تبلیغات
رها شویم از تردیدها - خیابان زمان و سماور مكان
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








یکشنبه 19 بهمن 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان

"داستان كوتاه"


"خیابان زمان و سماور مكان"

 

 -آقای دكتر! جهان خیلی زیباست.

-تو دو جهان متفاوت داری. درون و بیرون.

-هر دوشون زیبا هستند و متحد. توحیدی و یگانه.

-اما تو در جهان درونت غرق شدی و در خیالاتت این دو فضا رو به هم متصل كردی.

-این همه كتاب و علم و تمدن اسلامی داریم. این همه فرهنگ به جا مانده. این همگرایی.

-دنیای بیرون یا درون؟؟

-یعنی چی؟ مرزش كجاست؟

مرز بین  واقعیت  و حقیقت. درهرصورت من برای شما یك دوره مسافرت به شهرهای بزرگ منطقه رو تجویز و پیشنهاد می كنم. بیمار زیاده و وقت شما هم تمام شده جانم. موفق باشید.

 

محمد اکنون داخل اتوبوس سفر است و اتوبوس داخل ترمینال مقصد، ثانیه های پایانی سفر را می گذراند.

نفر صندلی كنار محمد گفت:

-اون چیه که آب و آتیش رو همزمان تو خودش داره؟

محمد گفت:

-نمی دونم.

- سماوره .  به به که چقدر چای سماور می چسبه.

-هه. اینجا مسجدش کجاست؟ می خوام استراحت کنم.

-ما الان تو خیابون نواب صفوی هستیم. برو به سمت شرقی خیابون که آخرش میدون جمهوریه. نرسیده به مرکز ترک اعتیاد "اعتیاد ترور بدن هاست" ، مسجد منتظران  رو خواهی دید.

-ممنونم.

 

صدای گر گر باقی مانده از اتوبوس، هنوز مهمان گوش و اعصاب محمد بود و پاهایش از نشستن زیاد روی صندلی اتوبوس ورم کرده و خستگی هایش را وعده می داد به رسیدن و استراحت.

تابلوی مسجد، چشمک زد.

محمد با درهای بسته مواجه شد. علتش را از مغازه های اطراف جویا شد

پاسخ روشن بود: هنوز وقت نماز نرسیده. پس در انتظار اذان همانجا نشست.

جایی که نشسته بود، سکوی مغازه پیتزافروشی "flowerبود. دقایقی نگذشت که صاحب مغازه داد زد:

آهای! پاشو از اونجا. مانع رفت و آمد مشتری ها شدی. پاشو بینم.

محمد لحظه ای به خاطر آورد که دیشب "خواب یک سگ تازی" دیده بود.

از خواب  روی سکو برخاست و کمی آن طرف تر توی داروخانه paradise" روی صندلی انتظار نشست و مشغول دید زدن و مرور بروشورهای نصب شده به در و دیوار شد. نگاهش دائما درگیر حركت افراد و قطع شدن تصویر بروشورها بود.

آمد و شد زیاد مردم را که دید یادش آمد که مدتهاست از مشکل غلظت و كثیفی خون  رنج می برد. او در کتاب "طب اسلامی" خوانده بود که زالو درمانی مفید است.

 

از فروشنده پرسید:

-زالو درمانی چیه؟

-درخواست کالا رو به اون قسمت بگین.

رفت و از آن قسمت پرسید:

-زالو درمانی چیه؟

-نداریم.

-من که چیزی درخواست نکردم. سوال پرسیدم.

-مشاوره دارویی اون قسمته.

رفت آن قسمت:

-سلام. زالو درمانی چیه؟

-خب چرا از این داروهای خارجی نمی خرید  و استفاده نمی كنید؟! خیلی از اون کارهای متحجرانه بهتره.

و چند دارو آورد.

-یعنی اینا بهترند؟  باشه همینا رو می خوام.

فروشنده قبض پرداخت را نوشت و به محمد گفت:

-بفرمایید به قسمت صندوق.

نهایتا در "صف شلوغ" صندوق توانست 30 هزار تومان را محترمانه تقدیم کند.

 

 

 

ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما

الله اکبر

الله اکبر

 

مسافر با خود گفت: پس از استراحت، چند دوست و آشنا نیز پیدا می کنم.

خیلی خسته بود. به محض ورود رفت یك گوشه مسجد و دراز كشید. یك نفر داد زد: آقای خادم! چرا اجازه میدی كه معتادها اینجا لم بدن؟!

هنوز خادم چیزی نگفته بود، یك نفر دیگر گفت:

-برادرجان! از كجا می دونی كه طرف معتاده؟ شاید بیمار باشه.

پچ پچ و همهمه فضا را پر كرد.

تااینكه خادم جلوتر آمد و ایستاده گفت:

آهای آقا پاشو. پاشو هنوز منو از نون خوردن ننداختی. پاشو برادر من. مسجد كه جای لم دادن و دراز كشیدن و خوابیدن نیست. بلند شو كه آماده نمازجماعت بشیم.

 

مسافر كه خیلی كسل و بی خواب بود، حالا گیج هم شده بود. و به خاطر همین گیج و مبهوت بودن، بی چون و چرا حرفها را اجرا می كرد.

با خود گفت: انسان ها زمانی كه دچار تردید و تعجب اند فرمانپذیرتر از همیشه میشن.

برخاست و نماز را به جماعت خواند. در پایان نماز وقتی با هم دست می دادند و دعای قبولی می كردند، محمد دستش را با ترس و احتیاط دراز می كرد. خودش هم نمی دانست چرا محتاط شده بود.

 

هنگام خروج از مسجد می شنید که واعظ داشت آیه ی "امت واحده" را شرح می داد.

 

در خیابان از شخصی پرسید:

-كجا میشه خوابید؟ من مسافر و غریبم.

-ببین! کمی بری  جلوتر ، می رسی به "میدان جمهوری". سمت دیگه ی میدون رو به طرف غرب سوار تاکسی شو و همین خیابون رو برگرد به سمت "میدان ملت". نرسیده به میدان ملت، هتل توریستی alienation" رو می بینی. فرانسوی ها  ساختنش. هتل شیکیه با خدمت رسانی عالی.

-من نمی خوام بگردم یا استراحت کنم. فقط می خوام خیلی عمیق بخوابم. ضمنا مگه دیوونه ام که این خیابون رو  برم و برگردم؟!

-نمیشه غریبه! این یک  قانونه. می بینی که اینجا پل عابر نداره و وسط خیابون با گارد ریل مسدود شده . باید مسیر رو بری. تو هم انقدر سخت نگیر. تا میدون که راهی نمونده. برو دیگه تنبل!

-راستی کتابخونه ی شهر کجاست؟

تو همون مسیری که داری میری، اگه بتونی از هتل "الیناسیون" و میدون ملت بگذری میرسی به یک کتابخانه  بزرگ .

 -یعنی چی كه اگه بتونم!!؟؟

رهگذر اما بدون دادن پاسخ، پکی به سیگارش زد و شعری را سرخوشانه خواند و دور شد:

امشب به بر من است آن مایه ی ناز

یارب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح ......

 

هتل، روبروی مرکز زالوفروشی  بود. در هتل هم مثل مرکز روبرویش 30 هزار تومان هزینه کرد.

در لابی هتل صحنه ی جالبی توجهش را جلب کرد: نوشیدنی مصرفی همه "چای" بود.

لبخندی سرد زد و با خود گفت:

-چای. به به که چقدر اینجا چای می چسبه.

هتل

سماور

چای

خواب.

  

"جلال دامن افشان"


 

 شرح نمادها را درصورت تمایل می توانید در ادامه مطلب پیگیری نمایید.


سماور=اجتماع آب و آتش بعنوان دو متضاد در یك مجموعه  

(كه نماد دو فرهنگ و روش زندگی غربی"مدرن" و سنتی"اسلامی" است كه بصورت متضاد و نامنظم وارد جامعه شده و افراد را بصورت فردی و اجتماعی دچار سرگردانی كرده)

چای= آرامبخش و تخدیركننده جهت استراحت  كاری كه مردم ما سالهاست به آن مشغول اند .

مسجد=در گذشته های دور مسجد مكانی بوده برای"عبادت" "تدریس و بحث علمی و اجتماعی" "استراحت و خواب" "دور هم نشینی و جمع های روزانه"


نواب صفوی=بنیانگذار فداییان اسلام با شعار "دین و انتقام". روحانی مبارز كه احمد كسروی را به قتل رساند.  http://shahid110.blogfa.com/post-49.aspx

شرق و غرب خیابان=شرق و غرب جهان.

میدان جمهوری تا میدان ملت= مسیر راهپیمایی سران اتحادیه اروپا پس از حادثه مجله شارلی ابدو. كه از میدان Republicجمهوری شروع شد و به میدان Nation ملت خاتمه یافت. كه به عقیده ی من این حركت یك پیش نویس برنامه ریزی شده بود برای منطقه. دلیل فرانسوی بودن هتل و نامش نیز اشاره به همین موضوع است

و نیز دقیقا معنای "جمهوریت" و "ملی گرایی و ملت سازی" مدنظر بنده بوده كه به نظر من منطقه درحال دور دیگری از ناسیونالیزم و ملت سازی است. ملت سازی هایی كه این بار فقط بر محور زبان و نژاد نخواهد گشت و مذهب و مكتب و قوم و گویش ها نیز به آن افزوده خواهند گشت درواقع یك ناسیونالیزم برنامه ریزی شده ی مخرب

سگ تازی=صاحب پیتزافروشی فلاور

نام های خیابان و مسجد، شرقی انتخاب شده اما نامهای مراكز مثل داروخانه و پیتزافروشی و هتل غربی انتخاب شده كه نشان دهنده ی میل حركت بطن عامه جوامع منطقه به فرهنگ غربی و میل حركت حكومت های منطقه بسمت نمادهای شرقی و سنتی است.

امت واحده=نظریه ی امت كه توسط سیدجمال و اقبال لاهوری و دكتر شریعتی و خیلی از بزرگان جامعه ی اسلامی مطرح شد. كه هدفش همگرایی و اتحاد جوامع مسلمان است. چیزی شبیه اتحادیه اروپا در جامعه مسلمان.  اخوان المسلمین و دولت اردوغان تركیه و عربستان و طالبان و داعش بصورت افراطی و سودجویانه  بدنبال همین نظریه اند.

alienation الیناسیون. الین به معنای بیگانه. و الیناسیون یعنی از خودبیگانگی. اما ریشه این لغت از جن زدگی می آید. یعنی یك روح یا جن(همان بیگانه) جسم كسی را تسخیر كند و از آن پس او دیگر خودش نباشد و فكر كند كه شخص دیگری است یا هویت و دغدغه ها و ترس ها و آرزوها و شخصیت كس دیگر.

این یك بیماری روانی است در حالت فردی. اما بصورت اجتماعی نیز بعنوان یك بیماری جامعه شناختی بررسی می شود. جامعه ای كه ذات و هویت دیگری را در خودش آنقدر وارد كند تا حدی كه دیگر نتواند بین خود و آن هویت جدید به یك نتیجه ی درست برسد و دچار تحیر و تردید و گمشدن گردد. این را می گویند الیناسیون.


گاردریل وسط خیابان= اجازه ندادن امپریالیسم به جامعه ی ما كه نتواند از تقدیری كه برایش رقم می زند خارج شود یا رها شود اما برخلاف امپریالیسم و استعماری كه در قرن  بیستم و قبل حاكم بوده و هدفش گسترش قدرت امپراطوری ها بود این بار هدف فقط بهره كشی اقتصادی از كشورهای منطقه است

كتابخانه=مرحله ای كه اگر مردم بتوانند به آن سطح برسند دیگر از این بازی ها و رنج ها رها خواهند شد. یعنی مطالعه و تحقیق و رسیدن به عقل و علم و فرهنگ. البته رهگذر تاكید می كند كه اگر بتوانی. یعنی معلوم نیست كه برسیم به آن مرحله یا نه. زیرا كه از نظر من تنها راه نجات این مردم مطالعه و آگاهی علمی و فرهنگی و خردمندانه است كه فقط از طریق دانش و مطالعه و كتابخوانی ایجاد میشود نه رسانه و موج های جمعی و مدگرایی و تقلید از ظاهر تفكرات و رفتارها

تصنیف امشب شب مهتابه= تمركز بر بیت دوم است: ای روشنی صبح! به مشرق برگرد.

مركز زالوفروشی=همان داروخانه

زالو درمانی و زالوفروشی از هم جدا هستند در این داستان


خواب=نماد تخدیر و ناامیدی كامل و اینكه نهایتا بصورت رنجور در خانه ی ازخودبیگانگی به خوابی كه مرگ جامعه است خواهیم خفت.


 

  جلال دامن افشان

 





نوع مطلب : نوشتارها، داستان و روایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 11:01 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wanted to say that I've
really enjoyed surfing around your blog posts. After all
I'll be subscribing to your feed and I hope you write again very soon!
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:48 ب.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice, keep it up!

I'll go ahead and bookmark your site to come back in the future.

All the best
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:30 ب.ظ
What's up, yup this paragraph is really pleasant and I have learned lot of things from it about blogging.
thanks.
شنبه 14 مرداد 1396 05:14 ق.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Many thanks, However I
am having issues with your RSS. I don't understand why I cannot subscribe to it.

Is there anybody else getting similar RSS problems? Anyone who knows the solution can you kindly
respond? Thanks!!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:41 ق.ظ
Aw, this was a very good post. Spending some time
and actual effort to produce a great article… but what can I say… I
hesitate a whole lot and never seem to get nearly anything done.
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:13 ب.ظ
We're a group of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your site provided us with useful info to work on. You've done an impressive
task and our entire group might be thankful to you.
سه شنبه 15 فروردین 1396 10:33 ب.ظ
Hey there! I could have sworn I've been to this blog before but after browsing
through some of the post I realized it's new to me.
Anyways, I'm definitely glad I found it and I'll be bookmarking and
checking back often!
شنبه 2 اسفند 1393 09:51 ق.ظ
مسافر پیاده شد
اما افكارش همچنان
دلخوشی ها
سمارود بود و
چای و
حس خواب و
لذت سفری بی حركت.
(4 بهمن 93)
.
.
بداهه ای بر داستان.
جلال دامن افشان...
درود بر شما.
زیبا بود و ماندگار شد.
شنبه 2 اسفند 1393 05:00 ق.ظ

افتخار و برتری جویی به هویتهای میراثی،
که ناشی از تولد و جبر جغرافیایی بوده،
و نه از تلاش عقلانی و اخلاقی،
مثل قومیت و زبان و ملیت و عقاید و امثالهم،
نشانۀ کم مایگی شخصیت و فقر فرهنگی است.
جلال دامن افشان...
سلام برارم.
موافقم برادرم.
مذهب. سنت. قومیت. زبان. دین. ملیت. ایدئولوژی و امثالهم بهتر است كه معیار تشكیل جامعه نباشند زیرا كه تمام داغ بودنش بزودی سرد می شود و یا به انحطاط می رود یا به استبداد یا كوچك و منزوی می گردد.
معیار باید همگرایی یا مرز جغرافیایی یا قانون مشترك باشد.
.
.
درود بر تو بزرگوار.
جمعه 1 اسفند 1393 12:15 ب.ظ
سلام
امیدوارم ایام به کامتان وبهروز باشید
غایبم یا غایبی برادر
کاری نکن که عریضه ای در ذم تو به استاد مهرو ارسال کنم گفتم که به هوش باشی
جلال دامن افشان...
سلاااااااااااااام و صدسلام بر عموكیان عزیز.
راستش من غایبم برادر جان.
و ازین بابت هم شرمسارم و هم دلگیر.
چند سال قبل جمله ای از امام علی خواندم كه هماهنگ بود با منطق دیالكتیك(تضاد و تعادل).
توی این سال 93 با تمام وجودم تجربه كردم این فلسفه را.
جمله با این مضمون بود:
هیچ نعمتی از دنیا به دست نمی آید، مگر این که نعمت دیگری از کف برود.
.
.
خب من در سال 93 چیزهای خوب و بعضا بی نظیری را بدست آوردم.
از در مقابل چیزهای خوب و بی نظیری را نیز از دست دادم.
كه از جمله ی آن چیزهای خوب كه از دست دادم، اینترنت و كامپیوترم بود.
.
.
دركل، همه چیز رو به رشد و كمال است.
و خدا را سپاس.
.
.
.
.
آقا تهدید نكنید شما را به خدا.
جناب مهرو عزیز دل بنده است.
مبادا ایشان از شاگردشان دلخور شوند.

.
.
.
شاد و سلامت باشید كیان خان عزییییز.
چهارشنبه 29 بهمن 1393 10:38 ق.ظ
درود
دعوتید با مهر..
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
با كمال افتخار....
چهارشنبه 29 بهمن 1393 08:40 ق.ظ
سلام امیدوارم که به زمین داغ بخورید(درسواحل جزایرقناری وانتالیاو...)

میگن یکی گفته :معین گفته گفتم شایدبرم سفرازیادم بری دیدم نمیشه
ولی گفتم یک آنتالیابروبعدببین کی تویادت می مونه البته ارمنستان هم جواب میده.
جلال دامن افشانسلاااام سید بزرگوار.
ممنونم از لطف تون.

.
.
بله دقیقا درست فرمودند.
بعضی سفرا حسابی فراموشی آورند.
مخصووووصا آنتالیا.
البته میگن انقدر ایرونی اونجا میرن كه دیگه صفایی نداره.
همه مونم می دونیم كه ایرونی جماعت توو همچین جایی زیاد بشن چه كارها كه نمی كنن.
وااااالله بخدا
سه شنبه 28 بهمن 1393 10:26 ب.ظ
درود
بسیار زیبا و روشنگر بود. پاسخ ها به کامنت های دوستان را هم خواندم آنها نیز برایم خیلی جالب بودند مثلن پاسخی که به خانم من هم هم داده اید بویژه این قسمتش:
"در تاریخ معاصر دیده ایم كه هیچوقت نگذاشته اند كه مردم به مطالعه برسند و همیشه به چیزهای دیگری سرگرم شان كرده اند.
روزی با مد و كاباره.
روزی با جنگ داخلی.
روزی با اندیشه های تفرقه.
روزی با قسط و بدهی.
روزی با جبهه بندی زن و مرد.
روزی با بیمار نگهداشتن مردم.
و....
تاریخ معاصر ما سرشار است از این موضوع."
پیروز و سربلند و شاد و نویسا باشی ای رفیق.
جلال دامن افشان...
هزاران سلام جناب رحمانی عزیز.
ممنونم كه تشریف آوردی برادرم.
ممنونم كه خواندی.
ممنونم كه نظر دادی.
.
.
.
متاسفانه همینطور است.
همین امروز جامعه مان را ببینید:
جبهه بندی میان زن و مرد تا حدی كه در لابلا و ذره ذره ی ارتباط های زن و شوهر و پدر و مادر و دختر و پدر و پسر و مادر و غیره نفوذ كرده.
یك جبهه بندی احمقانه ی خالی از دانش و حكمت كه تا می تواند خرابی به بار می آورد.
.
.
اوضاع بدهی های منظم مردمی را ببینید:
قسط های مختلف و قبوض آب برق و گاز و تلفن. بدهی های مختلف به اینور و آنور.
درحالیكه برای پدران و مادران ما، ننگ بود كه حتی یك روز و شب را با بدهی سر به بالین بگذارند.
اما امروز كااااملا مردم درگیر شده اند.
.
.
اوضاع عرفان ها و تصوف ها و درویش گری ها و افراط های مذهبی و اعتقادی را ببینید:
گذشتگان ما یك نماز و روزه را ادا می كردند و كلن به زندگی شان می رسیدند.
اما امروزه با هر نفر كه صحبت می كنی آنچنان غرق در مكاتب مختلف و عرفان های مختلف و شعارهای مذهبی شده كه آدم را به گریه وامیدارد زیرا كه این افراد به قطع یقققققین دچار "دگماتیسم" می شوند و كم كم به ربات هایی تبدیل می شوند كه فقط با رسانه بكار گرفته می شوند برای احزاب و جناح های سیاسی و هنری و غیره.
.
.
اوضاع مدگرایی و زندگی براساس كلاس و پرستیژ را ببینید:
آنچنان در ذره ذره ی زندگی های فردی و اجتماعی و خانوادگی رسوخ پیدا كرده كه باورش دشوار است.
در پوشش در گفتار در عشق در زناشویی در شغل و تحصیل و خلاصه در تمام جوانب زندگی ها كاملا وارد شده و قدرت تعیین كنندگی رو حدودگذاری را پیدا كرده.
مادرانی كه نوزاد را با شیرخشك بزرگ می كنند تا مبادا فرم سینه شان تغییر پیدا كند تنها یك نمونه اند.(كه تعدادشان بشدت در حال افزایش است)
.
.
اخبار را دقت كنید:
چقدر این مردم سرگرم اخبارهای مختلف داخل و خارج و تلویزیونی و ماهواری شده اند.
هر كس را می بینی درباره همه ی مسائل جزیی و كلی سیاسیات و اجتماعیات و فرهنگیات ایران و منطقه و غرب و شرق جهان صاحب نظر است و نظرش را هم با اطمینان كامل می گوید.
بعد كه می نشینی و خروجی این همممممه صاحب نظر را نگاه می كنی می بینی كه در كوچكترین مسایل كشور گند می زنند و همیشه هشت شان گرو نه شان است و دائما حسرت و آه و نفرین و غلط كردیم و این چه زندگی نكبت و است و امثالهم از قلب و زبان شان جاری است.
خب اینجا با خود می گویی پس كووووو آن همه مزخرفی كه درباره مسایل با اطمینان می گفتید؟
لذا یك جواب می ماند:
اسیر رسانه ها هستند و مثل میمون و طوطی همان حرف ها را تقلید و حفظ می كنند.
در این كار هم حسابی جناح بندی شده اند.
یعنی یك نفر رسانه های اینوری را می بیند یك نفر آنوری و الا آخر این قصه ی دردناك.
.
.
.
اوضاع صف های شلوغ مطب های پزشكان و روانپزشكان را ببینید:
مردمی بییییماااااار و بدبخت و رنجور كه نه جسم شان سالم است و نه روان شان.
و هر كدام شان به یك كاسه خون شبیه اند كه فقط برای ارضای لحظه ای سیراب نشدنی پزشكان بكار می آیند نه چیز دیگر. گاهی بیاد ضحاك می افتم كه با مغز مردم سیر میشد بطور روزانه.
.
.
و...
.
.
خب اگر دقت كنید مردم حسااابی سرشان گرم است به موارد فوق و امثالش.
لذا دیگر وقت نمی كنند به درستكاری و راستگویی و رفاه و مطالعه و دانش و حكمت و اخلاق و مهر و عشق و خانواده و عدالت و اجتماعیات حتی فكر كنند چه برسد به عمل.
بقول شریعتی:
مهم نیست كه به نماز ایستاده باشی یا به شراب نشسته باشی.
مهم این است كه فقط در میدان نباشی.
.
.
لذا می بینیم كه یك جامعه را انقدر سیر و رفاه زده می كنند تا كنترل و سركوب علمی اش كنند.
و یك جامعه را انقدر گرسنه.
مهم این است كه فكر نكند و نفهمد.
.
.
این بازی ها را فقط و فقط كشورهای قدرتمند جهان بر سر منطقه ما می آورند.
چونكه این كار باعث می شود كه سود اقتصادی نصیب شان شود.
و این تاسف بار است كه برای سود فرانسه و انگلیس و امریكا و غیره، ما صد سال است در نكبت زندگی می كنیم.
.
.
.
بادرود فراوان بر تو دوست مهربانم.
یکشنبه 26 بهمن 1393 04:46 ب.ظ
سلاااام
برای چندمین بار داستانتون رو خوندم.
دو بخشش برام جالبه:
اینکه در گیجی فرمانپذیرتریم واینکه وقتی میگن باید این خیابون رو بری و برگردی.

هر دو نشان از جهان سومی بودن و البته ردپای مذهب داره.
با توجه به وجود دستور و روح تقلیدی که در دین هست.
وجود مفهوم گاردریل رو قبول دارم اما باور ندارم.
دنیای امروز دنیای تعامل ،مذاکره ومعامله بُرد - بُرد هست.
دنیای منافع مشترک ، البته منکر تفکر سلطه نیستم اما اصول مشترک و شفاف تعریف شده.
دشمنی در بیرون نیست که اگر هم هست،ابزارها و هادیان اونها در داخل و خودی هستن.
اما دشمن اصلی ، نوع تفکر و باورها ، تفکرات غلط،مهم بودن منافع شخصی و جهل و تنبلی .
عدم وجود روشنفکرانی مستقل ، آزاد ،شجاع و مسوول
تمایل به بت پرستی و عدم مسوولیت پذیری جامعه و ترسو بودن است.
ترس از تغییر،ترسِ از دست دادن،ترس بدست نیاوردن،ترس از اینکه دیده نشویم،ترس از دیده شدن،ترس،ترس،ترس...
جلال دامن افشان...
هزاران سلام بزرگوار.
ممنونم از این همه مهر.
.
.
.
فقط مذهب نیست.
خیلی اوقات سنت ها انقدر خرابكاری كردن كه مذهب به داد بشر رسیده.
مثلا بسیاری از تبعیض ها بر علیه زنان از سنت سرچشمه می گیره نه مذهب.
رجوع شود به http://shir11.mihanblog.com/post/86
.
.
درخصوص گاردریل و نقش كشورهای قدرتمند جهان در بدبخت نگه داشتن ایران از لحاظ اقتصادی و علمی و خرد اجتماعی، متاسفانه اظهر من الشمس است.
تا نفت هست، نخواهند گذاشت این منطقه روی آرامش و صلح و خوشبختی و دانش و رفاه و پیشرفت و انسانیت و فرهنگ ببیند.
شك نكنید.
و بدبختانه تا این نفت لعنتی تمام شود نیز بر اثر سكوب ها و محرومیت های شدیدی كه كشیده ایم و خواهیم كشید، دیگر توان نخواهیم داشت.
چه اقتصادی
چه علمی
چه سیاسی
چه نظامی
چه فرهنگی
چه طبیعت
چه اجتماعیات
و حتی زناشویی و عشق.
مطمئنا هیچ از ما باقی نخواهد ماند.
و این واقعیت تلخی است كه به هیچ طریقی از آن رهایی نخواهیم داشت.
سایه ی شوم كشورهای قدرتمند بر سر منطقه ی ماست.
این كه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این كه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی.
.
.
.
من تمام چیزایی كه فرمودید را چون برگ و شاخه می دانم.
و سیاست های كشورهای قدرتمند را چون ریشه ی این درخت منحوس فقر و انحطاط و عقب ماندگی و جهل.
.
.
.
هزاران بار ممنونم از توجه و لطف تان.
سلامت باشید بزرگوار.
یکشنبه 26 بهمن 1393 03:33 ب.ظ



بوی تو بوی گل های خانه
بوی سبزینگی در جوانه
بوی دلتنگی محرمانه
من تو را در غزل در ترانه
از رفاقت "جدا" می نویسم.
جلال دامن افشان...

یکشنبه 26 بهمن 1393 08:50 ق.ظ
سلام ممنونم ازاین همه محبت شماوامیدوارم که هرکجاهستیدبانت یابی نت شادوخرم باشیدوگاهی هم درانجمن بیاییدکه بوسه برچهره ماهتان بزنیم خیلی بزرگوارید.
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
كه موافق نام تون پر از احسان و حسن و خوبی هستید.
ممنونم از لطف تون.
خودم هم آرزومه بزرگوار.
دلم براتون تنگ شده.

.
.
.
یکشنبه 26 بهمن 1393 05:11 ق.ظ
سلام
همالا داستان ر خواندم.
ئی داستان نیاز دره به چند بار خواندن. ولی یه چیزیایی دستگرم شد.

داستان شبیه کاریکلماتوره!
نمادگرایی لغوی.
نقدش نموخام بکنم. فقط احساس اولیه ام ر گفتم.
اگه فرصت بشه بازم دوباره میخوانومش.
ولی نسبتا خوبه.
انتخاب نمادین کلمات خوبه.

ولی بازم حواست باشه. رشدی هم خواس نماد کلمات کنه دید باهاش چی کردند!

جلال دامن افشان...
سلام برادرم.
ای وللا دادو.
كلن زدی توو خط مشهدی ها.
.
.
.
ممنونم كه خواندی دادا.
اگر وقت و حوصله ش رو داشتی نقد و نظر مشروحتم بگو رفیق.
خوشحالم میشم.
.
.
.
چی بگم رفیق؟!!
این اندیشه ی لعنتی، وقتی عادت كنه به حرافی و وراجی و بررسی و پیگیری، دیگه ول كن نیست دادو.
خودتم می دونی.
هر چی هم كه ازش رنج بكشی بازم انگار درمانش غیرممكن و لاعلاجه.
.
.
.
از نی بینوا می نویسم.
از شب و گریه ها می نویسم.
از من و تو به ما می نویسم.
بی تو بیهوده را می نویسم.
در شگفتم چرا می نویسم!!!
.
.
.
شنبه 25 بهمن 1393 12:20 ب.ظ
سلام براندیشمندی که همیشه عزیزاست چه درغیبت چه درحضور.
جلال دامن افشان...
سلام و صد سلام بر استاد و بزرگتر ما.
سید بزرگوار..
.
.
.
من اگر هر روز به وبلاگ شما نیام اصلا اون روزم شب نمیشه.
البته به جز روزهایی که نت ندارم.

.
.
.
شما عزیزترینی سیدجان.
سلامت باشی انشالله.
جمعه 24 بهمن 1393 05:58 ب.ظ
سلام عزیز
چطوری ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟
خب خداروشکر به حاجتش رسید و به چایی خورد
جلال دامن افشان...
سلااااااااام هوال جان.
خوبی رفیق؟
ما هم خوبیم عزیز.
مشغولیم به روزمرگی.
البته باید بگیم مبتلاییم به روزمرگی.
.
.
.
نه عزیز.
حاجتش همگرایی بود.
منتها انقدر سرش خورد به دیوار كه خوابش گرفت و چای خورد

.
.
سلامت باشی برادر.
پنجشنبه 23 بهمن 1393 08:50 ب.ظ
درودم برشما ای دوست
نه یک بار و ده وصد بار
هزاران در هزاران بار

لبی خندان
دلی آرام
وایامی سراسر شور

نشاط وشادمانی را
برایت آرزومندم.
جلال دامن افشان...
سلام كیان خان.
.
.
خوش آمدی برادر.
فراوان سلام و درود بر تو باد بزرگوار.
كه مجموعه ی اخلاق و انسانیت و رفاقت و بزرگی هستی.
شاد باشی و سلامت برادرم.
پنجشنبه 23 بهمن 1393 08:46 ب.ظ
سلام

قشنگ بود و دوست داشتم داستان خوبیه مخصوصن برای اولین بار! انصافن خوبه

نمادها خیلی خوب بود...
با اجازه تون یه کپی ازش نگه می دارم که دوباره بخونم.
سر فرصت میام یه چیزایی می نویسم؛
دوستان نوشته بودند که این داستان نیست! و ضعف بسیار داره
اما من میگم این داستانه به تمام معنا... رد پای ادبیات پست مدرن رو راحت میتونیم پیدا کنیم؛ شکستن کلیشه ی قدیمی سیر خطی داستان های کلاسیک همون یکی بود یکی نبود... رفت و رفت و رفت تا رسید به... سال های سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند!!!
بله ادبیات صورت یکسان و بدون تغییری نداره، شاخه های زیاد و متنوعی رشد کردند و باید بدون پیشداوری نگاه کنیم و کمی وسعت بدیم به نگاهمون...

بله درست میگن؛ اصلا چه معنی داره آدم قهر کنه ولی حرف نزنه:-)

داستان نویسی رو ادامه بدیم و همین طور شعر رو....این ابهام خیلی خوبه به زور آدمو وادار به تفکر و تحلیل می کنه و وقتی دیدم نمادها رو شرح دادید، بیشتر از پیش آموختم ازتون...
مثلا خواستم. کم بنویسم!!!!

شاد باشید و سربلند
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه وقت گذاشتید.
به آزمون تون برسین خانم.
.
.
.
اختیار دارید.
.
.
ممنونم بابت نظر تحلیلی تون.
یاد گرفتم ازتون.
مرسی.
.
.
.
من هم هم لطف داره.
والله.
قهر بكن ولی حرف بزن.
.
.
.
راستش من عاشق تحلیل و بررسی ام.
چه در شعر چه در نوشتن و چه در صبحانه خوردن.
اینم یه جور بیماریه دیگه.

.
.
.
موفق باشید بزرگواز.
پنجشنبه 23 بهمن 1393 06:45 ب.ظ
درود دوست من
داستانتان از لحاظ مفهومی و پیام رسانی داستان خوب و قابل تأملی است. اما فکر می کنم پرداختهای آن می توانست بهتر از این باشد. روند روایی و شخصیت پردازی داستان ظرفیت پرداخت بیشتر را دارند.
سبز باشید..
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
خوش آمدید.
.
.
ممنونم كه مطالعه فرمودید.
با نظرتان موافقم.
و قطعا در كارهای بعدی دقت بیشتری خواهم كرد.
لطف تان همیشگی باد بانو.
پنجشنبه 23 بهمن 1393 05:30 ب.ظ
سلام
در پاسختون به «هم هم» عزیز از فعل رسیدن در شکلهای مختلفش زیاد استفاده کردید.
رسیدن.
این مصدر در فرهنگ و زبان ما فقط یک کلمه نیست وقتی بهش فکر میکنم به مفاهیم عمیقی می رسم.
ببینید من هم رسیدم به می رسم چون خواستم که برسم.
در ابتدا اتفاقی در اندیشه می افتد، بررسی میشود،براساس آن حرکتی شکل می گیرد و چشم اندازی تعریف و برنامه ریزی و مقصد مشخصی تعیین و سپس رسیدن یا نرسیدن.
اراده و عزم در روح این فعل نهفته است.
بطوریکه حتی نرسیدن آنقدر گناه نیست که رسیدن آنقدر زیبا .
چرا که رسیدن و نرسیدن ،اتفافی در یک نقطه از زمان و مکان را مورد اشاره قرار میدهد اما در مصدر نرسیدن گویی کل فرآیند توضیح داده شده در بالا طی شده و فقط نقطه آخر حاصل نشده است.

مقصودم : علاوه بر بیان حسم نسبت به مصدر رسیدن و نرسیدن اینکه ما نمی رسیم،نه اینکه چون فقط نمیگذارند برسیم بلکه علاوه بر آن چون نمی خواهیم برسیم،اراده اجتماعی در جامعه ما حاکی از نخواستن است.
البته شاید به جاهایی و چیزهایی در آینده دور و نزدیک برسیم اما آنها پرکننده مفهوم رسیدن نیست.
به نظر می آید جامعه ما همین که بداند چه چیز را نمیخواهد هنر کرده است،باید از خیر درک و برنامه ریزی و هدفگذاری برای آنکه بخواهد و برسد، باید گذشت.
متاسفانه صرفا براساس حس اجتماعی و جامعه شناسی خود نظر دادم ،.
زنده باد مخالفم.
از ته قلب آرزو دارم اشتباه کرده باشم و روزی شرمنده شما و کلیه عزیزان خواننده وبلاگ شما بشوم.
اینجاست که فریب را دوست دارم و به امید مینشینم

امیدوار باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم از توضیح تان.
انصافا چندین بار خواندم تا فهمیدم چه گفته اید.
چقدر سخت و پیچیده فكر می كنید بزرگوار
.
.
.
من موافق نیستم.
جامعه ی ما ایران، در كل آْسیا، پیشتاز دموكراسی خواهی و قیام برای حكومت قانون بوده است.
انقلاب مشروطه.
انقلاب مشروطه ای كه در كل آسیا اولین بود.
و ما نشان داده ایم كه این كار بزرگ از جامعه ی ما برآمده و بر می آید.
حتی جالب است كه در انقلاب مشروطه، شاه قاجار(مظفر الدین) خودش مشروطه را امضا كرد و به آن تن داد.
یعنی شبیه جوامع پیشرفته عمل شد.
هم مردم خواستند
و هم روشنفكران.
و هم مذهبیون.
و هم سلطنت.

این عاااااالی بود.
.
.
اما چه شد؟
یك كثافت از قاجار استبداد صغیر را شروع كرد.(محمدعلی)
و امپریالیسم هم از طریق یك انسان خوب ولی نادان و بی علم و دانش، مشروطه را در نهال، از بین برد.(رضا خان)
.
.
این است كه قلب انسان به درد می آید وقتی تاریخ معاصر ایران را می خواند.
ملتی كه بی نظیر عمل كرد، به بدترین نحو سركوب شد و فریب خورد و نابود شد.
.
.
.
و این مردم هنوز همانند.
دلیلش نیز پیشینه ی تاریخی مان در قیام ها و نیز در كتاب و علم است.
همین الانش هم اگر دقت كنید می بینید مردم ما دائما در جستجوی دموكراسی هستند.
لذا فقط می ماند برنامه ریزی های خبیث و البته بسیااااااار قدرتمند و توانای امپریالیسم كه نمی گذارند مردم ما بتوانند.
.
.
.
پاینده باشید بزرگوار.
پنجشنبه 23 بهمن 1393 02:01 ب.ظ
ای بابا عمو جان این چه حرفیه....اتفاقا من از این جور متن ها لذت می برم چون هم روشنگر هستن هم لذت بخش....ممنون
جلال دامن افشان...
ممنونم ازت.
لطفت زیاده دایی.
پنجشنبه 23 بهمن 1393 07:11 ق.ظ
سلام
حرف زیادی برای گفتن ندارم... طبق معمول یه چیزایی یاد گرفتم یه چیزایی هم مرور شد واسم... جز این كه درد ملت ما تنها كتابخوان شدن و كتابخوانی نیست... فرهنگ سازی و ممارست برای عمل به دانسته ها هم هست كه بسیار مهم تر از دونستن یه چیزه... خیلی ها درد دانستن ندارند بلكه یا آگاهانه غلط رفتار می كنند و یا عامل به دانسته هایشان نیستند كه اگر نبود این گونه؛ ما این همه اختلاف و دعوا و مشاجره لفظی شدید و گاه حتی خارج از نزاكت- و گرنه اختلاف نظر خوب است و باعث رشد- نداشتیم بین تحصیل كرده های مملكتمون... اینی كه ما حتی تحمل شنیدن نظرات مخالف رو نداریم به چیزی بیش از كتاب و خواندن بر میگرده و اونم اخلاقه كه جاش خیلی خالیه بین خیلیا...
نوشتیم كه بدانید قهریم ولی حرف كه می زنیم!!!
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
اول عذرخواهی می كنم بابت نافرمانیم.
و بعد ممنونم ازتون كه بزرگی كردید و مطالعه فرمودید.
.
.
.
خب مفهوم كتابخانه در خودش جهانی از دانش و خرد و اندیشه و فهم و فرهنگ و عاوم رو داره.
و فقط دانستن درونش نیست.
لذا از نظر من تا این جامعه به خواندن و مطالعه ی آزاد روو نیاره اوضاعش همینه كه در تاریخ معاصر مشاهده كردیم و می كنیم.
من هر چه بررسی كردم نتونستم راهی غیر از این پیدا كنم.
اگر دموكراسی راه چاره است، فقط روزی قابل اجراست كه منش دموكراسی در افراد جامعه پدید بیاد.
اگر اخلاق.
اگر مهر.
اگر رفاه.
اگر امنیت.
اگر عدالت.
و هر چیز دیگری.
همه و همه فقط از یك طریق قابل اجراست.
و آن هم "همه گیر شدن" مطالعه آزاد در جامعه است.
.
.
البته می دانیم كه این مردم به مطالعه نخواهند رسید.
چون نباید برسند.
در تاریخ معاصر دیده ایم كه هیچوقت نگذاشته اند كه مردم به مطالعه برسند و همیشه به چیزهای دیگری سرگرم شان كرده اند.
روزی با مد و كاباره.
روزی با جنگ داخلی.
روزی با اندیشه های تفرقه.
روزی با قسط و بدهی.
روزی با جبهه بندی زن و مرد.
روزی با بیمار نگهداشتن مردم.
و....
تاریخ معاصر ما سرشار است از این موضوع.
.
.
.
و بهمین دلیل است كه در داستان گفته ام:
اگر بتوانی خیابان را بگذرانی به كتابخانه می رسی.
چون می دانیم كه نخواهد توانست.
و می رود در هتل می خوابد و چای می خورد.
خواب: بی خبری.
چای: تخدیر.
.
.
.
ممنونم كه در قهر نیز بزرگوار هستید.
سلامت باشید گرامی
چهارشنبه 22 بهمن 1393 01:10 ب.ظ
خیلی خوب شد که شما نمادها ومفاهیم هارو توضیح دادی دایی...وباعث فهم بیشتر من شدی...گذشته ازمفاهیم،این جهان داستانی رو خیلی دوست داشتم چون در عین داستانی بودن واقعیت رو زد توی گوشم....ممنون خیلی زیبا بود خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم عمو
جلال دامن افشان...
سلام عمودایی جان.
ممنونم اومدی و خوندی
.
.
.
واقعا اگه نمادها رو شرح نمی دادم خیلی مبهم میشد و روی اعصاب خواننده های خوبم رژه می رفت.
واسه همین سعی كردم اكثر نمادها رو باز كنم.
گرچه كه هنوز همه رو نگفتم و نمادهای دیگه ای هم وجود داره.
.
.
.
من در سرودن شعر و نوشتن مطلب و حتی توی زندگی روزانه ام هم متاسفانه این خصلت تحلیلگری و بررسی ریاضی وار رو دارم.
از این بابت هم خرسندم و هم غمگین.
چون باعث رشد اندیشه ام میشه.
و چون باعث آزار دیگران میشه.
و بدبختانه چاره ای هم نیست.
چونكه مدل و نوع شخصیت و اندیشه ام همینجوریه و كاریشم نمیشه كرد.
.
.
واسه همینه كه توی شعرهام و نوشته هام خیلی از زیبایی خبری نیست و خیلی خشك و اعصاب خرد كن به نمادگذاری و تحلیل ریاضی وار می پردازم.
.
.
بهرحال شما عزیزانم منو از این بابت ببخشید.
و منو همینجور كه هستم تحمل و قبول كنید.
.
.
بادرود فراوان.
و ممنونم كه مدل داغون قلم منو پذیرفتی و محبت كردی.

سه شنبه 21 بهمن 1393 02:20 ب.ظ
آقای دامن افشان عزیز
نویسنده محترم داستان کوتاه

میخوام با اجازتون یک قضاوت داشته باشم، اینکه:
هدف اولیه شما شاید نوشتن داستان بوده اما هدف بعدی ،یعنی فلسفه پشت داستان اومده و هدف اولیه رو به اشغال خودش درآورده.
به تعبیر داستان فقط شد یک وسیله که شما به منظورتون برسید اما رعایت انصاف رو نداشتید و مراعات حقوق این وسیله یا ابزار(شکل داستان) نشده خصوصا که در ابتدا می نویسید «داستان».
وزن و تعداد مفاهیم سنگین در پس ِ این داستان باعث شده مبهم بشه.
البته این مشکل کسانیست که آب را نیز با فلسفه میخورند و اینکه شاید اولین داستان شماست.
اگرچه طبیعیست اما توصیه میکنم تمرین خویشتن داری داشته باشید برای انتقال اندیشه هایتان از طریق داستان.

انصافا سهم انرژی صرف شده در پشت پرده داستان زیاد است و البته بسیار ارزشمند و حیف که با واژه ای مثل«مبهم» بیان شود اما انتخاب این واژه کاملا بجاست.

پوزشم را در صراحت بیان موارد ببخشید.

باز هم میخوانم و مینویسم و صد البته هدف اولم از نوشتن آموزش و یادگیری خودم است.
شما خوب می دانید چه نوشته اید .
هر خالقی ، خلق خود را بهتر میشناسد چرا که تا به درک و شناخت و انتخاب نرسد خلقی اتفاق نخواهد افتاد.

موفق باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
بسیار ممنون و سپاسگزارم كه خواندید.
و نظر و نقدتان را ارائه دادید.
ممنونم.
.
.
.
بنده از شما عزیزان خواااااهش می كنم كه بیرحمانه انتقاد فرمایید.
حتی اجازه توهین نیز از سمت من دارید.
زیرا كه نقد باعث رشد و كمال مفهوم و بحث می شود.
و این بزرگترین هدف ماست..
.
.
.
كاملا قبول دارم هر دو ایراد را:
1-اصول هنری داستان را فدای مفهوم كرده ام.
2-اولین بارم است كه داستان كوتاه می نویسم لذا كاملا نابلدم.
.
.
.
اما می خواهم یك نكته را عرض كنم:
داستان یا شعر یا بطور فراتر: "هنر" نمی تواند یك هدف داشته باشد.
بلكه باید بصورت تفكیك شده به ماجرا نگریست.
یك نویسنده می خواهد زیبایی بیافریند.
یك نویسنده بدنبال مقاصد فكری یا اعتقادی اش است.
و غیره
اما من فقط قصدم این است كه نقشه ی طراحی شده ای را از جامعه ام بنویسم و ارائه بدهم.
بیچوجه كتمان نمی كنم كه باید همین نقشه را با فضاسازی به زیبایی های هنری داستانی نیز متمایل می كردم.
و این نقصم را ارجاع می دهم به تازه كار بودنم و نیز به نداشتن زمان و حوصله ی كافی برای كار بیشتر بر داستان.
.
.
.
اما از مبهم بودنش دفاع می كنم.
زیرا اصلا قرار نیست كه روشن باشد.
ما به نوشته یا شعری می گوییم روشن كه خودمان نیز معانی و مفاهیمش را از قبل بدانیم و بدان اشراف داشته باشیم.
اما وقتی كه مفهومی كه مطرح شده را خودمان از قبل درك كامل نكرده باشیم، قطعا ابهامش خیلی زیاد خواهد شد در حدی كه دور بیاندازیمش.
لذا این نوع نوشته ها یا نیاز به گذر زمان دارند یا مجبورند كه در ذهن كسانی خانه بگزینند كه به درد مشترك و درك معنایش رسیده باشند.
.
.
.
صراحت شما همه لطف بود و مهر بر بنده و این پایگاه.
چونكه از سر مهر و تعهد انسانی تان بود كه دلسوز فرهنگ و جامعه هستید.
.
.
.
شاد و پیروز باشید دوست مهربانم.
سه شنبه 21 بهمن 1393 12:44 ب.ظ
سلام
ابتدا میخوام در مورد اسم دوم داستان و البته بخش دومش بگم.
«سماور مکان»
در فرهنگ ما ایرانیها ،همیشه کنار سماور ،مکانی بود برای بار روزگار بر زمین گذاشتن ،از دردها و حسرتها گفتن برای همدیگه،جمع همدلانی دور سماور و وجود نازنینی که پذیرای کامهای مشتاق چای بود و درد دلهای جوان و جوانی،مکانی برای انتشار عطر چای و مهر و محبت به خانه و خانواده و دلهای تشنه.
هنوز هم هر جا سماور هست ، مهر و محبت و زیباییهای انسانی هست.
میشه این ترکیب رو گذاشت و نگاهش کرد و رفت به عالم قشنگ اون زمان.
مرسی جناب دامن افشان.
زنده باد
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه وقت گذاشتید و مطالعه كردید بزرگوار.
.
.
.
به درست فرمودید.
اینها نوستالژی های ما هستند.
و زیبا.
.
.
.
سلامت باشید.
یکشنبه 19 بهمن 1393 08:19 ب.ظ
سلام
داستانتان را خواندم
جسارتا از نظر بنده داستان گنگ و مبهمی بود
یا شاید بهتر است بگویم ارکان داستان در آن رعایت نشده بود
اما در مجموع تلاش بدی نبود برای شروع خوب بود
امیدوارم داستانهایه بیشتری را از شما ببینم
پاینده و موفق باشید دوست عزیز
جلال دامن افشان....
سلام بر شما.
ممنونم كه وقت گذاشتید بزرگوار.
.
.
.
دقیقا درست می فرمایید.
داستان باید قبل از معنی و مفهوم دار بودن، دارای یك بار داستانی و زیبایی باشد.
خب اگر به این داستان دقت كنیم خواهیم دید كه یك نفر وارد شهر شد و رفت مسجد نتوانست بخوابد و لذا رفت كه در هتل بخوابد.
همانطور كه گفتم، هیچ بار داستانی در این داستان نیست متاسفانه.
رفتن و خوابیدن یك مسافر در هتل، هیچ ارزش داستانی ندارد.
این یك واقعیت است.
علتش نیز در این است كه بنده اولین بار است كه داستان كوتاه می نویسم و آشنایی فنی با داستان كوتاه ندارم.
.
.
.
كل تمركز بنده در این داستان، بر چیدن نمادها و نشانه ها بصورت ریاضی وار در كنار هم و در ادامه ی هم بود تا مفهومی كه مدنظرم بود از تاریخ منطقه را نشان دهم.
خیابانی كه در آن بتوان از نظر زمانی روند گذشته حال و آینده منطقه را از نظر من، متصور شد.
و شهری كه از نظر مكانی بتواند دلیل اصلی گمشدگی و تحیر مردم مان را در طول زمان(خیابان) نشان دهد كه همان "جمع شدن تنظیم نشده و باری به هر جهت فرهنگ های متضاد در داخل یك جامعه" است.(اجتماع آتش و آب در سماور كه نتیجه اش چای است كه آرامبخش و مخدر است برای خوابیدن)
.
.
.
بسیار ممنونم از شما بخاطر نقد صضحیح و درست تان.
سلامت باشید بزرگوار.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :