تبلیغات
رها شویم از تردیدها - ما مرد نیستیم
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. ابوسعید. ابوسعید ابوالخیر. ابن سینا. ابن سینا. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








شنبه 12 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
نه توی بانک ها حساب تپل و سنگین و اعتبار دارم...
نه توی جامعه دارای جایگاه و میز و وزنه ام...
حتی وقتی درباره ی فرق چای گیلان با چای سیلان حرف میاد وسط، خانمم از عناوینی مثل بی عرضه و خاک توسر و ضعیف برام استفاده می کنه...
بچه هام خجالت می کشن جلو دوستاشون معرفیم کنن چون که پولدار نیستم...
همسر و بچه هام مدام دیگران رو به رخم می کشن و بی عرضگیم رو بارها و بارها اثبات می کنن...
انقدر از نظر جسمی و روانی در طول روز خسته و کوفته می شم واسه کار، شبها نمی تونم مثل پورن استارها با همسرم هم آغوشی کنم بنابراین به مرد بودنم در ساده ترین تعریفش هم توسط همسرم توهین میشه...
مزاحم پسر یا دخترم که میشن چون قدرت و نفوذ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی بالا ندارم برای اینکه توو پاسگاه و دادگاه طرف رو بیچاره کنم، نمی تونم از فرزندانم دفاع کنم بنابراین از نظر اونها هم مرد نیستم...
دخترم فیزیک می خونه و خب من هیچی توو زمینه فیزیک نمی دونم...
پسرم جامعه  شناسی می خونه خب من هیچی توو اون زمینه حالیم نیست...
برادر زنم بازاریه و خب من کاسب ثروتمندی نیستم...
صابخونه ام هی میاد جلوی زن و بچه م هست و نیستمو ناسزا میگه و من واقعا پول ندارم تا یا پولشو بدم یا بزنم نفلش کنم و دیه و پول وکیل و دادگاهو بدم...
راستش بذارین حقیقتو بگم:
همسرم!
دخترم!
پسرم!
مادرشوهرم!
برادرزنم!
خواهرم!
برادرم!
مادرم!
پدرم!
من مرد نیستم.
روز مرد رو به من تبریک نگین چون بارها با همین زبون مرد نبودنم رو به من تذکر دادین.
دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟
روز مرد رو تبریک نگین چون فکر می کنم متلک میندازین.
من مرد نیستم.
ما مرد نیستیم.
هیچ بانکی سند مرد بودن ما رو امضا و تایید نمی کنه.
با تادالافیل و ترامادول هم هیشکی مرد نمیشه خانم عزیزم!
فکر نکن اونایی که با دارو پیشت مرد میشن واقعا مرد اند.
اونها هم مرد نیستن.
فقط توو همون چند ساعت به ضرب دارو مرد میشن.
اگه زنشون میشدی می فهمیدی که اونا هم مرد نیستن.
دختر عزیزم
پسر خوبم
اون بابای دوستت که می بینی کلی توو بانک و دادگاه و کلانتری و اداره ها مرده، رو ای کاش جاهایی که سرش رو خم کرده جلو رییس هاش ببینی.
صد جا خم شده تا بتونه ده جا گردنشو بالا بگیره.
به گردنش نگا نکن فرزندم.
به زانوهاش نگاه کن که هنوز خاکیه.
اونم مرد نیست.
ما همه مون مرد نیستیم.
ما مرد نیستیم.
روزی که تفنگ سرپر رو از دوش مون گرفتند
روزی که از کشاورزی و دامداری و تولید و بازارچه کشوندنمون به گدایی کردن قانون کار و استخدام...
روزی که واسه صدور شناسنامه مثل سگ باهامون حرف زدن و توو صف نگهمون داشتن...
روزی که تنور خونگی رو دادیم و توو صف توهین آمیز نون واستادیم...
روزی که شب توو اخبار اعلام کردن کوپن گوشت الاغ فردا بصورت همگانی اعلام میشود و ما مثل حیوون دویدیم تا مغازه کوپنی...
روزی که یه گروهبان کلانتری براحتی آب خوردن تونست توو خیابون با ما مثل حیوون حرف بزنه و رفتار کنه و ما بهیچوجه جرات حرف زدن نداشتیم...
و....
از اون روز دیگه توو رختخوابم مرد نیستیم چه برسه بصورت اسطوره ای در قالب مرد و پدر و برادر.
به ما تکیه نکنین عزیزانم.
ما مرد نیستیم.
ما مرد نیستیم.
ما مرد نیستیم.


((جلال دامن افشان))


پی نوشت:
خرلی ژه سر پیلی نه مه هلانین
په للی گه داتیی له شوونی دانین

له وه ر پیرده گارس سا مه رژاندن
ژه پاش پیرده تفانگ له مه کشاندن

ناتی یتیمی دستی داماریان
عومرکه ده وویننی رووساریان

باماریان داقولتاندن مالا مه
قانات کرن شاپر و شابالا مه


ترجمه:
تفنگ سر پر را از روی دوش مان برداشتند
و کاسه گدایی را به جایش نهادند

جلوی پرده برای مان ارزن پاشیدند
از پشت پرده تفنگ بر ما کشیدند

مانند یتیمی که در دست نامادری است
عمریست که بی مهری می بینیم

ناپدری ها بالا کشیدند دار و ندارمان را
و شهپر و شهبال مان را چیدند و بستند.


"شعر کرمانجی"





نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 03:30 ب.ظ
If some one needs expert view concerning blogging and site-building after that i suggest him/her to pay a quick visit this
webpage, Keep up the pleasant work.
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:49 ب.ظ
Thanks for sharing your info. I really appreciate your efforts and I am waiting for your next write ups thank you once again.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:09 ب.ظ
Quality posts is the key to interest the users to go to
see the site, that's what this web site is providing.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:59 ب.ظ
What's up Dear, are you genuinely visiting this website regularly,
if so afterward you will absolutely take pleasant know-how.
دوشنبه 4 خرداد 1394 06:07 ب.ظ
با سلام و درود
با تاخیر آمدم ...
فریاد مردانه جالبی است ...
فریادی شنیدنی است فریاد مردی که می گوید مردی و مردانگی ها را چه شد؟؟
اینکه کسی احساس کند مردانگی در خطر است ، مردانگی به سایه رفته ، مردانگی آبرو باخته ، مردانگی به تاراج رفته ، مردانگی بی نا و رمق شده ، مردی فقط ظاهر است ، مردی فقط ادعاست و ...
مرد است کسی که می گوید مردی را چه شد؟

به نظر من واژه (مرد) را می توان به کل انسان تعمیم داد...
پس در توصیف مرد بودن می توان گفت...
مرد ؛گردن کج نمی کند ..تاسیر شود ← اما دنیا و جامعه اینگونه شده است...پس وا اسفا از مردیها...
مرد؛ سخاوت دارد و نان کسی را نمی گیرد تاسیر شود ← اما در جامعه الان خیلی ها نان دیگران را آجر می کنند تا لقمه ها برگیرند ...پس مردی کجا؟
مرد؛ صادق است و رو راست ← اما مردان این زمانه ابایی از دروغگو بودن ندارند ... پس کو مردی؟
مرد ؛ راسخ است و استوار ، پس بر سر عقیده و ندای درونی اش که راستی ایست می ایستد ← پس مرد امروز چرا بزدل می شود گاهی ؟ وچرا پا پس می کشد آسان؟( چه در تصمیم گیری های شغلی و چه در تصمیمات فردی).
مرد؛ تحمل ظلم و زور را ندارد←اما چرا سرها در گریبان است؟؟
مرد؛...
مرد؛...
موفق و موید باشید مرد


جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه خواندید.
.
.
كاملا درست فرمودید.
دیگر مردی وجود ندارد.
چه زن و چه آقا.
هیچكدام شان دیگر مرد نیستند.
شاید دلیل اینكه برخی كشورها مثل امریكا، هنوز تفنگ و اسلحه را از مردم نگرفته اند همین است.
آنها با این كار جرات و شهامت و قدرت و عزت نفس را از مردم نگرفته اند.
و اجازه نداده اند كه مردم به یك مشت بزدل توسری خور ریاكار و ترسوی و زیرآب زن و پس و بی شخصیت تبدیل شوند.
.
.
.
بهرحال:
خانم! ما مرد نیستیم...
لااقل تو زن باش.
.
.
.
و بقول شاملوی بزرگ:
زنان نباید بی تفاوت بنشینند..
وقتی مردان خسته و زار مانده اند...
(البته مضمون شعر است نه اصل واژگان)
.
.
.
البته اینجا یك نكته ی بسیااااار اساسی وجود دارد.
و آن این كه در جامعه ی ما، در اكثر موارد، زنان اند كه مردان را مجبور به بدی و تلاش هایی می كنند كه منجر به پستی و رذالت مرد می گردد.
تمركز وحشتناك و فااااحش زنان سرزمینم بر ثروت و مسائل مالی.
تمركز زنان سرزمینم بر اینكه شوهر و پسر و برادرشان باید قوی و جریح و گستاخ باشند و در صف جا بزنند و بتوانند با رشوه دادن كارها را به بهترین نحو جلو ببرند و سایر مسائل كه همه می دانیم.
و از آنجاییكه یك مرد، بسیاااار برایش مهم است كه در نظر همسر و دخترش، قوی و توانا و قابل اتكا باشد، خودش را با این كارها وفق می دهد.
بنابراین یك سر این طناب وحشتناك بی اخلاقی و جنایت ها و فساها و بی رحمی ها و كارهای غیراجتماعی و غیرانسانی و غیرفرهنگی در جامعه ی ما، در دست زنان است.
كه در نهایت مظلوم نمایی و مهربانی، در پنهان، مردان را به مرور مجبور به این كارها می كنند.
.
.
.
سپاس كه نوشتید و در پیش برد بحث، یاری ام نمودید.
سپاسگزارم.
دوشنبه 4 خرداد 1394 05:11 ب.ظ
باسلام
شعری در مورد مردی خوندم براتون می زارم....

مردی چشمهایش را بست ، نفر اول بینایی شد!
مردی چشمانش را گشود و دیگر هیچ نگفت!
مردی خواست بایستد اما خاطره ی ایستادن نقش بر زمینش کرد..
مردی مرد تا زندگی کند..
مردی خواست ببیند چشمانش را دزدید..
مردی خواست بگوید زبانش را فروخت...
مردی تمام جوانی کار کرد برای پیری و تمام پیری برای جوانی..
مردی حسرت کشید معتاد شد..
مردی نردبان پیدا نکرد ، روی شانه دوستان رفت..
.
.
مردی خمید ولی نشکست...
مردی ایستاد و شکست..
.
.
مردی از گرسنگی دیگران سیر شد..
مردی دیگر ندوید..
مردی دیگر نگریست..
مردی دیگر ندید..
مردی دیگر نگفت ..
مردی دیگر نخواست..
مردی مرد...
کسی فریاد میزد ....
(حمید رضا فهیم)
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه تشریف آورده و مطالعه نمودید.
.
.
شعر زیبا و پردردی بود.
سپاس.
سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 10:28 ق.ظ
سلام.

خدمت آن دوست ناشناخته بگم هوشنگ از کلمات/نامهای فوق العاده پارسی و آریایی و هندواروپایی هست. توضیح:
هیو و هومان در زبان فرنگی بمعنایی هوش و انسان است. ریشه شاید در کلمه هومه گیاه مقدس دوران باستان آریایی/ایرانی است که ویژگی نشئگی دارد. در واقع مینگرم که نوعی طنز در این واژه نهفته. هومه گیاهی است مخدر خفیف که انسان دچار گیجی میکنه و از دنیای واقعی کمی دور ولی نه کاملا. از شدت واقعیت میکاهد تا کمی رنجهایمان تسکین یاد. ولی هونگ درست معکوس هومه است!
طنز و ملطفت قضیه همین است و شاید خیام در نماد شراب همین میگوید یا بهلول و دیوانه نمایی هایش و حلاج در تابلو بازی های داردوشی اش! فراواقعیت هوشمندانه...
جلال دامن افشان...
سلام بر دوست عزیزم.
لطف می كنی كه می خوانی و نظر میدهی رفیق.
.
.
.
ممنون بابت شرح و توضیحات.
سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 10:22 ق.ظ
جامی است که عقل آفریق میزندش،
صد بوسه بوسه ز مهر بر جبین میندش،
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف،
میسازد و باز بر زمین میزندش.
(خیام)
جلال دامن افشان...
ترکیب پیاله ای که درهم پیوست.
بشکستن آن روا نمیدارد مست.
چندین سر و پای نازنین از سر و دست.
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟!
خیام
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 03:42 ق.ظ
سلام اگر چند تا "ه" را کنار هم بگذاریم به نظر شما چی میشه ؟ خودم جواب میدم هه ههه هههه ههههه ههههههو.... سرت را درد نیارم اما اگه بعدش یک "و" بذاریم میشه هو ... و اگه بعدش یه "ش" بذاریم میشه هوش و بعدش اگه یه "ن" و یه "گ" بذاریم میشه هوشنگ اسم من واسم یکی از اجداد ما ایرانیا اما بعضی به من توهین میکنن و به ادمای هالو میگن "هوشنگ" . در تلویزیون اسم همه ی نقشای تبه کار را میذارن "هوشنگ"و برعکسشو خودت میدونیچی میذارن. اتفاقا اگه منو دوس خودت بدونی هوشنگ اسم یه دوستتهدر ولایت همان خراسون شمالی خُب . تا اینجاشو بگو خوب.اما اگه در بلاد کفر و فرنگستون باشه وکسی بره بخاطر این توهینا شکایت کنه پدر طرفو در میارن اما ما چی؟ کاچِی به از هیچی. سرتونو درد نیارمبرم تو فاز کرمانجی . خوانم خاشیمه هات .ولی بیچاغه خه پر طویژ مکه نزام حالی بوی چه گوتم چون بض وختان بیچاغ دستیه خه دبرّه وسای که را دنویسی.ته کلیمه ی سردار بیستیه که وختی سر کسکه هر سرداره ویرا دویژن سردار. البت ناخازم ته بترسینم. ساکسک بُوی که حالی بوه.آشخانه همان سمنگان است.خداحافظ<<سی یو>>
جلال دامن افشان...
سلام بر شما هوشنگ خان.
انصافا هوشنگ یکی از زیباترین اسم هایی است که شنیدم.
.
.
راس میگین انصافا.
فیلمها و تلویزیون در خیلی از موارد بجای کمک به فرهنگ، نه تنها به فرهنگ کمکی نمی کنه بلکه به اجتماعیات هم آسیب می زنه.
مثلا رابطه و نحوه صحبت کردن زن و شوهر رو در ایران به گند کشیده.
زن و شوهرها تحت تاثیر کل کل ها و حرمت شکنی ها و طرز رفتار زوجهای فیلمها، چند سالیه که کااااااملا ادبیات شون با هم عوض شده و بشدت حرمت "همسر و شوهر" رو شکستند.
یا مثلا حقوق اجتماعی و فرهنگی همه ی اقوام و زبان ها و فرهنگ های مردمان ایرانی رو نه تنها نادیده می گیره بلکه بپای لهجه و فرهنگ تهران، قربانی کرده.
نمونه ی دیگرش هم همین صدمه زدن ناشیانه و افراطی به برخی اسم ها و عناوین و شغل ها و امثالهمه.
.
.
.
ممنونم بابت اندرز و محبت برادرانه ات.
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بردش تا بسوی دانه و دام.
.
.
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 07:49 ب.ظ
سلام .امروز داشتم فکر میکردم که مردم بیشتر از بی هدفی زندگیشون تباه میشه .یعنی اصلا بلد نیستن که چه جوری هدف داشته باشن فکر کن فقط 4 در صد مردم میدونن هدف چیه و ما بقی اصلا تکنیک های هدف مندی رو نمیدونن و این در حالی ست که عدم خود باوری در بین جوان های ما به شکل یک امر عادی در اومده .. یعنی اگر امار جراحی پلاستیک رو در ایران بین خانوم ها و اقایان با کشورهای دیگه مقایسه کنی اصلا شاخ در میاری .. یعنی این الگوی زیبایی که در بین جوونهای ما جا افتاده . دقیقا الگوی ستاره ها پورن هست .. یعنی ناخوداگاه تمام ذهن مسیرش میره سمت سکس .. اینا کلی بحث تخصصی داره .. من حوصله ندارم مقاله بنویسم قبلا همین معضلات رو در قالب داستان کوتاه مینوشتم که الان اونم نمینویسم .. اما چون تو واقعا حوصله مقاله نویسی داری و اجتماعی نویس هم هستی . در این باره خواهشا مطلب بنویس . من خیلی نکات تو ذهنم هست اگر خواستی با ذکر مثال کمک میکنم .. بنویس . بذار دونفر هم شده بخونن .. واقعا انسان داره به قهقرا میره ...
جلال دامن افشان...
سلام همساده جان.
خوش اومدی.
می فهمم.
و بدبختی بزرگتر اینه كه كتابهایی كه تحت عنوان دروغین "كتابهای روانشناسی" به خورد مردم میره هم انقدر خالی و مبتذل و تهی و پوچه كه هیچی رو درست نمی كنن.
منظورم واسه موضوع تعریف هدف بود.
متاسفانه دنیای كتاب و مطالعه ی جامعه ی ما از دانش روانشناسی هیچ بهره ای نبرده.
كتاب های اصل و درست روانشناسی افتادن دشت دانشجوها كه اصلا نمی خونن.
سایر مردم هم كه اگر بخوان بخونن مجبورند چرندیات توی كتابفروشی ها رو بخونن.
.
.
.
آخ گفتی
آخ گفتی
آخ گفتی
قربون دهنت دختر همساده ی عزیز.
بخدا حرف كه چه عرزض كنم، دررررررد دل منو گفتی.
والله بالله بخدااااا قسم چند سالیه كه الگو و تعریف زیبایی در جامعه ی ما دقیقا براساس شرایط سكس و فرم ها و رفتارهای پورن استارها تنظیم میشه.
بخدا این فاجعه است.
شما تصور كن كه یك پارچه ی ابریشم خوش حالت و یا یك كت و دامن اطوكشیده و امثالهم چقدددددر زیبا بودند.
تعریف زیبایی زن در انواع پارچه ها و برش ها و دوخت و رنگ های مختلف بود و همچنین در زیباسازی چشم و لب و سرشانه ها و غیره.
اما الان كلن متمركز شده روی هر چه شهوتناك تر كردن لب و چشم و بیشتر از هممممه روی باسن.
هزارالبته كه اینها هم جزء زیبایی های زن هستند اما تمركز بیش از حد بر این موضوع، فوق العاده زشت و قبیحانه است.
سكس بخشی از زندگی انسانه نه همه ی زندگی.
باید یكی بیاد به اینا بگه آقا والله بخدا قسم اون فیلم های پورن یك صنعت درآمدزاست.
یعنی می سازنش كه توو لذت ببری و پول بدی بخری.
نه اینكه فرهنگت رو از اون كپی كنی.
سینمای هنری و روشنفكری
سینمای خانوادی و انسانی
كتاب و مقالات و كجلات علمی فرهنگی
سنت ها و رسومات و آیین ها و اساطیر
ادبیات و هنر
روانشناسی
و....
باید از اینها فرهنگ و روش زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعیت رو دانلود كنی نه از صنعت مد و پورن.
باید به اینها فرق بین صنعت و فرهنگ رو گفت.
باید گفت كه همه ی سینما، فرهنگ و هنر نیست، بلكه بخش عظیمیش صنعته كسب پوله.
.
.
.
ببخش باز من دور برداشتم.

.
.
.
راستش من هم حوصله تمركز ندارم.
همونطور كه می بینی حتی حوصله ندارم بگردم دو تا رفرنس بدم توو نوشته هام.
با اینكه می دونم اگه آدرس و ارجاع بدم نوشته ام ارزشش بیشتر میشه.
اما پیشنهادت درواقع لطف و محبتت به من بود.
برای خودم هم این مسائل بسیار دغدغه و مهم اند.
امیدوارم بتونم بنویسم و ازت كمك بگیرم.
هرازگاهی بیا یكی دو تا سیلی بزن به پسرهمسادت كه تلنگری بشه واسه یادآوری نوشتن موضوع مذكور.
.
.
.
موافقم.
انسان بشدت داره به قهقراااااااااااااااااا میره.

.
.
.
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 10:29 ق.ظ
مرا آزاد کن از من
مرا آرام کن در خود ..
برای پلک‌هایم قصه‌ای تعریف کن امشب
که خوابم بهترین خواب جهان باشد ..


{ سید علی میر افضلی }
جلال دامن افشان...
سلام.
بسیار زیبا.
ممنونم.
سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 08:08 ب.ظ
درود آقای دامن افشان عزیز.
قلمتان سبز.
با مهر دعوتید به خبر انتشار کتابم: پروانه ها اتو بر نمی دارند..
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
خوش اومدین.
ممنونم از دعوت تون.
در اولین فرصت بدست آمده، میام.
باافتخار.
سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 11:31 ق.ظ
سلام بر جناب دامن افشان،برادر عزیز و بزرگوارم
خب قصد من دقیقا مورد اولی بود که توضیح فرمودید و کمترین ذهنیتی نسبت به مورد دوم وجود نداشت،نه متن نه نوع نوشتار این مطلب و نه دیگر مطالب شما و در کل دیدگاهتان ، تصور دوم را که بسیار کم و پایین است در خصوص شما طرح نمی نماید .
بیرحمانه میگویم که تجربه جالبی بود ، دو پهلو حرف زدن زیرا زمینه ساز توضیحات مختلف و متفاوتی میشود.

چون دو گزینه در ذهنتان طرح شد و هر دویی یعنی تردید،در راستای اعتقاد و ارج نهادن به جمله نمادین وبلاگتان ( رها شویم از تردی ) توضیحات فوق ذکر شد.

سلامت و شاد باشید و همواره اندشه تان پویا
عزتتان آرزوست
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم بابت مهر و عطوفت و لطف تان.
لطف تان از سر این پایگاه كم مباد.
.
.
.
بنده نیز به نشانه ی پذیرفتن سخن تان، حالت دوم را حذف كردم تا "یكی" باشد و آن هم "حقیقت" باشد.
ممنونم دوست خوبم.
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 10:52 ب.ظ
سلام
کاری زیبا وبدیع ازشما خواندم دستت درد نکنه
شادباشی همیشه
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
خوش آمدید عزیز.
ممنون كه خواندید.
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 07:07 ب.ظ
زیبا بود.. نمی دونستم مردها اینقدرتنهایند
جلال دامن افشان...
سلام خانم میركریمی.
ممنونم كه خوندید.
.
.
والله مرد ها و زن ها توو این جامعه بشدت تنها شدن.
هر انسانی در این فضا، هم ستمكاره و هم ستمدیده.
.
.
.
اما بصورت اخص اگر درباره ی مرد بخواهیم صحبت كنیم:
مرد در خانواده و علی الخصوص در همسرش، بیش از هر چیزی، گدااااااای یك موضوع است.
كه واقعا حاضر است گدایی اش كند.
آن هم "جایگاه مردانه" اش است.
یك مرد كلی بدی و كلی خوبی دارد.
كلی ضعف و كلی توانمندی.
كلی ترس و كلی شهامت.
و...
اما او حاضر است بابت تمام بدی هایش شلاق بخورد و فقر بكشد و زندانی بشود و بمیرد و تكه تكه بشود ، ولی فقط و فقط و فقط همسرش به جایگاه مردانه اش احترام بگذارد.
این احترام را نیز فقط در زبان و ظاهر می خواهد و حتی لازم نیست كه زن در دلش نیز او را مرررررد بداند.
فقط در زبان و بیان به مرد بودنش ضربه نزند.
به او نگوید بی عرضه
نگوید ناتوان
نگوید مرد نیستی
نگوید غیرت نداری
نگوید بی دست و پایی
و...
حتی اگر واقعا تمام اینها هست هم بصورت رك و صریح به او نگوید.
.
.
باور كنید حرفهای فوق كه به یك مرد گفته شود دقیقا همان تاثیر را در قلب مرد می گذارد كه مردی به همسرش بصورت جدی و بااعتقاد بگوید فاحشه و روسپی و تن فروش.
باور كنید دقیقا همان اثر را می گذارد.
اما متاسفانه چند سالی است كه تحت تاثیر فیلمهای آبكی تلویزیون و سینمای ایران، خانم ها خیلی بدتر از این حرفها را بار مردهاشان می كنند.
و اصلا حواس شان نیست كه با این كار، خودشان را برای همیشه در قلب آن مرد می كشند.
و تقصیر اكثر آسیبها و بدبختی هایی كه در زندگی شان می افتد بر عهده ی همین حرفهای ناپسند و بیخودی و هرز، اما مهم ، است كه خانم ها در كمال بی حواسی می گویند.
.
.
فراموش نكنید كه اگر چند سال یكسره به یك نفر بگویی دروغگو دروغگو دروغگو.
مطمئنا پس از مدتی دروغگو خواهد شد.
لذا اگر مردهای امروز جامعه ی ما نسبت به مردهای قدیم تقریبا مرد نیستند(ضعیف و شكننده و غیرقابل اتكا شده اند) یكی از مهمترین دلایلش همین است كه زن امروز مثل زن قدیم به جایگاه مردانه ی مرد اش احترام نمی گذارد.
ما خودمان باعث شده ایم كه مرد جامعه مان از مردانگی بیافتد و افول كند.
چونكه اگر از زن یا مرد(فرقی ندارد) اعتماد بنفسش را بگیری، تبدیل به یك موجود ضعیف و الكی و تووخالی می شود.
.
.
.
سلامت باشید بزرگوار.
بادرود.
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 02:02 ب.ظ
اینکه در یک جامعه مردها دلشون به حال خودشون میسوزه و زنها هم دلشون به حال خودشون،نشان از یک جامعه نابهنجاره که هنوز به بلوغ نرسیده.
این نظر کاملا شخصیه و میتونه درست یا غلط باشه.

سلام و خداحافظ
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
بله كاملا حق با شماست.
این موضوع كه زنان و مردان بدون در نظر گرفتن &quot;درستی&quot; و &quot;حق&quot; و &quot;عدالت&quot; صرفا بخاطر هم گروه بودن و همجنس بودن به اظهارنظر و دفاع بپردازند، اصلا عادلانه و راهگشا نیست.
متاسفانه این حالت فقط در این موضوع اتفاق نمی افتد.
در بحثی كه بنده در همین وبلاگ با عنوان &quot;آپارتاید مویرگی&quot; به آن پرداخته ام می بینیم كه تفكر و رفتار گروهی و طبقه ای در ایران بشدت در حال رشد است.
مثلا فارغ التحصیلان رشته های مرتبط با پزشكی، خود را با نام جامعه ی پزشكی می شناسند و در هر موضوعی كه عنوان می شود فارغ از حق و ناحق و درست و نادرست بودن موضوع، بصورت كاااااملا متعصبانه فقط می پردازند به دفاع از &quot;جامعه پزشكی&quot; شان.
همینطور حقوق بگیران و كاركنان وزارت آموزش و پرورش كه خود را با عنوان &quot;جامعه فرهنگیان&quot; مطرح كرده اند.
و نیز جامعه روحانیون.
.
.
باری.
متاسفانه این مشكل و عیب بزرگی است برای ما كه اینگونه رفتار می كنیم.
باید حق را گفت نه اینكه براساس اینكه در كدام گروه قرار می گیری حرف بزنی.
این مدل رفتار كردن فقط مناسب كل كل های فوتبالی است در ورزشگاه، برای تفریح.
نه اینكه در موضوعات و مسائلی با این سطح از حساسیت و اهمیت نیز مثل كودكان نادان، بصورت جناحی و گروهی رفتار كنیم.
.
.
.

.
بسیاااااار ممنون و سپاسگزارم كه خواندید و نظرتان را نوشتید.
من قدر این محبت و لطف را می دانم كه باعث ایجاد و رشد بحث و خرد می شود.
ممنونم از لطف تان.
سپاس فراوان مهربان.
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 11:11 ب.ظ
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آئی که نیستم در آستان مرگ که زندان زندگیست تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل یک روز خنده کردم و عمری گریستم طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم گوهرشناس نیست در این شهر شهریار من در صف خزف چه بگویم که چیستم "استاد شهریار"
جلال دامن افشان...
رفیقان! قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح ازبر مخوانید

مقالات نصیحتگو همین است
که سنگ انداز هجران در کمین است.
حافظ
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 08:04 ب.ظ
دقیقا بنا به همین دلایل ما هم زن نیستیم ،اصلا از لفظ جنسیت خوشم نمیاد ، همیشه فكر میكنم اگر أسیر جنسیت نبودیم ، میتونستیم انسان تر باشیم ، حتی ادمها میتونستن دوستای خوبی واسه هم باشن ، اما جنسیت یه دیوار بین خیلی چیزها میكشه ، حتی انسانیت باور كن ....
جلال دامن افشان...
موافقم باهات همساده.
عقیده و باور من هم کااااملا بر "معیار قرار دادن" انسانه نه زن و مرد.
نگاه جنسیتی عموما برخاسته از نادانیه نه دانش و خرد.
.
.
.
اما خب توو این نوشته، درباره ی جامعه ام حرف زدم نه باورهای خودم
مرسی که با مشغله های فراوونت اومدی.
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 08:01 ب.ظ
جلال این پست عالی بود ، عالی عالی
جلال دامن افشان...
سلام همساده جان.
مرسی که خوندی.
ممنونم.
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 06:45 ب.ظ
در سال صرفه جویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

روی لبان ما

پرپر زدند

لبخند ما

به زخم بدل شد

و زخم هایمان

تا استخوان رسیدند .

قیصر امین پور

سلام و درود برشما .همیشه سبزباشید و بهاری شاعر گرامی .
نوشته ی پردردی بود ولی ما باز هم روز مرد را به شما که با تمام مرارت و سختی ها هنوز هم زیبا د دلنشین مینویسید و قلم میزنید تبریک میگوییم.
جلال دامن افشان...
سلام بر خانم معلم عزیز.
ممنونم که آمدید و خواندید.
.
.
.
سپاسگزار لطف و مهرتان هستم خانم ابراهیم نژاد عزیز.
گرامیداشت معلم را به شما معلم مهربان و خردمند میهنم تبریک می گویم.
امید که شاد و سربلند باشید.
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 02:27 ب.ظ
سلام

تلخ و درست مثل همیشه...

امروز اتفاقی دوست قدیمی م رو دیدم، دیدم اونم چقد خسته س و دلگیر از همه چیز...
حرف نگفته زیاده و خسته تر از گفتن و شنیدنیم اما...
خوشحالم که می نویسید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه خوندید این نوشته ی احساسی رو.
سپاس.
.
.
.
از نی بی نوا می نویسم.
از شب و گریه ها می نویسم.
از من و تو به ما می نویسم.
بی تو بیهوده را می نویسم.
در شگفتم چرا می نویسم.
بی تو بیهوده را می نویسم.
شنبه 12 اردیبهشت 1394 08:21 ب.ظ
سلام ممنونم ازابرازلطف شماضمن تبریک این روزخجسته فرداصبح ان شاالله بتونم جوابم رابه این مردک دروبلاگ بذارم
جلال دامن افشان...

آن که دانست، زبان بست

وان که می گفت، ندانست

چه غم آلوده شبی بود!
"احمد شاملو"
.
.
.
سلام سید عزیز.
متاسفانه فرم اجتماعی اداری و سیاسی ایران بنحوی است که اگر مسئولی دلش بخواهد می تواند هر کاری بکند و هر مدلی حرف بزند.
مسئولین پس از سقوط هواپیماها چه کردند؟
مسئولین پس از زلزله های مهیبی مثل بم چه کردند؟
مسئولین پس از ننگ صفهای سبد کالا چه کردند؟
و.....
می بینید.
ایشان حق دارند بخدا.
در ایران وقتی صاحب میز شدی براحتی می توانی یک شلاق در دستانت و یک شلاق بر زبانت نصب کنی و تا می توانی بتازانی.
همین آقا الان این حرف را زده.
فکر می کنید چه می شود؟
آیا به جرم این توهین و این مدل حرف زدن درباره ی مردم، یک استکان چای اش را توبیخ یا تحریم می کنند؟
نه بخدا نمی کنند.
می گوید و می خندد و می گذرد.
متاسفانه چوب قانون برای میزداران، نه تنها برنده نیست بلکه بسیار نرم و ابریشمین است.
.
.
.
مردم بیچاره ی ما.
که از دوست و دشمن، همیشه ضربه خورده اند و می خورند.
تنها به جرم اینکه دولت و مجلس و دستگاه قضا که مصدر قانون اند کاری با مسئولین ندارند.
این حرفها را باید قانون پیگیری کند و مسئول مربوطه را به عذرخواهی و توبیخ و دادگاه بکشاند.
مردم باید به زندگی شان برسند.
دولت است که باید حواسش به این افراط ها باشد و این آقا را بکشد زیر سوال که تو مگر داروغه بودی که یا جلاد که به ترساندن مردم افتخار می کنی؟
.
.
.
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است..
شنبه 12 اردیبهشت 1394 02:56 ب.ظ

در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودندجز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آّب وخاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
چه شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم زین سان ز کار
نبودند این چنین کشور ودین ما
کجا رفت آیین دیرین ما ؟
به یزدان پاک که این کشور آباد بود
همه جایش مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آن روز دشمن بما چیره گشت
که مارا روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کد خدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجااین سرانجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوری

جلال دامن افشان...
در جامعه ای که استبداد ظهور کند، بچه های عقاب، کور بدنیا می آیند.
فردوسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :