تبلیغات
رها شویم از تردیدها - شعر طنز؛ دیکتاتوری معلمان و استادان
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








چوب در دست معلم گر نبود
دانش ما پست و خاک تو سر نبود

چوب در دست معلم چون فتاد
بچه های گیج و تو سر خور بزاد

آه بابا پس کجا بودت حواس؟
که نهالت را بدادی دست داس

آنچه داس از قهر با گل ها بکرد
که جوانه خشک گشت و رنگ زرد

بدتر از آن این معلم ها بدند
بس که جبار و پلید و بیخود اند

من چه گویم در بد آن ظالمان
ناخلف بنشسته جای عالمان

دست هاشان چوب فرعون پلید
هیچ برده اینچنین صاحب ندید

یک طرف بی دانش و هم بی سواد
یک طرف چوبی که دارد اوستاد

این دو چون با هم توافق کرده اند
نسل فردا را به سفلی برده اند

اینچنین آموزشی و پرورش
بر سر پروانه ها باشد چو کش

آن کشی که تو سری ها می زند
پر و بال از پرپرک ها می کند

زان همه تو سر زدن کو فایده؟
پتک بر گوهر زدن , کو فایده؟

نسل ما و قبل و بعد از نسل ما
جای دانش جمله دیدن چوب را

جای استاد و معلم یا مدیر
قاضی و ملا بدیدند و امیر

اهرم نمره که باشد دست او
پوششی گردد به هوش پست او

در کلاسی که فقط او دم زند
می شود فردی به جز او دم زند؟؟!

اینچنین جمله یک اند و یک خودش
آن خود مغرور و پست و بیخودش

جای 30 سر یک نفر ور می زند

جای 30 سر یک سر اندیشه کند

راندمان این کلاس 30 نفر
در حد یک آدم است نه بیشتر

یادم آید ما به دستور مدیر
موی سر را می زدیم همچون اسیر

حال می فهمم که توی کله نیز
هوش مان را گند می زد آن عزیز



سلام.
مشخص است که بنده شدیدا از آموزش و پرورش گلایه مندم
و بسیار منتقد و بیزار...
و آفرین بر آن پسر اشعار سهراب
که سنگ به دیوار دبستان می زد...
اما نیک می دانیم که معلمان و عزیزان اندکی نیز بوده و هستند
که در این سیستم , هم دلسوزند و هم دانا...
بنابراین مرا ببخشید اگر در برخی از جاها
تند رفتم و حرف های ناشایست زدم...
اگر معتقد نبودم که اعتراض مفید است
این حرف های بعضا تند را به معلمان و مدیران روا نمی داشتم...
(اما معتقدم)
.
مشخصا روی این شعر من به معلمان و استادانی است
که کلاس را یک نفره پیش می برند...
.
.
خصوصا از دوستان و سروران وبلاگی ام که معلم و استاد هستند
عذر می خواهم و امیدوارم از من ناراحت نشوند...


شعر از
((جلال دامن افشان))


پی نوشت؛
در کلاس , من (معلم و استاد) یک کیسه بوکس هستم که دانشجویان با مشت زدن به من قوی می شوند.
و اگر چنین نقشی داشته باشم , همه ی ادعا و ارزشم به اوج خودش رسیده و خدا را شکر می کنم.
(دکتر علی شریعتی)




نوع مطلب : شعر و متن و....، طنز نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:41 ب.ظ
Your means of telling all in this article is actually nice, all be capable
of easily be aware of it, Thanks a lot.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:49 ق.ظ
Have you ever considered about adding a little bit more than just your
articles? I mean, what you say is important and everything.
Nevertheless imagine if you added some great images
or video clips to give your posts more, "pop"! Your content is excellent but
with images and video clips, this blog could certainly be one of the
best in its niche. Superb blog!
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:50 ب.ظ
Hi, I do believe this is an excellent web site.
I stumbledupon it ;) I will return once again since I bookmarked
it. Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich and
continue to help others.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 04:40 ب.ظ
Thanks for a marvelous posting! I seriously enjoyed reading it, you may be a
great author. I will ensure that I bookmark your blog
and will often come back very soon. I want to encourage continue your great posts,
have a nice afternoon!
چهارشنبه 26 فروردین 1394 07:45 ب.ظ
بدردنمی خورد بیشتر متالب بزاروسلام نامه تمام
جلال دامن افشان...
سلام.
ممنونم كه خواندید.
به روی چشم، برادرجان.
شما نیز با نظرات تحلیلی تان یاری ام كنید تا بهتر و بیشتر بنویسم.
بادرود فراوان.
یکشنبه 19 بهمن 1393 12:24 ق.ظ
سلام شعرت راخواندم هرروزگاری سیستم اداری خودش رادارد یک روز پاسبان دراین کشور قانون بود نه نانوا کم فروشی می کرد نه بقال جرات گرانفروشی داشت.اماالان میوه فروش ما برای هیچ کس تره خرد نمیکند وکارخودش راانجام میدهد.سیستم آموزشی آن موقع انضباط سختگیرانه بود وازقبال آن میلیون دکتر ومهندس وجنابعالی ومن بیرون آمدیم.اگربسیاری درآن سیستم دوام نیاوردند وترک تحصیل کردند ولی آنها که ماندند موفق شدند.اگرآن سخت گیری نبود جنابعالی نه سواد داشتی که بتوانی وبلاگ راه اندازی کنی واینقدر ازمعلمانت تشکر کنی.جنابعالی اگر استادهم باشی تازمانیکه درابتدای راهنمایی ومتوسطه درس ندهی وشرایط رادرک نکنی نمی توانی قضاوت صحیحی از شغل معلمی داشته باشی.به قول شریعتی قبل ازقضاوت درمورد دیگران کمی باکفش آنهاراه برو. موفق باشید.
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار.

ممنونم كه مطالعه كردید.
.
.
بله شما درست می فرمایید.
اما خب انصافا روند همراه و هماهنگ شدن موضوع آموزش در ایران با جهان متمدن خیلی كند و دیر اتفاق می افتد متاسفانه.
بهرحال موضوع كتك زدن و دیكتاتوری معلمان چیزی بود كه اكثریتش تمام شد.
اما اگر دقت كنید نقد بنده به یك موضوع خاص است كه اشاره كرده ام:
"مشخصا روی این شعر من به معلمان و استادانی است
که کلاس را یک نفره پیش می برند..."
.
.
.
این موضوع دیگر به سختگیری و غیره مربوط نمی شود.
نقد بزرگی است كه به كل و جزء سیستم آموزش و پرورش ایران می رفته و می رود.
كه باید حل شود وگرنه جهل و بدبختی این مردم تداوم خواهد یافت.
.
.
.
.
شكی نیست كه من دست معلمانم را می بوسم.
خانم باغچقی.
آقایان رازقی
مكرمی
دانیال مهرو
زحمتكش
و.....
كه اسم هیچكدام شان را از یاد نبرده ام.
گرچه كه دلسوزانه نقد هم می كنم.
بقول استاد سیاوش مهرو كه در جواب به این شعر من گفت:
اگر دلسوز و خیرخواه موضوع آموزش و تعلم نبودی دست به نقد نمی زدی.
.
.
.
سربلند باشید معلم عزیزمان جناب تلالای عزیز.
جمعه 18 بهمن 1392 11:39 ق.ظ
راستی از شما به خاطر حضور گرم تون در مدتی که نبودم تشکر می کنم
جلال دامن افشان...
وبگاه شما را پایگاه مهربانی ها دیدم...
بنابراین آمدم و خواهم آمد با افتخاااار تمام....
جمعه 18 بهمن 1392 11:38 ق.ظ
درود بیکران بر جناب جلال دامن افشان
با 99 درصد شعر خوب و تامل برانگیزت موافقم...
تا حد امکان سعی کردم که مدرسه رفتن فرزندانم جلوی تحصیلات اون ها رو نگیرد!!!
در طول دوران زندگی معلمانی که رویم تاثیر گذاشتند تعدادشان به انگشت های یک دست هم نمی رسد...
حالا که بدتر از قبل شده... بدا به حال فرزندان مان!
خیلی چیزهاست که باید نوشت.
سال 87 طی یک نامه ی بلندبالا (در چند صغحه) انتقاداتی راجع به کتاب اجتماعی کلاس سوم دبستان -خانواده ی آقای هاشمی- نوشتم و برای دفتر انتشارات کمک آموزشی فرستادم. راستش از این کتاب که سالها این خانواده را در سفر توصیف می کرد، از وقتی خودم کلاس سوم بودم می خواندم و حالا بچه های من هم می خواندند یک جورهایی بدم می آمد. حوادث دروغ آنرا نمی توانستم هضم کنم. آیا خانواده ی هاشمی زمان من هم به بهشت زهرا و مرقد امام رفته بودند؟!!!! و...
به هر حال این نامه را ارسال کردم و پندین بار پیگیر آن شدم و... دیگر دنباله اش را نگرفتم. امسال دیدم کتاب عوض شده. اما ...
حتی یک تماس هم نگرفتند که...!!!
و یا پارسال همین ایام برای بهبود کیفیت جلسه ی شعر آموزش و پرورش شهرمان در یک جلسه پیشنهاد جشنواره ی شعری به نام جایزه ادبی بهار را دادم. همان جا موافقت شد و بعد کش و قوس های فراوان -که کلا" می خواستم کناره بگیرم -و بعد به اصرار معاونت آن جا داور آن جشنواره شدم- بالاخره در آخر فروردین 92 اختتامیه انجام شد. اما بعد دیدم این پیشنهاد به نام یکی از فرهنگیان آن اداره ی مربوطه تمام شده! چه وقاحتی! این از فرهنگ و آموزش و پرورش ما!!
این را عرض کنم که خوشبختانه خودم فرهنگی!!! نیستم!
اما مخلص اون تعداد انگشت شمار اساتید و معلمانی هستم که انسان بودن را به هرچیزی ترجیح می دهند والسلام.
جلال دامن افشان....
سلام بانوی بزرگوار....
ممنونم از وقتی که گذاشتید....
بله متاسفانه سیستم آموزش و پرورش بسیار بدی داریم...
برای دانستن اینکه این سیستم کارش را چگونه انجام می دهد لازم نیست خیلی به خودمان زحمت بدهیم...
فقط کافیست یک نگاهی به اوضاع دانش آموختگان و کلا سطح علمی کشور کنیم...
آنگاه خواهیم دانست که چقدر اوضاع خراب است...
هر چه هم می گوییم فورا اعتصاب می کنند که به مقام فرهنگیان توهین شده....
.
.
.
بنده نیز خاک پای آن تعداد معلمان و اساتیدی که دانا و مهربان و متعهد اند را می بوسم...
اگر همان تعدا کم نبودند ، بهتر بود کل نظام آموزشی را منحل می کردیم...
.
.
.
سپاس از لطف بیکران تان بانو...
جمعه 11 بهمن 1392 07:15 ب.ظ
سلام وعرض ادب.
شعرتان زیباست خیلی.
طنز،سازنده ی افکاریست که واقع بین نیستند.یادآورتلخیهایی که زبان گفتن نداشتند.ناراحتم که بیزارتان کرده اند.اما،من خاطرجمعتان کنم،کم نیستندمعلمانی که علم وعشق می آموزند
وعلم را،محترم وفرصت یاددهی رامغتنم ووبچه ها رانوردیده وامانت الهی و.....میدانند.انتقادکنید.بردیدۀ منت میگذاریم.
شعر،زیبا بود.لذت بردم
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار....
ممنونم از لطف و مهربانی تان...
حق با شماست گرامی....
کم نیستند عزیزان دلسوز و دانا...
درود بر ایشان و بر شما....
.
.
سپاسگزار لطف تان هستم...
به قول استادم اگر بنده دلسوز آموزش و پرورش و نام معلم نبودم دست به انتقاد نمی زدم....
پس همین انتقادم نشان می دهد که دوست دارم پیشرفت کند...
اگر با من نبودش هیچ میلی...
چرا ظرف مرا بشکست لیلی...
.
.
پاینده باشید عزیزدل...
پنجشنبه 10 بهمن 1392 03:49 ق.ظ
سلام کاکوجلال.دلم برات تنگ شده بود.
واما بعد...
هم نظم شما را خواندم وهم برخی ازنظرات
دوستان اعم ازمنتقدان ومتحدان را.
عزیزم شما باز هم مشت را نمونه ی خروار گرفتید.
چون بعداز40روزبرگشته ام ومی دانم ممکن است نقدی بنویسم که شما بزرگوار خدای ناکرده دلگیر شویدبه زمان دیگری می نهم.البته یقین دارم شما سینه ای داریدکه دلی سرشار درآن می تپد اما بازهم به رسم ادب نقدم را به طور نسیه ابراز می دارم تازمانش.ان شاله با شعری شکوائیه ی شما پاسخ داده خواهدشد.
جلال دامن افشان...
سلام صادق عزیز...
انشالله که برگشتی....
دلمون برات تنگ شده بود دادو جان...
.
.
.
آخه برادر من....
من کی از نقد شدن ناراحت شدم که این بار دومم باشه؟؟؟؟!!!
بگو داداش....
نقدت رو کامل بنویس...
خیلی خوشحال میشم...
نظرات مخالف باعث گسترش بحث میشن...
پس راحت باش و هر چه می خواهد دل تنگ بگو که من و خوانندگان وبلاگ منتظریم...
یاعلی....
.
.
روی ماهت رو می بوسم برادر شیرازی عزیزم...
خدا شاهده که بهت ارادت دارم رفیق....
موفق باشی انشالله.
شنبه 5 بهمن 1392 02:09 ب.ظ
یادم آید ما به دستور مدیر
موی سر را می زدیم همچون اسیر

یادش بخیر ....


----
سلام دادو
خیلی شعر طنز و جالبی بود . سپاس و ببخشید که دیر دیر سر میزنم ...
جلال دامن افشان...
سلام دادا جان...
ممنونم که خواندی برادر...
اتفاقا شما همیشه میای و ما رو شرمنده می کنی دادا....
انشالله سلامت باشی...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 03:48 ب.ظ
فرق 5شنبه و جمعه یک و انهم که گزافه است

گر شاد کنم من زخودم خسته دلی را

انشب شب جمعه..نه غلو و نه اضافه است

مرسی از نظر زیباتون در مورد شعر ترکی من

شب جمعه ی زیبا ی قدیم
جلال دامن افشان...
سلام.
سپاسگزارم بانو....
پنجشنبه 3 بهمن 1392 01:04 ب.ظ
سلام مجددوسپاسگزارم برادرعزیزم،امیدوارم خدای مهربونی هاشادترین لحظات روبراتون رقم بزنه
جلال دامن افشان...
سلام.
شما که سلام می کنید...
سلامتی و شادی به وبلاگ بنده می وزد....
.
.
سپاسگزارم خواهر خوبم...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:33 ق.ظ
سلام گرامی ...

خوب است بدانید ... عوامل موثر در موفقیت یا عدم موفقیت یک فرد ... متعدد می باشند ...که یکی از آن همه ... دستگاه تعلیم وتربیت رسمی است ... پس اینکه یک نفر تمام دلیل عقب ماندگی خود را فقط معلمینش بداند ... خود ستم مضاعف است ... ادیسون را هم در کودکی از مدرسه اخراج کردند و گفتند کودن است ... اما ... او ادیسون شد ... انیشتین هم اخراجی مدرسه بود ... اما آنها هیچگاه ... بدنبال عقده گشایی از معلمین شان نبودند ...
**
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار...
کاملا با این سخن شما موافقم...
.
.
اما نتیجه گیری شما مثل این است که؛
کسی از جاده های نامناسب گلایه کند...
و بگوید بر اثر تنگی جاده و خرابی آسفالت فرمان از دستش در رفته و تصادف کرده و قطع نخاع شده...
و شما به او بگویید؛
عوامل زیادی در تصادف دخیل هستند...
نبود کیسه هوا.
سرعت بالا.
بالا نبودن امنیت اتوموبیل.
حواس پرتی راننده.
صحبت کردن سرنشینان با راننده.
سرعت غیر مجاز.
سبقت غیر مجاز.
درست نبودن سیستم ترمز و جلوبندی اتوموبیل.
خستگی و خواب آلودگی راننده.
و...
.
.
دست آخر هم متهم اش کنی که خودت تقصیرکاری نه عزیزان وزارت راه.
.
.
استدلال تان هم درست است...
بله اگر فقط کیسه هوا می داشت این بلا سرش نمی آمد...
اما آیا این نتیجه گیری درست است؟؟؟
یعنی ما باید به مدیران و معلمان ادیسون گیر ندهیم که اخراجش کردند؟؟
بحث من سر یک نفر نیست که شما یک نفر را برای بنده مثال زدید...
بحث من سر چند نسل است برادر خوبم...
چند نسل...
چند نسل...
چند نسل...
یک بار به اوضاع علمی و اقتصادی و فرهنگی و اداری جامعه نگاه کنید...
خواهید دید که اوضاع به این خوبی که شما فرموده اید نیست...
.
.
در ضمن , بنده کی گفته ام که تمام دلیل عقب ماندگی ام , معلمانم بوده اند؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
من همیشه از شما ممنونم که پای نوشتارهای بنده نظر ارزشمندتان را می گذارید بزرگوار...
نظرات مخالف همیشه باعث گسترش بحث می شوند...
ممنون و سپاسگزارم برادر بزرگوارم...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:03 ق.ظ
سلام آقای دامن افشان عزیز،راستش شعرشما غم انگیزه ومنوحسابی ناراحت کرد که شما باچه معلم هایی درس داشتید،ولی برادرخوب من درهرقشری خوب وبدهست مطمئنا،من خودم وقتی کلاس اول ابتدایی بودم با توجه به عقیده ی باطل حاکم که شناسنامه ی دخترروبزرگتراز سنش ثبت می کردند2سال زودتربه مدرسه رفتم درحالی که کودکی خردسال بودم،معلم کلاس اول من بسیاربدبامن رفتارکردطوری که ازدرس ومدرسه عاجزشدم واصلا به عضوخنثایی تبدیل شدم و قصدترک تحصیل داشتم تا این که سال بعدازطرف مدرسه دنبالم فرستادندوخداکمک کرد ادامه تحصیل بدم،بعداز اون واقعا معلمهای خوبی داشتم که مشوقم بودند ومنم اداره ی کلاس هاروبه عهده گرفتم وهمین باعث شدمعلم شدم،می دونیدچه اتفاقی افتاد؟؟؟بعدازچندسال من مدیرشدم واون معلم به عنوان مربی ورزش به مدرسه ی من آمدبه محض دیدنش یادبدرفتاریاش افتادم،ومستقیما بهش گفتم شاگردش بودم واصلا خاطره ی خوبی ازتون ندارم،ولی ادب رورعایت کردم وباهم دوست شدیم طوری که مشکلات زندگیشوبرام شرح داد ودلم براش سوخت از اون موقع بخشیدمش،ودیگه براش لعنت نفرستادم چون خداوند حسابی ادبش کرده بود.یه نکته ی دیگه متاسفانه،نظام آموزشی طوریه که معلم بایدتنها سخنگو باشه گرچه یه سری صحبتامیشه ولی عملا قابل اجرانیست.ببخشیدپرچونگی کردم.موفق باشید
جلال دامن افشان...
سلام بانوی بزرگوار...
خیلی ممنونم که خواندید...
در خصوص این بحث که من مطرح کردم...
یک نکته ی مهم وجود دارد...
و آن محل زندگی بنده است...
خراسان شمالی(یکی از عقب مانده ترین استان ها)
شهر آشخانه.(یکی از عقب مانده ترین شهرهای استان)
و خانه و مدرسه من که در پایین ترین محله ی شهر(عقب مانده ترین محله)
.
.
و نیک می دانیم که در این محیط , همه چیز در سطح پایین خواهند بود...
معلمان. مدیران. کارمندان. و حتی بنای ساختمان مدرسه و امکانات و غیره.
لذا دور از ذهن نخواهد بود ؛ فساد کاری.
و عموما استعدادها به گند کشیده خواهند شد...
.
.
بله بنده نیز آنها را بخشیده ام.
زیرا معتقدم آنها نیز قربانی همین محیط بودند.
نمی خواستند بد باشند.
اما از همانی که بودند , نمی توانستند بالاتر باشند.
درواقع علم و خرد و فرهنگ لازم را نداشتند.
یعنی از محیط نگرفته بودند.
پس بدی شان , دست خودشان نبود.
.
.
و نکته ی مهم دیگر این است که؛
نقد بنده به سیستم آموزش و پرورش است نه فقط به معلم ها...
.
.
در پایان بسیار بسیار بسیار از شما سپاسگزارم که...
با اینکه از گروه معلم ها هستید اما صادقانه و پاک و مهربان با بنده سخن گفتید...
ای کاش همه ی معلم های ما چون شما می بودند...
درود بیکران بر شما و سید بزرگوار و خانم ولیان که به من ثابت کردید معلم خوب یعنی چه......
.
.
پاینده و سلامت باشید معلم مهربان و دانای سرزمینم.
چهارشنبه 2 بهمن 1392 04:08 ب.ظ
دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک چک چکار با پنجره داشت
............

ممنون از محبت یار جوانم باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک چک چکار با پنجره داشت
............

ممنون از محبت یار جوانم
جلال دامن افشان...
دلی کنار پنجره نشسته زار می زند...
و خواب دیدم که شبی مرا کنار می زند...
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو...
مرا به باغ پنجره دوباره جار می زند...
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند...
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند...
و عشق درد مشترک میان ماست با همه...
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند...
.
.
سلام بزرگوار...
سپاسگزار لطف تان هستم...
سه شنبه 1 بهمن 1392 08:35 ب.ظ
سلام
بهت حق میدم ک شاکی باشی وقتی یک معلم میتونه سرنوشت یک انسان و شاید اون انسان سرنوشت بسیاری رو عوض بکنه...
سیستم ب معلم بسیار بها میده اما بسیاری تا بسیار از معلمان گرام ب سیستم اهمیت نمی دن !
واقعا معلم خوب کمیاب هست ...
وظیفه و رسالتی بس سنگین دارن ک اگه اگه دنیایی باشه بایستی جوابگو باشن و گرم نبود باز امیدوارم بتونن با وجدانشون کنار بیان ...

خوشا ب حال اون معلمان عزیزی ک وظیفه شون رو درست انجام میدن .
جلال دامن افشان...
سلام سیزده جان...
خوش آمدی برار...
ممنونم که خوندی...
.
.
درست متوجه شدی برادر...
مشکل اساسی من با این سیستم اینه که...
با سرنوشت نسل ها بازی می کنن....
معلمی شغل بسیار مهمیه...
و به نظر من باید خیلی مهمتر از سایر رشته ها بهش پرداخته بشه...
نه اینطور...
.
.
بله...
خوشا بحال معلمان حقیقی...
سه شنبه 1 بهمن 1392 02:31 ب.ظ
درود
جلال دامن افشان...
هزاران درود....
دوشنبه 30 دی 1392 08:30 ب.ظ
ممنون از رای زنی و وساطت
جلال دامن افشان...
سلام.
همین الآن از خونه شون برگشتم...
ازشون قول گرفتم که فردا بیاییم...

دوشنبه 30 دی 1392 05:19 ب.ظ
سلام .راستش شعر تون میگه از دست معلم ها خیلی شاکی هستید...پس هر چه فریاد دارید بر سر معلم ها بکوبید!!
همیشه آرزویم این است که معلم و شاگرد توی کلاس مثل دو دوست باشند..در کنارهم از خواندن و علم لذت ببرند..راستش وقتی میبینم کسی از معلمش بد میگوید و رنجیده خاطر است غم عالم مینشیند روی دلم.. معلم جز پیشرفت و بالندگی شاگرد را نمی خواهد ....
موفق باشید
جلال دامن افشان...
سلام مهربان بانو....
بله خانم....
شدیدا شاکی ام...
اما بر سرشون فریاد نمی زنم....
چون بر اثر ستم های اونها , جان و توانی برای من و نسل من باقی نمونده که بتونیم حتی حرف بزنیم...
چه برسه به فریاد...
.
.
ما هم آرزومون اینه که کلاس درس , یک کانون تبادل نظر و دانش و حکمت و مهربانی باشه....
.
.
من از معلم هام بد نمی گم...
بلکه دارم بدی های این سیستم آپارتایدی رو ظاهر می کنم...
تا همه بدونن که اگرچه معلمی شغل انبیاست...
اما آموزش و پرورش امروز , کانون پیامبران نیست...
عموم معلمها و مدیران ما خوب نبودند...
.
.
البته تعداد کمی از ایشان , خوب بودند...
که من خاک پاشون رو سرمه چشمام می کنم....
.
.
ممنونم که خوندید معلم خوب سرزمینم...
و منو ببخشید اگه ناشایست حرفی زدم...
دوشنبه 30 دی 1392 03:36 ب.ظ
سلام مهربان میشه از طرف من از استادتون عذر خواهی کنید
من دست آقای مهرو را میبوسم
باور کنید زلالتر از حد تصور ایشان هستم
و دلخوری را بچگانه و دور از ادب میدانم
من چشم براه شما و استاد مهرو هستم
اگه شماره تماسی داشته باشم ازیشان عذر خواهی میکنم برای رفتار تند ....
جلال دامن افشان...
سلام گرامی...
همانطور که شما از ایشان دلخور نیستید...
ایشان هم از شما دلگیر نیستند....
و اساسا این گونه رفتارها در میان دانایان جایی ندارد و ناشایست است....
.
.
بنده طبق وظیفه ی انسانی ام سعی می کنم موضوع را به ایشان منتقل کنم....
.
.
مهربانی , در هر دوی شما بزرگواران , موج می زند...
درود بر شما دو عزیز...
.
پاینده باشید بانوی مهربان.
دوشنبه 30 دی 1392 01:38 ب.ظ
سلام فردا در محفل ادبی مان

تولد استاد سیدی زاده را جشن میگیریم در حد توان به بقیه یاد آور باشید ممنون
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار...
ای کاش میشد بیاییم...
متاسفانه استاد ما می گویند؛
((چون خانم قاسم آبادی از من نارحت شده اند...
نمی توانم به جایی بروم که کسی از من ناراحت و دلخور باشد...))
.
.
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و پیروز باشید خانم قاسم آبادی گرامی...
همینطور جناب سیدی زاده و تمام عزیزان انجمن.

دلمان شدیدا برای انجمن تنگ می شود...
دوشنبه 30 دی 1392 12:55 ب.ظ
سلام
شعرتون بسیار زیبا و بجا بود جناب
منم با نظام آموزشی مشکل اساسی دارم، از همون اول تا آخر
یکی از بزرگترین سوالام اینه که چرا به بچه ی پیش دبستانی قرآن یاد میدن؟؟ بچه فارسی نمیتونه درست حرف بزنه مجبورش میکنن کلمات سخت قرآن رو بگه. به نظرم این بی احترامی به قرآنه
دانشگاه که وضعش بدتره، تمام آموزشها یک طرفست، البته اگه بشه اسمش رو آموزش گذاشت
جلال دامن افشان...
سلام بانو...
ممنونم که خوندید...
بله...
متاسفانه سیستم آموزشی ما بشدت طوطی پروره...
و ضد استعداد...
و هوش کش....
.
.
سپاس
یکشنبه 29 دی 1392 12:45 ب.ظ
صدای بال و پر جبرئیل می آید
شب است و ماه به آغوش ایل می آید
لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد
که ساقی از طرف سلسبیل می آید
.
میلاد پیامبر رحمت، تاج آفرینش و پرچم دار شاهراه ولایت علوى، حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مبارک و خجسته باد
جلال دامن افشان...
سلام.
سپاسگزارم بانو...
یکشنبه 29 دی 1392 01:36 ق.ظ
" بگفتا مدتی با گل نشستم
و گرنه من همان خاکم که هستم "

قرار بود زودتر از این بیایم ...متاسفم...کمی گرفتار روزمرگی ها شده بودم ...

سلام و پوزش بسیار دوست نازنینم ...
خواندمت و چه کنیم که به قول شفیعی عزیز :
" کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد ..."

دغدغه های انسانی و فریادهای عاطفه هایی که گم شدند در واژه واژه ی این منظومه ی بلندتان می تواند روشنگر اندیشه هایی باشد که خود را به خواب زدند ...
به امید رهایی از غرور کاذب کسانی که هنوز ذهنی برده دار دارند ...
همیشه دوست دارم بیایم و بارها و بارها بخوانمتان ...
اما کوتاهی ام را ببخش ...

جلال دامن افشان...
سلام مهری بانوی مهربان...
.
.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی...
همت کن...
و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است...
سهراب
.
.
ممنونم که خواندید...
خیلی بزرگوار هستید بانو...
شما برخلاف همه , آپارتایدی رفتار نمی کنید...
و این یعنی شما به درجات بالای انسانیت دست پیدا کرده اید....
ممنونم بانو...
ممنونم....
پیروز باشید...
شنبه 28 دی 1392 07:43 ب.ظ
زیبا بود موفق باشین
جلال دامن افشان...
ممنونم...
پاینده باشید
شنبه 28 دی 1392 04:28 ب.ظ
آسمان را خسته کردم با زمینم کار نیست/

خویش را یافتم با آن و اینم کار نیست/

آفتاب و باد و باران هست در فرمان من/

کدخدای خرمنم با خوشه چینم کار نیست/

خرقه سوزی کرده ام ازدست نفس خودپرست/

دلق را انداختم با آستینم کار نیست/

من که دیدم در شب تاریک روی روز را/

فارغ از آئینه با آئینه بینم کار نیست/

من زهفت عالم گذشتم در پی یک تار مو/

آسمانی حیرتم با کفر و دینم کار نیست/

من که یک جو مستم و پیمانه ای نوشیده ام/

با خم وخمخانه ها و ساتکینم کار نیست/

درس صحرا زیستن را از گلی آموختم/

پس دگر با خار و سنگ و چینه چینم کار نیست
جلال دامن افشان...
دلا از غصه سیاس...
آخه پس خونه خورشید کجاس؟؟
قفله بازش می کنیم...
قهره نازش می کنیم...
می کشیم منتشو...
می خریم همتشو...
مگه زوره بخدا هیشکی به تاریکی شب تن نمی ده...
موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمی ده...
شاملو
شنبه 28 دی 1392 03:12 ب.ظ
درود
همیشه به ما یاد داده اند، یک نفر بهتر بلد است، یک نفر بهتر می داند، یک نفر بهتر می اندیشد، یک نفر بهتر راهنمایی می کند، یک نفر، یک نفر، یک نفر...
از مذهب بگیر تا خود خود خانواده، حالا جامعه پیشکش.
من موافقم که یک پزشک در مورد بیماری تخصص دارد و پدر و مادر و معلم صاحب تجربه اند، اما این به این معنی نیست که آنها بگویند و من سرم را مثل عروسک کوکی پایین و بالا کنم.
این تنها در جوامعی وجود دارد که بینش رادیکال دارند و اگر وسطش خنده ام نگیرد، باید بگویم وضع ما خیلی وقت است این است و هنوز هم این است و چشمم آب می خورد که فردا هم "این" باشد!!
...
به روزترم با یک شعر
جلال دامن افشان...
سلام.
امان از دست این میهن بلاگ...
دیگه واقعا از کامنت های بدون نام خسته شدم...
.
.
سیستم آمار داره میگه احتمالا خانم آیدا مجیدآبادی باشید...
.
.
سلام بانو...
کاملا با نظر خوب تون موافقم...
.
.
الساعه به سوی وبلاگ تون می دوم...
ممنونم که دعوتم کردید...
شنبه 28 دی 1392 02:35 ب.ظ
دوست عزیز درود،
نوشته های جالب و خاندنی دارید، من متوجه نشدم منظور شما در این شعر از معلم های كدام دوره است.
اگر منظور شما این دوره باشد كه باید بگویم طبق بخش نامه جدید وزارت محترم آموزش وپروزش هیچ دانش آموزی در هیچ درسی نمره كمتر از ده نمیگیرد چه برسد به تنبیه بدنی، واما با این اوصاف دانش آموزان امروزی متاسفانه نه ادب دارند ونه علم فقط طوطی واری حفظ می كنند
اما برگردیم به معلم های قدیمی بیست و پنج وسی سال پیش ، علاوه بر این كه خودشان دارای علم بودند و آن را به بچه ها انتقال می دادند در خصوص تربیت دانش آموزان سخت گیر هم بودند كه این امر موجب تقویت روحیه احترام گذاری در دانش آموزان می شد.
باتشكر از مطالب زیبا وخواندنی شما
جلال دامن افشان...
سلام بزرگوار...
ممنونم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید...
.
.
اگر به تمام شعر دقت کافی کنید خواهید دید...
که بنده نقدم به این است که چرا مهار دانش آموزان دست معلم و استاد است؟؟؟
در حالی که باید برعکس باشد...
حال این مهار در زمان ما بصورت تنبیه بود...
حالا توسط نمره دهی و پشت صجنه های امتحانات...
.
.
در خصوص ادب دانش آموزان و دانشجویان هم درست می فرمایید...
اما ادب داشتن یا نداشتن آنها هیچ دخلی به معلم و استاد ندارد...
معلم و استاد وظیفه ی مشخصی دارد که باید انجام دهد...
من شدیدا معتقدم که باید معلم ها و اساتید خیلی بیشتر از دانش آموزان و دانشجویان , زیر منگنه قوانین باشند...
و در اینصورت است که امر آموزش و پرورش رشد خواهد کرد...
.
.
بسیار ممنونم که با نظر ارزشمندتان باعث بسط بیشتر بحث شدید...
سپاسگزارم بزرگوار...
شنبه 28 دی 1392 12:27 ب.ظ
دمت گرم داداش
فقط گفتم مشهدی؟!
داداش بیش از یکسال است دارم وبلاگ نویسی میکنم
به همه بخصوص به شما گفتم کجا کار میکنم، بچه پایین شهرم، در نزدیکی ساغشک به دنیا امدم روستایی خانوادگی ام را گفتم
همین چند وقت پیش پدر را در همانجا خاک کردیم
عکسهایم متشر کردم
میخوایی یک دفعه ادرس بدم توی وبلاگ
بیشترر ترسم برای کسانی هست شاید از بابت من صدمه ببینند
بهر حال سیاسی-ایدئولوژیستهای نابکار از جمله پان بخواهند پیدایم مثل آب خوردنست
بخواهی ظرف یک روز میتونی پیدام کنی
خوب و بد حلال کن خودت میدانی چه جوری ام



نصحیتت نکردم و با هم تبادل نظر کردیم
بت پرستی
تقدس
اینها انسان نابود میکند
بازم بگویم این چیزهایی که اسمش را هویت قومی و ملی و کذا گذاشتیم اسارت است
حواسمان باشد بجای مبارزه برای آزادی برای اساتهای تحمیلی جبر زمان و مکان نجنگیم مثل سیاسی-ایدئلوژیستها:
پان، ناسیونالیست و قوم گرا، کمونیست، بنیادگرای مذهبی...
برات آروزی سلامت و موفیت در زندگی نیک برای شما و دوستان دارم
باز هم تشکر، من از مشا و دوستان لگیر نیستم و میدانم هیمن قدر بیشتر نمیتوانید بیایید جلو
جلال دامن افشان...
من مخلصتم رفیق....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :