تبلیغات
رها شویم از تردیدها - من کیستم؟؟؟؟
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


مسافری تنها هستم در راهی غریب و ناشناخته و ناپیدا. راه حقیقت و راستی و درستی و صبر و توحید و پارسایی و عدالت و دانش و حکمت و ایمان و تنهایی. راه قاف.
این راه گوهرهای شب افروزی دارد که تعدادی اندک را نام میبرم تا شاید روشنایی اش بر دانایی کسی یا کسانی بتابد.
ایرج. کیخسرو. یوسف. یوسف. امام حسین. امام حسین. پشوتن. سیاووش. سیاووش. سلمان فارسی. سلمان فارسی. رستم. رستم. رستم. رستم. امام رضا. امام سجاد. هارون نبی. الیاس نبی. بودا. گاندی. مصدق. مصدق. یحیی. یحیی. عیسی. حضرت محمد. حضرت محمد. سهروردی. حضرت فاطمه. خیام. ابن سینا. ابن سینا. عطار. عطار. داوود نبی. حضرت معصومه. فریدون. امام علی. حلاج. حلاج. حلاج. شریعتی. افلاطون. سقراط. سهراب. سهراب. فروغ فرخزاد. حافظ. چارلز چاپلین. ابوسعید ابوالخیر. شبستری. ادریس(هرمس). ادریس (هرمس). آیین فتوت. و غیره.
یقینا همه را ذکر نکردم. با اینکه این همه ذکر کردم.
اما اگر سه نام را بخواهم نام ببرم برای شناساندن راهم، می گویم:
(رستم. یوسف. محمد)
اینها را گفتم تا بگویم که نه مقاله نویس ام و نه روشنفکر و نه مذهبی و نه عارف-صوفی و اهل "ایسم" و نه ناسیونالیست و نه هیچ چیز دیگری.
من خودم هستم. من جلال دامن افشان ام. و ذره ذره و آجر آجر و لحظه لحظه ی خودم را بدست خودم و با مدیریت خداوند، ساخته ام.
لذا امکان ندارد که با عنوانی غیر از جلال دامن افشان بشود مرا شناخت و شناساند.
من بنده ی صناعت شده ی خداوند یگانه هستم بدست خودش. و این صناعت تا همیشه ادامه دارد. لذا من هیچکس نیستم. من جلالم. بنده ای که صناعت شده ام تا انسان خوبی باشم برای تسلیم بودن و رضایت خدا را جلب کردن.
.
من بنده ام برای خدا و خدمتکارم برای بندگان خوب خدا.
من جلال دامن افشان ام.

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








جمعه 1 آذر 1392 :: نویسنده : جلال دامن افشان

هر بامداد به این موضوع می اندیشم...
گویا امثال من برای تنهایی آفریده شده اند...
در جمع ولی تنها...
از آنطرف , ذات اجتماعی انسانی مان سر ناسازگاری دارد...
از این طرف , گرایش ذاتی مان به تنهایی , غالب می شود...
بی فرهنگی ها و بیرحمی ها و نامهربانی ها و نادانی های جامعه و افراد نیز , مزید بر علت می شود..
اینگونه است که به تنهایی خو می کنیم و به دنبال تغییرش نمی رویم...


دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد...


 اما ترسم این است که مبادا این راه به تصوف و زهد و خشکی و رهبانیت بیانجامد...
مبادا از ذات زندگی دور بیافتم...
مبادا با دیدن نخاله های جامعه , از انسانها بگریزم...
و به قول آلبرکامو...
مبادا در راه عدالت از مادرم دور شوم...


کاملا گیج شده  و در تحیرم...
واقعا نمی دانم کیستم...
بیشترین سوالی که برایم نامفهوم و بی جواب است , حقیقت ذاتی خودم است...
همان سوال تکراری...
(( من کیستم ))؟؟؟؟؟؟؟؟



امیدوارم هر چه زودتر و قبل از آن که؛
 
به رخوت روزمرگی

به کسالت بیماری
به
خرفتی پیری
و به حادثه ی مرگ بیافتم...
پاسخ این سوالم را به یقین پیدا کنم...



امیدوارم و در این مهم خواهم کوشید...
به خرد...به شک و جستجو...به دانش و علم...
به صبر و تحمل...به تلاش و کوشش...به اراده و طاقت...
به حکمت...به مهر...به دوست داشتن...و به ایمان...





((جلال دامن افشان))




*********************
*********************
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی...
سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست...

(سهراب)





نوع مطلب : نوشتارها، شعر و متن و....، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 31 تیر 1396 09:10 ق.ظ
Yes! Finally something about foot pain after pregnancy.
شنبه 19 فروردین 1396 05:26 ب.ظ
Hi there, I discovered your web site by means of Google at the same time as searching for a comparable subject, your website got here up, it appears great.
I've bookmarked it in my google bookmarks.
Hi there, simply become alert to your weblog through Google, and found that it's really informative.
I'm gonna watch out for brussels. I'll be grateful
for those who continue this in future. Lots of people might be benefited out of your writing.
Cheers!
چهارشنبه 12 شهریور 1393 04:34 ب.ظ
عرض سلام مجدد خدمت جناب دامن افشان عزیز
نمیدانم چرا این روزها آسمان خاکستری و اابریست و حرفهایم طعمی تلخ دارند
امید که از نظرم سوئ برداشت ایجاد نشده باشد ٬ نمیدانم چرا نگران‌این موضوع هستم ٬ هیچگاه قصد یاد دادن نداسته و‌ندارم که خود بهتر بضاعت اندکم را میشناسم اما از بیان دریافتهایم ابایی ندارم و به دیده منت پذیرای نقد هستم ٬ فکر میکنم باید یاد بگیریم از داشته و یافته های یکدیگر حاصلی برداشت کنیم ٬ زمان کم و توانایی محدود به اشتراک قرار ندادن داشته ها و یافته ها را نامهربانی ٬ بی مسوولیتی و ظلم میدانم از این رو کمترین وکم ارزشترین های یافته در زندگیم را در معرض قرار میدهم .
از نامهربانی ٬ از بی مسولیتی و از ظلم کردن شدیدا میترسم .
حس کردم این توضیح لازم است تا خودم آرام شوم .

نیک میدانم
که در هستی
چه کم
مقدار دارم.

پاینده و سرفراز
جلال دامن افشان...
سلام و درود فراوان بر شما باد.
شاید شما قصد آموختن نداشته باشید ، اما من همیشه مشتاق آموختن از شما هستم.
.
.
.
آسمان را آبی کنید لطفا.
نمی دانم چگونه.
اما خواهش می کنم آبی اش کنید.
چشمان بسیاری به آبی بیکران آسمان دوخته شده.
سبز شوید و بپاخیزید.
ببارید و سبز کنید.
(تو شاید در تمام دنیا فقط یک نفر باشی...
اما برای برخی ، تمام ِ دنیایی. گارسیا مارکز)
.
.
.
سرافراز و سربلند و درخشان باشید.
چهارشنبه 12 شهریور 1393 05:53 ق.ظ
سلام
بی شک همانیم که میخواستیم و همان میشویم که میخواهیم ٬ خواستنی نه صرفا به کلام بلکه به جمع حقیقت درون و تلاش بیرون که از هم جدا نیستند ٬ این دو بالهای پروازند بی یکی پرواز ممکن نخواهد شد .
خود را درون پیدا و در بیرون پیداتر خواهیم کرد.
حیرتم از انسان تمامی ندارد
جلال دامن افشان....
سلام بر شما.
دقیقا همانگونه است که فرمودید.
روی سخنانتان خواهم اندیشید.
سپاسگزارم

بادرود فراوان بزرگوار.
جمعه 15 آذر 1392 11:42 ب.ظ
روزها فکرمن این است وهمه شب سخنم

که چرا غافل ازاحوال دل خویشتنم

زکجا آمده ام آمدنم بهرچه بود

به کجا می روم آخرننمایی وطنم

مولوی
جلال دامن افشان...
آرند یکی و دیگری بربایند...
بر هیچ کسی , راز همی نگشایند...
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند...
پیمانه ی عمر ماست , می پیمایند...
خیام
سه شنبه 12 آذر 1392 12:13 ب.ظ
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم
"حافظ"

سپاس نازنین استاد
جلال دامن افشان...
ز چشم من بپرس اوضاع گردون...
که شب تا روز اختر می شمارم...
حافظ
.
.
.
درود بر حافظ شیرین سخن شیراز , که تا این حد , زیبایی و حکمت در اشعارش موج می زند...
و ممنونم از شما , که امروزم را با حافظ عجین کردید...
یکشنبه 10 آذر 1392 06:51 ب.ظ
سلام
خیلی وقته با تنهایی خو گرفتم ...
دنیای دیگه ایه ...
جلال دامن افشانسلام.
من از کودکیم تا الآن با تنهایی کاملا دمخورم و خو گرفتم...
اتفاقا از تنهایی خیلی راضی ام و بهش وابسته ام.
چهارشنبه 6 آذر 1392 01:17 ق.ظ
شناخت درمان هایی مثل دیوید برنز احساس آدمی رو ناشی از تفکرات و عقلش میدونند...مثلا وقتی آدم به چیز خوب فکر میکنه حس شادی بهش دست میده و احساس رو در همن حد خلاصه می کنند ولی در نگاه رواشناسی اشراق حس بر دو نوعه یکی منبعث از افکاره که بهش میگن دلخوشی و دیگری در ورای افکاره که بهش سرور میگند...ویلیام جیمز در قدیم و امثال اکهارت تله و دیپاک چوپرا معتقد بر اینند که شادی یک کودک شش ماهه منبعث از افکارش نیست و یک سرور ذاتی فرافکری هست و بشر در طی سلوک به اون حس باید برسه و عیسی مسیح هم سر همینه که توصیه میکنه کودکی خودتون رو به یاد بیارید...اینکه اصالت با کدوم حس هست موضوع مناقشه بین اشراقیون و ماتریالیست هاست...
رفیق من سالهاست از این بحث ها نمیکنم...چون معتقدم هرکسی راه خودش رو داره...ولی اطلاعات خوب تو ترغیبم کرد...
جلال دامن افشان...
همه چیز , از عقل و علم است...
غیر از علم , چیزی وجود نداره...
.
.
.
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی...
یا همتی که از سر عالم توان گذشت...
چهارشنبه 6 آذر 1392 12:54 ق.ظ
جامعه شناسانه نگاه کردی برادر...اثباتگرایی، نگاه علمی، پوزیتیویسم...ولی پدر و مبتکر همین نگاه علمی و پوزیتویستی تا زمانی دوام آورد که اسیر عشق بانو دووک نشده بود...اگوست کنت رو میگم...بعدش ادعای پیامبری کرد و اثباتگرایی رو فدای عشق کرد...جان استوارت میل و امیل لیتره هرگز نفهمیدند که واژ ها رو انسانهای نخستین صرفا برای روابط عادی خودشون تعریف کرده اند و این واژه ها قادر به اثبات حقایق بی زمان و بی مکان نیستند و اگوست رو تنها گذاشتند...امان از دست این عاقلها...انیشتین بیچاره هم در اواخر عمرش یک جمله گفت...گفت که دنیای بعد از کوانتوم رو عاشقان رها شده از قید عقل و حس و تجربه درک خواهند کرد و نه دانشمندان و عاقلان...و همین عاقلا بودند که اریک فروم روانشناس رو فرستاندند تا این پیرمرد به اصطلاح دیوانه رو مداوا کنه و نذاره هذیان بگه....و تازه تازه وین دایر داره همون دیوانگی های نیشتین رو باز نویسی میکنه اونم با چه اقبالی...کتاب درمان با عرفان وین دایر پرفروشترین کتاب در مقیاس نیویورک تایمز شده...
بگذریم داداش...هر کسی باید راه خودش رو بره و روش شما برام محترمه...
جلال دامن افشان...
انسان ترکیبی از احساس و عقله...
چطور میشه جداشون کرد؟؟؟
حقیقت در ترکیب هردو نهفته است...
باید با دو چشم , به موضوعات نگریست...
سه شنبه 5 آذر 1392 11:38 ب.ظ
سلام رفیق...
اهل مباحثه نیستم که سالهاست روح مباحثه ام مرده است...نه دنبال اثباتم و نه نفی...نه در باب بودن و نه نبودن..هستی حقیقی و مطلق آدمی در آنسوی بود و نبود است...در وادی هیچستان...آنسان که از "من" رها شویم...و از هرچه که به نام من میشناسیم...یادمان نرود چشم برای دیدن نیست برای این است که دیدن ما را از هرجا و هر زمان به اینجا و این زمان محدود کند...از چشم که رها شدیم، دیدنمان آزاد می شود...واژه ها و اندیشه قادر به انتقال حقایق نیستند که این مسیر را باید زیست...واژه ها جز واقعیت های ملموس را درک نخواهند کرد و واقعیت ها چیزی جز تصویر حقایق درونی ما در آیینه ی باورهایمان نیست...
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
دلبری در آیینه خود را می نگرد و تصویرش به اینه می افتد...ما تصاویر پشت آیینه ایم و برای درک حقیقت دلبر، چاره ای جز شکستن آیینه نداریم و این آیینه همان "من" است...
جلال دامن افشان...
اما بنده با بررسی جزء جزء موضوعات موافقم دادا...
و با روش انقلابی در هر موضوعی مخالفم...
اگر (من) ام را در حیطه های علمی بررسی کنم خیلی پیچیده و سخت به حقیقت می رسم...
اما خوبی اش این است که وقتی رسیدم مطمئن خواهم بود که درست رسیده ام...
سه شنبه 5 آذر 1392 11:31 ب.ظ
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...
مگه تنهایی بده؟...
من کیستم؟
مجموعه ای از باورها و علایق و تعصبات و... که هیچ نقشی در انتخابشان نداشته ام و همه تحمیل محیط و وراثت و اجتماع و تاریخم بوده اند و اینک باید از قید این "من" رها شوم...
جلال دامن افشان...
سلام دادا...
خوش آمدید...
.
.
حالا باید دید که این (من) چیه و کیه؟؟؟
سه شنبه 5 آذر 1392 09:16 ق.ظ
هر چه ادمها رو بیشتر بشناسیم . تنهایی برامون دلچسب تر میشه.این روزها خیلی به دنیا و ادمها فکر میکنم ....یه دوستی به اسم فریاد یه تفسیر وتعبیر زیبایی از دنیا نوشته . حتما بخون .ادرس وبلاگش اینه
http://faryaadhaa.blogfa.com/
جلال دامن افشان...
همینطوره....
.
.
الآن میرم...
ممنونم...
یکشنبه 3 آذر 1392 06:57 ب.ظ
به نظرم مشکل ازونجا شروع میشه که میگیم
گویا " امثال من" برای تنهایی آفریده شده اند
همینجاست که از اول خودمونو متفاوت از بقیه میدونیم
یه مقاله نوشته بودین راجع به وحدت...
بهم بگین که این هم جزئی از وحدت نیست که
با همه یکی هستیم؟

منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه


یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب


چون به صورت آمد آن نور سَره
شد عدد، چون سایه های کنگره


کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
.
.
.
.
.
چون به صورت بنگری ، چشم تو دوست تو به نورش در نگر کز چشم رُست


نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چون که در نورش نظر انداخت مرد


ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد به صورت غیر آن


فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری، بی شکی


گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند، یک شود چون بفشری


و در آخر
در معانی قسمت و اعداد نیست
در معانی تجزیه و افراد نیست



اتحاد یار با یاران خوش است
پای معنی گیر، صورت سرکش است


یاد گرفتم:
بی مقاومتی
بی قضاوتی
بی اتصالی



جلال دامن افشان...
سلام...
نمی دونم والله.....
انصافا به نکته ی بسیار مهمی اشاره کردید...
باید رسما بهش فکر کنم و در خودم بررسیش کنم...
ممنونم مهتاب خانم...
یکشنبه 3 آذر 1392 11:47 ق.ظ
سلام داداش شب زنده دار من

خوبی؟

منم بهترین هارو برات آرزو دارم چی فکر کردی!!!
جلال دامن افشان...
سلام...
یکشنبه 3 آذر 1392 02:32 ق.ظ
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد

از آهنگری اره و تیشه کرد

چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت

ز دریای‌ها رودها را بتاخت

به جوی و به رود آبها راه کرد

به فرخندگی رنج کوتاه کرد

چراگاه مردم بدان برفزود

پراگند پس تخم و کشت و درود

برنجید پس هر کسی نان خویش

بورزید و بشناخت سامان خویش

بدان ایزدی جاه و فر کیان

ز نخچیر گور و گوزن ژیان

جدا کرد گاو و خر و گوسفند

به ورز آورید آنچه بد سودمند

ز پویندگان هر چه مویش نکوست

بکشت و به سرشان برآهیخت پوست

چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم

چهارم سمورست کش موی گرم

برین گونه از چرم پویندگان

بپوشید بالای گویندگان

برنجید و گسترد و خورد و سپرد

برفت و به جز نام نیکی نبرد

بسی رنج برد اندران روزگار

به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار

چو پیش آمدش روزگار بهی

ازو مردری ماند تخت مهی

زمانه ندادش زمانی درنگ

شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ

نپیوست خواهد جهان با تو مهر

نه نیز آشکارا نمایدت چهر

ganjoor.net/ferdousi/shahname/hushang/sh3
جلال دامن افشان...
یکشنبه 3 آذر 1392 02:23 ق.ظ
سلام داداش جلال جونم

دلیلش طولانی ....

بهله بهله انقلاب درونی!
جلال دامن افشان...
سلام.
خوب بود انقلابت...
وبلاگ مفهومی شده...
موفق باشی انشالله...
یکشنبه 3 آذر 1392 02:23 ق.ظ
چه تند تند میدوی برای فراموش کردنم...!
بی انصاف!
مگر نمی بینی پاهای خیالم در فراموش کردنت چقدر ناتوتن اند..؟!

جلال دامن افشان...
سلام سپیده خانم....
دیدم به دام عموفیلترباف افتادی....
یکشنبه 3 آذر 1392 12:12 ق.ظ
سلام کاکو
ردپای دزدآرامش را دنبال کردم به خودم رسیدم.(حسین پناهی)
جلال دامن افشان...
سلام داداش...
عالی بود رفیق...
ممنونم...
شنبه 2 آذر 1392 02:52 ب.ظ
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...(استاد شریعتی)
جلال دامن افشان...
ای کاش همینگونه شود...
شنبه 2 آذر 1392 12:37 ب.ظ
در جمع تنها باش
ماسک و دروغ باعث میشه که خودمون رو گم کنیم و ندونیم کی هستیم.
باید ماسکارو از صورتمون برداریم به خودمون راستشو بگیم و همون کاری رو انجام بدیم که دوست داریم، فقط همین
اینجوری خودمون رو میتونیم پیدا کنیم

موفق باشید
جلال دامن افشان...
تنها...
ماسک...
دروغ...
راست...
...
...
ممنونم بانو...
سپاس از لطف تون...
شنبه 2 آذر 1392 03:30 ق.ظ
نمیدانم چه طوری این مطلب برسانم که اگر هدف حفظ زبان مادریست نبایست اقلیتهای زبانی سره گرایی کنند.
وقتی یک زبان میانجی 1200 ساله در این سرزمین بوده و بستر الفبایی و آموزشی فراهم شده, سره گرایی اشتباه است.
در زبان فارسی دری, صاحب همان خداست. مثلا شاعری میگوید: نوم بعد ترجمه میشود اسن! در حالی بایست از اشتراک زبانی استفاده کند و ترجمه شود نام!
اگر نگوید شیطنتی در کارست حداقل او بیتوجه است در ترجمه!
ناسونالیزم زبانی همینست که میخواهد به در و دیوار و زمان بزنند و تفاوت بییشتر از آنچه هست نشان دهد. ناسونالیزم تاکیدش بر تفاوت گذاشتن میان انسانهاست. ناسیونالیزم قومی و زبانی کارکردش تنها کردن بیشتر انسانهاست!
=+=

از خجاوی برخی بی خادیمه لو...
ژار و بریندار و هواییمه لو...
له برخطه نخارمه شمه و شیر...
له کاوره ژه جانی خا بومه تیر...
.
.
من آوای بره ی بی صاحبم...آهای...
دردمند و زخمی و سرگردانم..آهای...
در کودکی شیر و شمه ای نخورده ام...
و در جوانی از زندگی ام سیر شده ام...
(حسن روشان)
جلال دامن افشان
شنبه 2 آذر 1392 03:24 ق.ظ
سرگرمی چیزی بدی نیست. زن, عشق, مول, شعر, نوشتن, همگی برای فراموشی غمست دادو.
زنها مردها درک نمکنند و برعکس. در جامعه یی که مرد منبع درامدست این زنهایش را نبایست توقع داشت درک کنند. فمنیستهای شرقی قادر نیستند مردهای مشرقی درک کنند و مرد مشرقی یک پاردوکس و کمدی-ترازدی تمام عیارست.
رنج هویت
رنج معاش
رنج تنهایی
رنج استمنا در میان انبوه زنان مجرد!!!
رنج مذهبی بودن در میان محدودیتهای احمقانه
رنج سکولار بودن در میان استثمار امپریالیستی!
رنج مرد بودن
رنج مرد بودن
رنج مردن بودن
رنج مرد بودن و باز هم باید بودن
خوب بخریا کم میاورند. همه قدرت مرد بودن ندارند. یکی در باطن نامرد میشود و تبدیل به دژخیم و آدمکش و عامل دیکتاتوری میشود و یکی کم میاورد خودش زن نما میکند!
همگی فصل مشترکشان اینست دیگر طاقت رنج مرد مشرقی بودن را ندارند!
....
جلال دامن افشان
شنبه 2 آذر 1392 01:11 ق.ظ
می گفت:آهای سهراب،قایق دیگر جوابگو نیست ، کشتی باید ساخت،اینجا مثل من تنها زیاد است!
.
بزرگوار، نداشته ها و تنهایی های کوچک، با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛
اما نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا.پس مهم نیست در این کره خاکی، چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم،شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست...هر زمان دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد، در قلبت...و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست...درپناه حق
جلال دامن افشان...
اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها

بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و كینه بر سرم بارد تو

تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی !

تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.
.
.
همینطور است بانو...
سپاسگذارم...
شنبه 2 آذر 1392 01:00 ق.ظ
عرض سلام وخسته نباشید
برادر بزرگوارم،با نیت کامل،برایتان تفألی به حافظ شیرین سخن زدم،ملاحظه بفرمایید:
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت/بازآید و برهاندم از بند ملامت/خاک ره آن یار سفرکرده بیارید/تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت/فریاد که از شش جهتم راه ببستند/آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت/امروز که در دست توام مرحمتی کن/فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت/ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق/ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت/درویش مکن ناله ز شمشیر احبا/کاین طایفه از کشته ستانند غرامت/در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی/بر می​شکند گوشه محراب امامت/حاشا که من از جور و جفای تو بنالم/بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت/کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ/پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
جلال دامن افشان...
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید/تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
.
.
.
سلام خواهر خوبم...
بسیار خوشحالم کردید...
درود بر لطف تان...
و سلام بر حافظ خلوت نشین...
.
.
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم/بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
.
.
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
.
.
ممنونم بانو...
جمعه 1 آذر 1392 10:09 ب.ظ

تو آن هوشی و باقی هوش پوش/
/خویشتن را گم مکن یاوه مکوش (مولانا)

جلال دامن افشان...
ای برادر! تو همه اندیشه ای...
مابقی خود استخوان و ریشه ای...
مولانا
.
.
.
ممنونم بانو...
اما همین هوش و اندیشه هم دردسرهای خودش را دارد...
بقول سعدی؛
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم...
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم...
.
.
سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات...
مرد این بار گران نیست دل مسکینم...
جمعه 1 آذر 1392 10:05 ب.ظ
ز کجا آمده ام ،
آمدنم بهر چه بود..
به کجا می روم آخر،
ننمایی وطنم!
.............................
کاش روزانه حداقل یک بار،یک لحظه ،یک جا به این موضوع فکر کنیم.
این امر باعث می شه حداقل کمی "انسان" زندگی کنیم.بی هیچ آرزوی بدی برای دیگران
بی هیچ هدفی برای عبور از دیگران
بی هیچ قصدی برای نابودی خود و جهان اطرافمون
....
آن هنگام اندکی مهربان تر یکدیگر را دوست داشتیم
و برای خود و دیگران و "انسانیت"ارزش قائل بودیم..
جلال دامن افشان...
از خجاوی برخی بی خادیمه لو...
ژار و بریندار و هواییمه لو...
له برخطه نخارمه شمه و شیر...
له کاوره ژه جانی خا بومه تیر...
.
.
من آوای بره ی بی صاحبم...آهای...
دردمند و زخمی و سرگردانم..آهای...
در کودکی شیر و شمه ای نخورده ام...
و در جوانی از زندگی ام سیر شده ام...
(حسن روشان)
.
.
ممنونم بانو...
کاملا درست می فرمایید..
جمعه 1 آذر 1392 09:59 ب.ظ
سلام جناب دامن افشان(استاد گرامی)
در واقع کورتیزول همان هیدروکورتیزون است،عضو ارزشمند خانواده ی کورتیکواستروئیدهاست که در بخش رویه یا قشری غده ی فوق کلیه(آدرنال) ساخته و ترشح می شود.از جمله نقش های مهم آن در افزایش قند،ضد التهاب،سرکوب سیستم ایمنی بدن،اثر بر روی سوخت و ساز مواد در بدن می باشد.
واما داروی هیدروکورتیزون تجویز شده در بیشتر بیماری های التهاب و البته اتوایمیون(خود ایمن)،تنها جهت کاهش التهاب و سرکوب سیستم ایمنی جهت تخفیف واکنش های ناشی از سیستم ایمنی بدن می باشد.این امر در مورد آسم هم صدق می کنه.
جلال دامن افشان...
سلام بانو...
بسیار سپاسگذارم...
ممنونم که پاسخم رو به روشنی شرح دادید...
جمعه 1 آذر 1392 08:26 ب.ظ
میدانی داداش.
اینکه هیچی نداشته باشی غم هیچی میخوری و اینکه چیزی داشته باشی و هیچی از ان در دستت نباشد غم چی بخوری؟!
شاید منظور حرفم نشدی. ولی من الان در حالت دمو هستم و در عین احساس خوشبختی از اینکه بجز حس انسان بودن چیزی دیگر ندارم ولی دغده زنده ماندن دارم.

عنان مال خود به دیگران مسپار که طلب کردنش از گدایی بدترست.

کاشکی ما نصایح را گوش میکردیم.
جلال دامن افشان...
بدترین شکل دلتنگی آن است که در کنار موضوع دلخواهت باشی ولی نتوانی از آن استفاده کنی...
.
.
کاملا موافقم برار...
واقعا ای کاش به پندها گوش می کردیم...
شخص بنده بیشترین ضربه ای که خوردم از مذهبی بودنم بوده...
بیشترین سدی که جلوی گوش دادن به پندها را بر من می گرفت , مذهب بود...
امیدوارم هنوز دیر نشده باشد...
جمعه 1 آذر 1392 08:05 ق.ظ
در بسیاری اواقات احساس رضایت عجیبی از تنهایی میکنم. از اینکه در همه ابعاد ظاهر و باطنی خود متفاوت میبینم یا دیگران مرا متقاوت میبینند نوعی غرور عجیبی بهم میدهد. البته میترسم دچار رذیلت اخلاقی بشود از این اذت خاص بودن. یک زمانی از اینکه لک و پیس هستم و دیگران مرا طرد میکنند یا مورد تمشخر و اازر و تبعیض قرار میگرم رنج بسیار میبردم و حتا سالها احساس افسردگی میکردم و هر چه بیشتر میگذرد این لک و پیس بودن یک نعمت دیدم برای خاص اندیشی یا دگراندیشی ام. مطمئن اگر لک و پیس نبودم و مرد تبعیض و ازار دیگران قرار نمیگرفتم شاید ایارنی نزادپرست دو آتشه معتقد به نژاد آریایا بودم!
از اینکه یک فارسی زبان ششدانگم استفاده میکند تا ندای برابری انسانی بدهم. این یک فرصت است از متفاوت ظاهری بدان رسیده ام. منم زمانی تحت انحاطاط اخلاقی بیاری ایارنی نظری خوبی به آفریقاییها نداشتم و معغولها تحقیر میرکردم ولی حالا اگر دختر یا زن مناسبی مغول یا آفریقایی به پستم بخورد حاضر با او ازدواج کن.
این احساس برابری انسانی از نعمت متفاوت بودم است.
من از همزبان و همتبارنم رنج بردم ولی از بی ادبی انها ادب اموختم. شاید دیگرانی هم از بی ادبیهای من ادب آموخته باشند!
جلال دامن افشان...
من در تنهایی ام به بزرگترین انقلاب های درونی و فکری...
و به بزرگترین مفاهیم انسانی و اخلاقی رسیده ام...
و نیز در تنهایی ام خیلی احساس رضایت و خوشبختی می کنم...
.
.
و هنوز نفهمیده ام که انسانی با ذات اجتماعی ام که عاشق تنهایی هستم...
یا انسانی با ذات تنهایی طلب , و مایل به اجتماعم...
.
.
ممنونم دادو جان...
به خودم و شما این شعر سهراب را تقدیم می کنم؛
آدم اینجا تنهاست...
و در این تنهایی...
سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست...
جمعه 1 آذر 1392 07:54 ق.ظ
سلام.
اینها را از روی نصحیحت یا تحقیر نمیگویم که خودت میدانی بینمان از این حرفها نیست. خواستی منتشر کن. به صلاح دید خودت داداش.
بنظرم این احساساتت را من سالها پیش تجربه کرده ام. حدود هشت بار خواستاگاری رفتم. یک موردش اصلا میل خودم ننبود با تهدید و زور باباهه بود و خوشبختانه دو طرف راضی نبودم و فیصله یافت و هفت مورد طرف مقابل خواست و من با وجودی همگیشان دخترهای خوبی بودند منصرف شدم. نه بخاطر اینکه آنها کیس مناسبی نبودند و بلکه در خودم شرایط زندگی مشترک نمیدم و در این اواخر چنان از نظر اعتقادی و فرهنگی به تحولات و زندگی سراسر شک به تمام جهان هستی دچار شدم با خودم گمان نمکنم دستکم توی ایران بتوانم شریک زندگی پیدا کنم.
منم یک تنهایی خود خواسته دارم. من رنجی از تنهایی نمبرم. اگر مشکلات مالی و دغدغه معاش را نادیده بگیرم بطور کلی خود را خوشبخت و آزاد میبینم. تنها اشتباهم وبلاگ نویس یانتقاد بود که شاید آزادی و خوشبختی ام تهدید کند!
بعد
جلال دامن افشان...
سلام.
من از خود کودکی ام تا به حال...
شدیدا عاشق و مایل به تنهایی ام...
طوری که فکر می کنم مبادا این علاقه ام به تنهایی , برایم ناهنجاری بوجود آورد...
.
.
.
و اما موضوع ازدواج و عشق؛
هنوز در طول زندگی ام حتی در نوجوانی عاشق کسی نشده ام.
و نیک می دانم که این عاشق نشدن خوب نیست..
لذا در اینباره هم به شک افتاده ام که چرا امثال من با اینکه سرشار از عشق و احساسند و حتی به پنجره و مورچه و آدمها و تمام زندگی با عشق می نگرند , نتوانسته اند عاشق یک نفر بشوند؟؟
این تضاد در من و امثال من , واقعا برایم عجیب است.
.
.
البته دادو جان...
منظور بنده از تنهایی , بسیار وسیعتر و بزرگتر از موضوع ازدواج بود...
که شما کوچکش کردی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :