تبلیغات
رها شویم از تردیدها - یک انتخاب بسیار مهم برای جامعه ی ما
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. ابوسعید. ابوسعید ابوالخیر. ابن سینا. ابن سینا. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.









نظر ما درباره ی امور و موضوعات مختلف چیست؟
آیا می توانیم خودمان را در موقعیت مورد نظر قرار دهیم و آنگاه رای صادر کنیم؟
آیا مشخص کرده ایم که فلان موضوع را برای خودمان نمی پسندیم یا در کل با آن مخالفیم؟

یکی از بیماری های بزرگی که امروزه جامعه ی ما را به سرفه انداخته است ، همین موضوع است. اینکه بدون فهمیدن سوال ، سریعا جواب می دهیم. اینکه بدون پردازش فکری ، نتیجه گیری می کنیم و نظر می دهیم.
یک انسان خردمند برای نظر دادن به 3 مرحله نیازمند است؛
1-ورود اطلاعات به فکر.
2-پردازش و تفکر و بررسی موضوع.
3-نتیجه گیری و اظهار نظر.

یعنی مثلا وقتی به یک فرد خردمند اطلاعاتی می رسد. ابتدا برای خودش مشخص می کند که آیا اجازه ی اظهارنظر در این موضوع دارد و اساسا این موضوع به او مربوط می شود یا نه؟؟؟
اگر ربط نداشت که پی اش را نمی گیرد. اما اگر موظف به اظهارنظر بود ، ابتدا در صحت و درستی اطلاعات تحقیق می کند. سپس شرایط و ضوابط انسانی و علمی و اخلاقی را می سنجد. آنگاه به بررسی موضوع می پردازد. سپس نظر نهایی اش را می دهد.

اما یک فرد عادی به جای 3 مرحله از 2 مرحله استفاده می کند؛
1-ورود اطلاعات به فکر.
2-نتیجه گیری و اظهارنظر.

یعنی پردازشی در کار نیست. این افراد عموما بر اساس سنت ها و عقاید محکمی که در طول زمان در ایشان نهادینه شده ، نتیجه گیری می کنند.
مثلا می شنود که فلانی یک بار رفته مرکز ترک اعتیاد.
در لحظه نتیجه می گیرد که؛
آهان....
حالا فهمیدم.
پس این یارو معتاد بود.
گفتم چرا زنش باهاش نمی ساخت.
و غیره.

یا مثلا می فهمد که فلان زن با یک مرد دوست شده. سریعا نتیجه می گیرد که زناکار است و پررو و بی آبرو و...

یعنی به محض اینکه اطلاعات وارد ذهن شد براساس قوانین شرعی یا عرفی نتیجه گیری می کند. بدون ذره ای پردازش.
چون اصلا پردازش را بلد نیست و نمی تواند یک موضوع را بررسی کند.

حال می خواهم 4 حالت را مطرح نمایم تا هر کدام مان در موضوعات مختلف ، خودمان را با این 4 حالت محک بزنیم. درواقع برای خودمان هم شده مشخص کنیم که در هر موردی ، کدام یک از این 4 حالت را انتخاب می کنیم.
با انتخاب یک حالت از این 4 حالت ، در زمانهایی که می خواهیم نظر بدهیم ، بسیاری از ابهامات برطرف می شود. و از این تردیدها رها می شویم.

در حقیقت وقتی می خواهیم درباره ی یک موضوع نظر بدهیم باید مشخص کنیم که نظرمان جزء کدامیک از این موارد است؛
1-برای خودم می پسندم...برای دیگران نیز می پسندم.
2-برای خودم نمی پسندم...برای دیگران نیز نمی پسندم.
3-برای خودم می پسندم...اما برای دیگران نمی پسندم.
4-برای خودم نمی پسندم...اما برای دیگران می پسندم.

شرح مقاله تمام شد.
حال موضوعات مهمی که باید درباره ی هر کدام شان ، خود را با این 4 حالت محک بزنیم را تک تک نام می برم؛

حجاب- قصاص- اعدام- شکنجه- فقر- کار- ثروت- بازیهای رایانه ای- لباس رنگی- اینترنت- ماهواره- چیپس و نوشابه و تنقلات- مالکیت کنترل تلویزیون-  خواندن کتاب های ممنوعه- تماشای فیلم و مجلات پورن- آسایش- انتقام- ازدواج- عذاب و عدالت الهی- مکافات عمل- موسیقی پاپ و راک و رپ- موسیقی کلاسیک- شعر گفتن-

 تنبیه خطاکار- مهریه- حق طلاق یکطرفه- رشوه دادن و گرفتن- قانون گریزی- احتکار- دلالی- قدرت نیروی انتظامی- استعمال تفریحی مواد مخدر و سیگار و سیگاری و قلیان و مشروبات- درس خواندن- مثبت بودن- پاستوریزه و چشم و گوش بسته بودن- راستگویی و درستکاری- پرهیز از چربی و قند و نمک و گوشت قرمز-

 مسخره کردن دیگران- قدرت طلبی- غرور- عزت- شرافت- غیرت ناموس- جوانمردی و فتوت- ورزش حرفه ای- طلب کردن و گرفتن حق خود- تیزبازی و زیرکی- توانایی در کلاهبرداری- دستی کشیدن و رانندگی قهرمانانه در خیابان و جاده- خود را در صف جا زدن- نماز خواندن- روزه گرفتن- بی بند و باری در روابط جنسی و دوستی ها-

 پول جمع کردن- خسیس بودن- بیرحم بودن- مهربان بودن- گذشت کردن- بخشیدن گناهکار- آبروی دیگران را نبردن- نان کسی را نبریدن- خطاهای دیگران را پوشاندن- کمک کردن پنهانی به دیگران- کمک آشکارا کردن به دیگران- شک و پرسش در امور دینی و مذهبی-

 اعتقاد متعصبانه به دین یا مذهب- روشنفکر بودن- بازی با احساسات دیگران- پیچاندن شوهر و همسر و فریب دادنش- بوق زدن زیاد در خیابان و کوچه- نگهداری از پدر و مادر پیر و مریض و غرغرو- پارتی بازی کردن- حق دیگران را بالاکشیدن- مودب حرف زدن- بی ادب بودن- مسواک زدن-

 تقاضای عدالت از خداوند یا قانون- کارگر شهرداری شدن- محیط زیست را آلوده کردن- اسراف کردن- عاشق سینما و فوتبال بودن- پیروی از فوتبالیست ها و سوپراستارها کردن-

 حرف حق زدن- پرخاشگر بودن- حرف طرف مقابل را در هر حالتی شنیدن- آرام و متین بودن- رفیق بازی کردن یا نکردن- مسئولیت پذیر بودن- به همسر وفادار بودن- با معیار عقل ازدواج کردن- چاپلوسی کردن- محافظه کاری- رک گویی- خودکشی- رسوا شدن خطاکار- برنده شدن- بازنده شدن- کچل شدن- ضایع شدن در جمع-
و بسیاری از موارد ریز و درشت دیگر...


که خیلی مهم است خودمان را درباره شان بیازماییم و در آن 4 حالت بیاوریمشان و ببینیم که دقیقا درباره ی هر کدام از موضوعات فوق ، کدام حالت را انتخاب می کنیم.

مثلا درخصوص قصاص اعدام؛
اینکه ما قاتل باشیم یا صاحب خون یا یک غریبه با موضوع ، بسیار تفاوت دارد.
باید بگوییم؛

1-برای خودم قصاص شدن را می پسندم...برای دیگران نیز می پسندم.
2-برای خودم قصاص شدن را نمی پسندم...برای دیگران نیز نمی پسندم.
3-برای خودم قصاص شدن را می پسندم...اما برای دیگران نمی پسندم.
4-برای خودم قصاص شدن را نمی پسندم...اما برای دیگران می پسندم.

باور کنید پاسخ دادن به این سوال و انتخاب یکی از این 4 حالت درباره ی هر کدام از موضوعات فوق الذکر ، فوق العاده ضروری و لازم است.
اگر اینگونه که من نگاه کرده ام به ماجرا نگاه کنید خواهید دید که تا کجا مردم ما بیرحم و نادان و بدون درک و نیز ستمکار شده اند.
باید از خودمان شروع کنیم به تمرین انسانیت.
و اولین قدم این راه ، قبول کردن این موضوع است که ما از انسانیت دور افتاده ایم.
آنگاه باید چگونگی این دور افتادن مان را بشناسیم.
آنگاه است که می توانیم شروع کنیم به تمرین انسانیت.


این مقاله به نوعی می تواند ادامه ی مقاله ی (توحید در مقابل تردید) باشد.




((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:43 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here by a different web page
and thought I may as well check things out.
I like what I see so now i'm following you. Look forward to looking into your web
page again.
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:07 ق.ظ
Greetings I am so glad I found your webpage, I really
found you by accident, while I was researching on Askjeeve for something
else, Anyways I am here now and would just like to say thanks for a fantastic post
and a all round entertaining blog (I also love the theme/design),
I don’t have time to read it all at the moment but I have book-marked it
and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to
read much more, Please do keep up the excellent
jo.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:31 ب.ظ
I enjoy reading a post that will make people think. Also,
thanks for permitting me to comment!
جمعه 11 فروردین 1396 03:13 ب.ظ
This is a very good tip particularly to those new to the blogosphere.
Short but very precise info… Many thanks for sharing this one.

A must read post!
چهارشنبه 14 اسفند 1392 12:43 ب.ظ
سلام و هزاران درود بر شما دوست عزیزم جناب دامن افشان بزرگوار
امیدوارم ایام به کامتان باشد و روزها همیشه روشنی و شادی را برایتان به ارمغان بیاورند ...
دلم برای شما و نوشته های ارزشمندتان بسیار تنگ شده بود ...آمدم برای عرض ادب و خواندن دوباره ی نوشته های تان ...
این بار مقاله ای در باره ی امید _ که هرگز فروغش کم رنگ مباد _ بنویسید ... بهار در راه است و امیدوارم تا همیشه ،شادی ،این آرزوی دیرینه ی انسان زنده و جاودان باشد ...
و شما نیز روزگارتان سبز باشد و روزهای نیامده اتان به کام ...
جلال دامن افشان...
سلام و درود خدمت شما بانوی بزرگوار و مهربان و شریف.
حضورتان باعث خوشحالی و خرسندی و خوشبختی و افتخار است.
همیشه اینجا بمانید...
این آرزوی من است خانم ولیان.
جمعه 9 اسفند 1392 05:53 ب.ظ
درود همیشگی
این پست را بازهم خواندم و بهره بردم. دفعه ی قبل کامنتم انگار ورپرید!!!
اندیشه ی والایت ستودنی ست گرامی
زنده باد
جلال دامن افشان...
سلام.
من واقعا شرمنده ام...
امان از دست این میهن بلاگ.
این چندمین بار است که متوجه می شوم کامنتی فرستاده شده ولی به دست من نرسیده...
.
.
سپاسگزارم که وقت گذاشتید بانو.
پنجشنبه 8 اسفند 1392 03:38 ق.ظ
گاهی باید به دور خود
یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه
دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی
برای دیدنت
دیوار را خراب می کند

ژان پل سارتر

سلام .حالتان چطور است؟
جلال دامن افشان...
سلام خانم معلم مهربان.
بسار متن زیبایی است...
سپاسگزارم.
.
.
حالم که بسیار خوب است.
اما ذهنم بسیار درگیر.
برایم دعا کنید که شدیدا نیازمندم.
چهارشنبه 7 اسفند 1392 09:54 ب.ظ
سلام دوست خوبم
دعوتید به خواندن یادداشت " نقدی بر شبه منتقدان "
منتظر حضور و نظرات سبزتان هستم!!
جلال دامن افشان...
سلام بانوی بزرگوار...
ممنونم از دعوت پرمهرتان.
متاسفانه شدیدا ذهنم درگیر است...
پس فعلا عذرم را بپذیرید تا فرصت های آینده.
.
.
بادرود و سپاس
سه شنبه 6 اسفند 1392 05:36 ب.ظ
سلام
بروزم....
شما با احترام دعوتید.....
جلال دامن افشان...
سلام.
با افتخار خواهم آمد.
دوشنبه 5 اسفند 1392 06:11 ب.ظ
سلام...باپست جدیدبه روزم ومنتظر نقد شما
جلال دامن افشان...
سلام.
با افختار خواهم آمد...
دوشنبه 5 اسفند 1392 08:30 ق.ظ
سلام خداراشکرکه باپست زنگ تفریح رضایت انسان هایی فرهیخته چون شماراتوانستم فراهم آورم
جلال دامن افشان...
سلام.
سپاسگزارم سید عزیز.
و مهربانی تان از سر ما کم مباد.
یکشنبه 4 اسفند 1392 05:42 ب.ظ
سلام آقای دامن افشان عزیز،امیدوارم سلامت باشید،ممنون از حضورونظرارزشمندتون...شادباشید...
جلال دامن افشان..
سلام بانوی بزرگوار...
سپاسگزار لطف تان هستم.
شنبه 3 اسفند 1392 05:24 ب.ظ
درود به شما استاد فرهیخته جناب آقای دامن افشان
مطلب بسیار جالبی بود ولی متاسفانه ما جماعت انسان ها معمولا همینگونه هستیم پاسخ به سوالات بدون تفکر و داشتن دانش لازم صدور حکم بدون اطلاع از ماجرا و ...... و اینکه معمولا در این اجتماع مرگ خوب است ولی برای همسایه
بسیار عالی بود ولی با عرض معذرت کو گوش شنوا
ارادتمند رئیسی گرگانی
جلال دامن افشان...
سلام جناب رئیسی عزیز.
ممنونم که مطالعه فرمودید...
بله متاسفانه همینگونه است که می فرمایید....
امروزه دیگر انسانها عزمی برای تغییر انسانی ندارند...
جز اندکی...
که امید ما هم به آن اندک افراد است....
.
.
بادرود و سپاس , بزرگوار.
شنبه 3 اسفند 1392 03:17 ب.ظ
گزارش تصویری / انعکاس زندگی مردم
http://atraknews.com/new.aspx?id=21470
جلال دامن افشان
شنبه 3 اسفند 1392 11:44 ق.ظ
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
.
(فریدون مشیری)
جلال دامن افشان...
جمعه 2 اسفند 1392 04:14 ق.ظ
شازده کوچولو پرسید:
پس آدم ها کجا هستند. آدم در بیابان احساس تنهایی می کند ...
مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس
تنهایی می کند.
جلال دامن افشان...
بله همینطوره...
بقول مولانای عزیز؛
دی شیخ با چراغ می گشت گرد شهر...
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما...
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست...
.
.
نمی دانم این کتاب شازده کوچولو چرا انقدر عظیم و وسیع است؟؟؟
همیشه چیز تازه ای برای آدم دارد...
اگر 50 بار بخوانی باز هم در 51 امین بار نکته ای دیگر خواهی یافت...
درود بر نویسنده اش که در میان غوغای جنگ این کتاب را به این زیبایی نگاشت...
جمعه 2 اسفند 1392 04:13 ق.ظ
وقتی از دنیا و آدماش خسته و ناامید شدی برو کوه و فریاد بزن: آیا بازم امیدی هست؟ انوقت در جوابت می شنوی::: هست هست هست ...
جلال دامن افشان...
سلام بانوی مهربان.
واقعا جالب و تاثیرگذار بود این گفتار...
انسان به امید زنده است...
درود بر شما.
پنجشنبه 1 اسفند 1392 09:25 ب.ظ
سلام
موضوع دیگری که باید به آن اشاره کنید این است که ما اساسا متخصص کلیه مسایل از اقتصادی گرفته تا سیاسی اجتماعی و پزشکی و.... هستیم. هرگاه به استید بزرگ یک علم در ممالک پیشرفته گفته می شود در خصوص مساله ای خارج از حرفه شان نظر دهند می گویند من در این خصوص صاحب نظر نیستم. کاش ما هم یاد بگیریم.
دعوتید
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار...
بسیار خوش آمدید...
و ممنون که مطالعه فرمودید...
بله متاسفانه اینجا ملا شدن آسان است....
فقط کافی است بتوانی حرف بزنی و اظهار نظر کنی...
هیچکس هم نخواهد پرسید که تخصص و دانش ات در این باره چیست و چقدر است؟؟؟
.
.
ای کااااش...
.
.
ممنونم از دعوت تان.
در اولین فرصت با افتخار خواهم آمد.
پنجشنبه 1 اسفند 1392 09:31 ق.ظ
تا کی گویی واقعه‌ی عشق بگوی
چیزی که چشیدنی بود نتوان گفت
آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
مندیش که در شکر شنیدن باشد
زنهار مدان اگر بدانی او را
کان دانستن بدو رسیدن باشد
جلال دامن افشان...
سلام بانو...
بله ملاصدرا هم می گوید؛
هر کس خدا را اثبات کند , او را نشناخته...
.
.
عشق هم دقیقا همین است...
حس کردن....
.
.
روزگارتان پر از عشق...
و عشق تان پر از احساس باد دوست عزیز...
پنجشنبه 1 اسفند 1392 05:32 ق.ظ
پاسخ:]
سلام بعدسلام به جناب مهروسراغ شماراگرفتم که گویابه تجارت رفته بودید.خداوندبرکت بدهدبه این کارخوبتان که لامعاش لامعاد
جلال دامن افشان...
سلام سید بزرگوار...
واقعا دلم توو انجمن با شما عزیزان بود...
بله رفته بودم تهران...
شهر دود و عجله و شلوغی و غریبه گی...
ممنونم بابت دعاتان...
بله واقعا هم که من لا معاش له لا معاد له....
معاد که سهله...
باید بگیم من لا معاش له لا هیچی له...
چهارشنبه 30 بهمن 1392 10:46 ب.ظ
درود

چئله چخده بهار گلده.
جلال دامن افشان...
درود بر جناب رحمانی عزیز....
بله برادر....
((چئله چخده بهار گلده))
یعنی زمستان رفت و بهار آمد..
به گویش زیبای ترکی خراسانی...
به به....
بقول حافظ عزیز؛
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد... زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود... عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل... نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب... گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل... همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز... قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد... که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را... شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد
چهارشنبه 30 بهمن 1392 03:02 ب.ظ
متاسفانه خیلی ازآدمها بدون فکروپردازش درمورد موضوعات مختلف نظر میدن وبازهم متاسفانه ترکش این آدمها به منم اصابت کرده
جلال دامن افشان...
سلام خانم میرکریمی گرامی...
ممنونم که وقت گذاشتید...
خیلی از آدمها که چه عرض کنم...
همه مون اینطوری هستیم...
متاسفانه.

.
.
سپاسگزارم دوست عزیز.
سه شنبه 29 بهمن 1392 11:26 ق.ظ
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم،
همه تعبیر دمی بود و نمیدانستیم،
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک،
فرصت محترمی بود و نمیدانستیم،
عمر ما جمله به سر رفت و به قول سهراب ، آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم...!
جلال دامن افشان...
به به....
بسیار زیبا بود....
فوق العاده بود...
از صمصم فلبم ازتون تشکر می کنم بابت این شعر....
دوشنبه 28 بهمن 1392 10:39 ب.ظ
سلام آقای دامن افشان عزیز،بایه پست جدیدبه روزم،حضورتون مایه ی شادکامی منه...
جلال دامن افشان..
سلام بانوی بزرگوار...
ممنونم که دعوتم کردین...
الساعه به سمت وبگاه تون می دوم دوست خوبم...
دوشنبه 28 بهمن 1392 01:05 ب.ظ
سلام. یک شعر جدید گذاشتم. خوشحال می شم به وبلاگم سری بزنی.
جلال دامن افشان..
سلام جناب قنبرزاده ی عزیز..
ممنونم که خبرم کردین...
با افتخار به سمت وبلاگ تان خواهم دوید برادرجان...
یکشنبه 27 بهمن 1392 11:45 ب.ظ
سلام
مقاله خواندنی بود و کلیشه ای
کلیشه ای ک همیشه حرفی میمونه و عملی شدنش سخت
همین ک ب خوانندگان وب شما تلنگری میزنه جای بسی دلخوشی داره

این قضایا یه جورایی مربوط به همسایه س نه من و شما !!!!!!!!!
جلال دامن افشان...
سلام سیزده عزیز...
کم پیدایی دادا؟؟!!!!
ممنونم که خوندی رفیق....
بله برادر....
اگه بتونم به 1 نفر تلنگر بزنم هم عااالیه...
حتی اگه اون یک نفر خودم باشم...
.
.
یکشنبه 27 بهمن 1392 10:17 ق.ظ
مقاله ی خوبی بود. جایی خواندم که میگفت قانونی را حمایت کن که همگانی شدن آن را نیز قبول داشته باشی, یا به عبارتی آنچه برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند ... خیلی خوب بود ممنونم.
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنونم که خوندید...
بله این قانون , بخشی از اوون 4 حالته...
.
.
سپاسگزارم دوست خوبم.
شنبه 26 بهمن 1392 01:33 ب.ظ
اونی كه عكسش تو نشست انجمن ادبی عارف بجنوردی بود شما نبودی؟
من اونو میگفتم ، اخه زیرش نوشته بود ، جلال دامن افشان ، من عكسو دیدم دلم ریخت ،
اینجور كه توصیف كردید ، هیولاهستید ،
من فكر كردم اونی ، تازه باشی به ما كه نمیرسه به هركی میرسه خیر شو ببینه
جلال دامن افشان...
ای بابا رفیق پیله کردی ها...
بی خیال...
.
.
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست...
ای برادر سیرت زیبا بیار...
شنبه 26 بهمن 1392 12:00 ق.ظ
نه واقعا خوش تیپی ، عكستو دیدم
حیف كه متاهلی ،مال هركی هستی خیر تو ببینه
جلال دامن افشان....
کجاشو دیدی....
اگه دماغم رو عمل کنم...
استخوان پیشونیم رو صاف کنم...
گونه مو حجم بدم...
استخوان صورتمو نصف کنم...
30%جمجمم رو کم کنم...
چشمامو از هم دور کنم...
ابروهامو بکنم دوباره خوب شو بکارم...
موهای سرمو بدم بکنن دوباره بکارم...
و در کل بدم خدا دوباره خلق ام کنه...
خوشتیپ ترم میشم.......
.
.
والله.
جمعه 25 بهمن 1392 11:36 ب.ظ
سلام و درود
در اسارت خودسانسوری / حدود سه لی چهار سال پیش سرودهایی در نتیجه چند دهه مطالعه عاشقانه در ذهنم شکل گرفت/یکسال پیش منتشر کردم/رباعی گرچه سبک دشوار برای بیان مفاهیم است ولی با پیروی از خیام ا-ستاد خردورزی ایرانی-خواستم موجزوار بگویم تا هر شخص اعم از اینکه در چه سطح سواد و چه طبقه یی است آن را زمزمه کند/به پارسی ساده و کلمات روان و اصیل فارسی خراسانی و دری:
معنی کلمات

ریژه: نظم و محاسبه‌گری در کار و زندگی، واژه‌یی خراسانی.

بـــِرَزمایی: در صحنهٔ نبرد و پیکار.

فرنام: عنوان و شهرت.


ایران‌زمین مردُمانَش اهورایی
میهنی ز عاشقان بر ریژهٔ زندگانی

ایران‌زمین سَرایش مهربابی
انجمنی ز هر کیش و رنگ و زبانی


ایرانیان سامانند ز دانایی
ایرانیان دلاورند همی برَزمایی

ایرانیان باستانند ز فـَرزانی
ایرانیان جاودانند همی میدانی


حکمت فردوسی ز عقلانی
شاهنامه‌ اش شیوا و فرهنگش ایرانی

غیرت سرزمینی در پاسبانی
کارنامه‌ اش زیبا و فَرنامش جهانی


مپندار ارج نیاکان را مُرده‌‌خواهی
مپندار مهمانداری را بیگانگاری

اخلاق‌مدار را نیست کینورزانی
ایرانی را دانشی و نیست جاهـلانی


جداینده را نقشه‌اش بگشتی
فرقه بر نژادی و دینداری

کژاندیش و مرامش پستی
ستیزه با ایرانی و دوستداری


خُشکانی ز جهالت دریای دانستنی
ز شک و پرسش تا میانه‌روی

ویرانی ز حماقت سرای عاشقی
زین نکبتِ زوجَوی زان بَختاوری


آزاده نیست پیروی خرافاتی
بیزار زِ جهالت و قرون‌ وسطایی

آزاده‌ نیست شیفته‌ٔ هوسرانی
کوشار به اخلاق و دانش متعالی


پراکنده‌دادی دانه‌دانه فکرتی
اینده بداشتی از سرود پارسایی

نیک آمدی و نساختی مکتبی
کاونده بـیافتی بر سروش مهرسایی


گر رسانَد بر تنم پَرخاشی
جوانمردم بگذشتم وارَهید کین خواهی

نکُشید کُشنده‌ٔ مرا ز بندم سفارشی
پهلوان بماندم تا رسید جانم به آزادی

این رباعی آخری را با ترس و در لفافه گفتم/نیک بنگری به مسئله قتل و محکومیت خشونت و تاکید بر گذشت و جوانمردی...
البته من تاکید داشته ام بایست مجازات سنگین حبس ابد برای قتل باشد
اگر صلاح دانستی منتشر کن دادوی ادیبم/با پوزش از محضر ادبای گرامی بخاطر جسارتی که کردم از برای انتشار سرودهایم
http://mehre2.blogfa.com/posts
جلال دامن افشان...
سلام برادر...
امیدوارم اندیشه های انسانی ات به بهترین نحو منتشر شود...
مهم مفهومی است که در کلام می آید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :