تبلیغات
رها شویم از تردیدها - ضعیفه
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








شنبه 20 دی 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان
با شیشه های "می دانم نمی شود" هایم...

                  خانه ای ساخته ام.


كاخ ِ باشكوه ِ "بسوز و بساز" هایم...

                  امیدی را تحمل می كند...
                  كه جنینی مُرده است..
                  برای اشك ِ شوق های بانویی...
             كه خیره مانده به انتظار مادر شدن.


اما:
ضعیفه ی شكستنی ِ كوخ نشینی...
                  هر شب...
                   در این خرابه متولد می شود.




                     ((جلال دامن افشان))



این شعر ، روایتگر کسانی است که مجبورند زندگی کنند و ادامه ی مسیر و حرکت بدهند.
درحالیکه خودشان می دانند که روشنی و رهایی در انتظارشان نیست و امیدشان واهی و تخدیری و فریب است.
اما بنابه دلایلی مختلف ، راه شان را ادامه می دهند و به دروغ و خودفریبی ، امیدوارانه زندگی می کنند و امیدوارانه سخن می گویند و رفتار می کنند.
حال این ناامیدی می تواند فلسفی باشد یا اقتصادی یا اجتماعی یا عشقی یا علمی و یا هر نوع دیگری.
قصه ی کسانی که روزها را بصورت عامدانه پرامید حرکت می کنند.
ولی شبها در درون شان می خزند و بر جنازه ی ناامیدی شان و سیاهی ها و تباهی ها ، مویه می کنند و عزا می گیرند.

این شعر ، بیانگر ِ نوعی تضاد است در این افراد.
افرادی که شاید خطا نباشد اگر بگویم؛ اکثریت مردم ما را تشکیل می دهند و ما همان افرادیم.

بنده این تضاد را بصورت یک زن ، که در روزها بانویی بلورین و کاخ نشین است ولی شبها ضعیفه ای شکستنی و کوخ نشین ، متصور شده ام.

که خود به تنهایی می تواند بیانگر ِ دردهای زنان سرزمینم باشد.
اما دایره ی این رنج ، به زنان محدود نمی شود.
این رنج(تضاد) ، گریبانگیر زنان و مردان سرزمینم است.
اکثریت ما همان ضعیفه ی شکستنی کوخ نشینی هستیم که هر شب در میان اشکها و آه ها و ناامیدی هامان متولد می شویم و می میریم.


«جلال دامن افشان»





نوع مطلب : شعر و متن و....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:54 ق.ظ
I think the admin of this website is in fact working hard in favor of his
web page, for the reason that here every stuff is quality based stuff.
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:03 ق.ظ
You are so cool! I do not think I have read through something like that
before. So wonderful to find somebody with genuine
thoughts on this issue. Really.. thanks for starting this
up. This site is something that is required on the web, someone with a bit of originality!
شنبه 12 فروردین 1396 05:44 ب.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this website.

It's simple, yet effective. A lot of times it's hard to get that "perfect balance"
between user friendliness and appearance. I must say that you've done
a great job with this. In addition, the blog loads very quick for me on Internet explorer.
Outstanding Blog!
پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:18 ق.ظ
سلام
کوخ من تبدیل شدنی به کاخ نیست.....!
بهترین بیان بود برای روزهایی که در زندگی خیلی ها می گذرد.ممنون
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
متاسفانه کوخ اکثرمان کاخ شدنی نیست.
و فقط روزها تظاهر می کنیم که کاخ نشینیم و صورت مان سرخ است..
.
ممنونم که خواندی دوستم.
شنبه 27 دی 1393 02:29 ب.ظ
سلام عزیز دل
شرمنده که دیر دیر میام
درگیر مرغام

به قول معروف : جُرمِ بَندَ بباخشین

اکثریت ما همان ضعیفه ی شکستنی کوخ نشینی هستیم که هر شب در میان اشکها و آه ها و ناامیدی هامان متولد می شویم و می میریم.

خیلی زیبا بود ....
موفق و پیروز باشید
جلال دامن افشان...
سلام برادر عزیزم.
ممنونم که از مرغداری یه سر هم اومدی اینجا...
.
.
سلامت و شاد باشی رفیق.
شنبه 27 دی 1393 01:52 ب.ظ
در طول تاریخ حیات بشر برای انسانهای بزرگ اندیش یأسهای فلسفی وجود داشته حالا اگر خودتو قطره از یک جامعه شایسته دانایی بدونی و انسانی متعهد و اخلاق مدار هم باشی و مهربان و دلسوز دیگه فقط باید خداروشکر کنی که میتونی گاهی خوابی سبک،لبخندی کمرنگ و شادی مختصری داشته باشی.

سلام
آقای دامن افشان توصیه میکنم هر زمان از این نعمات الهی برخوردار بودین شدیدا خداوند رو شکر کنید که به خودش قسم کم نعمتی نیست که اگر لطف حضرتش نباشه با این دریای درد چطور میشود زندگی کرد؟

سلامت و شاد باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
چه خوب گفتید بزرگوار.
حقیقت همین است.
ممنونم از تذکر بجا و درست تان.
.
.
سپااااااس.
شنبه 27 دی 1393 12:37 ق.ظ
سلام زیبا بود من به دلایلی وبلاگ قبلی را حذف کردم ووبلاگ جدیدی ساختم مثل همیشه منتظرحضورتان هستم
جلال دامن افشان...
سلام بر شما دوست قدیمی و خوبم.
امیدوارم موفق باشید.
فقط دوستانه پیشنهاد می كنم اگر براتون مقدوره اسم و فامیل تون رو توی وبلاگتون بنویسید.
شما توی وبلاگ جدید، اشعارتون رو می ذارین.
لذا اگر اسم و فامیلتون رو ننویسین نمیتونین از خواننده ها انتظار داشته باشین كه اشعارتون رو بدون ذكر نام تون منتشر نكنن.
البته امیدوارم پیشنهادم رو به دخالت و جسارت برداشت نكنین.
ضمنا لینك تون رو هم بروز كردم.
باافتخار.
پنجشنبه 25 دی 1393 10:20 ب.ظ
سلام،

اما کیفیتش متغیر است.
جلال دامن افشان...
سلام.
درست می فرمایید.
موافقم.
قطعا متغیر است.
.
.
سپاس بابت حضورتان.
بادرود.
پنجشنبه 25 دی 1393 06:04 ب.ظ
سلام

دوباره اسمم ثبت نشده!

با اینایی که گفتید. درباره جناب مهرو خیلی بیشتر بهتون حسودیم شد...
براشون آرزوی طول عمر و سلامتی دارم و تبریک میگم بهتون هم کلامی با این بزرگ مرد رو

بله همین طوری که گفتید تغییر خیلی آهسته اتفاق میافتد اما بالاخره باید امیدوار بود و تلاش کرد...
شوخی کردم، دست از سر این وبلاگ برنمیامد...

پایدار و برقرار باشید در راه گسترش خرد و انسانیت و مهر...
جلال دامن افشان...
سلام و درود.
.
.
واقعا خودم هم شكرگذار خداوند هستم كه افتخار آموختن از این انسان دانا رو پیدا كردم.
.
.
تغییر به نظر من راهیست كه باید رفت.
و كسی كه در زندگیش بارها تغییر نكنه قطعا دچار ركود و سنت زدگی میشه و از مسیر درست و حقیقت كم كم دور میشه.
.
.
ممنونم كه هستید.
سپاس فراوان بابت مهر و لطف تون.
امیدوارم پیروز و سرفراز باشید.
و همچنان با حضور سبزتون این پایگاه کوچک رو روشن کنید.
پنجشنبه 25 دی 1393 02:17 ب.ظ
سلام بنده خدا آقای مهرو68سالشونه تقریبا 80 کجا بود؟
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنونم از تدکرتون.
الان که پیامتونو خوندم تماس گرفتم و باهاشون صحبت کردم.
درست می فرمایین.
عذرخواهی منو بپذیرین.
.
.
سپاس.
پنجشنبه 25 دی 1393 01:20 ب.ظ
سلام جناب دامن افشان
شعر زیبا و با محتوایی بود
دعوتیدبه خوانش و نقد چند شعر کوتاه
جلال دامن افشان...
سلام بر شما
ممنونم که اومدین.
باافتخار خواهم اومد.
چهارشنبه 24 دی 1393 09:53 ق.ظ
سلام دوست عزیز
تهی شدایم از تمام آرزوهایی که لحظه به لحظه همراهمان بودند و ما را به سوی زندگی رویایی فرا می خواندند .مسخ شداه ایم میان تمام باورهایمان و اکنون در تشکیک میان حق؟وباطل؟درمانده ایم و هر چقدر جلوتر؟ میرویم به گذشته نزدیکتر میشویم و انگار زمان مارا به بازی گرفته است و حل شد ایم در نیستی و همه صداهایی که هیچکدام رسا نیست عمیق نیست و این مسلسل افکار است که ذهن مار به رگبار بسته و همه ما را از ما تهی کرده .
جلال دامن افشان...
سلام دوست و برادر عزیزم.
تهی بودن رنج مان شده.
و ای كاش تهی می بودیم تا دوباره خود را می ساختیم.
بدبختانه مجموعه ای از اشتباهات و خطاهایی را با خود حمل می كنیم كه نه درست می شوند و نه دست از سرمان بر می دارند.
گذشته مان درد می كند.
اكنون مان بیمار است.
اهداف و آینده و روش ها و برنامه هایمان نیز سراب گونه و كج اندیشانه.
.
.
می دانی برادرم.
به نظر من یكی از مشكلات مان همین تحیر میان حق و باطل و سایر جبهه های دوطرفه ی متضاد است.
در بخشی از مثنوی معنوی ، جناب مولانا می پردازد به یك موضوع بسیار مهم و اساسی.
ایشان شرح می دهد كه فرعون نیز در تنهایی های خودش گریه می كرد و خوی زیبایش جلوه گر میشد.
پس باید به این نتیجه برسیم كه می توان خوبی ها را در همه چیز یافت.
البته كه بدی ها نیز در همه هستند.
اصل این است كه بتوان بدنبال روشنی بود و ذره ذره جمع اش كرد و خود را روشن تر كرد.
.
.
راستش من خیییییلی بدنبال راهكار گشتم.
در زمینه های مختلف.
نهایتا به این نتیجه رسیدم كه راهكاری وجود ندارد.
روشنایی كامل را باید مثل یك پازل ساخت.
ذره ذره و قدم بقدم و بسیاااار آرام و با حوصله.
.
.
شاد و پاینده باشی برادر مهربانم.
چهارشنبه 24 دی 1393 07:55 ق.ظ
سلام
فرزند ادب
ممنون از حضور
............
تو که جانی و تو داروی شفا
ما خرابات نشین بر در ایوان گناه
جلال دامن افشان...
سلام بانو قاسم آبادی بزرگوار.
شاعر شعرهای نوستالژیك عالی.
سپاسگزار لطف تان هستم.
سلامت و شاد باشید.
سه شنبه 23 دی 1393 09:41 ب.ظ
سلام
اومدم بگم چقدر جناب مهرو دوست داشتنی هستند و بزرگ...
من که در حد یه سرچ کردن و خوندن توی وبلاگ و سایت باهاشون آشنا شدم حسودیم شد بهتون که شاگردان هستید...


زنده باشن انشاالله
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
متاسفانه اسم تون ثبت نشده.
.
.
بله همینطوره.
جناب سیاوش مهرو علاوه بر دانش فراوانی كه دارند ، از یك جهت خاص برای بنده بسیار عزیز و محترم هستند.
و آن هم وسعت اندیشه و اخلاق علمی شان است.
به این معنا كه براحتی می پذیرند عقاید مخالف شان را.
شما اگر به ایشان فحش هم بدهید سعی می كنند در عصبانیت و ناسزای شما بدنبال حقیقت و دانش و فهمی تازه بگردند كه تابحال نمی دانسته اند.
یك نوع دموكراسی عالی در وادی علم و اندیشه.
كه این خصلت در اكثریت قریب به اتفاق خردمندان جامعه ما وجود ندارد.
اقدام به تغییر و وسیع كردن قلب و دانش و اندیشه، در سنی كه ایشان دارند(تقریبا هفتاد) كاریست بسیار نشدنی و دشوار.
.
.
شما و ایشان سلامت و شاد و پویا باشید.
سه شنبه 23 دی 1393 01:26 ب.ظ
سلام جلال جان ممنون از حضورتان
نه عمو جان ما در پاسخ سنگ نینداختیم
کلوخ کوچکی را پرتاب کردم تصادفن به هدف خورد
پاسخ نظرتون برای خاطره
جلال دامن افشان...
سلام كیان خان عزیز و گرامی.
بله دیگه.
تیرانداز هم تیراندازای قدیم.
الكی هم كه پرتاب كنین صاف می خوره توو دل هدف.

.
.
سلامت باشید برادرم.
دوشنبه 22 دی 1393 03:43 ب.ظ
سلام
شمام چه انتظاراتی دارین ها...
لااقل تو زن باش!!!
كی بره این همه راه رو...
مدت هاست یادم رفته باید كدوم جنس باشم كه دوامش بیشتر باشه!
اصلا اعصاب ندارید ها...
جلال دامن افشان...
سلام.
والله بخدا

.
.
.
قسمتی از یک ترانه بود.
«ما مرد نیستیم»
اسم ترانه شه.
گوش کنین حتما.
بسیار زیباست.
دوشنبه 22 دی 1393 03:41 ب.ظ
باز دیر کرد ه ام

مثل هرشب

با ترس و لرز از پله ها بالا می روم.

از خیابان های شب می آیم

در جیبم ستاره هست

در جمجمه ام، دریا.

همسایه ها از دستم به ستوه آمده اند

فکر می کنند من دیوانه ام

یک روز

از خانه ام بیرونم می کنند می دانم...

آن ها

همیشه در باره من حرف می زنند

نمی دانم

امشب چه چیزهایی خواهند گفت

در جیبم ستاره هست

در جمجمه ام، دریا

و در دلم اردک های سفید شنا می کنند...
جلال دامن افشان...
سلام و سپاس.
دوشنبه 22 دی 1393 03:40 ب.ظ
باز دیر کرد ه ام

مثل هرشب

با ترس و لرز از پله ها بالا می روم.

از خیابان های شب می آیم

در جیبم ستاره هست

در جمجمه ام، دریا.

همسایه ها از دستم به ستوه آمده اند

فکر می کنند من دیوانه ام

یک روز

از خانه ام بیرونم می کنند می دانم...

آن ها

همیشه در باره من حرف می زنند

نمی دانم

امشب چه چیزهایی خواهند گفت

در جیبم ستاره هست

در جمجمه ام، دریا

و در دلم اردک های سفید شنا می کنند...
جلال دامن افشان...
سلام و سپاس.
دوشنبه 22 دی 1393 03:03 ب.ظ
قویه خیییییییییییلی خوب بود!مرسی رزیتا‎;-)‎

سلام
دیگه وبلاگتون نمیام
سر دردای قدیمیو باز میکنید...والله بخدا!
جلال دامن افشان...
سلام.
كجاش جالب بود؟

كلن زد مفهوم نوشته و شعر منو برعكس جلوه كرد.
واااااالله بخدا
.
.
.
مگه دست خودتونه كه نیاین؟!
اگه نیاین انقدر میام و دعوتتون می كنم كه مجبور بشین تشریف بیارین.
دوشنبه 22 دی 1393 01:05 ب.ظ
درود آقای دامن افشان بسیار زیبا سروده اید
بسیار دلنشین و اندیش مند
دعوتید به خوانش و نقد استیلا
جلال دامن افشان...
سلام برادرم.
ممنونم كه خوانذید.
.
.
در اولین فرصت انشالله دوست خوبم.
دوشنبه 22 دی 1393 09:32 ق.ظ
سلام.
صمیمانه هایتان مستدام.
بنا به قولی که داده بودم، این بار دقت کردم و بلاگفا را درست نوشتم.
...
دعوتید..
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
سپاسگزارم بانو.
.
.
كار خوبی كردید.

.
.
در اولین فرصت خواهم آمد.
بادرود.
یکشنبه 21 دی 1393 12:57 ب.ظ
سلام مجدد
و دانستم
كه این بداهه
از ژرفنای اندیشه شیرین كرماشان برخاسته! یكی به نفع خودم و دوستم!!!
و شما رسالت هم دلی را و ترسیم درد بی دردان و نیز درد پردردان را چه خوب به جا می آورید...
اندیشه تان مانا و قلم و مرامتان استوار، تا بتوان سرود به بانگ رسا: هنوز انسانیت نمرده است، جولان دهید!
جلال دامن افشان...
سلام بر شما و شیرین کرمان شان.
ممنونم که مطالعه فرمودید.
.
.
لطف تان پایدار باد.
شاد و پیروز باشید.
یکشنبه 21 دی 1393 12:53 ب.ظ
سلام قویه!
برقرار باشید
جلال دامن افشان...
سلام.
.
.
.
خانم! ما مرد نیستیم
لااقل تو زن باش.
یه كم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش.
یکشنبه 21 دی 1393 11:32 ق.ظ
سلام ممنونم ازاین همه گل که ازدامن می افشانیدسوی ما جناب دامن افشان عزیز.
جلال دامن افشان...
سلااااام و هزاران سلام بر سید بزرگوارمان.
امیدوارم وبلاگ خوب و زیبا و كارآمد و عاااالی تان برقرار و پاینده باشد...
و همچنان بدرخشد و روشن كند فرهنگ استان مان را.
یکشنبه 21 دی 1393 10:40 ق.ظ
درود
دوباره خوندم و دوباره سنگینی شعرتون... و توضیحات خوبی که بهش اضافه کردید.
اون بداهه رو من مرتکب شدم!
جسارتمو ببخشید ، وصله ناجوریه پای اندیشه پرمهر و ژرف شما...

شاد و تندرست باشید
" اسطوره های کاغذی "
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم بابت مهر و لطف تون.
بداهه تون فقط مهره و لطف.
ممنونم.
.
.
سلامت باشید.
یکشنبه 21 دی 1393 07:15 ق.ظ
گاهی حرف ، حرف می آورد گاهی سکوت و سکوت تنها کلمه ایست دارای درکها و مفاهیم مختلف.

سلام آقای دامن افشان عزیز
اینبار سکوتی را رقم زدید به وسعت نه یک ملت که بشریت و بلندایی از ازل تا ابد .
هیچ کلمه ،جمله و متنی جایگزین به حقِّ و شایسته ای برای چنین سکوتی نیست.
درد ، درد بزرگیست و درد بزرگ از آنِ بزرگان و بزرگی به روح است و معنا که جز درد و رنج ارمغانی ندارد.

بزرگیتان تبریک و تسلیت

جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه خواندید.
.
.
بله متاسفانه درد بزرگیست.
و بدی این مدل دردها اینست كه ظاهر نیستند و دیده نمی شوند و روح افراد را ذره ذره در درون شان می خورند و تحلیل می برند ، بدون اینكه حتی جامعه و سایر افراد و اطرافیانش متوجه شوند.
فقط می بینیم كه شادی ها كاسته شده و غمها و شكستن ها و سكوت ها و آه های سرد افزون می گردند.
و این را عموما به سالخوردگی و بالا رفتن سن و خدا و تقدیر و در كل به بدیهیات و مسایل عادی زندگی انسانی ربط می دهیم و نهایتا هم به یك تخدیر عرفانی و مذهبی و مكتبی و سنتی و علمی و روشنفكری و رواشناسی و غیره ، از سر می گذارنیم و تمام./.
به همین سادگی پارچه ای می اندازیم روی زخمهای چركین و دمل های دردناك و متعفن درونی مان.
درحالیكه درمان این درد در دستان خود مردم و افراد است.
فرهنگ مهرورزی و انسانیت و كمك به یكدیگر و اخلاق و محبت و همزیستی را فراموش كرده ایم و در فرار از این خوبی ها بسیار جریح شده ایم.
.
.
ببخشید پرحرفی ام را.
.
.
سپاس بابت نظر خوب تان.
درخشان و زندگی بخش و خورشیدی باشید.
یکشنبه 21 دی 1393 06:41 ق.ظ
برای نوشتن مقاله جدید,نیازی نیست از درد ملالت بار و کشنده دیگران مایه بذارین!
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
بنده كه شرح داده ام كه این درد اكثریت ماست.
زن و مرد هم ندارد.
خود بنده هم مشمول این رنج هستم.
پس این درد ملالت بار و كشنده ، از آن خودم نیز می باشد.
.
.
و نكته ی مهمتر اینكه:
كجای این كار عیب دارد كه یك نویسنده از درد ملالت بار و كشنده ی دیگران بنویسد؟؟
مگر همین كار وطیفه ی صاحبان قلم و اندیشه نیست؟؟؟
.
.
یا بنده متوجه سخن تان نشدم.
یا سخن تان گویا نیست.
چون فكر نمی كنم خودتان هم این منظوری كه برداشت می شود را داشته باشید.
.
.
لطف كردید كه خواندید و نقد كردید.
باز هم این لطف را در حق نوشتارهای بنده بكنید.
هیچوقت بدون نقد ، یك موضوع ، به بالندگی و حقیقت و راستی نمی رسد.
.
.
سپاسگزارم.
شنبه 20 دی 1393 11:10 ب.ظ
بینِ من و مادرش و تمام زن‌هایی‌ که می‌‌شناخت فرسنگ‌ها فاصله بود ..
هیچکدام از ما نمی‌دانست می‌‌تواند دیگری را خوشبخت کند یا نه
و اساساً نمی‌دانستیم برداشت هر یک از ما از کلمه ی خوشبختی‌ ،
برداشت درست و مناسبی هست یا نه ...
تردید من از این بابت بود که فکر می‌‌کردم اگر او نتواند
رفتاری رضایت مندانه مشابهِ رفتارِ پدرانمان داشته باشد ،
با زنی‌ چنین عصیانی و بیتاب چگونه کنار خواهد آمد ؟
در هراس بودم .. ترسِ اینکه بخواهد از من موجودی بسازد ،
شبیهِ مادرش یا مادرِ خودم،
یا بسیاری از زنهایی که چنان پر ابهت
در خانه و آشپز خانه و احیاناً اتاقِ خواب می‌‌درخشیدند، ویرانم می‌‌کرد.
دستم را به آرامی در دستانش گرفت و با اطمینانِ خاطر گفت،
اگر زنانِ متفاوتی وجود دارند، مطمئن باش مردانِ متفاوتی هم پیدا می‌‌شوند.
شاید اگر هر زنِ دیگری بود از آسایش خاطر ضعف می‌‌کرد.
چشمانِ من اما سیاهی می‌‌رفت آن لحظه ی هولناکی که پی‌ بردم
هم باید به خودم اعتماد داشته باشم هم به حرف‌های مردی که
شبیهِ هیچکس نبود ..


{ نیکی‌ فیروزکوهی }

سلام بر بزرگ مرد اخلاق دنیای مجازی
و دستمریزاد بابت مطالب زیبا تون.
جلال دامن افشان...
سلام و درود بر شما.
ممنونم كه زمان گذاشته و مطالعه فرمودید.
لطف تان پایدار.
شنبه 20 دی 1393 07:30 ب.ظ
سلام
شعر زیباییه
البته واس کسی که درک کنه چی میخواین بگین
پایدار باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم كه خواندید.
باور كنید اگر خودم متوجه بشوم و عیوبم را كم كنم و تغییر كرده و درستكار شوم ، كافی است.
این متن ها را عموما می نویسم تا با چندباره خواندن شان و بررسی نظرات مختلفی كه داده می شود ، خودم را در درجه اول تغییر درست بدهم.
.
.
شاد و مانا باشید.
شنبه 20 دی 1393 12:10 ب.ظ
ویار حسرت های مادرانه...
بالا می آورد
آرزوهای قرن های تلخ را
بر یادمان سرد جنین های مرده اش...
هر شب
خیال سرکش امید خویش را
در انظار خیزش فردای دیگری

شیر می دهد....


سلام
زیبا بود


دلم گرفت...
جلال دامن افشان...
سلام و درود.
ممنونم كه مطالعه فرمودید.
متاسفانه مشخصات تان ثبت نشده.
و من واقعا از این نقص میهن بلاگ خسته شده ام و شرمنده ی شما عزیزانم.
.
.
بداهه تان عالی بود و تكمیل كننده.
سپاسگزار مهرتان هستم بزرگوار.
.
.
سلامت باشید و سرفراز.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :