تبلیغات
رها شویم از تردیدها - شهر ، مرا می خواند...
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








یکشنبه 20 مهر 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان

شهر را می بینم
تپه ای از آجر که مثل یک تومور بدخیم بر سینه طبیعت چنبره زده و رشد می کند.
شهر را می بینم بدون هیچ گاوی که از شدت سیری از مادرش طبیعت، پستانهایش پر شده باشد از شیر تا سخاوتمندانه ببخشد شیر را به مردم، و مردم آن شیر را به خویش و به بچه گربه ها و توله سگ هایی که محتاج شیراند، بدهند.
شهر را می بینم که در آغاز بهار، هیچ الاغی در مراتعش به شادی نمی دود. و هیچ پروانه ای و هیچ سنجاقکی به تزیین جوی ها و بوته های تمشک اش به رقص نمی آیند.
شهر را می بینم و پیرمرد فقیری که با دیدن مظلومیتش اشک در چشمانم حلقه بست.
و پیرزنی نیز همچو او...
شهر را می بینم که آن سوی پرده، پیرمرد فقیر، نوه ی کوچکش را به استثمار گرفته بود و پیرزن فقیر، دخترش را به بیگاری.
شهر را می بینم که فریب و ستم و استثمار از سر و دوش اش بالا می رود.
مردی که مهربانانه مرا سلام می دهد، اما اشک های یک ماه بعدم، از رنجی است که بر اثر فریبکاری اش به زندگی ام رسیده.
دختری را می بینم که چشمانش پر از مهر و زندگی و زادگاه عشق است.
فروشگاهی می بینم که روی شیشه اش نوشته اند:
((جدیدترین لنز چشم رسید که دارای تکنولوژی بخصوصی است که چشمان شما را پر از مهر و زندگی نشان میدهد))

شهر را می بینم و خدایان اش را
خدایان ریز و درشتی که دستان خداوند یکتا و مهربان را در زمین بسته اند. و همان می کنند که یهود می گفت:(و یهود گفت که دستان خدا بسته است - قرآن)
خدایانی که محدوده ی خداوندی و ربوبیت برای خویش تعریف نموده اند و  احدی را توانایی و اجازه ی ورود به محدوده ی خدایان نیست .
خدایان لبخند(ریا)
خدایان کارفرما(تصاحب و مالکیت عمومی و استثمار)
خدایان بخشش(صدقه و تصاحب)
خدایان دستگیر(بنده پرور)
خدایان شادی(لذت طلب)
خدایان عشق(مالکیت بر فرد)
خدایان علم(برتری طلب)
خدایان محدوده دار(طبقه زا و آپارتاید مویرگی)
خدایان آمر(تهدید و ارعاب)
خدایان نظم دهنده(شکنجه و ستم های نهانی)
خدایان زمین
خدایان کوچک و درشت
خداوندان قدرتمند در زمین
پروردگاران شهرساز
پروردگاران شهر
خداوندان قانون
خداوندان نظم
خداوندان بندگان و بردگان
خداوندان برادران و خواهران و مادران و پدران و فرزندان من که همان بندگان و بردگان اند.
همان سگ هایی که با تکه نانی و تکه گوشتی نوازش می شوند و دم تکان می دهند و با نعره ای و لگدی و چوبی و سنگی به گوشه ای می خزند و سکوت می کنند مبادا خداوندان شان بر آنان غضب گیرند و روزی شان را قطع کنند.
سگان ولگرد صادق هدایت.
بندگانی که به یکدیگر رحم نمی کنند و از هم می دزدند و بر هم هجوم می آورند.
بردگانی که در هم می لولند ولی یکدیگر را درک نمی کنند.
اینجا همه را بد می بینم.
اینجا خدایان را و بندگان شان را ستمکار و نامهربان و بی دانش و حکمت می بینم.
اینجا پشه می آید که خون بمکد و اسیر تار عنکبوت می شود.
اینجا پشه ها و عنکبوت ها همه ستمکار اند.
اینجا پشه مظلوم نیست و عنکبوت ظالم نیست.
اینجا راهی جز ستم وجود ندارد.
 خدایان اینجا تار می تنند تا تصاحب کنند و حفاظت کنند از محدوده شان.
بندگان اینجا شبیخون می زنند تا خون بمکند و زنده بمانند.


گروه هایی می بینم
افرادی که هنوز گرد و غباری از نشئه ی کمونیسم و شعارهای برابری در اندیشه دارند.
و گروه هایی که هنوز در رویای کاپیتالیسم و تقابلش با سوسیالیزم محو و درگیر اند.
و همه را در حال زایش طبقات اجتماعی می بینم.
جامعه را در حال طبقه زا شدن می بینم.
همه را می بینم که دهه ها عقب اند.
می بینم شان که هنوز از جنگ و جدال ها و تقابل ها رها نشده اند.


شهر را می بینم که خدای یکتا را کم دارد.
مردمان را می بینم که دلشان برای خدای یکتا تنگ شده است.
مردمان را می بینم که در گوشه های تنهایی شان خدای یکتا را بو می کشند تا مگر ردی از او بیابند.
شهر را می بینم و مردمش را که کور و کر و گنگ و فلج اند.
خداوندان زمین را می بینم که چه جولانی می دهند.
و صدای زردشت پاک در سرم می پیچد:
((گویا این مرد جنگلی نمی داند که در شهر، خدا مرده))

و صدای امام حسین شهید:
((چگونه سنگ بر بت های مرده بیاندازم حال آنکه بت های زنده بر زمین اند))


می خوابم
کابوس می بینم.
می بینم که مردمان این شهر وقتی در گوشه و خلوت شان تنها می شوند، ضجه ها و اشک هاشان در جستجو و خواستن انسانیت، غیرقابل تحمل است.
بیدار می شوم.
همانها را می بینم که باعث ریختن اشک و رنج دیگران می شوند، وقتی که تنها نیستند.
شهر را می بینم پر از تضاد
شهر را می بینم پر از سوال
شهر را می بینم پر از جواب
شهر را می بینم پر از خالی
شهر را می بینم خالی از همه چیز
شهر را می بینم
پر از کینه ها و ستم ها و دشمنی ها و بیرحمی های پنهانی و آبرومندانه.
و لبخندها و محبت های رو در رو.
به هر جا که می نگرم؛

                         فروغ (فرخزاد) را می بینم
                          که هنوز گریزان است
                          از این همه خنجر.

پلنگی زخمی را می مانم که تکرار می کند این جملات را:
((بیصدا
با نفس های حبس شده
بدون سایه
افتاده ام در یک شهر بزرگ
دهانم به تلخی دم مار
یقه ی پیراهن ام را صاف کردم
قدم هایم را محکم برداشتم
یک سیگار روشن کردم
و از خودم پرسیدم:
حقیقتا چطوری؟
- خوبم...خوبم))



و شهر مرا به خود می خواند.
و من پاسخ اش را خواهم داد.
جز آغوشش جایی ندارم.
چون برای من بازگشتی وجود نخواهد داشت.





پی نوشت:
ای گجر
چرا به من نگفتی آن کسی که زودتر اهلی می شود
اولین کسی است که به زمین می افتد؟
اسبم را به من بازگردان.



توضیح مهم:
خوانندگان محترم توجه کنند که تمام نوشتارهای بنده، فقط و فقط خطاب به تک تک افراد جامعه اند و هیچ مقصود و منظور کلی و سیاسی در نوشته هایم وجود نداشته و ندارد.
زیرا معتقدم که این تک تک انسان ها هستند که باید مهربان و دانا و بزرگ شوند.
و نکته ی بعدی اینکه:
واژه ی (خدا) و (خادی) در زبان های پارسی و کردی دقیقا به معنای صاحب و مالک است.
مثلا در شاهنامه بارها از این کلمه به معنای صاحب چیزی استفاده شده.
رستم خداوند رخش است.

چند جمله ی پایانی که داخل پرانتز نوشته شده ، بخشی از یک فیلمنامه است.







 ((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، شعر و متن و....، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:09 ب.ظ
Have you ever considered about including a little bit
more than just your articles? I mean, what you say is fundamental and everything.
But just imagine if you added some great pictures or video clips to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with images and clips, this site
could definitely be one of the greatest in its field. Wonderful blog!
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:57 ق.ظ
It's perfect time to make some plans for the longer term and
it's time to be happy. I have learn this put up and if I may just I want
to recommend you few attention-grabbing issues or tips.
Perhaps you can write subsequent articles referring to this
article. I want to learn even more issues about it!
شنبه 14 مرداد 1396 07:25 ق.ظ
I do not even know the way I finished up right here, but I thought this
post used to be good. I do not recognise who you might be however definitely you're going to a famous
blogger when you are not already. Cheers!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:01 ق.ظ
Great delivery. Solid arguments. Keep up the amazing
effort.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:50 ق.ظ
An impressive share! I have just forwarded this onto a friend who had been conducting a little research on this.
And he in fact ordered me lunch simply because I stumbled
upon it for him... lol. So let me reword this.... Thanks for
the meal!! But yeah, thanks for spending some time to talk about
this topic here on your blog.
شنبه 8 آذر 1393 09:54 ب.ظ
سلام، عالی بود...فراتر از تصور
.
.
.
به تو پناه آوردم
از تمام بی کسی هایم
تا خلاص شوم از همه نمامی های ده
از همه سرک کشیدن ها
از همه کنجکاوانی که خورجین علمشان تنها و تنها با خلوت مردم پر می شد
از همه پرسندگان بی دلیل
و تو مرا بلعیدی
ناجوانمردانه به کام کشیدی
با تمام آرزوهایم
چشم باز کردم
در آخرین تلاش هایم
دیدمت که می خندی
دهان گشوده ای و مرا به خودم می نمایی
آسمان اینجا نیز گستره آسمان همان قبلی هاست
فقط رنگ و نشان و پست و مقامشان تغییر کرده
به دنبال کدامین اندیشه ناب بدین وادی شتافتی؟
و دانستم که ره به بیراهه برده ام
درها همه سیاه است و بسته
چشم به همان اندک روزنه ای باید داشت که خورشید را در خود لانه داده است...
" بازترین پنجره" نیز " حرفی از جنس زمان " نداشت...
بازخواهم گشت!
جلال دامن افشان...
سلام بر شما دوست خوب و جدیدم.
ممنونم که مهرتان را دریغ نمی کنید.
ممنونم که می خوانید آشفته های مرا.
.
.
.
تو اگر در تپش ِ باغ خدا را دیدی
همت کن.
و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است.
سهراب
.
.
شنبه 8 آذر 1393 12:08 ق.ظ
ولی اینجا حیفه آدم گذرا بیاد و سر بزنه و بره، باید سر فرصت اومد، خوند، آموخت و بارها مرور کرد و به گوش جان نوشید و نیوشید...
پس تا آمدنی بهنگام بدرود ...
جلال دامن افشان...
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد.
نیت ِ خیر مگردان ، که مبارک فالیست.
حافظ
.
.
.
باعث افتخار ِ بنده و روشنایی ِ پایگاه ِ کوچک ِ اندیشه هایم است بزرگوار.
حضورتان سبز باد.
پنجشنبه 29 آبان 1393 01:18 ق.ظ
بدبدبینی آقااصلاًتوقع نداشتم اصلاًخوب نیست ذهنتون روب این موضوع هامشغول کنیدوبه این ضعیفی به موضوعی دستوپاافتاده بپردازین ببخشیدجسارت میکنم٬ دربین مطالبی ک خوندم دروبتون این خیلی به ذوقم زد.یک دفعه انگارترمزکردین.
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنونم که خوندید.
.
.
.
مگه دست خودمه بانو؟!
بقول شاملو:
تنها کسی که موقع ِ نوشتن ، حضور نداره ، خودم ام.
.
.
.
یکشنبه 27 مهر 1393 06:09 ق.ظ
سلام ودرود بر شاعربزرگوار سرزمینم .
چه شعر زیبایی گذاشتید(خورشید ماندگار).دست مریزاد.سرشار از احساس بود و مهر.درود براندیشه های انسانی و والایتان.
در پناه حق .
سلامتی رااز خدای بزرگ خواهانیم .روزهایتان سرشار از شادی و عشق باد..
جلال دامن افشان...
سلام خانم ابراهیم نژاد گرامی
بسیار ممنونم که خواندید.
همیشه پیروز و سلامت باشید بانو.
شنبه 26 مهر 1393 05:44 ب.ظ
گفتم اکانت adsl خودم را لغو کردم و الان خانه فامیلمان اینها مینویسم/
پس مدتها ریش و سبیلم زدم/فامیلمان بهم گفت با تراشیدن موهای صورتت مثل کله پاچه شدی! کلی خندیدم
جلال دامن افشان...

.
.
دلم گرفته داداش.
متاسفانه بیش از گذشته نسبت به جامعه و مردم بدبین شدم.
بدبختانه در عرض کمتر از یک ماه بیرحمی هایی در چند مورد مختلف از افراد مختلف دیدم که مخ ام سوت کشید.
اصلا قابل باور نیست که تا این حد میشه بیرحم بود.
از این ببعد می ترسم برادر.
از هر کسی که ببینم برای عقایدش قالب و حدود تعریف شده داره شدیدا می ترسم.
تا بتونم سعی می کنم ازشون فرار کنم.
حتی شده به انزوا کشیده بشم.
چقدر بد شدیم و خبر نداریم.
.
.
این روزها خیلی دلم تنگ شده برای دوباره خوندن کتاب رساله حقوق امام سجاد.
احساس می کنم فقط اون کتاب می تونه آرامم کنه.
.
.
شاد باشی برادر.
شنبه 26 مهر 1393 04:17 ب.ظ
سلام دوباره
داداش همان طور که قبلا گفتم هر کامنت مرا که صلاح ندانستی منتشر نکن، ولی به هیچ عنوان کامنت خصوصی کسی حق ندارد منتشر کند و متاسفانه برخی این کار میکنند.
داداشم شما را ادم شایسته دیدم. هیچ وقت آن شجاعتی که به خرج دادی و گفتی پارسی کرمانجی یادم نمیرود این اسم بندی زبان ها ساخته اند که یک ملت ایرانی را جدا کنند.
میخواهی منتشر کن یا نه ولی دروغهای زرگی ه نام زبان کردی و پارسی را درست کردند تا من و شما از هم جدا کنند.
وقتی دو گونه زبانی 70 الی 80 درصد کلماتش مابه باد/ریشه یکی باشد/ مردمش یکی باشد/فرهنگ یکی باشد/تاریخش یکی باشد انها ییک هستند/مگر در تاجیکستان و ازبکستان مردم هم زبان ما را تاجیک و زبانشان را تاجیک نمیگویند!
به عینه دیم ترک زبان کرجی و شیرازی با هم راحتی ماکلمه میکنند ولی ترکمنی متوجه نمیودند.
در روستاهای اطراف مشهد مردمی خودشان فارس مینامند ولی گویششان حتا فارسیز بان مهدی متوجه نمیشود/لحن و گویش گاه چنان غلیظ میشود که همزبانان متوجه نمیشوند. این زبان ایرانی یا اریایی است که هزاران سال در این فلات بوده و چننی متنوع شده ولی هنوز بنیادهای کلمات اندیگی اش همنواست.
خدا به معنی صاحب است
در کلمات پارسی-کردی
کدخدا
مشهود است به معنی صاحب خانه
در تحول فارسی دری (کردی یا کرماجی یا پهلوی یا فارسی نوشتاری!) خدا بجای یزدان/ایزد بکار رفته است.
فارسی دری نوشتاری همان کُردی است که از بس کتابی و استاندارد و کلاسک شده از کرمانجی و سورانی و کلهری متفاوت شده وگرنه فارسی همان کوردی است که صورت کلاسک شده.
کوردی اصیل پارسی است. هر وقت بخوایهم پارسی صحبت کنیم انگاری داریم کرمانجی سخن میگوییم انگاری پهلوی داریم گپ میزنیم.
پارسی اصیل یعنی کُردی کرمانجی
جلال دامن افشان...
سلام رفیق.
.
.
.
سپاس بابت توضیحاتت برادرم.
هر جا هستی سلامت و دارا باشی.

پنجشنبه 24 مهر 1393 03:48 ب.ظ
سلام جلال خان دامن افشان خسته نباشی برادر چند صباحیست به طور جدی وبتان را دنبال میکنم و از مرقومه هایتان حظ وافر میبرم مانند دوستان
از غنای نوشته هایتان بسیار لذت میبرم و خوشحالم که شما و امثال شما قبل از حرف زدن فکر میکنید و حرفهای شما زاییده تفکر شماست و این تفکر با پشت بند مطالعه تقویت شده امری که اکنون در جامعه دیده نمی شود و یا بسیار کم است
***
آخرین باری که همدیگر را ملاقات کردیم در سالن ورزشی بود اگر یادتان باشد و چند دقیقه با دوستان در مورد موضوعات کوناگون بحث کردیم
بی خبرم مگذار در هیاهوی پوچ این دنیا
به فنا میرسم گرنیایی به دل بی تاب ما
جلال دامن افشان....
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت ِ خیر مگردان ، که مبارک فالیست.
حافظ
.
.
.
هزاران سلام و فراوان درود بر شما دوست عزیز و گرامی ام.
بسیار سپاسگزارم که وقت می گذارید و به این پایگاه کوچک اندیشه سر می زنید.
و یقینا باعث فخر و سرفرازی بنده است که بزرگواری چون شما ، ریز نوشته های مرا ذره ای پسندیده باشد.
.
.
جمع مذکور را یادم است برادر.
شما و جناب ایزانلو و مهندس داوری و مهندس مهرو و بنده.
ساعت خوب و نیکویی بود.
درود بر شما دوست نازنینم.
همچنان به برادرت سر بزن و خوشحالم کن عزیزدل.
.
.
سلامت و پیروز باشید جناب «احتشامی» بزرگوار.
چهارشنبه 23 مهر 1393 08:20 ب.ظ
سلام بعدهمه باهم بخونیم :
نرخ آب شهرمون نرخ آب شهرمون نرخ زعفرونه آی نرخ زعفرونه.
جلال دامن افشان...
سلام.
همینطور میشه دیگه.
واااااالله بخدا
سه شنبه 22 مهر 1393 02:16 ق.ظ

و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی......
جلال دامن افشان...
درست روزی که من اهلی شدم

مترسک من باید عاشق کلاغ میشد ؟

و مزرعه من بر باد

درست روزی که من اهلی شدم چوپان من

باید عاشق گرگ میشد و رمه من بر باد !؟

خدا ...خدا .. خدا

چرا به من نگفتی

آن کس که زودتر اهلی می شود

اولین کسی است که به خاک می افتد

ای گُجَر!

اسبم را به من بازگردان

و تفنگ برنو مرا

خشمم را باید تا قبیله ام شیهه بکشم

من دیگر اهلی نیستم ....


نسرین بهجتی
سه شنبه 22 مهر 1393 01:58 ق.ظ
دکتر علی شریعتی:

همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند ...
.
برادر بزرگوارم سلام و خسته نباشید...مقاله پر باریست...ممنونم که هنوز هستید و قلم میزنید...بسیار عالی...موفق و مؤید باشید
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم که خواندید.
سلامت باشید.
سه شنبه 22 مهر 1393 01:53 ق.ظ
سهراب:

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
جلال دامن افشان...
سپاس.
سه شنبه 22 مهر 1393 01:52 ق.ظ
عمریست به عشق تو اسیریم علی
مست از خم باده غدیریم علی
داریم تمنا ز خداوند علی
با حب ولای تو بمیریم علی
.
عیدالله الاكبر، عید غدیرخم مبارک
جلال دامن افشان...
سپاس
دوشنبه 21 مهر 1393 10:56 ق.ظ
با سلام و درود
عید غدیر خم بر شما و همه و شیعیان مبارک باد
من آمده ام به کوی علی(ع)
که سر فکنم به پای علی(ع)
گداخته ا زجفای همه
گریخته در وفای علی(ع)
گریخته دل ، گداخته جان
به روز و شب دوان دوان ، روان به در وفای علی(ع)
روان به در صفای علی(ع)
علی(ع)مبتدای همه ، علی(ع) منتهای همه
خداست مبتدای علی(ع)
خداست مبتدای علی(ع)
صفای علی(ع) ،صفا ی نبی
رضای علی(ع) ،رضای نبی
علی(ع) مرتضی نبی
نبی مصطفی علی(ع)
کجاست های وهوی علی(ع)
علیست هوی و های همه
.
.
.
من آمده ام به کوی علی(ع)که سر فکنم به پای علی(ع)
جلال دامن افشان...
سلام و سپاس.
یکشنبه 20 مهر 1393 09:24 ب.ظ
درود
اگر سهراب سپهری در زمان ما دانشجو بود.....

"اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من اینجا فهم رافهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم"

شاعر: ؟
جلال دامن افشان...
یکشنبه 20 مهر 1393 09:18 ب.ظ
درود
تو از شریعتی بدتری! آمدیم یک چیزی بگیم دیدیم همه رو گفتی!
جلال دامن افشان...
سلام برادرم.
بدتر را خوب آمدی.
.
.
ممنون که آمدی عزیزدل.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :