تبلیغات
رها شویم از تردیدها - می ترسم پس هستم ؟!؟! ( توسری)
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. ابوسعید. ابوسعید ابوالخیر. ابن سینا. ابن سینا. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








پنجشنبه 28 خرداد 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
" توسری"

اگر دقت کرده باشید مردم ما یک خصلت فوق العاده جالب دارند. صفتی بسیار درخور تامل که واقعا نمی دانم در سایر جوامع نیز یافت می شود؟
تقریبا همه ی مردم جامعه ی ما -به جز استثناءها- علاقه و میل زائدالوصفی دارند که خودشان را از هر جهت، بدبخت و بیچاره معرفی کرده یا نشان بدهند.
مثلا هر موقع که از یک کاسب یا بیزینس من یا کارمند یا "معلمان" و تولیدکننده و کشاورز و باغدار و غیره بپرسید که اوضاع زندگی ات چطور است آنچنان از بدبختی های اقتصادی و دریافتی های کم اش روضه می خواند که واقعه ی عاشورا و جنگ ایران و عراق و اتفاقات چند سال قبل و موضوع سهمیه بندی بنزین و صفهای سبدکالا و جنگ جهانی دوم و زلزله ی بم و فقر و بیکاری و تورم و مهاجرین غرق شده در راه استرالیا و خلاصه همه ی بدبختی هایت را فراموش می کنی.

یعنی کلن خوش شان می آید بگویند ما بدبختیم. ما بی پولیم. ما خاک توو سریم.

مثلا فردی از نزدیکان کسی فوت می کند. یک سال بعد از این اتفاق وی را بصورت اتفاقی توی خیابان می بینی و می پرسی ساعت چنده؟
یک آآآآآآه بلند می کشد و می گوید بعد از مرگ فلانی ام دیگر نگاه به ساعت نمی کنم. دیگر زمان وجود ندارد. غم عزیز دارم و ....
کلن می خواهد بگوید خیلی عزادار و بدبخت است.
(در حالیکه اگر زنده بود و تقاضای ده میلیون تومان قرض الحسنه می کرد جواب رد میشنید و بهیچوجه انقدر عزیز نمی بود)

یا مثلا یک نفر یک فال می گیرد. در فالش نوشته تو شخص عصبی و زودجوشی هستی و فورا داغ می کنی.
آنچنان ذوووووق می کند که گویا از هاروارد برایش دعوتنامه آمده. فورا تند و سریع تایید می کند و می گوید:
اینو که راست گفت. خداوکیلی من خیلی زود عصبی میشم. وقتی هم که عصبی میشم هیچی حالیم نیست و قص علی هذا...
(درحالیکه این عناوین نشان می دهد او بیمار روانی است و باید درمان شود چون روانی و مریض و ضعیف و شکننده است)

یا مثلا از فردی که بخاطر یک اسپاسم عضلانی(گرفتگی موقتی) بخشی از بدنش چند روز است درد می کند می پرسی چه شده؟
چهره اش در طرفه العینی شبیه "عاقبت نسیه فروشی=مرحوم رضا ژیان" می شود و می گوید:
نمی دونم چم شده. حالم خیلی بده. از زندگی افتادم. الان قدر سلامتی م رو می دونم. قدر سلامتیت رو بدون و ازین چرندیات...
بعد که می گویی خب برو دکتر.
می گوید:
نه بابا. ولش کن. تحمل می کنم.(البته بنحوی می گوید که معنی اش این است که مرگ حق است و از مرگ نمی ترسد و زندگی اش انقدر سخت است که مرگ را ترجیح می دهد)
(این نشان می دهد که این بیچاره بیمار روانی است و کمبود و عقده ی محبت شدن دارد و عاقلانه اینست که نباید این عقده اش را روو کند برای سایرین)


یا مثلا به طرف می گویی چرا انقدر آهنگ غمگین گوش میدهی؟
آهی کشیده و می گوید:
بعد از رفتن عشقم این آهنگا همش خاطره اند. و احتمالا اگر کمی آب معدنی هم خورده باشد فورا تیپ مستی بخودش می گیرد و گریه می کند.
(درحالیکه همین الان با چند نفر بصورت همزمان رابطه دارد)


یا مثلا می پرسی از شخصی که چرا معتاد شدی؟
می گوید:
واسه آهنگهای داریوش و شاهین. لامصب آدمو دیوونه می کنه.
بعد میگی مثلا یه ترانشو بخون:
میگه:

وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه/ تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
راست گفتی گفت یه زن و شوخی کرد و من / با اون طرف فرشته ی دلهام رو میکشم


(صحیحش اینه:

وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه/ تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
راسکولنیکف كه پیرزن و شقه کردو من / با اون تبر فرشته ی الهام رو میکشم )



یا از خانمی می پرسی چرا خیانت می کنی یا چرا بی توجهی می کنی؟
می گوید من خیلی بدبختم. انتظار داشتم شوهرم توو دوران بارداری هر روز برام یه گل رز بخره و بیاره اما نیاورد. من یه زن تنهاااااام.
(این خانم بزبان غیرمستقیم دارد می گوید که هنوز برای امر مهم تشکیل خانواده و مادر شدن، کاملا نابالغ و ضعیف است و درست و کامل تربیت نشده)


یا از یک آقا  سوال بالا را می پرسی میگوید:
شدم قاطر گاریچی. عین خر کار می کنم. این زن و بچه هم شدن سربارم. لباسشو میدی غذا می خوان. غذا میدی کوفت می خوان زهرمار می خوان. از من بدبخت تر آدم نیست بخدا.
(این آدم نشان می دهد که آمادکی عقلی و اراده ای تشکیل خانواده را نداشته و در یکی از دو داستان "عاشقی" یا "شهوت" گیر افتاده و حالا مجبور به تحمل است.)



و خیلی مثالهای دیگر که همه مان بصورت روزمره با آنها سروکار داریم.


خب دلیل این رفتار عجیب چیست؟ چرا ما میل شدیدی به بدبخت نمایی داریم؟ چرا لذت می بریم از اینکه دیگران ما را در اوج بدبختی ببینند؟

من عقیده دارم که مقصر، حکومتهایی بوده اند که زمام امور ما را بدست داشتند.
کوپن. یارانه. صف نان. صف شیر. حقوق ناکافی سر ماه. ناز و غمزه های ادارات بیمه. گردن کلفت و صدای سرکوبگر و غرولند کارمند بانک و ادارات. رفتار فوق العاده تحقیرآمیز ماموران پلیس و انتظامی با همه. انتظار حقیرانه ی مردم پای اخبار تلویزیون که شاید دولت صدقه ای جلوشان پرتاب کند. لاتهای چلغوز کوچه و خیابان که از ترس کشیده شدن به کلانتری و دادگاه جرات رد شدن از کنارشان را نیز نداریم. بوروکراسی تحقیرآمیز وحشتناک اداری که غرور همه مان را اخته کرده. رفتار آپارتایدی و طبقاتی پزشکان و بیمارستانها و امثالهم. ترس بسیار زیادی که از نیروی انتظامی و پلیس در دل هامان است بنحوی که حتی از وکیل ها و آبدارچی دادگستری و نامه رسان کلانتری هم می ترسیم بدون هیچ گناهی. زیرا براحتی می توانند کاملا بدون دلیل وسط خیابان دست و پایت را مثل حیوان ببندند و ببرند کلانتری به جرم لباس فلان یا رفتار مشکوک. بعد هم که آبروت رفت و کلی مدرک آوردی که بابا من آدم محترمی هستم، بدون عذرخواهی می گویند: برو ولی مواظب باش دیگر در خیابان مشکوک راه نروی. محدودیت های شدید جنسی که هم زنان و هم مردان را برای رفع این نیاز به التماس و فریبکاری و حقارت می کشاند.



مجموعه ی اینها باعث می شوند تا مردم کاملا بی عرضه و ضعیف و حقیر و بی عزت نفس بشوند. باعث می شود که گرایش پیدا کنند به این اصل شوم و پلید زیر:
"باید خودم را پست و ضعیف و بدبخت جلوه کنم تا کارم راه بیافتد و بتوانم زندگی کنم."





((جلال دامن افشان))
94/3/29




پی نوشت:
نمی دانم. شاید دولت هایی که اسلحه را از مردم شان نگرفتند این منظور را داشتند که مردم شان عزت نفس داشته باشند. مردم شان بخاطر "نظم و قانون" منظم و قانونمند باشند نه از "ترس و حقارت". البته نمی دانم واقعا.
بقول شاعر کرمانج که درباره ی حکومت های مستبد پهلوی سرود:
خرلی ژه سر پیلی نه مه هلانین
پلی گیاطیه ژه شونی دانین
ترجمه:
تفنگ سرپر را از دوش مان برداشتند و بجایش کاسه و کشکول گدایی را نهادند.

این ستمی بود که رضاشاه استبدادگر در انقلابش انجام داد و مردم را خلع سلاح کرد تا بهتر سرکوب کند.
درحالیکه مردم متمدن ایران بزرگ به درازای تاریخ پر بودند از تمدن و همیشه با عزت نفس، سلاح داشتند و اهل آشوبگری نبودند.
اما آنچه گذشت، گذشت و پهلوی اول آن خطایی را كه نباید می کرد، کرد.
چه در خشکاندن نهال نوپای مشروطه. و چه گرفتن عزت نفس از مردم و حقیر کردن شان.



××این نوشتار، بازنشر شده در آدرس زیر:
http://bojnord1400.mihanblog.com/post/520










نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، طنز نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 05:45 ق.ظ
excellent points altogether, you simply received a new reader.
What could you suggest about your publish that you simply made some days in the past?
Any positive?
جمعه 11 فروردین 1396 02:05 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation however I find this topic
to be actually one thing that I feel I'd never understand.

It kind of feels too complicated and very vast for me.
I am having a look ahead for your subsequent publish, I'll attempt to get
the cling of it!
جمعه 12 تیر 1394 11:22 ق.ظ
سلام
بحث اینجاست که فرهیختگی، تزریقی نیست که بشود در خون جامعه جاری اش ساخت، بلکه جریانی است کند، تدریجی، آرام و پر هزینه که گاه آگاهی رسانی علمی می طلبد و گاه از خود گذشتگی روحی و گاه ایثار و جانفشانی تا باوری از احساس و تهییج به ساختار و فرهنگ بدل شود. قلم و قدم شما ارزشمند است چون به استیلای فرهنگ برتر مدد می رساند ولی گویا برای خیلی از افراد همین حفظ وضع موجود آرامبخش تر است همین که بنالند و بنالند و بنالند و ندانند یا نخواهند بدانند چگونه می شود آزاد و سرفراز زیست و این همه هم بدبختی نداشت تا دیگر حاجت به دلسوزی دیگران هم نباشد!
به هر حال، به نظرم مصیبت مضاعف آن جای است که حتی نخواهیم بپذیریم رفتارمان نادرست است و خود را اسطوره اخلاق و فرهنگ بدانیم و این چیزی نیست که به بیان آید ولی آن چنان در ضمیر ناخودآگاه برخی از ما ریشه دوانده که هیچ گونه انتقادی را برنمی تابیم و قدمی در راستای بهبود برنمی داریم چون معتقدیم درست ترینیم...
به هر حال سخن ازین دست بسیار است، پس شرح این هجران و این خون جگر، این زمان بگذار تا وقت دگر...
قلمتان استوار و بیداری بخشی تان پایدار بادا!
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم که خواندید.
.
.
درست می فرمایید.
برای برخی آرامبخش است و نمی خواهند ازین لاک تخدیری خارج شوند.
برای برخی دیگر همین اوضاع، سرشاز از منافع و سود است و نمی خواهند این دریای خزر سرشاز از خاویار را از دست بدهند.
الی آخر....
.
.
بقول شریعتی بزرگ که میی گفت ما باید کلی زحمت بکشیم تا به بعضیها(مذهبیون منظورشان بود) بفهمانیم که آقا اوضاع جامعه اوضاع خوبی نیست و شما فقط به خواب تخدیری فرو رفته اید.
.
.
.
ممنونم که هستید.
شاد و پیروز باشید.
پنجشنبه 11 تیر 1394 10:25 ق.ظ
درودها

خیلی خوب بود
در عین حال که خنده م می گرفت از خوندنش، بسیار متأسف شدم.
حالا خوبه قبول داریم و میبینیم این همه بیماری و فاجعه رو، بعضیا که انگار نه انگار! به رو نمیارن...

و اما پی نوشت... عاااااالی بود تا حالا اینجوری به این مسئله نگاه نکرده بودم
ممنون بخاطر به اشتراک گذاشتن این همه حقیقت که گاهی میره که عادی بشه برامون...

شاد باشید و قلمتون سبز و آزاده
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
خوش آمدید.
.
.
بله بقول دوست وبلاگی مان مهرای عزیز، اینها "کمدی-تراژدی" هستند که اشک و خنده و تاسف را با هم جاری می کنند.

ممنونم که می خونید دوست عزیز.
ممنونم که هستید.
مدیون لطف شما دوستان مهربانم هستم که زمان می ذارین و می خونید.
پنجشنبه 11 تیر 1394 07:46 ق.ظ
سلام چیزی ندارم بگویم جزاین که الهی تاقیامت زنده باشید
جلال دامن افشان....
سلام سید عزیز.
شاد و سربلند باشید مهربان.
پنجشنبه 11 تیر 1394 04:51 ق.ظ
سلام
اینطور که از نظرات بر می آید اصل موضوع اغراق گوییست.
گاهی میشود به جای حذف یک عادت نادرست ،آن را به مسیر درستی هدایت کرد و این کار هزینه و زمان و انرژی کمتری میبرد و عاقلانه است.
از آنجاییکه انسانها میکوشند تا آن چیزی بشوند که میگویند و نشان میدهند و یا چیزی شبیه به آن پس اگر اغراق گویی را آن زمان که نسبت به امور نیک و خیر و عام المنفعه وجود دارد تشویق کنیم و به آن برچسب دروغ نزنیم.
این اصلاح در برخوردهای فردی قابل اجرا و تجربه و بررسی است.

البته این نظر صرفا یک ایده خام است و باید مورد تجربه و سنجش قرار گیرد و دید که آلودگی این نظر از حیث آغشته بودنش به دروغ تا چه حد است و آیا فرهنگ دروغ را بیشتر پشتیبانی می کند یا موجب اشاعه رفتارهای نیکو و خیر خواهد شد ؟

منم با ایده بررسی روانشناسانه جامعه بسیار موافقم.
مصداقش اینکه ،جامعه ای را میبینیم سخت ناامید در حالیکه افراد آن جامعه در حیطه شخصی کاملا امیدوارند.
حال چرا امید از افراد به جامعه و ناامیدی از جامعه به افراد کاملا متاقل نمیشود ،چیزیست که در حیطه این رشته علمی قابل بررسیست.
به نظر میرسد حکومت و نهادی به نام دولت همینجا موثرند و نقش پدر و مادر یک خانواده را بازی میکنند که نوع تربیت و برنامه ریزی و خلق و خویشان دقیقا شخصیت امیدوار و ناامید کودک را پی ریزی و باعث رشد و نمو او میشود.

ممنون از شما که محفلی را برای بیان دغدغه های اجتماعی ایجاد نموده اید.
کاش دوستان تحصیلکزده این رشته و حتی اساتید علم و فن نیز به خود زحمت مطالعه و نظر بدهند.
لعنت بر این رخوتی که جسم و جان ای جامعه را فرا گرفته.

پاینده باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما دوست مهربانم.
توضیحات جالب و در خود تاملی ارائه کردید.
باشد که بیاندیشیم.
.
.
گاهی چندین روز یک نظر را تایید نمی کنم تا بتوانم پاسخی کامل کننده و شایسته بدهم، ولی نمی شود چونکه نظر کامل است و جایی برای بحث نمی گذارد.
لذا فقط با چند گل و سپاسگزاری، نظر را تایید می کنم بلکه خوانده شود.
اکنون نیز از همان مواقع است.
.
.
شاد و سبز باشید بزگوار.
پنجشنبه 11 تیر 1394 04:31 ق.ظ
سلام
جالبه که شما با چنین اندیشه وسیع و پیچیده بگویید : حرفهای شما را ...
زیرا اساسا ساده اندیش،سلده گو و ساده نویسم.
سادگی زیباییست و شاید سادگی داناییست.

اما ممنونم شما دقیقا به مقصودم اشاره کردید.
علمی حاصل ترکیب جامعه شناسی و روان شناسی با هدف بررسی روان جامعه، این علم به کار اقتصاد نیز می آید چرا که بسیاری از رفتارهای اقتصادی جامعه با رفتارهای اقتصادی افراد متفاوت است.
البته شاید نظرسنجی ها میخواهند همین رفتارها را قبل از وقوع پیش بینی کنند اما چون شرایط هنگام بروز رفتار ممکن است کاملا متفاوت باشد، و یا با مردمی پیچیده،ضعف اطلاعات و ابزارها روبرو هستیم ،نتایج نظرسنجی ها قابل اعتماد نخواهد بود .

بگذریم
پوزشم را به دلیل فاصله گرفتن بحثم از محور اصلی مطلب،پذیرا باشید.

و باز هم این از کمالات همنشینی با شما بود.

سرزندگیتان به نور دانایی ،آرزوست.
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم که هستید بزرگوار.
.
.
کدام اندیشه ی وسیع؟؟
بقول یکی از اندیشمندان غربی که می گوید:
بزرگترین متفکران و خالقان آثار بزرگ هنری و فکری و ادبی جهان و تاریخ، در زمان هایی که در حال خلق آن آثار نبوده اند، یک فرد کاملا عادی و بی مصرف و ساده و نادان بوده اند.
حالا البته بنده مفهوم سخن را با دخالت های خودم، عرض کردم.
.
.
.
ممنونم که باعث پیشرفت و بسط بحث و اندیشه و تحلیل در این خانه کوچک می شوید.
من واقعا مدیون این لطف شما عزیزانم هستم که وقت و زمان می گذارید برای این بررسی ها.
سپاس.
چهارشنبه 10 تیر 1394 10:47 ق.ظ
سلام.
اصل حرفت درسته دادو
ولی نکته هس. در مورد دفاع از مال. چون وقتی بفهمند خیلی وضع مالیت خوبه وسوسه میشن سرت کلته بزارن و تیغت بزنن.
خیلیها هم معتقدند چشم میخورن
جلال دامن افشان...
سلام رفیق.
ممنونم كه خواندی.
.
.
درسته برادر.
این هم از تبعات و خواص جامعه ی بیمار ماست.
و ما هم داریم همان بیماری را در آیینه نشان خود و دیگران می دهیم.
بقول شریعتی: ما ابتدا باید كلی بكوشیم تا برخی را متوجه و تفهیم كنیم كه "جامعه تاریك و زشت است و امور آنطوری كه باید باشد، نیست"
.
.
.
ممنونم كه هستی دادا
چهارشنبه 10 تیر 1394 09:54 ق.ظ
سلام بزرگوارنمیدونم چرا بعداز30سال یک دفعه اینجوری قطع رابطه کردند ولی بازهم صلاح مملکت خویش خسروان دانند

کتاب هارسیدممنونم الان همه راداخل نایلکسی گذاشتم که ببرم انجمن تقدیم دوستان کنم ازطرف عزیزی چون شما.البته امروزبعدازرسیدن کتاب ها آقای رحمانی رسیدندکه کتاب ایشان تقدیم شدوخیلی تشکرکردند.من امروزدردفترتمام کتاب راخواندم وبسیارعالی بودندوخواندنی .الهی تاقیامت زنده باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما سید گرامی.
واقعا اینجور مواقع، قلب من بشدت دچار غم و نومیدی می شود.
چونكه ارتباطات میان اهالی مطالعه و خرد و قلم و حكمت و دانش، بسیااااااااااااار ارزشمند و مهم است برای ادامه و رشد فرهنگ یك جامعه.
.
.
.
آن كتاب را به تك تك عزیزانم در انجمن عارف بجنوردی و انجمن فردوسی آشخانه، تقدیم نمودم تا شاید لبخند مهری بر لبان مهربان شان بنشیند.
.
.
به به.
چه آغاز خوبی.
جناب رحمانی كه چشم و چراغ وبلاگ نویسان شمال خراسان هستند و بنده به دوستی با ایشان كاملا به خود می بالم.
.
.
شاعر آن كتاب، دوست یكی از عزیزان بنده هستند.
كه ابتدا یك جلد از آن كتاب را، همان عزیزترین عزیز بنده به خودم هدیه دادند و مرا بسیار خوشحال نمودند.
البته من هیچ نوع شناخت و آشنایی از ایشان و با ایشان نداشته و ندارم.
صرفا از یكی از اشعار آن كتاب خیلی خوشم آمد و خواستم كه شما عزیزانم نیز بخوانیدش:
لبخند می زنی و می پرسی:
-آبی آسمانی به من می آید؟
-آبی همیشه به آسمان می آید.
.
.
.
باری
برگ سبزی بود تحفه ی درویش.
كه برای بنده، بوی عزیزم را نیز بهمراه دارد.
و زین پس مرا به یاد شما خوبانم نیز خواهد انداخت.
بااحترام
چهارشنبه 10 تیر 1394 08:46 ق.ظ
سلام بزرگوارممنونم ازمحبت شما دیروزچندجلدی رابه بچه های انجمن آنهایی که حاضربودندرساندم بقیه راهم درجلسه بعدی تقدیم خواهم کرد.واقعاکتاب زیبایی بودوده دوازده صفحه ای را(که مشخص کرده بودم)آنجاخودم گفتم بخوانندتازیبایی هایش رادرک کنند.بازهم ممنونم والهی تاقیامت زنده باشید
جلال دامن افشان...
سلام سید عزیز.
بسیار سپاسگزارم كه قبول زحمت نموده و در غیاب بنده، هدایا را به دست عزیزانم در انجمن عارف رساندید.
باور بفرمایید كه در عرض یك سال كه آن كتابها را به بجنورد رسانده ام، چندین بار خودم برای تقدیم شان عزم بجنورد و انجمن نموده ام كه هر بار بشكلی موفق نشدم.
چندین بار نیز از دوستانم خواستم كه این محبت را انجام دهند باز هم نشد.
بهرحال این بار با محبت برادر عزیزم "محمد قره چلو" این مهم انجام شد.
و خداراشكر می كنم كه آن گلها به صاحبان شان رسیدند.
.
.
.
.
.
.
آن كتاب را به تك تك عزیزانم در انجمن عارف بجنوردی و انجمن فردوسی آشخانه، تقدیم نمودم تا شاید لبخند مهری بر لبان مهربان شان بنشیند.
.
.
.
شاعر آن كتاب، دوست یكی از عزیزان بنده هستند.
كه ابتدا یك جلد از آن كتاب را، همان عزیزترین عزیز بنده به خودم هدیه دادند و مرا بسیار خوشحال نمودند.
البته من هیچ نوع شناخت و آشنایی از شاعر و با شاعر نداشته و ندارم.
صرفا از یكی از اشعار آن كتاب خیلی خوشم آمد و خواستم كه شما عزیزانم نیز بخوانیدش:
لبخند می زنی و می پرسی:
-آبی آسمانی به من می آید؟
-آبی همیشه به آسمان می آید.
.
.
.
باری
برگ سبزی بود تحفه ی درویش.
كه برای بنده، بوی عزیزم را نیز بهمراه دارد.
و زین پس مرا به یاد شما خوبانم نیز خواهد انداخت.
بااحترام و عرض ارادت به تك تك اعضای انجمن عارف بجنوردی و فردوسی آشخانه.
سه شنبه 9 تیر 1394 03:29 ب.ظ
سلام
یک نکته در مطلبتان این است که به دلایل اجتماعی در جامعه مان مردم از بدبخت نمایی و اغراق در آن سود می برند.
با این نظر که چنین رفتار ناهنجاری شایع است موافقم.
اما به نظر میرسد در برخی از مثالها به خطایی ریز و ظریف کشیده شده اید.
ولی متوجه نشدم که منظور اصلی شما از مطلب، سیاه نماییست یا اغراق گویی؟
البته همین مردم نیز هستند که با بکارگیری شیوه بلوا و جنجال نیز کار خود را پیش میبرند.
فکر میکنم در کل عادت کرده ایم خود را بیش از آنچه هستیم نشان دهیم این خصلت در شرایط مختلف به گونه های متفاوت بروز می کند و ریشه در نفع شخصی و عقده های فردی و اجتماعی دارد.
اگر چه ریشه همه این رفتارها جهل و ناآگاهیست.
ما گاه نمیدانیم که نمی دانیم
اما گاه نمیخواهیم بدانیم که میدانیم پس رفتار نمیدانم گونه ای را از خود بروز میدهیم یعنی فریب خود و دیگران برای کسب سود به هر شکل و نحو.
نمیدانم که چنین بررسیهایی در حیطه کدام علم قرار میگیرد ، روان شناسی،جامعه شناسی ،انسان شناسی یا ...
اما به نظر میرسد روان جامعه برابر با روان تک تک افراد نیست همانگونه که نیروی جمع برابر جمع نیروی تک تک افراد آن جمع نیست.
به نظر باید یک علم جدید و ترکیبی از روان شناسی و جامعه شناسی را منتظرش باشیم.

ببخشید آنقدر پرگویی شد که سر از پیشنهادی مبالغه آمیز درآورد.

تندرست باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
و سپاس كه خواندید.
.
.
.
كاملا درست می فرمایید.
متاسفانه در كوتاه مدت، مظلوم نمایی و خود را بدبخت جلوه دادن، كار را پیش می برد.
.
.
درباره ی مثالها نیز كاملا درست می فرمایید.
دلیلش نیز نوع قلم بنده است.
تاكنون قطعا متوجه شده اید كه بنده در نوشته هایم علاوه بر مفهومی كه مدنظرم است، كنایه ها و جست و گریزهایی نیز به مسائلی كه اصلا به مطلب مربوط نیستند می زنم.
این كار از ارزش نوشته هایم می كاهد چونكه از یكدست و یك مسیر و یك هدف بودن نوشتار می كاهد.
اما خب این كار دقیقا چیزی است كه خودم می خواهمش و عامدانه انجام میدهم.
بعنوان مثال دو دیالوگی كه از "زن" و "مرد" در مثالهای پایانی متن ذكر كردم ام انصافا هیچ ارتباطی و شباهتی به سایر مثالها و مسیر مطلب ندارند.
یا مثلا تلمیح هایی كه در پاراگراف دوم آورده ام نیز همینطور.
.
.
.
والله اگر بخواهم بالاجبار از میان دو عنوانی كه شما مطرح نموده اید یكی را انتخاب كنم، "اغراق" را انتخاب می كنم.
قصد بنده فقط مثل یك آیینه، نشان دادن اوضاع جامعه بود.
.
.
.
راستش اعتراف می كنم كه از پایان خط چهارم نوشته تان ببعد، اصلا متوجه نمی شوم چه می گویید.
.
.
.
گویا در گذشته ها، خیلی از علوم تفكیك شده ی امروز در حیطه ی "فلسفه" قرار می گرفته اند.
ولی در جریان رنسانس و انقلابات علمی متبوعش، بشر به این نتیجه رسید كه بهتر است هر چه كه می تواند علوم را تفكیك كند تا پیشرفت حاصل گردد.
لذا علوم انسانی را تفكیك كردند.
اما پیشنهاد شما را اگر بخواهیم به معنی اتحاد و تجمیع روان شناسی و جامعه شناسی برداشت كنیم، اشتباه می نماید، اما اگر به معنای یك رشته دیگر كه یك راه و هدف دیگر را بپیماید باشد، بسیار عالی است. راهی كه روانشناسی و جامعه شناسی بصورت جداگانه نتوانسته اند تاكنون بروند.
درواقع، یك فرزند خلف برای روانشناسی و جامعه شناسی تا كارهای ناتمام پدر و مادرش را تمام كند.
.
.
.
سخنان شما همه لطف است و مهر.
باز هم روشن كنید این خانه را.
دوشنبه 8 تیر 1394 03:49 ب.ظ
سلام مطلب بسیارزیبایی بودالهی تاقیامت زنده باشید
جلال دامن افشان...
سلام سیدجان.
چقدر دلتنگ تان بودم بزرگوار.
خوش آمدید.
خوش آمدید.
دوشنبه 8 تیر 1394 04:26 ق.ظ
واقعا برات متاسفم
جلال دامن افشان...
آخه چرا؟
ای کاش بیشتر توضیح می دادید.
تا اگر پلیدی یا خطایی در من هست، متوجهش بشم.
.
.
.
بااحترام
یکشنبه 7 تیر 1394 07:53 ق.ظ
سلام
به نظر میرسد ذهنتان مرتبا در حال تحقیق و بررسی است و این عاااااالیست.
توجه به رفتارهای فردی و انعکاس آن در جمع و جامعه و بررسی برآیند آن به عنوان یک رفتار غالب اجتماعی در ظرف زمان و یا مکان بسیار ایده جالبیست که اگر جامعه تحقیقاتی سالم و رووپایی داشتیم ، همه اینها خوراک ایده و تحقیق و تحلیل های جامعه شناسی و روانشناسی میشد.
میدانم که شما هم ناامیدید ، اما خوشحالم که مینویسید و ناامیدی ،پویایی و ذهن و قلمتان را تسخیر نکرده.
این یعنی که شما شخص ناامیدی نیستید اگرچه روند اجتماعی جامعه را ناامید کننده میبینید و میدانید.
و سخت است جمع ناامیدی و امید اما حتما شدنیست چرا که یک نمونه وجود دارد ، جلال دامن افشان.
و فقط یک مورد نقض برای قانون ، قانون بودن هر قانونی را زیر سوال میبرد.
اجازه میخوام تا یه تحلیل کوچک روانشناسی روی قلم شما داشته باشم.
نوع گفتار و مطالب و ادبیات شما ، در یک کلام قلم شما نشان میدهد که از سر ناچاری نمی نویسید، با علاقه مینویسید که اگر این را کنار امیدی که در شماست بگذاریم ،نتیجه میشود یک انرژی مثبت و خاص بطور پنهان و آشکار در قلمتان.
اگرچه بعضی از مطالب دارای بار منفی و گویای عاداتی ناپسند هستند(مانند،لوم) اما نویسنده با بستر امید و علاقه به نوشتن ،نوری را در سطور همین مطلب جاری میسازد که بر خواننده چه به صورت فردی و اجتماعی اثر مثبت خواهد گذاشت.
و این اثر مثبت انرژی حرکت در مسیر تغییر را فراهم خواهد ساخت.
در نظر بگیرید بیان انتقاد با انرژی مثبت ،حس درک و همدلی و البته واقع نگری و توجه به بسترهای خانوادگی و ارثی و جامعه شناختی،
قطعا هیچ فردی از چنین انتقادی دلگیر که نمیشود بلکه از همانجا استارت تغییر را در خود می زند زیرا غیر مستقیم هدایت شده است به بهتر شدن و توانایی و شایستگی بهتر بودن را در خود احساس میکند.
ببخشید ،کمال هم نشین در من اثر کرد

شاد باشید به نور دانایی
جلال دامن افشانسلام و درود دوست خوبم.
سپاس كه وقت گذاشتید و خوندید.
.
.
راستش مثل پیچ و مهره ای كه هرز می شود، اندیشه و زبان و قلم بنده نیز هرز رفته است به كنجكاوی و گشت و گذار.
دائما در حال پرسش و بررسی است. و انصافا خسته ام كرده.
یك سال تمام هم نزد سه روانپزشك و یك روانشنلس رفتم تا شاید به ضرب دارو و مشاوره، آرام بگیرد. نشد كه نشد.
باور كنید كه از سه یا چهار سالگی تابحال لحظه ای دست از سرم برنداشته.
خسته و درمانده ام كرده.
.
.
اما خوبی اش نیز در زمانی است كه پاسخ یكی از سوالات را پیدا می كنم.
اگر بدانید كه چه لذذذذذتی دارد.
زائدالوصف.
.
.
.
بله دوست عزیزم.
در جمع هستیم اما تنها
در ناامیدی مطلق از امید می نویسیم
خود سیاهیم و سعی می كنیم كه روشن شویم.
بقول خیام بزرگ:

مائیم که اصل شادی و کان غمیم

سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم
.
.
.
ممنونم بابت تحلیل تان.
اینكه زمان گذاشتید و این دوست كوچك تان را بررسی نمودید، نعمتی بسیار بزرگ بر من است.
به تك تك گلواژه هاتان خواهم اندیشید.
.
.
.
شاد و سربلند باشید.

.
.
.
آینه! ای همسایه! كاری كن
تا ساعتی پیش تو بنشینم.
جز سایه سار مهربون تو
چیزی نه می خوام و نه می بینم.
تو سالها همزاد من بودی
تصویری از دیروز و امروزم.
همت كن و یاریم كن بگذار
تا مهربونی رو بیاموزم.

دلواپسی هامو بگیر از من
غمهات رو ای آینه! حاشااااااااا كن
قدری بخند و روشنی ها رو
توو چشم خیس من تماشا كن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :