و علیرضای بی اعتبار، مادرشون رو رها نکردند. اما مجیدش: "نیست". یعنی سالهاست که نیست.
نگاهی سرد به آدرس پائین جلد آهنگ کرد. تهران. خیابان کارگر. داخل پرانتز: امیرآباد. فلان و فلان.
با خودش آه سردی کشید و گفت: من مادرش هستم و حتی اگه مثل محمدخوارزمشاه منو به کشتن می داد یقینا می بخشیدمش.
اما گویا مجید من، مادری دیگه برای خودش پیدا کرده و منو مادر خودش نمی دونه. گویا مجید من، منو مثل "مزار مادربزرگ" خودش می دونه در حد خاطره ای دور.

گویا باید بوی مجیدم رو از اتوبوس های خط تهران بو بکشم.


پسر بی وفای من! یه وقت غصه ی فقر و ناتوانی و بیماری و رنج های مادر کهن و مظلومت رو نخوری! چونکه ایرج و علیرضام کم کم منو سبز و آباد می کنن. و یادمون نخواهد رفت که تو می تونستی دست مادرت رو بگیری و بلند کنی اما نکردی.
 تو ترجیح دادی فرزندخوانده و خدمتکار باوفایی باشی برای قصر توخالی و زرق و برق دار مادر دیگه ای که "زن صیغه ای لشکر آغامحمدخان و ترک های پس از قاجار" بود. و از خاک اصیل مادر اصلی خودت که گهواره ی علم و فلسفه و حکمت و ریاضی و عرفان و "آئین سرافراز فتوت" بوده، استعفا دادی و بی وفایی کردی.



ماماپروین سی دی مجید رو با احترام برداشت و گذاشت توی گنجه ی قدیمی در کنار خییلی چیزهای دیگه و آهی کشید که شبیه آهی بود که هنگام گذاشتن هر کدوم از اون چیزها داخل گنجه، اون آه رو کشیده بود.
و بعد با غرور بخصوصی صدای نوه هاش کرد. و شروع به تنبیه و تربیت بعضی هاشون و تشویق و تربیت بعضی های کرد.
خودش می گفت که مجید برای اون حکم "آخرین فرزند کشته شده ی کاوه آهنگر" رو داشت. و می گفت که برای سبز کردن ریشه های علم و دانش و فتوت اصیل خودش، کاملا مصمم شده.


ماماپروین می گفت: شاید بهتره از مجید ممنون باشیم.


ماما از اون پس یکسره اینو به نوه هاش یاد میده:

به نام نکو گر بمیرم رواست.
مرا نام باید که تن مرگ را ست.




پایان
((جلال دامن افشان))
هفتم تیرماه 1396



پی نوشت:
این نوشته، نه داستان است نه مقاله و نه روایت و نه هیچ قالب دیگری.
این نوشته ای احساسی است که الآن بخاطر هنرمندی بزرگوار که لطف کرد و قدم رنجه کرد و افتخار داد به شهر کوچکش و خبر انجمن ادبی قدیمی رو گرفت، نوشتم. درواقع امروز هر کار کردم نتونستم به جلسه صمیمانه ی مذکور برم. و گویا "مادرم خراسان" منو نشوند و نگذاشت حرکت کنم تا کمی از بی وفایی های فرزندانش پیشم درددل کنه و خون گریه کنه. و من هم فارغ از هر نوع قالب نوشتاری، فقط نوشتم و نوشتم و نوشتم تا کمی قلب مادر مظلومم خراسان بزرگ اشک بریزه.
پس "باری به جهت بودن" و بی قانون و بی شیرازه بودن نوشته ام رو به احترام چشمهام که از اول تایپ تا الآن مثل ابر می باره، ببخشید.
من واقعا نمی تونم تشخیص بدم که مادری از بدبختی فرزندش بیشتر رنج می کشه یا فرزند پاک سرشتی از دیدن بدبختی مادر مهرآئینش بیشتر می سوزه؟؟؟؟؟
یقینا هر دو.
چونکه علاوه بر اصالت "مادری و فرزندی" ، اصالت "پاک سرشتی و وفا و درستکاری و ایمان" که در هر دو وجود داره، این تعهد و زجر و رنج رو به درجه ی "بی نهایت" می رسونه.



پایان.
"جلال دامن افشان"





نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، فرهنگ كرمانجی، داستان و روایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 06:59 ق.ظ
Hi there excellent blog! Does running a blog similar to this require a large amount of work?

I've very little expertise in coding however I was
hoping to start my own blog in the near future. Anyway,
should you have any suggestions or techniques for new blog owners please share.
I know this is off subject however I simply had to ask. Thanks!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:02 ب.ظ
I seriously love your website.. Excellent colors & theme.
Did you build this amazing site yourself? Please reply back as I'm planning to create my very own website
and would like to know where you got this from or what
the theme is named. Thanks!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:04 ب.ظ
سلام
در یکی از درسهای اسلام شناسی، دکتر شریعتی به این مطلب اشاره میکنه که، اصلا دوست نداشته جامعه شناسی بخونه و انتخابش، فلسفه بوده(فکر کنم) اما با خودش اینطور بررسی میکنه که چون داره از بیت المال ادامه تحصیل میده، باید درسی رو بخونه که به درد جامعه بخوره، لذا جامعه شناسی رو انتخاب میکنه.

خدایا به تحصیلکردگان ما احساس مسئولیت و شجاعت پی گیری مسئولیت و بیان نظرات علمی و سودمند به حال جامعه، عطا کن.

جلال دامن افشان...
سلام و درود.
بله ایشون گفتند که از جایی ببعد تصمیم گرفته خودش و زندگی خصوصی خودش و وجودش رو فدا کنه و برای مردمش قربانی و خرج بشه.
و طبق فرموده ی خودشون خودش عاشق رشته ی "نقد. و فلسفه. و اسطوره شناسی" بودند.
اما متوجه میشه که نیاز اون روز جامعه ی ایران، "جامعه شناسی و ادیان" بوده.
لذا به این رشته ها وارد میشه.
جامعه شناسی رو بصورت آزاد و خودمختار اقدام می کنه و زیر نظر بزرگترین جامعه شناس های جهان اون زمان، یاد می گیره.
ادیان هم که رشته دانشگاهی شون بوده.
فکر کنم در برهه ای از زمان، ادبیات هم خونده باشه.
.
.
.
آمین.
بادرود.
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:40 ب.ظ
Hi, Neat post. There is an issue with your site in web explorer,
could test this? IE nonetheless is the market chief and a large component of people will pass over your great writing because of this problem.
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:16 ب.ظ
Good day! Do you know if they make any plugins to help with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good results.
If you know of any please share. Thanks!
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:01 ب.ظ
First off I want to say superb blog! I had a quick question in which I'd like
to ask if you do not mind. I was curious to know how you center yourself and
clear your thoughts before writing. I've had a hard time clearing my thoughts in getting my thoughts out
there. I do enjoy writing however it just seems like
the first 10 to 15 minutes are generally lost just trying to figure out how to begin. Any ideas
or tips? Thanks!
جمعه 13 مرداد 1396 04:46 ب.ظ
I think that what you typed was very reasonable. However, consider this, what if you composed
a catchier post title? I ain't saying your content isn't solid, but suppose
you added something that grabbed people's attention? I
mean رها شویم از تردیدها - خراسان:
مادر علم و فتوت. بدون فرزند is kinda boring.
You ought to glance at Yahoo's home page and note how they create news titles to get people to open the links.
You might add a video or a pic or two to get readers interested about everything've written. Just my opinion, it might bring your website
a little livelier.
شنبه 7 مرداد 1396 08:57 ب.ظ
I think this is among the most important info for me.
And i am glad reading your article. But wanna remark on few general things, The website style
is wonderful, the articles is really great : D. Good job, cheers
چهارشنبه 14 تیر 1396 05:13 ب.ظ
سلام
چه ساده و پر از حرف. روایت تلخی بود از حقیقت ماماپروین ها(در هر دو معنی).

نه تنها خراسان که تمام ایران خسته ست و جز رنج چیزی ندیده از فرزندانش...
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنونم که این متن "حوصله سر بر" منو خوندید.
خداوکیلی خودم انتظار ندارم که نوشتارهای "احساسی" وبلاگم رو کسی بخونه.
یهو داغ می کنم و می نویسم.
این مدل نوشته ها رو با عنوان "نوشته های احساسی" ثبت می کنم توی وبلاگ(سمت راست وبلاگ بالا حضور دارن)
.
.
ماماپروین اسم مادربزرگ مادری منه.
یکی از اصلی ترین الگوهای من از بچگیم تا الآن.
درحالیکه اصلا ندیدمش.(من یک ساله بودم که فوت کرده).
زنی بسیار بسیار مشهور و معتبر و آبرومند در بین همه، بخاطر "اخلاق ویژه- دانش و حکمت بالا- تواضع و دلسوزی خیلی خاص- طبابت- مامایی- رفتار خاص با بچه ها- ایمان بخصوص-فداکاری و بخشندگی در هر حالتی و....".
به نحوی که هنوز پس از سی سال از مرگش، عموم مردم هر جمعه میان سر مزارش و فاتحه می خونن. با اینکه از نوه ها و فرزندانش هیشکی اونجا حضور نداره روی مزار که بگیم بخاطر روی اونها میان.
پسرش(دایی من) هم شهید جبهه آبادان هستش(شکست حصر آبادان. ارتش).
واسه همین برای مردم از احترام والایی برخوردارن.
مخصوصا اینکه هیچکس از نسل ماماپروین(ما و دایی ها) هیچوقت قدم نذاشتیم توی بنیاد شهید و سپاه و سایر ادارات برای بهره مندی از مزایای شهید و امثالهم.
و این، احترام مردمی رو بیشتر کرده.
.
.
الغرض.
دیدم برای نماد گذاشتن برای خراسان و ایران بعنوان یک مادر اصیل و ارزشمند و دلسوز و مهرگستر و خردمند و مظلوم و فرزند شجاع و شهیدش، بهترین نماد همین ماماپروین خودمه.
.
.
دلیل قصه هم یکی از هنرمندان شهرمون بود که در سطح کشوری به درجات عالی رسیده در گیتار.
و عضو ارکستر سمفونیک تهران هستش چندین ساله.
ایشون از بهترین به های آشخانه بود. همسن منه. از نوجوونی کنکور هنر رو گرفت و یهو رفت تهران و دیگه نیومد.
توی هنر موسیقی بسیار رشد کرد و همه خوشحال شدیم.
اون روز که این متن رو نوشتم، من و بقیه از اداره ارشاد دعوت تلفنی شدیم که به مناسبت حضور ایشون دور هم جمع بشیم.
منم قول دادم که برم و انصافا هم ذوق داشتم که پس از سالها ببینمش(البته رابطه دوستی نداشتیم. دورادور سلام علیک خیلی ساده ای بود).
اما وقتی ساعتش رسید(عصر تا غروب چهارشنبه) هررررر کار کردم نتونستم بلند شم.
انگار زمین منو گرفته بود رها نمی کرد.
به حدی که گریه ام گرفت و خیلی گریه کردم بخاطر مظلومیت مادرم خراسان و مادرم ایران.
دیدم دقیقا داره از فرزندان بی وفا و خائن خودش ضربه می خوره.
نرفتم.
و نشستم همزمان با اون جلسه، این متن رو توی خونه نوشتم.
شکایت من از این مجیدآقا و سایر مجیدها اینه که:
از سینه ی مادرشون(خراسان. کردستان. بلوچستان. یزد. فلان فلان) شیر گررررم نوش جان می کنن و با مهر مادرانه ی این مادر اصیل و مهرآیین متولد و تربیت و بزرگ میشن.
و یه روز به مادر مظلوم شون(خراسان و ...) با اشک میگن: من میرم که رشد عالی کنم و بیام تو رو سبز و عالی کنم.
اما وقتی میرن، انگار میرن به سفر آخرت.
دیگه هیچ خیری نمی رسونن به فرزندان بدون امکانات ولایت مادری شون.
مثلا همین مجید عزیز....
چرا لااقل سالی یک ماه نمی ذاره تا بیاد و به گیتاردوست های شهر کوچکش، اصول اساسی و جزییات هنر و موسیقی و گیتار رو یاد بده؟؟
.
.
به همین دلیل، دیدم اگر برم به دیدار این فرزند بی وفا و بی معرفت و تهران پرست و خارج پرست(برای فرزندان ایران که میرن خارج)، در حق مادرم خراسان و مادرم ایران، شدیدا گناه و ستم می کنم.
بنابراین نرفتم و در غم این مادر پیر و غمگین، اشک ریختم و نوشتم و غصه خوردم و همدردی کردم باهاش.
.
.
.
شما هم اگر دردی از سینه ی کردستان و کرمانشاهان دوا نکنید در زمینه ی خودتون، مورد قضاوت من و امثال من قرار خواهید گرفت خانم لطفی.
البته اصلا منظورم این نیست که مجید برگرده خراسان و شما برگردید کرمانشاهان.
نه.
میگم ده درصد زمان و تلاش بذارید برای فرزندان کوچک شهر مادری تون.
و تماما فرزندخوانده ی تهران و اروپا و غیره نشین.
.
.
.
پرچانگیم رو ببخشید.
فرصتی گیر آوردم که نکات مطلب رو عرض کنم+درددلم.
یاحق.
سه شنبه 13 تیر 1396 11:03 ق.ظ
سلام
چند سوال:
ملاک نام نکو چیه؟
نیکو از نظر خوده فرد؟
از نظر جامعه؟
از نظر حق و حقیقت و راستی و درستی؟
در زمان حال و زندگی فرد؟
پس از مرگ فرد؟

میفهمم ولی گاهی میخوام یه چیزایی رو دوباره بفهمم، طوریکه انگار نمیفهمم یا اصلا هیچ وقت نشنیدم و نفهمیم تا بتونم با ذهنی پاک دوباره بررسیشون کنم و چیزایی جدید و زوایای دیگه لی رو ازش در زمانی دیگه یاد بگیرم.
لذا ببخشید..
جلال دامن افشان...
سلام.
مهم "نیک" بودنشه.
و اگر نیکو باشه، اونوقت از هر جایی باشه، همون درسته.
مهم نیک بودنه.
حقیقت.
راستی.
درستی.
پاکی.
یکتایی.
رفتار نیک.
سخن نیک.
اندیشه نیک.
نام نیک.
و.... نیک.
.
.
اصل، نیکیه.
بقیه بواسطه ی نیکی، ارزش پیدا می کنن یا ملعون خداوند میشن.
.
.
بادرود.
دوشنبه 12 تیر 1396 11:01 ق.ظ
سلام

بَلْ یُریدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتی‏ صُحُفاً مُنَشَّرَةً

 بلکه هر یک از آنها می‌خواهند که برایشان هم (مانند پیمبران) صحیفه وحی آسمانی باز آید (تا ایمان آرند).

سوره مدثر، آیه 52
جلال دامن افشان...
کپی پیام قبلی شما:
سلام
امروز داشتم سوره مدثر رو میخوندم که به آیاتی عجیب برخورد کردم از جمله:
خطاب به انسان:
بدحی توقع دارند که نامه هایی سرگشاده از خداوند دریافت کنند.

یادم افتاد تقریبا دو سال پیش ادعایی و درخواستی عجیب داشتم.
بلند فریاد میزدم: من خدایی رو میپرستم که ببینم.
این دقیقا ادعای بسیاری از متکبران در طول تاریخ بشریت بوده که در قرآن هم به اون اشاره شده.
اما خداوند حکیم و مهربان به من بسیاااار لطف داشت چرا که خودش رو بهم نشون داد، با گرفتن عزیزان و دادنه عزیزترینی.
و سود با من بود.
و همان خداوند حکیم و مهربان باز از سر لطف، وقتی که قدردانه عزیزترین و ارزشمندترین نعمتش نبودم، اون رو ازم گرفت یا منصفانه بگم، ازم دور کرد، چون از سر مهربانیش، ازم نگرفت.

منو ببخشید آقای دامن افشان که از فضای وبلاگ شما برای بیان تجربه شخصیم استفاده کردم.

اگر اجازه بفرمایید به نشانه احترام و تشکر و قدرشناسی از استادم که بسیار مهربان و دانا بود و با مهر و دانایی و حکمت و حتی با خشم و سپس با قهر، من رو پای کتاب و کلام خدا نشوند و راه خونه ی یگانه معبود جهانیان رو نشونم داد، گاهی آنچه رو که از کلام زیبا و عجیب و حکمت آمیز خداوند میفهمم، اینجا بیارم.
چرا که این فضا رو همچون کلاس یافتم که تلاشش در جهت اشاعه دانایی و حکمت و خرد و مهر هست و شما رو همچون استادم.

تا شما چه صلاح بدانید.
.
.
.
.
پاسخ کنونی جلال دامن افشان:
سلام و درود بر شما.
ممنونم بابت این آیه ی جالب و در خور تفکر.
بله درست است سخن قرآن.
هممممه ی آدمها توقع دارند که کتابی خاص که شرح مبسوط هم داده شده باشد، برای ایشان فرستاده شود.
جالب است:
هر فرد یک کتاب کامل و معجزه آسا و جداگانه.
و باید کاملا مشروح هم باشد چون حوصله ی خواندن و بررسی هم ندارند.
.
.
اما سخن شما درباره خودتان و توقعی که از خدا داشته اید، بیشتر ازینکه به این آیه مربوط باشد، مربوط است به داستانی از بنی اسرائیل در قرآن.
آن جایی که بنی اسرائیل به موسی می گویند:
برای ما هم، مانند مصریان، خدایی بساز که بتوانیم آن را ببینیم تا بهتر بپرستیم.
و موسی می گوید: شما مردمی جاهل هستید.
.
و در جای دیگر قرآن(بقره 246):

آیا [داستان‏] بزرگان بنى‏ اسرائیل را پس از موسى ندانسته‏ اى؟
آنگاه كه به پیامبرشان گفتند براى ما فرمانروائى بگمار تا [به فرمان او] در راه خدا جهاد كنیم،
گفت اگر جهاد بر شما مقرر گردد، چه‏ بسا كارزار نكنید،
گفتند دلیلى ندارد كه در راه خدا نجنگیم، و درحالیكه از خانه و كاشانه‏ مان رانده [و از زن‏] و فرزندانمان جدا شده‏ ایم،
اماااااااااااااااا آنگاه چون كارزار بر ایشان مقرر گشت، جز اندكى از ایشان، همه رویگردان شدند، و خدا از (ستمكاران) آگاه است‏
.
.
.
و خدا بخاطر این ادعاهای بنی اسرائیل در زمان موسی به خشم و غضب میاد و می خواد که عذاب کلی رو نازل کنه. که خودش قصه ای جداگانه است.
موسی هفتاد نفر از بزرگان قوم رو با خودش میبره به استغاثه و غیره.... تا خدا از عذاب بگذره.
و خیلی مسائل پیش میاد توی اون داستان.
.
.
قطعا میشه از طرف خدا، میزان جهنمی بودن این موضوع رو دانست، وقتیکه در پایان آیه مذکور، اون افراد رو بخاطر اون درخئاست، با عنوان "ظالمین" نام می بره.
ظلم در حق خدا و پیامبر و دین و حقیقت و راه خدا که با اشکها و خون ها و بدبختی های غیرقابل وصف پیشوایان و مومنان فراوان، کاشته و آبیاری شده.
یقینا ظلم وحشتناکیه و خدا از این ظلم عبور نمی کنه.
.
.
.
آیه ی ذکر شده ی شما هم کاملا مرتبط بود با موضوع.
ممنون هم میشم که آیات قرآن رو با بینش بذارید توی این وبگاه.
این محبت شما خواهد بود در حق من و همه عزیزان.
باسپاس فراوان.
شنبه 10 تیر 1396 12:20 ق.ظ
سلام،

دلنوشته ای از سیمای زندگی! صمیمی!
جلال دامن افشان...
درود عزیز.
ممنونم که خواندید.
من هم چند بار مطلب اخیر شما درباره "شغل زنان" خوانده ام.
ولی هنوز موفق به گذاشتن نظر نشده ام.
.
.
ممنونم خردمند بزرگوار.
جمعه 9 تیر 1396 08:24 ق.ظ
سلام
امروز داشتم سوره مدثر رو میخوندم که به آیاتی عجیب برخورد کردم از جمله:
خطاب به انسان:
بدحی توقع دارند که نامه هایی سرگشاده از خداوند دریافت کنند.

یادم افتاد تقریبا دو سال پیش ادعایی و درخواستی عجیب داشتم.
بلند فریاد میزدم: من خدایی رو میپرستم که ببینم.
این دقیقا ادعای بسیاری از متکبران در طول تاریخ بشریت بوده که در قرآن هم به اون اشاره شده.
اما خداوند حکیم و مهربان به من بسیاااار لطف داشت چرا که خودش رو بهم نشون داد، با گرفتن عزیزان و دادنه عزیزترینی.
و سود با من بود.
و همان خداوند حکیم و مهربان باز از سر لطف، وقتی که قدردانه عزیزترین و ارزشمندترین نعمتش نبودم، اون رو ازم گرفت یا منصفانه بگم، ازم دور کرد، چون از سر مهربانیش، ازم نگرفت.

منو ببخشید آقای دامن افشان که از فضای وبلاگ شما برای بیان تجربه شخصیم استفاده کردم.

اگر اجازه بفرمایید به نشانه احترام و تشکر و قدرشناسی از استادم که بسیار مهربان و دانا بود و با مهر و دانایی و حکمت و حتی با خشم و سپس با قهر، من رو پای کتاب و کلام خدا نشوند و راه خونه ی یگانه معبود جهانیان رو نشونم داد، گاهی آنچه رو که از کلام زیبا و عجیب و حکمت آمیز خداوند میفهمم، اینجا بیارم.
چرا که این فضا رو همچون کلاس یافتم که تلاشش در جهت اشاعه دانایی و حکمت و خرد و مهر هست و شما رو همچون استادم.

تا شما چه صلاح بدانید.
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ای کاش شماره آیه را ذکر می کردید.
ممنون می شوم که محبت کنید.
بنده منتظر می مانم تا بتوانم بر پایه ای درست و مطمئن، سخن برانم.
ممنون.
پنجشنبه 8 تیر 1396 01:08 ب.ظ
حسی آشنا در ماماپروینه داستانتون نهفته اس.
مدتیه یه فکر ذهنم رو مشغول خودش کرده و درباره ش مطالعه میکنم، اونم زنام جوانمرد در فرهنگ ایرانه.
به نمونه های امیدوارکننده ای رو دیدم که البته اطلاعات زیادی ازشون داده نشده.
کهدامیدوارم بحاطر زن بودنشون نباشه.
وقتی به اتلاق عنوان جوانمردی به بانوی متن شما برخورد کردم، نظرم رو جلب کرد.
زن و جوانمردی، پارادکس جالبیه که نشون میده در فرهنگ اصیل ایرانی، نگاه جنسیتی به سکلی که الان هست (در هر دو قشر زن و مرد نسبت به خودشو و نسبت به همدیگه )وجود نداشته.
قطعا این زنام جوانمرد رویه جوانمردی رو طبق مرام و تمایل ذات و ایمان و اعتقادشون انتخاب کردن و ازش لذت بردن و همین کافیه.
جاودانه شدنه نامها، نه دلیل رفتار این نامداران بوده و نه این مسئولیت بر عهده ی نامدارانه.
آن یگانه جاودان کل عالم هستی، صیانت از خوبها و خوبیها رو خیلی خوب بلده.
نامشون بللللللللند و جاودان.
جلال دامن افشان...
سلام.
این موضوع، موضوع بسیار مهمی بوده برای من و هست.
و در همین راستا، مطلب مهمی نوشته ام مدتها قبل.
و قصد گسترش و وسعتش را داشتم.
اما بخاطر این اشاره که فرمودید، لب مطلب ام را بزودی در این وبلاگ، خواهم نوشت.
.
.
.
بله.
جوانمردی هیچ ربطی به جنسیت ندارد.
و همه ما آدمها، در خانواده و اجداد و بزرگان و گذشتگان و خاطرات قدیمی مان، زنان شریف و اصیل و بزرگوار و جوانمردی را سراغ داریم که نام نیک فراوانی از خویش به جا گذاشتند.
و این قصه، در تمااااام خانواده ها و گذشته هاشان، وجود داشته و دارد.
پس یک "قطعیت" است نه یک استثناء و یا حدس و مثال و گمان.
.
.
.
من برخلاف نظر شما، اصصصلا اعتقاد ندارم که "زن جوانمرد" یک پارادوکس است.
و این عقیده را یک القاء و دسیسه و دروغ بزرگ می دانم که رسانه ها بر ما تحمیل کرده اند. و ریشه اش نیز به سیاست های پلید امپریالیستی بر می گردد.
و ما بجای اینکه این سیاست ها را در خویشتن خنثی کنیم با دانش و حکمت.
خیلی راحت گفتیم که "امپریالیسم" دروغ است.
درحالیکه کاملا واقعیت تلخ دارد و خواهد داشت.
.
.
در فرهنگی مثل ما، که زنان همیشه در اقتدار بوده اند، نباید جوانمردی را با زن، متضاد دانست.
"زن ایرانی" اگر هم پست و بد و ضعیف و آدمک و بازیچه و نادان شده باشد، اتفاقا از قاجاریه به بعد شده. نه از قاجاریه به قبل.
از اواسط قاجاریه، زن به هیچی کشیده شده.
وگرنه از قاجاریه به قبل را خود من هر چه مطالعه کرده ام بیشتر و بیشتر تاسف خورده ام.
چون به وضوح پیداست که زن تاریخی ما، زنی مقتدر و سلاح به کمر و کارآمد و درستکار بوده است.
نه مانند امروز که غالبا یا توسری خور است یا عروسک جنسی.
یا بی دانش است یا عقده گشا.
یا عقب مانده است یا هم سطح رقاصه کاباره ها.
یا بدردنخور است یا فاسد و فسادگر.
و الی آخر...
.
.
.
صراحت و جسارت و بی ادبی هایم را ببخشید.
من "حقیقت تلخ" را بر "ادب ریاکارانه" ترجیح می دهم.
.
.
به یاری خدا بزودی مطلب موردنظر را می نویسم تا روشن گردد که جوانمردی یک مفهوم فرا و ورای جنسیت بوده است.
و رسانه ها به ما درررروغ می گویند.
چه رسانه های داخل و چه خارج.
ای کاش یار مهربان مان فقط کتاب می بود و الگوی ما فقط سنت و اسطوره ها.
نه مثل امروز که همه چیزمان شده رسانه و رسانه و رسانه.
مثل گله گوسقندان، توسط یکی دو چوپان بی ارزش، این طرف و آن طرف کشیده می شویم.
آدم از خودش بدش می آید در جهان امروز.
بخدا اصلا حس نمی کنم که انسان هستم و آزادم.
حس می کنم در اتاقی بنام "جهان" زندانی شده ام.
اتاقی با یک زنجیر پوسیده و یک قلاده که مرا با آن اسیر کرده اند.
همین است زندگی من.
همین و بس.
.
.
ببخشید.
بادرود.
ممنونم از ایجاد بحث و تحلیل.
یاحق
پنجشنبه 8 تیر 1396 05:45 ق.ظ
سلام استاد
حالا دیگه ما شدیم دوست وبلاگی؟!!!!
اخه چرا
باشد این امر را پاسخگو خواهیم بود جناب استاد گرانقدر
و اما در مورد مطلب اخیر
بسیار بسیار به جا و زیبا ،نقل و نقدِتان شایسته و گوارای وجود تمام فرزندان این سرزمین باد
چقدر از ما فرزندان که حسرت حضور و نگاه مهرامیز پدر و مادری بر دلمان نشست
چقدر از زمان هایی که گذشت و ما حتی یک نگاه از سر دلتنگی و مهر بر چهره مادر نکردیم
امان از این حضور بی حضورمان
امان از این شعورِ بیشعورمان که مادر داریم و یکبار هم نشد ببوییمَش
ببوسیمَش
خیلی از ما کنار مادر هستیم اما روحمان بلعیده شده است با دغدغه های پوچ زندگی
اکنون هم گوشی های همراه
ساعت ها با دقت و کنجکاوی خیره اش می شویم
وای از روزی که گوشی مان بلایی سرش بیاید ،عصبی و آواره میشویم
کسی نیست بگوید :آخر بی مغز ،ناسپاسِ،مُصرف ،لحظه لحظه از داشتن های مادرت می گذرت،نکاهش کردی ،میدانی امروز چقدر دلش می خواهد با تو حرف بزند ،میخواهد نگاهش کنی
میدانی چند درد به دردهایش افزوده شده
میدانی خر بار که تو را می بیند چقدر آتش در وجودش شعله می کشد و حسرت حضورت را. دارد
بفهمیم
بفهمیم
بفهمیم
هر کجا میتوان با کمی دانایی و تلاش موفق شد
اما مادر را نمیشود هر کجا یافت ،دیر کنی،بر سنگ سرد مزارش عمیق خواهی گریست


بی ادبیه من رو می بخشید استاد
و معذرت میخوام تا حدودی از موضوع اصلی بحث شما خارج شدم.
اشکهام نمی ایستند
سبز بمانیدو شکوفا ، س.ج
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
خب دروغ نگفتم که.
دوست چندساله ی وبلاگم بودید.
همسایه ی این خانه بودید.
و بعدا این شایستگی رو پیدا کردم که یکی از دوستان شما باشم و از رهنمودها و مشورت هاتون بهره مند بشم.
خصوصا در موضوع بیماری یکی دوستانم بسیار زحمت کشیدید و محبت کردید.
و هنوز هم از دوستان خوبم هستید.
.
.
اما اینکه شما رو فقط با عنوان دوست وبلاگ خطاب کردم، بخاطر نامی بود که خودتون ثبت کرده بودید توی نظر.
س.ج
خب متوجه نشدم که این رمز و فرمول بمب هسته ایه یا نام فامیلی خانم ماری کوری
.
بعدش فهمیدم که اول اسمتونه.
لذا با خودم گفتم شاید دوست ندارید شناخته بشید در فضای نت.
به همین دلیل بود که من هم طوری خطاب کردم شما رو که شناخته نشید.
منتها به روش کاراگاه گچت عمل کردم مثل اینکه.
چون گند زدم انگار.

.
.
.
خیلی ممنونم که اومدید و خوندید.
و خیلی ممنونم که انقدر پاک و خالصانه وارد موضوع شدید. راستش من این متن رو از ابتدا تا انتها، با چشمان اشکبار نوشتم.
و به همین خاطر، بسیار ممنونم از این احساس شما.
.
.
هیچ بی ادبی و هیچ خروج از بحثی نداشتید شما.
کاملا درست و مرتبط عمل کردید.
برای شمایی که مدتی قبل، روشنایی حضور پدر رو از دست دادید، دردنامه ی این مطلب، خیلی قابل درک تر هستش.
.
.
سرزمین پدری و مادری ما و شما، دقیقا همون پدر و ما هست.
و امروزه این مادر و این پدر کهن و بافرهنگ، به خاک سیاه نشسته.
و در نهایت بی فرهنگی و زشتکاری و ناراستی و نادرستی و سیاهی و پلیدی و پلشتیه.
و ما همه فرزندان این سرزمینیم.
اما در حق این سرزمین بدی کردیم و می کنیم.
ایران پدر پیر همه ی ماست.
و فرهنگ مادری هر کدام از ما، مادر ماست.
مادر شما فرهنگ آذری و تهرانی است.
مادر من فرهنگ کردی و خراسانی است.
مادر فلانی فرهنگ کردی سورانی است.
مادر فلانی فرهنگ خوزستانی است.
مادر فلانی فرهنگ بلوچی است.
و الی آخر...
اما می بینیم که با خطاها و ناسپاسی و منفعت طلبی کوته بینانه مان، چه به روز این پدر کهنسال متمدن و مادرهای بافرهنگ مان آوردیم.
هم فرهنگها و هم تمدن مان را بیمار کردیم.
.
.
قصه کوتاه کنم، ورنه سخن بسیار است.
باز هم ممنونم.
قدردان حضور شما دوستان وفادارم هستم و می مانم.
پس حضورتان را دریغ نکنید و بمانید.
یاحق.
پنجشنبه 8 تیر 1396 02:16 ق.ظ
جلال دامن افشان...
ممنونم از گل زیبای تان.
به بهانه ی این گل زیبا، یک نکته ی جالب بگویم بد نیست.
در زبان و ادبیات ایرانی، واژه ی "گل" فقط و فقط به "رز" گفته میشده.
یعنی فقط به رز.
البته "رز" عنوان فرنگی و اروپایی است.
.
.
و ایرانیان به سایر گلها، هر کدام، نام خودشان را می گفته اند.
مثلا به نیلوفر می گفتند نیلوفر، نه گل نیلوفر.
یاس و غیره نیز همینطور.
.
.
پس واژه ی "گل" را هر وقت که در ادبیات می خوانید، فقط و فقط به گل رز گفته میشده.
.
.
بهمین خاطر است که به عصاره یا روغن یا هر محصول دیگری که از هر گلی گرفته میشده، فقط نام همان گل بر آن نهاده میشده.
مثلا روغن بابونه.
جوشنده شفایق.
و...
لذا می بینیم که به محصولی که از رز گرفته میشده، می گفته اند: گلاب.
پس گل فقط میشود رز.
و دیگر گلها را بهیچوجه "گل" نمی دانسته اند.
و "گل" هم اخوان داشته است.
گل محمدی.
گل آتشی.
گل صد برگ.
و....
.
.
بااحترام و درود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :