تبلیغات
رها شویم از تردیدها - قلی خان
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








سه شنبه 4 آذر 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان
به یاد ِ سکانسی از سریال ِ «روزی روزگاری» یا همان «مراد بیک» افتاده ام.
قسمتی بود که کاروانی رسید و مراد بیک آنها را غارت کرد.
اما پیرمردی عادی با یک ترفند(نمک و روغن=نمکگیر کردن) ، توانست از مرادبیک امان نامه بگیرد تا حسام بیک آنها را غارت نکند.
کار بسیار بزرگی کرد که توانست راهزنان را مجاب کند.
حسام هم امان نامه را پذیرفت اما در اواخر کار که کاروان در حال رها شدن بود. نفری به حسام خبر داد که بعلت جدا شدن فلان راهزن بزرگ از مرادبیک ، از قدرت مرادبیک کم شده.
حسام هم به نتیجه رسید که به مراد حمله کند و صحرایش را تصاحب نماید(که همین کار را نیز کرد).
باری.
حسام آن کاروان را غارت کرد و حتی کفشهایشان را نیز درآورد و در صحرا رهایشان کرد.
آنها با مشقت فراوان خود را به مراد رساندند اما از دست مراد کاری برنیامد.
پیرمرد ساکت و تنها به گوشه ای از صحرا رفت و چپقش را چاق کرد و روی تخته سنگی روو به چشم انداز صحرا نشست.
مراد به سمتش آمد و با عصبانیت حالش را جویا شد.

پیرمرد فقط چند جمله را باحسرت و روایتگونه گفت و جان داد:





قلی خان دزد بود ، خان نبود.
لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی به سن و سال تو بود با خودش گفت: ببینم تنهایی می تونم هزار تا قافله رو لخت کنم؟
با همین یه حرف، پای جونش وایستاد و هزار تا قافله رو لخت کرد.
آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و به خودش گفت: هزار قافله تموم شد حالا ببینم عرضه ش رو داری تنهایی ، یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟
....نشد.....نشد....نتونست.
مشغول الذمه ی خودش شد. تقاص از این بدتر؟؟؟؟

و همان لحظه با تکیه ی صورتش بر چپق ، جان داد.
.
.
مرادبیک با تعجب فراوان جلو رفت و پرسید
تو قلی خانی؟
تو قلی خانی؟

و دوربین به سمت چشم انداز وسیع ِ صحرا رفت.




هیچوقت این سکانس از خاطرم پاک نمی شود.
سکانسی بی نظیر و عالی از سریال روزی روزگاری.
صحنه ای که غم عمیق و غیرقابل وصف را نشان می دهد از انسانی که هر کار کرد نتوانست مهمترین پیمانش را به سرانجام برساند.
این غم را فقط خودش و خودش درک می کند و واقعا قابل گفتن و توضیح و تفهیم نیست.


((جلال دامن افشان))





نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، داستان و روایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:49 ق.ظ
Have you ever considered about including a little bit more
than just your articles? I mean, what you say is
valuable and everything. But imagine if you added some great images or videos to give your posts more,
"pop"! Your content is excellent but with images and video clips, this website could definitely be one of the greatest in its niche.
Excellent blog!
جمعه 3 شهریور 1396 12:28 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while surfing around on Yahoo
News. Do you have any suggestions on how to
get listed in Yahoo News? I've been trying for a while but I never seem to get there!
Thanks
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:48 ق.ظ
I will immediately seize your rss as I can not to find your email subscription hyperlink
or e-newsletter service. Do you've any? Kindly permit
me recognize in order that I may just subscribe. Thanks.
جمعه 18 فروردین 1396 08:37 ب.ظ
Having read this I believed it was extremely informative.
I appreciate you taking the time and energy to put
this short article together. I once again find myself
personally spending way too much time both reading and posting comments.
But so what, it was still worthwhile!
جمعه 28 آذر 1393 03:16 ب.ظ
سلام جناب دامن افشان
یادداشت هاتون در وب من هم هم عزیزم باعث آشنایی باشما شد
البته پیش تر تقریبن تمام وبتونو خوندم باگوشیم اما امکان نظرنگاری! نبود
به هر حال بهتون دست مریزاد میگم خیلی مطالبتون ناب و دلنشین هستن خیلی

مخصوصن این پست رو که دیدم مثل این بود که بین همهمه ای سرسام آور یهو صدای آشنایی به گوشم رسید، مدت هاس دیگه همه این سریال رو فراموش کردن انگار و دیگه حرفی ازش نیست...حیف!
من که بارها و بارها دیدم و بازهم دوس دارم ببینمش برام خیلی خوشایند قلی خان


زنده باشید

خوشحالم از حضورم
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
بسیار خوشحالم که روزگار ، بوسیله ی این پایگاه ، مرا با بزرگانی چون خانم افشارکهن و عزیزان و بزرگان دیگر ، آشنا کرد.
و سپاس می گویم زمانه را که سایه ی مهر شما را بر سر نوشته هایم گستراند.
.
.
خیلی خوشحالم از آشنایی تان.
امید که این آشنایی ، پایدار.
و مهرتان بر بنده ، برقرار باشد.
.
.
بنده با اشتیاق از وبلاگ زیبای تان دیدن کردم.
و هر چه دیدم مهر بود و فرهنگ و انسانیت.
.
.
.
بادرود و سپاس فراوان.
چهارشنبه 26 آذر 1393 08:49 ب.ظ
سلام
باشه خب لابد ذهنم بیشتر از این نمی كشه كه بازم نفهمیدم و از دست شما و هیچ كسی هم هیچ كاری ساخته نیس، مگه این كه بشینم دوباره همه سریال رو از اول ببینم كه اونم نشدنیه پس هیچی دیگه... بی خیال...
جلال دامن افشان...
سلام مهربان.
خب همونطور که گفتم باید در حد فهم بنده بپرسید تا سوال رو بفهمم که بتونم پاسخ درست بدم.
والله بخدا.
چهارشنبه 26 آذر 1393 09:06 ق.ظ
سلام خوشحالم ازاین که فرصتی شدتاشمارادوباره ببینم وامیدوارم طرح اقتصادی شماهم نتیجه لازم رابدهد
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
دیدار شما و کیان عزیز و جناب رحمانی ، برای من ، بسیار زیبا و مغتنم بود.
و باعث فخر و کمال
.
.
.
.
سپاسگزارم.
چهارشنبه 26 آذر 1393 08:45 ق.ظ
سلام دوباره
در واقع قسمت از دست مراد کاری برنیامد و بعد پیرمرد که نمی فهمم کیه که مراد با عصبانیت میره سراغش و ... کلا گیر دارم دیگه ...
جلال دامن افشان...
سلام.
چون مراد قدرت قبل رو نداشت(بخاطر جداشدن ِ یارانش) نتونست حریف حسام بیک بشه.
.
.
.
پیرمرد هم همون قلی خان بود.
که مراد رفت سمتش و گفت:
اصلا تو کی هستی و چکاره ای که به آدمای من دستور میدی؟؟
چهارشنبه 26 آذر 1393 08:38 ق.ظ
سلام
من این بخشو چون خیلی دوست داشتم چند بار خوندم اما این بار احساس می کنم یه مشکلی توی متن هست که جایگاه مراد و حسام و قلی خان رو گم می کنم، میشه خواهش کنم خودتونم یه نگاه دوباره ای بهش بندازین و اشتباه منو واسم توضیح بدید؟
جلال دامن افشان...
سلام.
راستش متوجه منظورتون نشدم.
بی سوادی که شاخ و دم نداره بانو.
مجبورین حسااااابی تفهیمم کنین.
چاره ای هم ندارین.
چهارشنبه 19 آذر 1393 09:50 ق.ظ
پسمام هیجا گوینددرنیشابوربازاری است به نام بازارباقلافروشان جمعی درآن جابه این کسب مشغولندودرابتدای بازاریکی فریادبرمی آوردکه :
باقلی نیشکشیه
بقیه می گویند:ازموهم چونه
من هم برای شمابه سبک وسیاق خودتان آرزوی توفیق دارم البته باپوزش ازنیشابوری های عزیزکه خیلی دوستشان دارم
جلال دامن افشان...
سلام عزیزدل.
.
.
.
من اگر آیینه باشم ، قطعا شما و جناب سیدی زاده ی عزیز ، بهترینها را در بنده خواهید دید.
از بس که شما گل و ماه و انسان و خوب هستید.
سلامتی تان روزافزون...
و سایه ی تان پایدار باد...
.
.
جمعه 14 آذر 1393 04:40 ق.ظ
سلام ایشان شاعرونویسنده توانایی هستنداگرمشغولیا ت شغلی ودرسی به ایشان مجال دهد
جلال دامن افشان...
سلام.
بله همینطور است.
از نوشته هاشان به وضوح پیداست که قلم شیوایی دارند.
پنجشنبه 13 آذر 1393 03:42 ب.ظ
سلام
ودستمریزاد
خواندنیست
جلال دامن افشان...
سلام بر شما بزرگوار.
با وبلاگ تان آشنا شدم و خوشحالم از آشنایی تان.
امیدوارم آنچه که باید ، از جناب تان بیاموزم.
بادرود.
پنجشنبه 13 آذر 1393 01:13 ب.ظ
سلام.
با خواندن این توصیف قشنگ چقدر حسرت خوردم که این صحنه را ندیدم حیف....البته که شما آنقدر خوب گفتید که انگار من دیدمش!
ممنون
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
باور کنید بارها این صحنه را دیده ام و هر بار اگر تنها بودم گریه کرده ام و اگر در جمع؛ غم ِ سنگینی قلبم را فراگرفته.
بازیگری ، موسیقی و کارگردانی در بهترین حالت است.
.
.
درود بر شما بزرگوار.
چهارشنبه 12 آذر 1393 05:44 ب.ظ
سلام امیدوارم از من ناراحت نشده باشید.
آخه دیگه بهم سر نزدید.
بهرحال همیشه شما را چشم در راهم...
جلال دامن افشان...
سلام.
نه دوست عزیزم.
من هر روزی چند بار به وبلاگ شما دوستانم سر می زنم.
منتها چون با موبایل و سرعت پایین می آیم ، نظردهی خیلی وقتگیر و اعصاب خرد کن است.
لذا نظر دادن را موکول می کنم به چند بار آمدنم.
.
.
شاد باشید.
چهارشنبه 12 آذر 1393 10:10 ق.ظ
درود بر شما دوست خوبم
دعوتید به لمس شعری دیگر..
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
با کمال افتخار...
سه شنبه 11 آذر 1393 02:02 ب.ظ
باسلام و درود
استفاده خیلی قشنگ از سکانس یک سریال آموزنده و خاطر انگیز...
در زمان اولین پخش آن بیننده های بسیاری را جلو تلویزیون می نشاند.
قابل ذکر است سریالی سرشار از سکانس های آموزنده و تاثیر گذار ...
از جمله : اقتدار یک زن به نام خاله لیلا که با وجود اطلاع از اینکه مراد بیک قاتل شوهرش بود ، انسانیت را در حد کمال به اونشان داد و ا و را به زندگی برگرداند و زخم تیری که خورده بود را مداوا کرد...
و او را از لجاجتی که مانع از شناخت او از بودن و زندگی کردن در صحرا و یا مدارا کردن با شرایط آن باز می داشت منصرف می کرد آن زمان که اورا باخود به صحرا برد که گون بچینند به او گفت که نباید آب زیاد بنوشد و او با لجاجت همه آب راسرکشید و از فرط تشنگی روبه مرگ بود که به دادش رسید ...
یا چگونگی بر خورد با زنان و دختران هنگام رفتن و آب از چاه برداشتن ، که بایست کنار می ایستادو بعد از آنها به سر چاه آب می رفت
خاله لیلا از یک دزد سر گردنه یک انسان ساخت
که احترام را فهمید ، کنترل نگاه را یادگرفت ، اولویتها را شناخت ،دست کجی نکرد ، وارد اجتماع شد تشکیل خانواده داد ..
خلاصه درسهای اخلاقی بسیار داشت سوای این درس بزرگی که شما در این جا اشاره فرمودید
مقصود اینکه :
در زمان کنونی چیزی که کیمیا شده ((انسانیت ))است ،احترام و بزرگ منشی و کرامت و پاسداشت انسانی است
دزدیها مظاهرش متفاوت شده است ...
قدیما دزدی : راه بگیری و قافله لخت کردن بود آن هم توسط آدمها عامی و بی خبر و بی اطلاع از قوانین و چارچوبهای اجتماعی و اخلاقی و...
الان دزدیها مظاهر پنهانش ریشه اخلاق و انصاف و شرافت و انسانیت و کمالات انسانی و اخلاقی را نشانه رفته است...
شده است وسیله سوء استفاده از منصب و قدرت ونفوذ در سطوح مختلف اجتماعی به درجات متفاوت...
دزد ی همراه شده است با سربریدن آشکار و تازه فیلمش را هم منتشر کردن...آن هم به اسم ...
یا دزدی همراه با سر با پنبه بریدن تا کسی نباشد که داد عدالت سر دهد...
گفتنی بسیار است ( کلا بد اوضاعی شده و حال و اوضاع دنیا ،بد وخیم است)...
موید باشید و سرافراز و دانا و منصف و بااخلاق



که درسهای فراوانی برای انسان شده آدم ها داشت
جلال دامن افشان.
سلام بزرگوار.
ممنونم از این نظر ِ جامع و خوب و عالی.
به بهترین نحو ، موضوع را عنوان کرده و شرح دادید.
سپااااااس.
.
.
راستش هنوز هم خاله لیلاهای بزرگ منش وجود دارند.
خود بنده یک نمونه ی عالی اش را تجربه کرده ام.
دقیقا با همان صفات ِ خاله لیلا در سریال مذکور.
.
.
.
بله دوست من.
درست می گویید.
امروزه غارتها تغییر چهره داده اند.
با لبخند و در لباس خیلی زیبا و درستکارانه ای ، حقوق و زندگی ها را چپاول می کنند.
انقدر هم غرق در این کارند که حتی خودشان هم فکر می کنند که رفتارشان درست است.
امروز جایی بودم که استاد و مدیر شرکتش ، براحتی بگونه ای استدلال می کزدند که فریبکاری در فروش و بیزنس شان را کاملا منطبق بر علم و درستکاری و پاکی و انسانیت نشان می دادند.
خب آدم افسوس می خورد وفتی می بیند که تا کجاها این جامعه در غارت و توجیه ِ غارت ، غرق شده است.
قلی خان ها می دانستند که دزدی می کنند.
اما اینها با وجدان آسوده و راااااحت دزدی می کنند..
.
.
بقول خواجه ی شیراز:
حافظ این قصه دراز است
به قرآن که مپرس.
.
.
.
این جامعه ی برای انسانهای پاک چند راه بیشتر ندارد:
انزوا.
اعتیاد.
فرار.
خودکشی.
کُشتن قلب و انسانیت و قدم در راه جنایت.
.
.
که بهترین حالتی که می تواند رخ بدهد این است که یک مرگ ِ شرافتمندانه به سراغ آدم بیاید تا به موارد بالا دچار نشوی.
.
.
.
سینه ی تنگ ِ من و بار ِ غم ِ او ، هیهات.
مرد ِ این بار ِ گران نیست ، دل ِ مسکین ام.
بر دلم گَرد ِ ستم هاست ، خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه ی مهرآیینم.
.
.
.
شاد باشید دوست گرامی و خوبم.
سه شنبه 11 آذر 1393 12:54 ب.ظ
سلام
اینم آدرس
اصلن اعصاب ندارین ها...
جریمه دوست ندارم
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
ممنونم ازتون.

.
.
خودمم دوست ندارم.
سه شنبه 11 آذر 1393 09:37 ق.ظ
سلام
الآنم تهران تشریف دارید؟
جلال دامن افشان...
سلام.
بله دوست خوبم.

.
.
بازهم که آدرستون وجود نداره.
جریمتون می کنم ها.
سه شنبه 11 آذر 1393 07:23 ق.ظ
سلام ممنونم ازمحبت شما.جالبه که گاهی این تبلیغ خودبه خودحذف میشه بخصوص باتغییرقالب وگاهی هم انگارنه انگارقالب ترکوندیم وعوض کردیم .سپاسگزارم ازمحبت شما
جلال دامن افشان...
سلام سید عزیزمان.
آره همینطوره.
چون داده های برنامه نویسی شده ی اون تبلیغات ، در داده های قالب وبلاگ تعریف شده ان.
واسه همین می تونین خودتون از لابلای اون داده ها ، برنامه نویسی های مربوط به تبلیغات رو خذف کنین. همشون بصورت کد اند.
.
.
سلامت باشید
یکشنبه 9 آذر 1393 11:50 ب.ظ
از حق نگذریم اگه مطلب قبلیم حذف نمی شد، شما هم شعر به این قشنگی رو واسه حذفش ننوشته بودین ها...
جلال دامن افشان...
بله دیگه.
بقول معین عزیز:
بیا با دیده ی خوشبینی به دنیا بنگریم.
....
یکشنبه 9 آذر 1393 11:47 ب.ظ
سلام
اگر باورتون میشه دوباره با جزیی تغییراتی به خاطر مطالعه و نقد شما نوشتمش...
جلال دامن افشان...
سلام.
بله.
اومدم و با افتخار و لذت ِ تمام ، خوندمش.
واقعا زیبا و روان بود.
.
.
ممنونم از لطف تون.
اما لازم بذکره که بنده بهیچوجه دانش و سواد ِ نقد ندارم.
فقط می خونم و به دانش ام اضافه می کنم.
سپاس فراوان
یکشنبه 9 آذر 1393 09:47 ب.ظ
سلام
وای من کمتر پیش میاد این جوری دلم بسوزه اما این بار واقعا دلم سوخت نزدیک یک و نیم ساعت نشستم ماجرای نحوه اومدنم به تهران و ادامه تحصیلمو فقط واسه خاطر شما که دست خالی از وبم برنگردین نوشتم اما در اثر یک اشتباه ساده همش حذف شد، شاید بنا بود حذف بشه اما هنوز نتونستم باهاش کنار بیام...
جلال دامن افشان...
سلام.
واقعا ناراحت کننده است.
من بارها اینطوری شدم.
.
.
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن.
سعی کنین اصلا بهش فکر نکنین.
.
.
راستی!
لطفا آدرس تون رو هم ذکر کنین توو نظر و گزینه ی «مرا بخاطر بسپار » رو تیک بزنین.
ممنونم از شما.
.

امیدوارم شاد و سربلند باشید.
یکشنبه 9 آذر 1393 09:30 ب.ظ
سلام
ببخشید نوشته جدیدم در اثر یک اشتباه حذف شد...
جلال دامن افشان...
سلام.
چرا آخه؟؟؟؟
یکشنبه 9 آذر 1393 08:55 ب.ظ
و برای چندمین بار سلام بر اهالی سلام
نوشتم به خاطر لطف شما و منتظرم نقد و نظرتونو درباره نوشته ام بشنوم، فقط به این خاطر که این بار دست خالی برنگردین...
جلال دامن افشان...
دعوتم کردی و گفتی که بیایم به وب ات.
آمدم سوی وب ات ، کوش؟ کجاست مطلب ِ نو؟؟!!

.
.
.
سلام بزرگوار.
ممنونم بابت دعوت ِ پرمهرتان.
یکشنبه 9 آذر 1393 06:46 ب.ظ
سلام سه جدد!
آقای دامن افشان عزیز، خوبیش اینه که من به خواست خودم اومدم سروقت وبلاگ پربار شما و بهره ها بردم و خواهم بردم و حسابی محظوظ شدم، نمی دونم رو چه حسابی واقعیتایی رو که گفتم به حساب متلک گذاشتین؟ رفتاری ازم سر زده که این ذهنیت رو به شما منتقل کرده یا شکسته نفسی می فرمایید؟ آن چه هست اینجا رو دوست دارم و این آدمی رو که نمی شناسم اما از طریق نوشته هاش دارم مرورش می کنم- اگه رفتارش هم مثل نوشته هاش باشه- برام خیلی قابل احترامه و فکر کنم باید بنا بر اعتماد به دوستان باشه مگه خلافش ثابت بشه پس به تعاریف من از نوشته هاتون اعتماد کنید و بپذیرید که خیلی از حرفای دلمو اینجا پیدا کردم...
بازم سپاس که قابل دونستید و هر روز سر زدید...
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
ممنونم از مهر ِ بی دریغ تون.
.
.
.
ترک ِ غم ِ رفته و آینده کن
خنده کن و خنده کن و خنده کن

.
.
آمدن و خوندن در وبلاگتون برام افتخاره.
یکشنبه 9 آذر 1393 03:57 ب.ظ
سلام
ای بدبختی!
آخه من هر روز از کجا مطلب بیارم بذارم؟
بضاعت ما اندکه و وقت ملت گرانبها، شما اما همیشه با دستی پر در عرصه نوشتن حاضرید و این جای ستودن داره، من خیلی حس و حال نوشتن ندارم و نه بنیان علمیشو، اما نویسندگان رو دوست دارم!
برقرار باشید و سرزنده...
" لطف ها می کنی...."
جلال دامن افشان...
سلام دوست عزیزم.
متلک های دوستان نیز زیباست.
شاد باشید بزرگوار.

.
.
.
از نی ِ بینوا می نویسم.
از شب و گریه ها می نویسم.
از من و تو به ما می نویسم.
بی تو بیهوده را می نویسم.
درشگفتم چه را می نویسم.
درشگفتم چرا می نویسم.
یکشنبه 9 آذر 1393 10:28 ق.ظ
سلام و درود
فکر میکنم و البته به نظر من مهم خواستنه و نه توانستن و حسرت ناشی از نتوانستن عین توانستن و حاصل شدنه نتیجه برای فاعل هر چند که برای مفعول اوضاع فرقی نکرده باشه که البته کرده ، امید و دیدن تلاش دیگران یک اتفاقه . این اصل رو منطبق بر انصاف و اخلاق می دونم.
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنونم بابت نظرتون.
راستش هر چه بیشتر به جوابها می رسم ، سوالات بیشتری هم هجوم میارن سمتم.
بهرحال باید بریم از قلی خان بپرسیم که آیا سخن شما رو قبول داره یا نه.
.
.
سپاس فراوان
شنبه 8 آذر 1393 10:18 ق.ظ
درود
این فیلم در زمان خودش که پخش شد وفکر کنم تا الان خیلی طرفدار داشت مانا باشید استاد
جلال دامن افشان...
سلام و سپاس.
شنبه 8 آذر 1393 07:55 ق.ظ
سلام شادی مادردیدارشماست هرسه شنبه چشم به دردوخته ایم
جلال دامن افشان....
سلام سید بزرگوار.
چشم ِ من نیز هر سه شنبه بسمت شما نگران است.
سالم باشید انشالله.
جمعه 7 آذر 1393 11:02 ب.ظ
سلامی دوباره
آن چه خوبی آن جا دیدید حاصل شاگردی استادم آقای سیدی زاده است و بدی های آن متوجه شخص خودم... ممنونم از دقت نظر و بزرگواری حضرتعالی در مشاهده دل نوشته هایم...
دوستان استاد، همگی عزیزند، به دو دلیل: اول دوستی ایشان و بعد هنرمندی خودشان...
خواستم ترتیبش را جابجا کنم دیدم حرف دلم نیست پس به دل نگیرید و تنها به حساب خواستنی بودن استادم بگذارید...
جلال دامن افشان...
هزاران سلام و درود بر استاد سیدی زاده ی بااخلاق و مهربان و پرتلاش مان باد.
و بر شما که نور شاگردی شان را همراه دارید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :