تبلیغات
رها شویم از تردیدها - درباره شعر
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. ابوسعید. ابوسعید ابوالخیر. ابن سینا. ابن سینا. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








شنبه 29 شهریور 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان

 


برای شعر دو (باید) وجود دارد كه یكی بدنه ی اصلی شعر است و التزام دارد و دیگری دارای لزوم قطعی نیست ولی به شعر، روح و ماهیت می بخشد.

آنچه كه برای یك شعر لازم است زیبایی است. زیبایی در واژه ، در تصویرسازی یا هر كار دیگری كه به نحوی بتواند نوشته را زیباتر سازد.

این كار اصلی ترین وظیفه شعر است كه متمایز می سازد شعر را از سایر نوشته ها.

اما كار دیگری كه انجامش توسط شاعر لازم قطعی نیست ولی آوردنش شعر را دارای ماهیت می كند؛ بار دانش و یادگیری و خرد دادن به شعر است.

آنگونه كه وقتی خواننده شعر را خواند به دانایی هایش افزوده شود نه اینكه صرفا در زمان و آرایه ها و فضاهای زیبا رها گشته و تنها لذت برده باشد.

بعنوان مثال دقت كنید به این شعر:



تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »

کاظم بهمنی


 

آنچنان زیبا بود كه خواننده را در آسایشی عالی و عاری از تفكرات و گیر و دارهای فكری روزمره فرو می برد و زمان را برای دقایقی متوقف می كرد.

این همان وظیفه ی اصلی شعر است.

 

اما به غیر از وظیفه ی شعر ، باید بدنبال چیز دیگری نیز در شعر بگردیم.

مثلا به این شعر توجه كنید:

پراكندگی حاصل كثرت است

بیایید تمرین وحدت كنیم

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت كنیم

اگر سنت اوست ؛ نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت كنیم

(قیصر امین پور)

 

اگر دقت كنید می بینید كه در چند واژه و مصراع ، در حد چندین برگه ی توضیح ، درس می دهد و می آموزد این شعر.

باور كنید فقط مصرع آخر شعر فوق ، به اندازه ی چند كتاب ، حرف برای گفتن و شرح دارد.

این همان ماهیت و ارزشی است كه شعر می تواند داشته باشد.

اما آیا این شعر به زیبایی و رهایی شعر قبل بود؟

- خیر.

 

اكنون می خواهم شاعر را به مادر و شعر را به فرزند تشبیه كنم تا واضح تر گردد. در ذهن تان دو مادر را تصور كنید كه یكی خیلی سخت و جدی بیشتر به امر یادگیری فرزندش می پردازد(غالبا مادرهای سنتی و روستایی چنین اند)

به نحوی كه خیلی زیاد فرزندشان را كتك می زنند و زهرچشم می گیرند و سرش داد می زنند و از فرزند كار می كشند.

اما بچه را خیلی سریع ، "توانا" بار می آورند.

 

و مادرهای دیگری ( كه جدیدن بسیار زیاد شده اند) كه فقط فرزند را نوازش می كنند و بیش از حد ناز و مهربان با بچه رفتار می كنند. دائما نوازش و كودكانه سخن گفتن و محبت و مهر مادرانه نثار فرزند می كنند ، طوریكه فرزند در هفت سالگی هنوز درست بلد نیست لباس بپوشد و بند كفشش را ببندد تا چه برسد به مسئولیت های مهم فردی – خانوادگی و اجتماعی.

این دو حالت دقیقا مشابه دو حالت شعر مذكور است. شعری كه فقط سرشار از زیبایی است و شعری كه خیلی خشك به یادگیری یا بررسی پرداخته است.

پس نقطه ی تعادل(=عدالت) و كمال آنجاست كه مادری بتواند توسط مهر و لطف و بارش مادرانه اش ، فرزند را دانا و توانا  تربیت كند. نه اینكه در یك سو به افراط كشیده شود.

و نیز شعر بتواند به همراه زیبایی ها و لحظات رهایی و آرامشی كه برقرار می كند ، چیزی به خرد خواننده بیافزاید.

بعنوان مثال می توان شعر " پشت دریاها " از سهراب سپهری را مثال زد.

 

اما نكته ی دیگر اینكه: می توان شعر را نماد سطح رفاه ، امنیت و فرهنگ در یك جامعه دانست.

چنانكه:

*در جامعه ی مرفه؛ عموما شعر زیبا ، رشد خواهد كرد.

*در جامعه ی غیرمرفه؛ عموما شعر انقلابی و حركت آفرین(محرك) و نیز زیبا رشد خواهد كرد. مثلا شعرهای جوامع سوسیال و كمونیست و انقلابی كه جامعه را بصورت هدفمند هل می دهند

*در جامعه ی مرفه و فرهیخته؛ شعر زیبا و نیز خردمندانه رشد می كند.

 

اما شاعران یك جامعه – كه مرفه و فرهیخته نیست – هم می توانند با فهمیدن و درك كردن اوضاع جامعه ی خود و نیز جوامع جهانی ، از عامل شعر استفاده كرده و جامعه شان را به سمت رفاه و فرهنگ یاری كنند.

و این مسئولیت بر عهده ی شاعران و هنرمندان بوده و هست.

 

شاعران می توانند با سوق دادن شعر به سمت زیبایی و یادگیری و بررسی ، جامعه را به سمت فرهنگ و رشد ، پیش ببرند. چون در جامعه ای غیر مرفه و غیرفرهیخته – مثل جامعه ی ما – اگر فقط به زیبایی شعر پرداخته شود ( همانگونه كه شده) ، شعر به یك آرامبخش و مسكن بدل می شود كه حركت رو به رشد جامعه را نه تنها تقویت نمی كند كه كند خواهد نمود. و ركود ، تخدیر و رخوت آفرین است.

 

بنابراین باید هرچه زودتر ، عامل خرد – اندیشه – بررسی – آموزش – دانش و ادب به شعر جامعه ی ما و در نگاه كلی تر ، به هنر ، راه پیدا كند.

و این مهم انجام نخواهد شد مگر اینكه خود شاعران و نیز رسانه ها احساس مسئولیت نمایند تا سلیقه ی مردم نیز رشد پیدا كند.

طوری كه پس از خواندن هر شعر ، علاوه بر حس رهایی و زیبایی و بی ذهنی و حالت تمركز(طبق سخن استاد شجریان) ، چیزی به دانایی مان نیز افزوده گردد.

 

پی نوشت: استاد شجریان در پاسخ به موضوعی كه اعلام می كرد موسیقی سنتی در انسان ، حالت غم و اندوه و سكوت و انزوا ایجاد می كند ، گفتند كه (آن حالت كه ایجاد می شود غم و انزوا نیست بلكه حالت تمركز است.)

همان معنای بی ذهنی و آرامش مطلق كه آرزوی هر خردمندی است.

حالتی كه با خواندن یك شعر زیبا به انسان دست می دهد.




(( جلال دامن افشان ))

 

 





نوع مطلب : نوشتارها، شعر و متن و....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 04:48 ق.ظ
Remarkable things here. I'm very happy to see your article.
Thanks so much and I am having a look forward to
touch you. Will you please drop me a mail?
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:28 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your site.

You have some really great articles and I believe I would be
a good asset. If you ever want to take some of the load off, I'd love to
write some material for your blog in exchange for a link back to mine.

Please shoot me an email if interested. Regards!
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:03 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this
post was great. I don't know who you are but certainly you are going to a famous blogger
if you are not already ;) Cheers!
جمعه 11 فروردین 1396 12:44 ق.ظ
Hello, I enjoy reading through your article.
I wanted to write a little comment to support you.
شنبه 24 آبان 1393 11:03 ب.ظ
دانشتون درباه ی شعرتحسین برانگیزاست موفق باشیدوسعی کنیدگسترشش بدیدووقتی درانجمن شرکت میکنیدافتخاربدهیدوآنراارائه بدهید.
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم که مطالعه کردید.
.
.
.
راستش بیشتر علاقه مندم که در جمع ها ، شاگرد باشم و بیاموزم از سایرین.
انجمن نیز بسیار به من آموخت.
سپاسگزارم.

یکشنبه 20 مهر 1393 09:13 ق.ظ
صبح است
صبح خیلی زود
و بیدار شده ام تا دوست داشتنت را
زودتر از روزهای قبل
شروع کنم ..


{ لیلا کردبچه }
جلال دامن افشان...
سلام.
سپاس فراوان.
یکشنبه 20 مهر 1393 08:04 ق.ظ
درود
عزیز جان جلال جان جیگر جان! نظرات پست"آیینه ی خورشید" باز نشد لاجرم اینجا می ذارم اگر خواستی خودت اونجا بذار.

شبا همش به میخونه میرم من
سراغ می و پیمونه میرم من
تو این میخونه‌ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
دلم گمشده پیداش میكنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من
یه روز خیمه زدی تو سرنوشتم
منم از عاشقیم واست نوشتم
گمون كردی هنوز پر شر و شورم
هنوز عاشقم و خیلی صبورم
تو كه قدر وفام رو ندونستی
میشد یه رنگ بمونی نتونستی
گمون نكن تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبم از تو پس میگیرم
شبا همش به میخونه میرم من
سراغ می و پیمونه میرم من
تو این میخونه‌ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
دلم گمشده پیداش میكنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میكنم من..
جلال دامن افشان...
سلام برادر عزیزم.
ممنونم بابت لطفت.
.
.
مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه.
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه.
شنبه 19 مهر 1393 11:03 ب.ظ
سرچشمه ی وحی در کویر است، غدیر
تقدیر خداوند قدیر است، غدیر
ای عشق! بگو به تشنه کامان ولا
دریاست، اگرچه آبگیر است، غدیر
.
غدیر ، بهاى هر چه بهاران، طراوت قطره قطره‏ ى باران،
عطر دل‏ انگیز نعمت ولایت و موهبت هدایت مبارک باد . . .
جلال دامن افشان...
سلام و درود بر شما.
سپاس.
جمعه 18 مهر 1393 09:47 ب.ظ
سلام

خاطرۀ دکتر شریعتی در بارۀ خان فرومد ( که قبلاً درباره اش صحبت شد ) مستند شد می توانید در وبلاگ خطّۀ فریومد قسمت « دکتر شریعتی » یا « خان منوچهری » ببینید .
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
ممنونم بابت اطلاع رسانی تان.
سلامت باشید.
شنبه 12 مهر 1393 12:40 ب.ظ
تنها پرچمی در جهان که از زبان بی گانه در آن استفاده شده،نام ببرید.
جلال دامن افشان...
ایران.
مهد دلیران.
ایران.
غرش شیران.
سه شنبه 8 مهر 1393 02:02 ب.ظ
موفق باشد از طرف فرهنگ و ارشاد اسلامی مانه و سملقان
جلال دامن افشان...
سلام و درود بر شما باد.
از شما خواهشمندم که نسبت به ثبت رسمی انجمن فردوسی اقدام نمایید.
بسیار ناپسند است انجمنی که بیست و پنج سال فعال کامل بوده هنوز ثبت نشده باشد.
این کار شایسته و ارزشمند ، فقط در دست شما انجام خواهد شد.
خواهشم از شما همین است.
یادگار استاد مهرو را دریابید.
باسپاس فراوان از شما بزرگواران
سه شنبه 8 مهر 1393 07:13 ق.ظ
سلام الهی تاقیامت زنده باشیدمطلب زیبایی بود
جلال دامن افشان...
سلام برادر بزرگ و بزرگوارما
ممنونم که وقت گذاشتید.
سپاااااااس فراوان.

.
.
.
و بسیار ممنونم که نوشتار را در وبلاگ خبری تان ، بازنشر نمودید.
.
.
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد.
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد.
سه شنبه 8 مهر 1393 06:52 ق.ظ
سلام

حضورتون باعث دلگرمیست

مانا باشید مهربانم

وه خیر هاتیه

خوش گلدنگئز
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.
متاسفانه اسم تون تایید نشده.
اما احتمالا سرکار خانم سوسن قاسم آبادی مهربان مان باشید.
خوش آمدید بانو.
سه شنبه 8 مهر 1393 05:39 ق.ظ
بینالود رهایی

http://mehre2.blogfa.com/post/557
جلال دامن افشان...
یکشنبه 6 مهر 1393 09:28 ق.ظ
سلام بر عزیزان همراه در این بحث
بنده نیز مقاله را مطالعه کردم و اتفاقا چون نظرات را نیز خواندم به نکاتی اشاره میکنم .
امروز رمز ماندگاری در هر امری با همسویی با حقیقت جامعه انسانی و واقعیت امروز جامعه است و امکان ندارد شاعری و یا کارگردانی ووو بدون توجه به مسایل مطرح در جامعه , مقبول باشند چه برسد به ماندگار اتفاقا شعر و ادبیات با متن جامعه رابطه تنگاتنگ دارد امروز دیگر زمان شعر کلاسیک و غزلهای عاشقانه نیست اینها شاید لحظات خوبی را بسازند اما روز خوب نه, حال خوب در کوتاه مدت چرا اما احوال خوب نه ,معدودی را ممکن است اما جامعه را نه .
جامعه یک مفهوم پویاست حتی جامعه ما که از پویایی پرهیزش میدهند و قطعا تمامی اصول علمی هنر ( هنر با جامعه عجین است) باید پویا باشند و باید ریز بینانه نگریست و اصول ماندگاری و اثربخشی بیشتر هنر را یافت و دوست ما جناب دامن افشان دقیقا به همین موارد از دیدگاه و به سهم خود از شعر و مخاطب اشاره کرده اند.
اصول شعر سپید مانند ساختار و ریشه اش با شعر کلاسیک دارای تفاوتهای اساسی است , اگرچه متعصبان شعر کلاسیک هنوز بر طبل انکار شعر سپید میکوبند اما قطعا انکار راه به جایی نمیبرد و عاقلانه این است که همچون قطره به دریای جامعه امروز بپیوندند و ترس از محو شدن نداشته باشند , پیوستن به اجتماع به ظاهر ناپیدایی است اما در واقع جاودانگیست.
اصول ثابت و متقن دیروز شعر و شعر دیروز دردی از امروز جامعه دوا نخواهد کرد و محکوم به حاشیه نشینی است .
ادبیات و جامعه امروز شدیدا تشنه نفسها و حرفهای تازه است در شعر و دیگر اشکال هنر , حرفی تازه در فرم و مفهوم و نترسیم که ریشه از دست نخواهد رفت همین ریشه های قوی و غنی است که شاخ و برگهای جدید ایجاد میکند .

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
جلال دامن افشان....
سلام بر شما.
سپاسگزارم بابت توضیحات تان.

.
.
.
نه تنها درمورد شعر ، که درباره ی عموم موضوعاتی که در این وبلاگ ، دست به بسط شان برده ام ، تنها و تنها قصدم این بوده که درباره شان بازبینی انجام شود و با توجه به زمانه و جامعه ی امروزمان دوباره تعریف گردند.
توحید.
تقوا.
شعر.
طبقات اجتماعی(آپارتاید مویرگی) و کاست گرایی.
جامعه ی فرهنگیان و پزشکان و غیره.
حق.
و سایر موارد.
.
.
لذا خیلی برایم مهم نیست که تاکنون چه معانی و برداشت ها و تعاریفی داشته اند.
آنچه که برای جامعه و زمانه ی امروز ، از نظر من ، مهم است را اشاره می کنم.
هر چند تند و متوهمانه و غیرمحققانه.
بالاخره هر نویسنده را هدف و معیاری است...
و هدف و معیار من هم بازنگری است.
.
.
.
بادرود فراوان از مهرتان ، مخاطب عزیز و گرامی.
یکشنبه 6 مهر 1393 09:08 ق.ظ
سلام

ببین دادو جان، حرفت درست است، شعر هم میتواند علیم و فنی و باقاعده باشد. ولی اگر هنر بگیریم، هنر حس زیباشناختی است.

منم یک روزی خجالت میکشیدم در واقع بگویم از این سرهم بافی هایم خوشم میاید!
اصلا میگفتم بایست دیگران قضاوت کنند من شعر گفتم یا چرند.

ولی بعدها یک مصاحبه از یک مدرس ادبیات دانشگاه تهران را شنیدم که از نیما یوشیج تعریف میکرد. در حین سخنانش و در تمجیدگویی اش از نیما، گفت، فردوسی و امثالهم شاعر نبود و بلکه تنظیم گر بود!! یعنی کسی نظم مسراید لزوما شاعر نیست! شاعر واقعی نیما است که حس دارد! (نقل به مضمون)
من مدتها پس از شنیدن این مصاحبه به این نتیجه رسیدم نبایست به حرف دیگران گوش کرد که شعر چیست و شاعر کیست. مهم اینست حس شاعری و شعر گفتن باشد.
خودت میدانی من سعی کرده ام کلاسیک شعر بگویم میدانم تقریبا همه اینها شعر نمیدانند ولی به نظرم من شعر گفتم و شاعر هستم حالا همه دنیا از جمله آن به اصطلاح استاد دانشگاه فردوسی شاعر نمیداند و بگوید من شاعر نیستم و سرودهایم شعر نیست. من اهمیتی نمیدهم.
مهم اینست من در لحظه سرودن و نوشتنشان لذت بردم مثل این آخری.
یک روزی هم سبک شعر نیما شعر نمیدانستند کما اینکه الانم خیلی ها با این سبک مخالفند یا خوششان نمیاید! شخصا از همه نوع سبک شعر خوشم میاید ولذت میبرم.
همانطور که چه بسا نقاشی امثال پیکاسو را خط خطی کردن بومی میگفتند و نه نقاشی!
جلال دامن افشان...
سلام داداش عزیزم.
گویا اشتباهی شده برادرم.
وقتی می گویم باید شعر از علم سرچشمه بگیرد و ریاضی وار باشد ، منظورم وزن و تعداد واج ها و غیره نیست.
وقتی می گویم شاعری ماندگار است که مهارت علمی و تجربی اش بالا باشد در بکارگیری واژه و بیان موضوع ، قصدم تنها واژه چینی متری نیست.
منظورم این است که شاعر مذبور چون نسبت به جامعه اش و دین و مذهب و فلسفه و عشق و تاریخ و سیاست و مسایل انسانی و حکمت و سایر علوم آگاه بوده و در کنار اینها دارای توانایی بالایی در بکارگیری کلمات و ترکیب بندی جملات داشته ، می توانسته شعری بگوید که دارای مغز و مفهوم درست و همه گیر باشد.
لذا ماندگار میشده.
پس مقصودم از علم و ریاضی ، درون و مفاهیم و نوع سرودن شعر است.
.
.
.
بادرود فراوان و سپاس از توجه ات برادرم.
یکشنبه 6 مهر 1393 04:39 ق.ظ


واسه ما افسانه های بسیاری گفتن

یکی شون اینه،


اونی که یه یه دختر شاه پریون توشه
اونی که یه شازده با اسب سپید داره
برا یه دختر شاه پریون
برا یه شازده پسر


اولآ من فکر میکردم

اینا همه یه افسانه س
فکر میکردم
اینا همه واسه دل خوش کنکه


ولی نه اشتباه میکردم!،
اینا واقعی ان
این داستان واقعیه
او دختره اون پسره
این داستان واقعیه


یه روز اون دختره بوده
یه روز او پسره بوده
این داستان واقعیه


همه میدونستن دختره،
آرزو داشته
آرزو داشته شازده ش بیاد
اون شازده که با یه اسب سپیده


همه میدونستن پسره
میخاس دختر شاه پریون رو

این داستان واقعیه
یه روز یه دختره بوده
یه روز یه پسره بوده


تا این جای داستان رو
همه میدونستن

ولی ولی
هیشکی بقیه داستانو نمیدونه!
بقیه داستانو هیشکی نمیدودنه!

میدونین بقیه داستان چیه؟
بقیه داستان اینه
چیزی که کسی نمیدونست اینه،
یه روز نبود یه روز نبود!

بلکه یه شب بود!
آره بقیه داستان اینه!
داستان بقیه ش تو شب بوده!


همه منتظر بودن بقیه داستان تو روز باشه!
ولی آخر داستان تو شب بوده!


اون شب اومده،
اون شازده اومده و دختر شاپریون برداشته و برده!
ولی هیشکی ندونست چی شده
آخر داستان این جوری بوده!

داستان این جوری اون شب تموم شده!
ولی هنوزم قرنهاست فکر میکنن،

داستان تموم نشده!


مردم هنوز منتظرن که
یک روز
از اون دور دورا
یه شازده با اسب سپید میاد
میاد و دختر شاه پریون برمیداره و میره!
ولی هیچ وقت داستان اونا تمومی نداره!


واسه همینه که میگن:
این یه افسانه یه!
...
(مهررای)
جلال دامن افشان...
سلام برادرم.
اشاره ی جالب و ظریفی بود.
.
.
.
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت.
شب ، چرایی گفت ، و خواب از سر گرفت.
مرغ وایی کرد ، پر بگشود و بست.
ره ز شب نشناخت ، در ظلمت نشست.
شاملو
.
.
.
ممنونم از حضور خردمندانه ات برادرم.
شنبه 5 مهر 1393 10:29 ب.ظ
اسلام
بایدونبایدها جایی بکارگرفته میشوند که از اصول بحث میکنیم.وبایدهای شعر نیز به اصول حاکم وعناصر یک شعر(شاخصه های عمومی شعر) اطلاق می گردد همانطور که جنابعالی میدانید عناصراصلی یک شعرعبارتنداز آهنگـ، زبان،خیال،معنی،وفرم . وبیان عناصر اصلی بصورت ناقص آنهم باواژه بایدها (که اصول اصلی وعمومی را موردخطاب قرارمیدهد)خواننده را ممکن به بیراهه رهنمون کنداخلاق حکم میکندبه خواننده که اعتماد میکندمطلب را کامل منتقل ویا باذکرفهرست اصول ، به آنی بپردازیم که مدنظراست .همه سرمایه مااعتماد است .چیزی ننویسیم که بوی خدمت ندهد
جلال دامن افشان...
سلام بر شما.
و تشکر بابت مطالعه و نظرتان.
.
.
مقصود بنده از باید ، آنچه که لازم است ، می باشد.
نه اشاره به تعریف عالمانه ی یک موضوع.
بعنوان مثال بایدهای یک زندگی زناشویی ، عبارت است از مواردی مانند:
عقد. مهریه. نفقه. مسکن. توانایی ارتباط جنسی و امثالهم.
اما من اضافه می کنم، بوسیدن بی دلیل روزانه را.
حال در هیچ عقدنامه ای ذکر نشده که نشده.
حال هیچ عالمی به ان اشاره نکرده که نکرده.
من اینگونه فهمیده ام که اهمیتش زیاد است و باید ذکر شود.
پس لطفا از واژه ی «باید» در متن بنده ، برداشت ایدءولوژیک یا تحقیقاتی نفرمایید.
.
.
لازم بذکر است که بنده در این وبلاگ ، قصد بررسی و اظهارنظر همه جانبه درباره ی هیچ موضوعی را ندارم.
نوع نوشتن بنده در این وبلاگ ، نوعی قلم چریکی است.
که هرازگاهی به برخی نکات که احساس می کنم مهم هستند اشاره می کنم.
بنابراین به هیچ وجه قصد تحفیقاتی نوشتن را نداشته و ندارم.
ابتدا به جامعه ام نگریستم و دیدم که هر روز ، بسیاری مقالات محققانه از دانشگاه های میهن مان تولید می شود که باعث افتخار است.
لذا دیگر نیازی ندیدم به اینکه من هم این کار را انجام دهم.
پس تصمیم گرفتم چشمی شوم که هرازگاهی نگاهی تیز و مخفیانه به مسایل دارد.
.
.
بعنوان مثال درباره ی همین نوشتار « درباره شعر » ، اگر دقت کنید ، ننوشته ام‌؛ همه چیز درباره ی شعر.
بلکه فقط نوشته ام؛درباره ی شعر.
یعنی من آنقدر دانا و مسلط به موضوع شعر نیستم که مانیفست اراءه دهم یا مقاله ی همه جانبه بنویسم.
بلکه تنها یک نکته ی مهم را متوجه شده ام که احساس می کنم باید خیلی روان و عادی بنویسمش تا شاید به آن توجه شود.
.
.
باور کنید خیلی کم سوادتر از آن هستم که بدانم اصول شعر چیست. و اصول عمومی و خصوصی شعر یعنی چه! واقعا نمی دانم.
من سالها را صرف یافتن حقیقت کردم ، نه حفظ کردن و دانستن حقایق.
لذا از بنده ، در حد خودم انتظار داشته باشید.(همین حد کوچک و غیرمحقق ام).
.
.
دانش و قدرت نوشتن مقالات تحقیقی در حوصله و شرایط بنده و جامعه ام نمی گنجد.
.
.
.
بادرود فراوان بر شما دوست بزرگوارم.
که با نظر خوب تان باعث شدید این سخنان شکل بگیرد.
بسیار سپاسگزارم گرامی.

.
.
ضمنا از نظرتان درباره ی نوشتارِ «3 نوع شخصیت در مواجهه با حق نیز سپاسگزارم».
بادرود
پنجشنبه 3 مهر 1393 07:56 ق.ظ
درود
در دوره حافظ تنها حافظ نبوده که شعر می سروده شاید هزاران شاعر بوده و فقط حافظ و چند تن دیگر اشعارشان جاودانه شده است چرا؟ پاسخ این است که اشعار حافظ از دلش برآمده که لاجرم بر دل می نشیند.
و همینطور در دوران خودمان سهراب را می بینیم سرآمد شاعران زمانه خویش است با توجه به اینکه مخالفانی هم شاید داشته باشد. سهراب وقتی شعرهایش را برای معلم ادبیاتش می خواند، معلم او را یک دیوانه فرض می کرد.البته معلم درست فکر می کرد چون شاعر باید دیوانه وار فکر کند تا شعرهایش جذاب و گیرا و دلنشین باشد.
و مهم اینکه زمان ثابت می کند کدام شعر ماندگار خواهد شد و یا کدام شعر فناپذیر!
اینکه می گویند شعر باید به شاعر الهام شود منظور همان از دل برخاستن واژگان است و این با خرافه خیلی فرق دارد.
و اینکه گفتین شعر باید با دید ریاضی باشد شاید خیام مد نظر شما بوده،باید گفت که خیام دو هنر شعر و ریاضی را جداگانه و هر کدام را در حیطه خود فرا گرفته است.
اگر امروز بخواهیم با روش ریاضی و یا متری شعر بگوییم شاید در حال حاضر شعر جذاب و گیرایی باشد اما در دراز مدت مشکل که جاودانه بماند.

پیروز باشی دوست عزیز
جلال دامن افشان...
سلام عزیزدل و برادر مهربان و گل ام.
ممنونم که پاسخ دادی عزیزم.
راستش ، من به شخصه معتقدم که شعر فقط و فقط با مهارت و علم شکل می گیرد.
و ابا دارم از کاربرد کلماتی چون الهام و وحی و دل و احساس و اشراق و امثالهم.
به عقیده ی من فقط مهارت بوده که شاعری را از دیگران متمایز و برتر می کرده.
شاعر بهتر از دیگران بلد بوده از واژگان بهره بگیرد و دایره ی لغاتش نیز بسیار بالا بوده.
کلن هم ادم تیزبینی بوده و اطلاعات زیادی داشته.
مجموعا باعث میشده که بهتر از کلمات استفاده کند و فضاهای قوی تری را بیافریند.
.
.
.
باز هم تشکر می کنم از لطف تان که این بحث را باز کردید.
سپاس فراوان از شما برادر بزرگ و بزرگوارم
چهارشنبه 2 مهر 1393 09:12 ق.ظ
با عرض سلام مجدد و تشکر از نقد و راهنمایی ات دوست گرامی و اندیشمندم.

چون بخش مهمی از مطالبم مربوط به گلچین وبلاگ قبلی بود (mehre1) و د کل حجم بالای موضوعات اگر میخواستم مثلا هر ده روز ارسال کنم سالها طول میکشید. حداقل دوست مطلب ویژه بوده که خودت حدس میتوانی بزنی چند سال طول میکشید.
به هر حال بالغ بر نیمی از مطالب حذف کنم تا بار سیاسی و انتقادی وبلاگ کم شود و ترس احتمالی برخی از کاربران کم شود. هر چند من وبلاگنویس مستقلی هستم و از هیچ گرایش سیاسی حمایت ویژه نمیکنم باز هم ممکنست شببه سیاسی کاری کنند که حذف بخش عمده مطالب به ظاهر سیاسی این مسئله بگمانم حل کردم.

جلال دامن افشان...
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس.
قاصدک در دل من ، همه کور اند و کر اند.
.
.
.
ممنونم از توضیحاتت برادرم.
پیروز باشی.
سه شنبه 1 مهر 1393 09:04 ب.ظ
اول خواستم کل وبلاگ حذف کنم/ولی پشیمان شدم/خواستم یادگاری ام ماند/نیمی از مطالب وبلاگم حذف کردم.
چون هیچ امیدی به تاثیر گذرای دیگر ندارم و بیخودی برایم خودم دردسر آفریدم!
جلال دامن افشان...
صبح گاهان ، رهروان ِ شب ، ستایش می شوند.
امام علی.
.
.
.
دوشنبه 31 شهریور 1393 08:42 ب.ظ
درود
خواندم و استفاده کردم و البته ضمن استفاده لذت هم بردم.
عقیده من این است شعر باید خودش بیاد یعنی زورکی نیست ما بشینیم و مرتب در پی این باشیم که وزن بهم نخورد قافیه درست باشد و..... متری نمی شود شعر گفت شعر باید به شاعر الهام شود و اگر اینگونه شد شعر به دل می نشیند.
جلال دامن افشان....
سلام به جناب رحمانی عزیز و گرامی.
ممنونم که خواندی برادرم.
.
.
راستش من خیلی به الهام و این حرفها باور ندارم.
شعر هم مثل سایر موضوعات ، تحت قدرت اندیشه و اعتقادات و محیط و سلایق و مسایل روانشناختی فرد ، شکل می گیرد.
چیزی وجود ندارد که بخواهیم از آنجا ، شعر را ،بارگیری نماییم.
نظر من درباره ی خواب هم همین است.
.
.
بنابراین معتقدم که به شعر باید به دید ریاضی نگریست.
.
البته این نظر شخصی من بود و می تواند بسیااااار اشتباه باشد.
.
.
سپاسگزارم از شما برادر بزرگ و بزرگوارم که باعث بسط بحث شدید.

سلامت باشی رفیق.
باز هم بیا

دوشنبه 31 شهریور 1393 09:31 ق.ظ
با سلام و احترام به دوست عزیز و مهربان
مطلب بسیار خوبی خواندم اما نمیشود از شما انتظار بیشتر نداشت و ان را بیان نکرد چراکه قابل انتظارید .
ابتدا پوزش به علت تاخیرم
دوم اینکه با تمام تبحر و مهارت شما در خلاصه اشاره کردن به موضوعات مهم به گونه ای که هم در حق مطلب جفا نشود و هم امر خلاصه نویسی بخوبی رعایت شده باشد در این خصوص باید عرض کنم هم مطلب جای تفصیل بیشتر داشت هم شما تسلط بر موضوع و هم توانمندی در پرداختن و قلم زدن اما این چه اصراریست که قاعده خلاصه نویسی در همه موضوعات را مد نظر قرار میدهید , نمیدانم و البته با رسم شما هم اشنایی دارم و ان بسط مطلب در نظرات , این شیوه جالب و مورد علاقه شماست و البته همراهانتان نیز ان را میدانند.
اما اما
واقعا بعضی مطالب ارزش و ضرورت دارند خارج از این قالب طرح شوند .
مرا ببخشید این انتقاد حاصل حظی است که خواندن مقاله شما حاصل شد این هم گونه ای از محبت و دوستی است , نرنجید از من.
جلال دامن افشان...
سلاااااااام و هزاران درود بر شما.
خدااااای من ، شما چقدر تعارف می کنید.
از شما و سایر عزیزان خواااااهش می کنم که خیلی صریح و راحت به نقد و رد و انکار و تردید و حتی توهین بپردازید.
بخدا همه ی اینها خوب اند برای رشد اندیشه.
پس با این دوست و برادر و رفیق تان راحت باشید لطفا.
.
.
و اما سخن بجا و درست تان را کاملا تایید می کنم و موافقم.
از نظر من عموم نوشتارهایی که تابحال نوشته ام به آن شرحی که می خواستم و باید ، نرسیدند.
متاسفانه باید هماهنگ با فضای وبلاگ بنویسم.
و نیک می دانیم که وبلاگ اصولا ساخته شده برای آنلاین نویسی و روزانه نویسی ، نه نوشتارهای بلند و پرسخن.
لذا با اینکه اصلا نمی پسندم مطالبم ناقص و ناکامل بمانند ، اما مجبورم تن بدهم به این نقص و عدم کمال ، و بسیار خلاصه بنویسم ، به نحوی که عموما همین کار باعث می شود به بدنه ی هدف و مفهومی که قصد شرحش را دارم آسیب اساسی وارد شود ، اما چاره ای نیست.
.
.
نکته ی دیگر شرایط زندگی ام است.
تا نوروز توان روانی و حوصله ام یاری نمی کرد.
از نوروز ببعد شرایطم بهتر شد اما حالا نه نت دارم نه کامپیوتر و نه زمان کافی برای نوشتن و تایپ و مراجعه به کافی نت.
بقول سعدی:
شد غلام که آب ِ جوو آرَد.
آب ِ جوو آمد و غلام ببُرد.
.
.
بهرحال ، سخن تان کاملا درست است اما بنده توان اجرایش را ندارم.
بسیار بسیار بسیار خوشحال و متشکرم از توجه و لطف تان به بنده.
سلامت و شاد باشید.
یکشنبه 30 شهریور 1393 04:38 ب.ظ
سلام برادر بزرگوارم...خداقوت
.
مقاله جالبی ست...به نکات بسیار ارزشمندی اشاره کرده اید... از آنجا که بنده شاعر نیستم اما به شعرخوانی، علاقه بسیار دارم،سخنانتان را بخوبی هضم کردم... مقایسه شعر و شاعر با مادر و فرزند،نیز بسیار جالب و خواندی بود...به نظرم؛ هر کس سبکی از شعر را می پسندد... بنده اشعاری مانند اشعار سهراب، بیشتر به دلم می نشیند و همین نمونه از اشعار جناب بهمنی...اما از خواندن اشعاری که میان استعاره ها و واژه ها و آرایه هایش گیر کنم، روگردانم...واما منتظر بودم تا در پایان مقاله، نمونه ای از سروده های زیبای خودتان را ببینم...آرزومیکنم همیشه در ایجاد تحول و خردمندی نسل امروز، مثل همیشه، پویا باشید و قلم بزنید
جلال دامن افشان....
سلام فراوان بر شما.
ممنونم که وقت گذاشتید و خواندید.
متاسفانه شرمنده ی همه شما عزیزانم شده ام که نمی توانم مانند گذشته ، هر روز و روز به وبلاگ هاتان سر بزنم و بخوانم و بنویسم.
اما شما با مهرتان خرسندم می کنید.
.
.
درباره ی گیرودار و پیچ و تاب آرایه ها نیز صادقانه و خالصانه از شما خواستارم که زمان کوتاهی را در حد یک هفته صرف کنید و با آرایه ها که خیلی ساده و دلنشین هستند کمی آشنا شوید آنگاه لذتی که از اشعار می برید چندین و چند برابر خواهد شد.
(البته قطعا آشنا هستید. بنده به جهت یادآوری عرض کردم)
.
.
.
و این هم یک رباعی ناچیز و تکراری از خودم تقدیم به شما گرامیان:
نیرنگ ز تو خوردم و تنها گشتم
عمری ز پی تو سر به هر جا گشتم
صد راه عوض شد و به صد راه ِ دگر
تا از تو شدم تهی ، هویدا گشتم.
.
.
سلامت و پرامید و پیروز باشید.
یکشنبه 30 شهریور 1393 04:04 ب.ظ
نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد . یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که " این نیز بگذرد " مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است. یک روزی که خوشحال تر بودم یک نقاشی از پاییز میگذارم ، که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی پاییز هم می شود ، رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر! یک روزی که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است بخوانمشان و یادم بیاید که هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...
جلال دامن افشان...
زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه خاموش است.
خاموشی گناه ماست.
یکشنبه 30 شهریور 1393 04:02 ب.ظ
آدم‌ها . . . عطرشان را با خودشان می‌آورند . . . جا می‌گذارند . . . و می‌روند . . . آدم‌ها . . . می‌آیند و می‌روند . . . ولی . . ! توی خواب‌های‌مان می‌مانند . . . آدم ها . . . می آیند و می روند . . . ولی . . ! دیروز را با خود نمی برند . . . آدم ها . . . می آیند . . . خاطره هایشان را جا می گذارند . . . و می روند . . . آدم ها . . . می آیند . . . تمام برگ های تقویم بهار می شود . . . می روند . . . و چهار فصل پاییز را . . . با خود نمی برند . . . آدم‌ها . . . وقتی می‌آیند . . . موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند . . . و وقتی می‌روند . . . با خود نمی‌برند . . !؟ آدم ها می آیند و می روند ولی در دلتنگی هایمان.. شعر هایمان.. رویای خیس شبانه ی مان می مانند ..
جلال دامن افشان...
چون آمدنم به من نبد روز نخست.
وین رفتن بی مراد ، عزمیست درست؟
برخیز و میان ببند ای ساقی ، چُست.
کاندوه ِ جهان ، به مِی فرو خواهم شست.
خیام
یکشنبه 30 شهریور 1393 03:52 ب.ظ
ما مال نداریم که هی فخر فروشیم
اموال نداریم که بر فقر بپوشیم
داریم گرانمایه ترین ثروت عالم
یک دوست،که آنرا به جهانی نفروشیم
.
سلام و سپاس از حضور همیشه سبزت...امیدوارم همیشه شادکام و تندرست باشی
جلال دامن افشان...
یاران! به مُرافقت چو دیدار کنید
آن به ز دوست ، یاد ، بسیار کنید.
چون باده ی خوشگوار نوشید به هم.
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید.
خیام
.
.
سلام بزرگوار.
سپاسگزار مهر و حضورتان هستم.
بادرود
یکشنبه 30 شهریور 1393 08:25 ق.ظ
سلام
دادوجان تحلیلت فوق اعاده است.

اگر بخاطرت باشد من از یک سال و نیم پیش این شاعر بزرگ تاریخ ایران زمین بعنوان سه نماد معرفی کردم و البته تاکید کردم همگی دارای جوانب مختلف و مشابه هستند ولی صرفا از باب توجه گفتم/یادت هست یک نوع نمادگرایی عددی در مطالب هست بدون اینکه اعتقادی به خرافت داشته باشم.
توجه به عداد 3/5/7/14/12//10/20/24/...

فردوسی=نماد میهن پرستی یا میهن دوستی ایرانی

خیام=نماد عقلات و خردمندی

سعدی=نماد اخلاق

ولی هر چه پیشتر رفتن دیدم ای وای، ما چقدر غولهای عقلانیت و اخلق در شعر فارسی و دیگر زبانها و گویشهای ایارنی درایم/در ضمن بخش بزرگی از این شاعران فارسی گو در دیگر گویشها و یا زبان مادری شان هم اشعار فوق اعاده زیبا و شعور مند دارند.
در مورد جناب حافظ یک نکته هست که وی نسبت به خیام در لفافه یا با حجب بیشتری شعر گفته /هر چه بیشتر در شعر حافظ غور کردم دیدم چه نکات عقلانی و اخلاقی که هست بلکه به شدت سیاسی و انتقادی هم بوده است!
انگار این درد دموکراسی خواهی و عدالت جویی از هزار سال پیش تا کنون دغدغه عمده شاعران بزرگ ایارن زمین بوده است. درد ما مربوط به امروز نیست/قرنهاست مردم ما رنج میبرند/این خواست عمومی است که در شعر بزرگان ادب ما تجلی یافته است/چه بسا شاعران دیگری که از خفقان زمانه به نام این بزرگان درد خویش و مردم ایارن گفته اند مثل داستان خیام که میگویند خیلی از رباعیاتش متعلق به کسانی دیگر است.

شعر حافظ اگر قرار بود تنها لفاظی و طبع آزمایی و ذوقی باشد هیچگاه به چنین محبوبیتی نمیرسید.
جلال دامن افشان....
سلام برادرم.
من هفته ای چندبار به وبلاگ شما و چند عزیز دیگر سر می زنم و تا جایی که زمان و شرایط اجازه دهد می خوانم ، اما چون با موبایل متصل هستم گذاشتن نظر واقعا اعصاب خرد کن است.

.
.
درخصوص سخن تان درباره ی شاعران و بزرگان گذشته با شما موافقم.
بوده اند کسانی که حتی بدون شناختن مدرنیته و تنها از طریق بررسی و خرد و مطالعه ی نوشته ها و اندیشه های گذشته ، به دموکراسی و انسان گرایی رسیده اند.
.
.
.
سپاسگزارم رفیق عزیزم.
یکشنبه 30 شهریور 1393 05:41 ق.ظ
سلام برمردسحرخیزوهمیشه بیداروبیدارگر الهی تاقیامت زنده باشید.
جلال دامن افشان...
هزاران سلام و درود بر شما فرهیخته ی بزرگوار.
تلاش هاتان ستودنیست گرامی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :