تبلیغات
رها شویم از تردیدها - پیروزی بی بی نوروز
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








پنجشنبه 13 آذر 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان

فصل زمستان در گاهشماری شفاهی کردهای شمال خراسان(کرمانجها) ، مانند ِ فرهنگهای سایر ِ فرزندان ِ مادرمان؛ایران ، به سه بخش تقسیم می شود:
1-«چله ی بزرگ» (چَلّه گِر): که از شب چله(یلدا- اول دی) آغاز می شود و چهل روز است.
2-«چله ی کوچک» (چَلّه قِچِّک): که از پایان ِ چله ی بزرگ شروع می شود و بیست روز طول می کشد.
3- سی روز ِ باقیمانده تا نوروز که خود بر دو بخش است:
* اَه مَن ، دَه من.
* هورطِک ، پورطِک(=ژِنَ بی؛ بیوه زن).

در عامیانه های کرمانج ها ، متلی که برای چله بزرگ خوانده می شود این است:
چله بزرگ: "می روم کوهان ِ لوک ِ قمر را آب کنم و برگردم."
لوک ِ قمر یعنی: شتر ِ نر و 'به رنگ ِ قمر'.
قمر نام ِ رنگ شتر است.
که در برخی گویش های کرمانجی(مانند مانه و سملقان) ، نوعی از رنگ ِ سفید است. سفید ِ مهتابی. به معنی ِ دقیق ِ: سفید ِ خاکستری.
و در برخی گویش های دیگر به رنگ ِ سرخ ِ مایل به قهوه ای اطلاق می شود.
که در اینجا ، مشخص است که رنگ ِ سرخ قهوه ای موردنظر است.

این رجز خوانی ِ چله بزرگ بود.

و زمانی که چله بزرگ تمام می شود ولی نتوانسته همه جا را نابود کند از سرما و کارش را نتوانست به انجام برساند ، برادر ِ کوچکش ، چله ی کوچک با کلی ادعا و رجزخوانی می آید که:
"می روم تا دنبه ی میش ِ سیاه را آب کنم و برگردم.
هوف می کنم ، پوف می کنم. بچه را در گهواره خشک می کنم."

اگر دقت کنید روزهای چله ی کوچک ، واقعا یخبندان و سرما به اوج خودش می رسد. لذا می گویند که چله کوچک(برادر کوچکتر) با عرضه و قدرت تر است از برادر بزرگش(چله ی بزرگ).

اما سرما رفتنی است و جهان؛پایدار و برقرار.
لذا چله کوچک نیز با تمام ادعاهایش نمی تواند کارش را کامل به انجام برساند.

خب شصت روز ِ زمستان گذشت.
اصطلاحا طبیعت؛ «روو لَ باهار=رو به بهار» شد.

بیست روز نخست بنام  «اه من و ده من» نامگذاری شده.
که هم خانواده ی همان «بهمن» اند.=ماه بهمن.

سرما در بخش ِ اه من ده من ، تمام زورش را بکار می گیرد تا همه چیز را نابود کند.
لذا به رجز و ادعا می گوید:
" اه من ، ده من.
آرد را بکن صد من.
هیزم بکن خرمن.
اگر از ترس ِ بی بی نوروز نبود
بچه را در گهواره خشک می کردم."

منظورش از آرد و هیزم نیز این است که؛
هشیار باشید که من آمدم و نابودتان خواهم کرد.
لذا ذخیره ی آرد و هیزمتان اگر چندین برابر هم باشد نمی توانید تحمل و مقابله با سرمای من کنید(نوعی رجزخوانی ِ بسیار پرادعا).

اما از آنجایی که «رو به بهار» است ، از این دو سرمای ده روزه نیز کاری برنمی آید و طبیعتی که در دو چله ، تحمل کرد و نمُرد ، مطمئنا این بیست روز را نیز تاب خواهد آورد.
لذا اهمن دهمن نیز تمام می شود و شکست خورده بازمی گردد.

دوره ی بعدی ؛ «هورطِک پورطِک» است. که همزمان در خودش «ژِن َ بی» را هم دارد.

هور+ط+ک=هورطک.
پور+ط+ک=پورطک.

« ک» پسوند ِ تصغیر است که معنی ِ کوچکی و ضعف به واژه می دهد. مثل مَردک، متلک، آلونک و..
هورط یا هور نیز یعنی ریز و خُرد.
پورط یا پور نیز یعنی تکه ها و ریزه های پر پر و خرده خرده ، که همریشه ی واژه ی فرانسوی ِ«پوره» است. مثل پوره ی سیب زمینی.
در هر دو واژه نیز "ط" وند است. پس اصل واژه همان هور و پور می باشند.

پس بصورت کلی ، هورطک پورطک  در کرمانجی یعنی:
1-امعاء و احشاء حیوانات.
2-خُرده ریزه.
3-اثاثه ی ریز ِ خانه.
مثلا در کرمانجی مثلی هست بدین صورت:
«هورِّک ِ طَ  لَ  گولِّک ِ طَ  بار دَکِم»
یعنی خرده وسایل خانه ات را بر گاو ات بار می کنم.(=مقصود ، اسباب کشی خانه است)
گذشته ها از گاو نیز برای باربری استفاده می کرده اند در کنار الاغ و قاطر و اسب.

4-هارت و پورت. ادعای جاخالی. بلوف زدن در دعوا. رجزخوانی ِ دروغین و بی پایه.

5-شیردان. هزارلا. سیراب شیردان.
6- هور: شسکتن و شکسته شدن مثلا استخوان یا چوب یا...(فعل است)
7- پور: ریشه ریشه های درخت(poorrek).
8- دانه های برف(perrek)

لذا هورطك پورطك در اینجا هم به معنای "ادعای جالی" است و هم "برف های پراكنده و ریز ریز" و بی تاثیر كه بصورت كم توان می بارند و می گذرند.

ژِن َ بی(بیوه زن) نیز در اینجا با یک تعریف آمده است.
معنی اش این است که دوران ِ «هورطک پورطک» دایما می خواهد ادعای جاخالی اش را ثابت کند و سرما بیاورد اما نمی تواند. لذا در عرض ِ چند دقیقه هوا ابری و طوفانی و بارانی و سرد می شود ، اما چند دقیقه طول نمی کشد که باز هوا گرم و آفتابی شده و آسمان لبخند می زند.
از آنجاییکه مجموعه ی این تضادها و کش و قوس ِ هوا ، بی ثباتی ِ هوا را نشان می دهد ، لذا به رفتار ِ بیوه زنان تشبیه شده است که گاهی اخمو است و گاهی خوشحال و حالش یکسان نیست.
در عربی و ستاره شناسی نیز به این چند روز می گویند: عجوزه یا پیرزن ، که منظورشان همان یکسان نبودن ِ رفتار  و متغیر بودن شان است.

لازم بذکر است که خانه تکانی ها نیز در روزهای آخر ِ بیوه زن ، انجام می شود. زیرا روزهای آخر ، دیگر قدرت ِ هوا شکسته شده و عموما آفتابی است.

پس می بینیم که هارت و پورت های هورطک پورطک بیشتر به رفتارهای متغیر پیرزنانه می ماند و طولی نمی کشد که ده روزشان تمام شده و بی بی نوروز از راه می رسد و تاج ِ لبخند و مهربانی و رویش را بر سر طبیعت می گذارد.

نکته ی جالب دیگر این است که در این فرهنگ ، نوروز را نیز با عنوان ِ بی بی که مونث است نامگذاری کرده اند.
درحالی که در اکثر ِ فرهنگهای ایرانی ، عموما به یخبندان زمستان می گویند:ننه سرما.
و به نوروز می گویند:عمو نوروز.
اما در این فرهنگ ، نوروز را نیز به بی بی لقب داده اند.

لازم بذکر است که بی بی ، عنوانی بوده که در گذشته (تا سی سال قبل) ، به جهت ِ احترام و محبت ، به بانوان می داده اند.
به زنان ِ جوان یا مُسِن و محترم و باشخصیت می گفتند بی بی.
مثلا شوهران ، بیشتر برای عرض عشق و احترام به همسرشان ، وی را «بی بی» صدا می زدند.
چیزی شبیه ِ بانو.
عنوان ِ «خانم» ، در این سی سال است که عادی شده و جای بی بی را گرفته.


باری.
از مجموعه ی نوشته های بالا می توان فهمید که برای اهالی شمال خراسان و نیز بخش شمالی ایران ، سرما و زمستان موضوعی بسیار مهم بوده.
و اگر دقت کنیم ریشه ها و نشانه های سرما را در تمام جوانب فرهنگی و سنتی و مذهبی ایرانیان خواهیم یافت.
مثلا:
 دوزخ: زخ - یخ.
آریان - ایران: (آر و ایر=آتش در حالت فاعلی و مفعولی).
آتش - خورشید - مهر و امثالهم که همه و همه از سرما و تلاش برای یافتن آتش ، ریشه می گرفته اند.
و آفرین به آن مردم که زمستان ِ وحشی و سرد را با بخش بندی به چند دوره ی زمانی ، و استهزاء ِ ادعاها و تلاشهای بی فایده اش ، به سخره می گرفته اند تا هرگز فراموش نکنند که بی بی نوروز بر زمستان ِ پرادعا قطعا پیروز می شود.
و این یعنی پایه ریزی ِ زندگی ِ فردی و اجتماعی ، بر اساس ِ امید  و روشنی و مهر.

یعنی سرما و سیاهی شکست خوردنی است و چیزی در چنته ندارد جز یک مشت ادعا و هارت و پورت ِ پیرزنانه.
نوروز خواهد آمد و به هم خواهیم گفت:
" پِر پِر عَیدان بویی نِن.
چوچِکِ سَیدان بویی نِن."
یعنی:
"نوروزهای فراوانی را تجربه و مشاهده کنید.
رسیدن ِ پرستوهای مهاجر (در اول نوروز) را مشاهده کنید."

متل فوق ، شعری است که کرمانجها در نوروز ، با آن ، نوروز را به هم تبریک می گویند و بسیار مرسوم است.
و در کنار ِ سلام و احوالپرسی در دید و بازدیدهای نوروز ، گفته می شود.


*****************


نوروز رسید تا جوانی بکنیم
عاشق بشویم و زندگانی بکنیم
اندیشه و قلب و خانه ها را از نو
همراه همه ، خانه تکانی بکنیم



رباعی و نوشتار از:

((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، فرهنگ كرمانجی، معرفی ها، داستان و روایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:30 ب.ظ
With havin so much written content do you ever run into any issues of plagorism or copyright infringement?
My blog has a lot of unique content I've either authored myself or outsourced but it seems a lot of it is
popping it up all over the internet without my permission. Do
you know any techniques to help protect against content from being ripped
off? I'd definitely appreciate it.
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:41 ق.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!
Extremely useful info specifically the last part :) I care for such information much.
I was looking for this particular info for
a very long time. Thank you and best of luck.
چهارشنبه 17 دی 1393 02:26 ب.ظ
سلام ممنونم ازمحبت شماخوشبختانه دودخترم اگرچه کلاس ششم ودوم تیزهوشان هستندوسن کمی برای سفرنامه نویسی دارندولی علاقه شان به این کاربرایم زیباست وگاهی سفرنامه هایی راکه درکلاس اول نوشته اندرامی خوانندهم به رشدخودشون درنویسندگی پی می برندهم خاطرات فراموش شده رازنده می کنند.امیدوارم روزی شاهدخواندن سفرنامه های فرزندانتان باشید.
جلال دامن افشان...
سلام.
سلامت باشند انشالله.
بسیار لذت می برم وقتی می بینم که تشویق و همراهی شون می کنین که در جاده ی فرهنگ قدم بذارند.
امیدوارم سلامت و شاد و پایدار باشید.
یکشنبه 30 آذر 1393 06:12 ق.ظ
سلام
این آخرین پیام است. زیاد کامنت گذاشتم/حجم مطلب زیادست و حوصله دوستان کم. عذر تقصیر

ببین داشم گلم، شما عکسهای شورشیان گروه قاضی محمد در قائله جمهوری مهاباد مشاهده فرما.
در همان عکسها لباس متحد الشکل وجود ندارد. ساختار کلی لباس اشتراکاتی دارد ولی متحد الشکل نیستند.
ولی الان این دوستان پان کرد در شمال خراسان و غرب ایران دارند از لباس فرم پان کدری نمایشگاه میزنند! بچه ها این لباس پان کردی برشان میکنند توی وللاگ و فیسبوک نشان میدهد. شادی عوام را گول بزنند ولی کس مثل مرا هرگز.
کرمانج لباسهایش متنوع است و قرابتی با لباس فرم پان کردی فرقه های اوجلان برازانی ندارد.
همین یک مشت نمونه خروار است که در پوشش فولکلور چه خیانتهای برای تجزیه ایران دارد صورت میگرد، از رواج الفبا لاتین کرمانجی تا لبای فرم پان کردی

من یک سوال از همخویشان مثل کرد و کرمانج میکنم و تمام.
دوستان الان یک شکوری موجودست به نام ایران، با این همه بزرگی و امکانات. کردستان بزرگ شما هم همین خواهد بود قطعا با امکانات کمتر. منابع کمتر. حتی به دریا هم راه ندارد. این چکاری است ایران همان کردستان بزرگ شماست. چرا همت نمیکنید همین ایارن خودمان آبادو آزاد کنید. اگر رعضه داریم دوستان همین را که هست درست کنیم. میخواهید زحمت هزران ساله نیاکان مشترکمان نابود و خراب کنیم که مثلا یک کشور بدل ایران بسازیم که یک نمونه کوچکتر و ضعیفتر ایران است!! که چی بشود؟ یک زبان پان کردی بسازیم کار همین فارسی دری کتابی بکند؟ این همه جنگ و خونریزی برای اختراع دوباره چرخ؟!
عقلمان کجا رفته برادران؟
جلال دامن افشان...
سلام و سپاس فراوان بابت توضیحاتت برادرجان.
امید که هر چه بیشتر خوانده شوند و اندیشه و بررسی گردند.
.
.
.
شماره 5 و پایانی.
سلامت و شاد باشی برادرم.
یکشنبه 30 آذر 1393 04:57 ق.ظ
سلام
تنگنای کامنت نوشتن نمیشود مطلب خوب و کامل گفت.
من این شیوه با اصلاحاتی بدک نمیدانم.
پرداختن به فولکلور مردمان ایرانی تبار و اصیلی مانند کردان بخصوص کرمانجها، میتواند مفید باشد در حفظ همگرایی و تمامیت ارضی. منتها بایتس در آغاز و پایان و لابلای متنف به صورت صریح بر هویت مشترک ایرانی/پارسی تاکید شود.
شما قبلا و به صراحت بر ایرانی بودن و میهن پرست بودنتان اذعان داشتید. فرق شما با امثال انهایی در سایتهیا مشکوک در پناه غربیان مثل ایران گلوبال فعالیت میکند در همین است.
ان قوم گرای کرد، هدفش تجزیه ایران است ولی شما هدفت همگرایی مردم ایران است. این تفاوت ماحوی است. انها میخواهند تاریخ ایارن جعل و مصادره به مطلوب کنند تا نسخه بدلی ایران بزرگ امروز را به کردستان بزرگ کنند.
بایست بدانیم با وجود ترکیب و آمیختن تیره های مختلف انسانی و فرهنگهایشان در هویت امروزین ایارنی، با همبخشهایی شبه فسیلی از هویت تارخی ایرانی/پارسی در گوشه گوشه این کشور موجودست، کرمانجها به لحاظ اینکه تا همین اواخر عمدتا ساختار اجتماعی عشایری شان حفظ کرده بودند همچو فسیلهای زنده تاریخ ایران باستان/پارسیان هستند.
مطالعه فولکلور کرمانج، سند راستین وجود ایران/پارسی باستان است. هرگاه بدون تمایلات پان کردیسمی کرمانج مطالعه کنیم بیش از پیش هویت ایران باستان را در میابیم. بر خلاف افراد مشکوکی مثل ن.پ. که به نفع پان عربیسم و پان اسلامیسم منکر ایران باستان و هویت آریایی هستند، کرمانجها و همچنینی تاتها و گیلانیها و مازندرانیها و بختیاریها و لرستانیها و سیستانیها و بلوچستانها اثبات میکند هویت ایرانی آریایی واقعیت داشته است.
جلال دامن افشان...
سپاس برادرم.
.
.
.
شماره 4
یکشنبه 30 آذر 1393 04:57 ق.ظ
ادامه
آریایی از همان زمان مادها و هخامنشیان زا حالت قومی و تیره نژادی تبدیل به هویت ملی-فرهنگی ایارنی شدند. دیگر از مفهوم قبیلگی و نسب قومی خارج و به شکل ملتی واحد در آمدند و به طوری که خراسانی و آذربایجانی ترک زبان هم حتی با وجود تغییر زبانش باز همین هویت ایرانی/پارسی دارد.
پارسی یک مفهوم قومی نیست و یک ملت است و نام دیگر ایرانی. همان طور گفتم پارسی/فارسی بودن با فارسی زبان بودن فرق دارد. البته منم مخالفتی ندارم که اغلب اوقات ایرانی بکار رود تا سوءتفاهمی ایجاد نشود. پارسی بودن حق هویتی همه ایرانیان اس و نه یک مفهوم قومی محدود به بخشی از جعیت ایرانیان.
هخمانشیان اعم اینکه چه خیر بود یا شر، متعلق به همه ایارنیان است و نه صرفا فارسیزبان امروزی. این چیزی بود میخواستم حالی کنم تا فریب پان ها وقوم گراها نخورند برخی از مردم ایران.
ریشه مشترک لغات چنان واضح است هر دانش اموزی هم با اندکی دقت میتواند پی به هویت مشترک و واحد قوم ایرانی/پارسی ببرد. اینکه هم تبارن ترک زبانمان در آذربایجان زبانشان طی چند قرن اخیر تغییر کرده، دلیل جداپنداری تبار ایارنی انها نیست چیزی پان ترکهای ضد ایارنی به دنبال آن هستند. همچنان که عرب زبان شدن مردم مصر دللی انکار ریشه مصری/قبطی آنان نیست.
بله امروزه قومی به نام فارس و ترک در ایارن واقعا نیست و صرفا دو هویت زبان شناختی هستند. ایرانیان دارای هویت مشترک قومی/اتنیکی یکسانی هستند و باقی هویتها یا در این هویت جذب شده اند یا کم جمعیت هستند.
این واژگان کرمانجی دقیقا بازگو کننده ریشه مشترک هویت زبان شناختی اکثریت مردم ایران است.
جلال دامن افشان...
سپاس برادر بزرگوارم بابت توضیحاتت.
.
.
.
شماره 3
یکشنبه 30 آذر 1393 04:10 ق.ظ
سلام
سلام
من ادمی کم حافظه هستم/مثلا از کانت بخوانم جمله و حتی نام شخص یادم نمیماند ولی اصل مطالب میگرم و ان را عمق ذهنم با دیگر داده هایم درهم میامیزم و جزئیی از وجود عقلی ام میکنم. این ضعف حافظه موجب تقویت این بخش از وجودم شده است!
بببن داداش منم یک زمانی نگاهی داشتم به فولکلور، قطعا فولکلور سرمیاه بشری است. ولی مشکل ما اینست (لزما شما را نمیگویم)، که فکر میکنیم فولکلور یک چیزی هست که میوشد باهاش دنییا جدید اداره کرد. فولکلور به شدت میتواند انسان را از مسیر مدرنیته مثبت دور کند.
مسئله همان افراط و تفریط است.
فولکلور، صرفا اسارت رد گذشته نیست. مگر این مثال شما، تاریخ تولید دارد یا تاریخ انقضاء؟
کی و چه وقت این مثال شما بوجود آمد. شما میتوانید مثل جناب فریدون جنیید بپردازید و همان طور وی از اشعار فردوسی، در نهایت نژاده آریایی منشاء یابی میکند شما نیز فولکلور کرمانجی منشاء یابی ناسیونالیستی کنید.
الان پان کردیسم دقیقا همین کار میکند. یعنی کار بجاییرسانده که نمیگوید کُرد ایرانی یا آریایی استف میگیود ملتی هندوراوپاای که در کنرا پارسها/ایرانیها از جنوب سیبری مهاجرت کرده، فولکلور کرد یا کرمانج مواد اولیه برای طرح نظریات پان کردیسم است.
هدف پان کردیسم چیست؟
هدف اصلی او ایجاد کردستان بزرگ از تجزیه چهار کشور ایران، عراق، ترکیه، سوریه است. البته بارازنی را فعلا پادشاه این امپراتروی جددی در نظر دارد چون منبع اصلی پول و لجستیکش است.
این امپراتوری جیدی نیاز به عقبه تاریخی میبیند چون بایست با غول تاریخی ایران/پرشیا رقابت کند. به همین دلیل ضربات سنگنی دارد به هویت ملی ایرانی میزند. خیانتهای سنگین و سهمگین پان کردیسم در مواردی بدتر از پان ترکیسم است.
جلال دامن افشان...
سلام برادرم.
سپاس بابت نظرت.
.
.
.
شماره 2
یکشنبه 30 آذر 1393 04:09 ق.ظ
میگویم خیانت، چرا؟ چون کرد و کرمانج از سهامداران و صاحبان درجه اول و اصلی این هویت ایرانی است. کرد و کرمانج از ریشه این هویت ایرانی است. ولی مثل باقی نیاکان تحت نام ایرانی و پارسی نامش ثبت شده و نه جداگانه، مثل اعضای یک شرکت سهامی که نام شرکت (اینجا ایارن/پارس) است و نام آن را یک یک اعضای نمیگویند. فولکلور آنها نیز یکی از اعضای این هویت است.
جعل و مصادره مطلوب تاریخ ماد، جعل و تحریف تاریخ ایران و خاورمیانه. از کرد اعلام کردن شخصیتهای چون حضرت ابراهیم، ابومسلم خراسانی، نادرشاه و ساسانیان و پارتها...
از محدود کرد هویت پارسی به محدوده زاگرس و غیر پارسی اعلام کردن بقیه مردمان ایران.
استفاده از اصطلاح آذربایچان جنوبی همسو با پان ترکها!
همه برای هدف کردستان بزرگ است.
دستیابی به سواحل خلیج فارس یا مدیترانه نیز همین منظورست.
انها تمام کارهای چند هزار طول کشید برای کشور بزرگ ایران دارند رد رعض چند ده انجام میدهند. هدفی قبلا به صورت ایران تحقق یاقته میخواهند تکررا کنند.
خوب اگر کشور بزرگ چند فرهنگی و چند زبانی و .. خوب است پس همن ایارن را آباد و آزاد کنید چرا نسخه جددی و بدلی اش (کردستان بزرگ) را میخواهید ایجاد کنید با این همه هزینه و خونریزی؟!
خوب انها نگاه نمیکنند بالاخره این کشور بزرگ ایران ظرفیتهیا خوبی برای این انسانهای ایرانی فراهم کردهف انها میخواهند نسخه جدید از این کشور بزرگ با محوریت زبانی پان کردی بوجود آورند در نهایت بایست میان کرمانجی سورانی یک انتخاب کنند. کرمانجی جمعیت بیشتری دارد. کلهری و فیلی و اورامی و زازا و بقیه در نهایت قربانی این قضیه ستند.
فولکلور میتواند چننی مورد سوءاستفاده قرار گیرد.
من این بازیهای سیاسی خوب درک میکنم
منظورم شما نیستید چون قبلا رسما و محکم یک میهن پرست ایرانی خود را اعلام کردی برادر.
جلال دامن افشان...
ممنونم بابت توضیحات تان برادرم.
.
.
.
شماره 1
جمعه 28 آذر 1393 04:10 ب.ظ
سلام

جالب بودو بسیار جامع!

طرفای ما هم همین ها هست... همه جای ایران سرای من است
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم که خواندید.
لطف تان پاینده باد.
.
.
بله همینطور است.
ایران یک پیکره ی یکدست بوده است.
که به دروغ ، جدا جدا و چند فرهنگی اش کرده اند.
.
.
سپاسگزارم مهربان.
چهارشنبه 26 آذر 1393 10:23 ب.ظ
باسلام و درود
شکسته نفسی نفرمایید بزرگوار ، شما خیلی بیشتر از ما می دونید راجع به این متلها و اشعار و داستانهای قدیمی کرمانجی و تحقیق شما بیشتر است و مستند ...
اگه تحقیق ام من را به نتیجه ای رساند که مطلبی غیر از مطالبی که عنوان فرمودید در این باره به دست آوردم ، عنوان خواهم کرد.
موید باشید و برقرار بزرگوار
جلال دامن افشان...
سلام.
و سپاس بابت مهر و لطف تان.
.
.
همانطور که گفتم: بنده این نوشتار را بصورت خیلی ساده و غیرحرفه ای از لابلای سخنان پدر و مادرم ، بیرون کشیده ام .
لذا هیچ تحقیق و دانش و استناد خاصی پشت شان وجود ندارد.
.
.
.
سلامت و شاد باشید دوست مهربانم.
امروز جلسه انجمن بودیم.
حضور نداشتید متاسفانه.
بادرود.
چهارشنبه 26 آذر 1393 07:47 ب.ظ
fسلام آقای دامن افشان عزیز.
مرسی از این نوشتار.
بهره بردم. واقعاً سپاس..
...
دعوتید به شعری دیگر..
جلال دامن افشان...
سلام بانو.
ممنونم که خواندید.
.
.
در اولین فرصت ، باافتخار خواهم آمد.
بادرود فراوان.
سه شنبه 25 آذر 1393 10:59 ب.ظ
باسلام و درود
درود و مرحبا
بابا ما بچه کرمانجا رو روسفید می کنید با این تحلیلهای جالب و موشکافانه ...
واقعا فکر می کنم چه طور ما راحت از کنار این متلهای کرمانجی و گاهشماری می گذریم و انصافا شما چه زیبا و دقیق به تحلیل آنها می نشینید و جالب موضوع رو بیان می کنید...
همیشه به ذهن دارم که معمولا بزرگتر ها در اواخر زمستان از این عناوین استفاده و صحبت می کنند و ما دقت نمی کنیم قضییه چی هست؟
من به شخصه استفاده کردم از این تحلیل گاهشماری شفاهی کردهای خراسان شمالی ،
برام جالب بود عنوان های بعد از شصت روز زمستان ...
یه سوال عنوانی جا نمونده ؟ فکر می کنم لغات مترادفی باشه براین عنوانها البته فکر می کنم
من از بزرگترها می پرسم
موید باشید و شاد
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنون و سپاسگزارم که مطالعه کردید.
.
.
راستش بنده کاملا کرمانج هستم و با خانواده ام بطور کامل کرمانجی صحبت می کنیم.
اما متاسفانه آن اندازه که باید ، متلها و اشعار و داستانهای قدیمی کرمانحی را بلد نیستم.
همین تعدادی را هم که می دانم ، بطور ناقص ، از پدر و مادرم شنیده ام.
لذا واقعا ممنون میشوم اگر کلمات و اشعاری را بلد هستید که متن را تکمیل می کند، حتما بصورت نظر عمومی بنویسید تا در مقاله بگنجانم.
یقینا ، همه چیز را همگان دانند.
پس مرا و پایگاه کوچک اندیشه هایم را تنها مگذارید و کمکم کنید تا بهتر و درست تر بنویسم.
.
.
سپاس.
دوشنبه 24 آذر 1393 10:59 ب.ظ
سلام
فقط بلده بره اونجا حلوا بخوره و به بقیه ایراد بگیره، كو پست جدیدت پس جوون، هااااااا؟؟؟
جلال دامن افشان...
سلام.
گفتم که هنوز حلواها تموم نشدند.
دیگ بیبی ها تا 28 صفر ادامه دارند.
بذارین حسابی سیرحلوا بشم.
بعدش قطعا خواهم نوشت.
می دونین که!
توو جوامع عقب مانده مثل ما ، فقط دو قشر می نویسند:
1-سیرها.
2-گشنه ها.
.
.
خب الان ، من نه گشنه ام نه سیر.
بذارین جناحمو مشخص کنم ، بعد حتما خواهم نوشت.

.
.
.
یکشنبه 23 آذر 1393 09:59 ق.ظ
سلام متاسفانه دچارحمله هکری برای چندمین بارشدم که اخطارداده بودمیتونم هک بکنم وبااین که بارهاپسوردم راعوض کردم ولی گاه گاهی بااخطارهایش روبرومی شوم واون هم ضرب شستی بودکه نشان داد
جلال دامن افشان...
سلام.
بله متاسفانه جامعه ی ما در این مدل کارها خییییییلی خوب پیشرفت می کنه.
یعنی خییییییییییییلی ها....
خیییییییلییییییییی.....

توو بدی ها عالی هستیم بخدا.
شنبه 22 آذر 1393 05:33 ق.ظ

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد.
رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمین رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد..
نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.
در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه..
این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.
مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، اون مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست.
شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره.
به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد.
وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد:«من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.
میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟»
مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت
جلال دامن افشان...
سلام
واقعا زیبا بود.
سپاس
جمعه 21 آذر 1393 07:36 ب.ظ
سلام
با احترام و اجازه شما نام وبلاگ پرمحتوایتان به پیوندهای وبم اضافه شد.
جلال دامن افشان...
سلام بانو.
وبلاگ زیبای شما هم به وبلاگ بنده سنجاق شد.
با افتخار.
جمعه 21 آذر 1393 06:31 ب.ظ
سلام علیكم دوباره!
شنیدن كی بود مانند خوردن؟ راست میگین با خودتون بیارین تا تبلیغاتتون در عمل خودشو نشون بده، فكر كنم یه چی تو مایه های مراسم سمنو پزان باشه اینی كه شما میگین...
حالا نمیخواد دوستاتونو به رخ ما بكشید بخوان بیان میان هر دو پستو با هم می بینن، طوری هم نیست، این توجیهات واسه ننوشتن كارساز نیست- گفته باشم- ضمنا شوخی شما درباره برخی آقایون گرچه تلخه ولی انصافن توی شهرای بزرگ داره میشه بخشی از واقعیت موجود...
در عین حال، حلوای دیگ بیبی نوش جونتون آقای دامن افشان عزیز...
جلال دامن افشان...
سلام.
مگه اضاف میاد خانم؟!
همونجا تموم میشه.
از بس که خوشمزه است.
اصالتا شبیه سمنوست.
اما خیلی بیشتر از سمنو هم می خوره واسه همین سفت وخاص میشه.
.
.
درباره ی مطلب جدید هم ، باشه چشم.
اکثر دوستانم که بیان و نظر بدن ، مطلب جدید هم خواهم گذاشت.
.
.
حلوای دیگ بیبی هم نوش جانم شد ، بانو.
همچنان هم نوش جان خواهد شد.
دو دیگ به بنده رسید.
یه دیگ دیگه هم توو راهه.
جمعه 21 آذر 1393 05:47 ب.ظ
سلام آقای دامن افشان بزرگوار

با احترام منم و یک غزل...
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
در اولین فرصت ِ بدست آمده ، باافتخار خواهم امد.
جمعه 21 آذر 1393 04:14 ب.ظ
سلام
یكی نیست بپرسه خب اونجا همین طور كه حلوای سنتی بیبی میخوری، نمی تونی یه پست جدیدم بذاری مردم مستفید شن؟
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
آخ گفتی...
انقدر خوشمزه بود که نگو.
با جوانه ی گندم و روغن زرد درست می کنند.
توی دیگ بزرگ ، بیش از دوازده ساعت ، چند نفره هم می زنن.
باور کنید مزه اش خیلی جالبه.
.
.
.
یک مراسم کاملا زنانه است.
همه خانمها جمع میشن و تا اذان صبح ، هم می زنن.
صبح ، یه پارچه می کشن روو دیگ ، با مراسمهای خاصی
و همه میرن توو خونه می خوابن.
و دور دیگ رو کاملا خالی می زارن و هیشکی حق نداره بره اونجا.
و معتقدن که اگه حلوا پذیرفته بشه ، بیبی فاطمه زهرا ، صبح میاد و یه انگشت از حلوا رو می خوره و جای انگشتش رووی سطح صاف شده ی حلوا ، می مونه.
.
.
فرداش ، همه ی خانواده ها از فامیل و محله و روستا میان و از صبح تا شب ، سر سفره ، حلوا می خورن و گل میگن و گل میشنون.
.
.
تا چند سال قبل هیچ مردی حق نداشت نزدیک دیگ بشه و از حلوا بخوره.
حتی مردها حق نداشتن نگاهشون به دود آتش دیگ بیافته.
.
.
همه ی مردم هم با وضو و دست و صورت تمیز باید حلوا بخورن.
و دستاشون رو هم بعد از حلوا ، حق ندارن توو سینک دستشویی بشورن و باید توو یه ظرف بشورن و آب اون ظرف رو میریزن توو باغچه یا روو زمینی تمیز.
.
.
اما چند سالیه که مردها هم حق خوردن حلوای «دیگ ْ بیبی» رو دارند.
.
.
.
من دیروز توو مجلس ، به شوخی گفتم ، دلیلش اینه که چند سالیه دیگه ما مرد نیستیم..

همه خندیدند.
.
.
.
پست جدید هم می زاریم بانو.
یه کم فرصت بدین سایر دوستان هم بیان و نظرشون رو بدن.
می دونین که دوستای بنده ، دیر دیر خبر می گیرن.
اما عوضش وقتی بیان ، خووووب میان ها.
جمعه 21 آذر 1393 02:06 ب.ظ
به به !!!! انقدر قشنگ و دلنشین بود که ترجیح دادم اول راجع به متن حرف بزنم تا سلام و درود بگویم!!!
مثل همان وقت هایی که مادربزرگ ها از قدیم می گویند وآدم از {قدیم} لذت می برد وحسرت می خورد که کاش برای یک روز هم شده در {قدیم} زندگی می کرد(با همان صفای قدیمی ها) خواندم و لذت بردم...این جاست که باید تعبیر قشنگ خودتان را به کار ببرم : {مثل یک استکان چای نوشیدم}...
ممنون...خیلی ممنون
جلال دامن افشان...
سلام و درود بر وبلاگنویس ِ غایب.
کجایید بزرگوار؟؟
چند روزیه که پست جدید نذاشتین.
.
.
.
ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید.
و خداروشکر که این چای ساده را نوشیدید.

.
.
شاد و پیروز باشید.
جمعه 21 آذر 1393 02:06 ب.ظ
به به !!!! انقدر قشنگ و دلنشین بود که ترجیح دادم اول راجع به متن حرف بزنم تا سلام و درود بگویم!!!
مثل همان وقت هایی که مادربزرگ ها از قدیم می گویند وآدم از {قدیم} لذت می برد وحسرت می خورد که کاش برای یک روز هم شده در {قدیم} زندگی می کرد(با همان صفای قدیمی ها) خواندم و لذت بردم...این جاست که باید تعبیر قشنگ خودتان را به کار ببرم : {مثل یک استکان چای نوشیدم}...
ممنون...خیلی ممنون
جلال دامن افشان...
سپاس دوست خوبم.
جمعه 21 آذر 1393 01:30 ب.ظ
سلام بر جناب آقای دامن افشان ... جوان خردمند ...

خیلی ممنون از دعای شما ...
انشاالله که سلامت باشید همیشه ... تا بتوانید دعا کنید بیماران را به شفا ...
از خداوند متعال توفیق وسعادت عالیجناب را مسئلت داریم ... گرامی ...
جلال دامن افشان...
سلام استاد عزیز و مهربان.
در این سوز و سرمای شمال خراسان ، سلام ِ شما از گرمای جنوب ، غنیمتی است گرانبها.
.
.
انشالله که جامعه ی ما رها شود از این همه بیماری های مختلف که فقط به نفع ِ پزشکها و مشاغل گورستانها شده است.
برای این مردم ِ مظلوم دعا کنیم.
که مورد هجوم ِ انواع بیماری ها قرار گرفته اند.
.
.
سلامت باشید برادر بزرگ و بزرگوارم.
چهارشنبه 19 آذر 1393 01:36 ب.ظ
"همیشه بی بی نوروز بر زمستان پرادعا قطعن پیروز می شود "

رباعی تان هم واقعن زیبا و پرمعنی بود .
درود بر شما و طبع روان تان .
جلال دامن افشان...
سلام ودرود بر شما
خانم ابراهیم نژاد گرامی.
.
.
خوب می دانم که هم شدیدا پر مشغله هستید...
و هم به واسطه ی فوت عموی تان ، خسته اید.
لذا بسیاااااار ممنون و سپاسگزارم که زمان گذاشته و نوشتار را خواندید.
ممنونم بانو.
.
.
.
بله همینطور است.
حق آمدنیست و ناحق رفتنی.
نهایتا پیروزی از آن سپیدی و روشنی و مهر است.
و خورشید انسانیت خواهد درخشید.
.
.
.
آرام و مانا باشید دوست بزرگوارم.
چهارشنبه 19 آذر 1393 01:33 ب.ظ
سلام جناب دامن افشان بزرگوار
میدانید گاهی ادم بغض دارد و فقط منتظر است تا کسی چیزی بگوید تا بغضش بترکد ..
موقع نوشتن این شعر هم همان گونه بودم
" سکوت کن "بخاطر همان بغض ها بود و
ترس از باران هایی که بند امدنشان به این راحتی ها نیست !
گرنه حرف های دلنشین شما را همیشه با محبت پذیراییم .
همیشه سبز باشید و بهاری بزرگوار

جلال دامن افشان...
سلام بانوی پرمهر.
.
.
بنده معنی آن "سکوت کن" تان را به خوبی درک می کنم بزرگوار.
.
.
برای شما دوست و خواهر بزرگتر و بزرگوارم ، شادی و حکمت و ایمان و سلامتی روزافزون آرزو می کنم.
.
.
چهارشنبه 19 آذر 1393 10:30 ق.ظ
سلام مشتاق دیدارم ومواظب کمروشعرکیان
جلال دامن افشان..
سلام.
سلامت باشید هر دو بزرگوار و بزرگتر ما.
چهارشنبه 19 آذر 1393 08:01 ق.ظ
خوانندگان شما اگرچه تعدادشان محدود است امابرخی ازآنها ظاهرا زمینه مدیحه سرایی دارند ومدح مطلب میکنند که فرض را اگر برمداحی آنان نه از مطلب نوشته شده ،که مجیزگویی ازنویسنده تلقی کنیم پر بی راهه نرفته ایم،واگر نویسنده پاشود بادی به غبغب اندازد بانگاهی زیرچشمی وسری کج به خوانندگان نشسته اش ، باصدای گرفته وبا طمانینه آنها را به فیض مجددبرساندکه "لطفا ازما تعریف نفرمایید" درواقع از آنها خواسته است که ازماتعریف بفرمایید. واین دام همیشگی آدم های مفتون ویامداح است که معمولا آدم های رونده ، امامغرور ،زود درآن گیرافتاده ودرتورِ ،دام خودخواسته بزرگ فکری میشوندوحیطه حرکتشان همان تور خواهدماند. وانشالا تلاش بر تواضع عملی بجای تواضع کلامیِ افراطی برای خودمان(ازعلایم نداشتن ،تاکید غیرمعمول برداشتن است) وکنترل تعاریف کاذب خواننده را ازویژه گی دست نوشته ها ،نظرات وپاسخ هایمان قراردهیم.
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
.
.
من نمی دانم چرا وقتی می خواهید نقد بنویسید اسم و آدرس تان را ذکر نمی کنید!
از سیاست که نگفته اید.
به قول ِ مهرای عزیز، گاهی محافظه کاری را به اوج می رسانیم.
خب وقتی که اشکالی می بینید بگویید ، چرا اسم و آدرس تان را نمی نویسید؟؟؟
شما چگونه می خواهید اشکالات اجتماعی و سیاسی را بگویید با این سطح از محافظه کاری!!
.
.
باری
..
.
عموما مجیزگویان در درجه و مقامی پایین قرار دارند و مدح شونده ، دارای مقامی بسیار بالاست.
درحالیکه اینجا دقیقا برعکس است.
یعنی دوستان وبلاگی بنده(همان هایی که شما می گویید مجیزگو) ، بطور 100% از مقامهای علمی-اجتماعی و حتی انسانی بالاتر از بنده برخوردارند.
این را هر شخصی که یک بار هم وارد وبلاگم شود متوجه می شود.
نمی دانم چگونه متوجه نشده اید.
دلیلش نیز اینست که بنده بصورت کاملا آگاهانه و عمدی ، دوستان وبلاگی ام را از کسانی انتخاب می کنم که علم و آگاهی و انسانیت و مهر و فهم شان از خودم به مراتب بالاتر باشد.
.
.
و اما اینکه شما بجای نقد و بررسی ِ موضوعات ، پرداخته اید به نقد و حمله ی کاملا بی دلیل به اشخاص ، نکته ایست که نشان می دهد در جایگاه اخلاقی و انسانی و علمی ِ پایینی قرار دارید.
و در اثبات ِ این مدعا ، همین بس که بگویم:
«شما حتی سلام نکردید»
و این یعنی؛ از بالا به کل موضوع و اشخاص نگاه کرده اید.
کما اینکه از نوع ِ بیان تان نیز پیداست که خود را باایمان تر و با دانش تر و بااخلاقتر از همه مان دیده اید.
.
.
و این یعنی اگر حتی کاااااملا نیز درست گفته باشید ، باز هم شایستگی نخواهید داشت زیرا به ابتدایی ترین اصول انسانی نیز پایبند نیستید.
مهر. اخلاق. دوستی. انسانیت.
بعد از احراز این موارد است که از فرد/جامعه ، انتظار ِ فهم و دانش می رود.
.
.
.
نکته ای که شما فرمودید مستقیما توهینی است به شخصیت ِ خوانندگان این پایگاه.
لذا بهیچوجه نمی توانم اجازه دهم که براساس ِ احساسات و خشمها و تعصبات و اصول ِ شخصی که دارید به دوستانم اتهام بزنید.
ما را به نقد ِدانایان ِ توهین کننده ، نیازی نیست.
بگذارید در همین نادانی ِ انسانی و مودبانه ای که هستیم ، بمانیم.
.
.
.
سلامت باشید همنوع ِ گرامی و محترم ام.


چهارشنبه 19 آذر 1393 12:52 ق.ظ
هزاران درود بر جناب دامن افشان عزیز
مقاله تان را خواندم و واقعا لذت بردم
من همیشه از خواندن این قبیل نوشته ها که حامل رسوم و گذشته زیبای مردم این سر زمین است لذت میبرم
واقعا دست مریزاد
پاینده باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم که وقت گذاشته و مطالعه کردید.
و خوشحالم که پسندیدید.
.
.
متاسفانه اسم تان ثبت نشده.
.
.
سلامت و پیروز باشید دوست عزیز.
دوشنبه 17 آذر 1393 07:51 ب.ظ
سلام
مطلب جدید ندارم واقعا... شما كه بهتر می دونید حس نوشتن، فضا و شرایط خاص خودش رو می طلبه... پس هر جریمه ای صلاح می دونید اعمال بفرماین لطفا...
خیلی دوست داشتم دیداری با شما داشته باشم، حیف كه تهران هیچ وقتی واسه آدما نمیذاره كه به برنامه های مورد علاقه خودشون برسن...
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
جریمه تون اینه که:
هر طور شده یک ساعت رو برای خودتون زمان بذارین.
و اون یک ساعت رو برین توو اطاق.
و اجازه ی ورود ِ هییییییچ شخص، فکر، برنامه، مشغله ها و غیره رو ندین.
بعدش یه قهوه ی عااااالی آماده کنید و از نوشیدن ِ جرعه جرعه ش لذذذذت ببرین.
یقینا ذهنتون آماده ی نوشتن خواهد شد.
بعدش لطف کنین و یه نوشته ی جدید بنویسین.
اینم یه جریمه ی هدفمند و کارآمد و مفید بفایده.
.
.
.
دیدار و آشنایی با شما ، باعث افتخار بنده خواهد بود.
بادرود
دوشنبه 17 آذر 1393 01:14 ق.ظ
دوست عزیز
هر چقدم بد اخلاق باشن، در آغاز دوستی ها راه به راه حرف جریمه و تركه نمی زنن...
حالا دیگه من نمیگذرم
اصلن یكی نیست بپرسه خوش انصاف چرا شعر منو توی وبلاگ آقای سیدی زاده می نویسی شما؟ مگه وبلاگ خودم چه مشكلی داره؟
جلال دامن افشان...
سلام.
اصلا نگو که یه اشتباهی بود واقعا...
.
.
مطلب جدید بذارین لطفا دوست عزیز.
جریمه می کنم ها...
یکشنبه 16 آذر 1393 11:43 ب.ظ
سلام
واقعا؟ خب پس برید پس بگیرید حق تألیفتان را و گرنه به صاحب خونه های بعدی می سپرم كفشانونو بازشماری كنن ها....
جلال دامن افشان...
سلام.
باشه بابا.
گذشت کردم.
چرا می زنین؟
میگم معلما بداخلاقن ، بگین نه.
والله بخدا.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :