تبلیغات
رها شویم از تردیدها
 
رها شویم از تردیدها
گفتم بگو...سکوت کرد و رفت...ومن هنوز گوش می کنم
درباره وبلاگ


می خواهم در این وبلاگ چیزهایی بنگارم که سهراب دانا و شریعتی پاک را خشنود نمایم تا شاید بتوانم به راه مصدق بزرگ بروم.

سهراب رسولم, شریعتی معلمم, مصدق ایده آلم و علی الگویم........


این راه دشوار همسفر می طلبد و چه خوب كه آن تو باشی. به نام خدا... باتو... تا امکان دادن به ناممکن ها...

مدیر وبلاگ : جلال دامن افشان
نظرسنجی
آیا در خانه و آزادانه حداقل هفته ای یک ساعت مطالعه می کنید؟ مطالعه تان نباید به مدرسه و دانشگاه و امثالهم مربوط باشد.








جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : جلال دامن افشان

هر روز نوشت:


فمال هولاٱ القوم لا یکادون یفقهون حدیثا

آخر چه شده و چرا این افراد، حاضر نیستند و نمی خواهند بفهمند و درک کنند هیچ سخنی را؟!

قرآن، سوره نسا ۷۸






"با جبرئیل ماهرو .... ابلیس ، هم سیماستی"


این پست ثابت است
لطفا مطالب بعدی را مطالعه فرمایید.

هدف: گسترش ِخرَد و مهر و راستی است.

((جلال دامن افشان))





نوع مطلب : نوشته های احساسی، معرفی ها، شعر و متن و....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سوره ذاریات
آخرین کلام و دستور و خبر درباره آنان.




بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده و درگذرنده.

وَالذَّارِیَاتِ ذَرْوًا ﴿۱﴾
سوگند به حرکت دهنگان پراکننده (۱)

فَالْحَامِلَاتِ وِقْرًا ﴿۲﴾
و حمل كنندگان بارهای سنگین(۲)

فَالْجَارِیَاتِ یُسْرًا ﴿۳﴾
و جاری شده گان روان گشته (۳)

فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْرًا ﴿۴﴾
و(ملائکه) تقسیم‏ كنندگان امر و فرمان (۴)

إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ ﴿۵﴾
كه آنچه وعده داده شده‏ اید کاملا راست است (۵)

وَإِنَّ الدِّینَ لَوَاقِعٌ ﴿۶﴾
و همانا، مکافات و پاداش واقع می شود. (۶)

وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْحُبُكِ ﴿۷﴾
سوگند به آسمان مشبك و دارای راه های فراوان (۷)

إِنَّكُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ ﴿۸﴾
كه شما (درباره وقوع وعده خدا) در سخنانى گوناگونید (۸)

یُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ ﴿۹﴾
تا هر كه از اطاعت برگشته، برگشته باشد (۹)

قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ ﴿۱۰﴾
مرگ بر دروغ پردازان (۱۰)

الَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَةٍ سَاهُونَ ﴿۱۱﴾
همانان كه در ورطه نادانى و بی خبری فرو رفته اند (۱۱)

یَسْأَلُونَ أَیَّانَ یَوْمُ الدِّینِ ﴿۱۲﴾
پرسند روز پاداش كى است (۱۲)

یَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ یُفْتَنُونَ ﴿۱۳﴾
همان روز كه آنان بر آتش عقوبت [و آزموده] شوند (۱۳)

ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هَذَا الَّذِی كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ ﴿۱۴﴾
عذاب [موعود] خود را بچشید این است همان [بلایى] كه با شتاب و تعجیل از رسول خواستار آن بودید (۱۴)

إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ ﴿۱۵﴾
پرهیزگاران در باغها و چشمه سارانند (۱۵)

آخِذِینَ مَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُحْسِنِینَ ﴿۱۶﴾
آنچه را پروردگارشان عطا فرموده مى‏ گیرند زیرا كه آنها پیش از این درستكار بودند (۱۶)

كَانُوا قَلِیلًا مِنَ اللَّیْلِ مَا یَهْجَعُونَ ﴿۱۷﴾
و از شب اندكى را می خوابیدند (۱۷)

وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ ﴿۱۸﴾
و در بامدادان طلب توبه و گریه میکردند (۱۸)

وَفِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ ﴿۱۹﴾
و در اموالشان براى خواهنده و محروم حقى می گذاشتند (۱۹)

وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ ﴿۲۰﴾
و بر روى زمین براى یقین داران، نشانه‏ هایى [متقاعدكننده] است (۲۰)

وَفِی أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ ﴿۲۱﴾
و نشانه ها در خود شما وجود دارد، پس مگر آیا نمى ‏بینید؟ (۲۱)

وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ ﴿۲۲﴾
و روزى شما و آنچه وعده داده شده‏ اید در آسمان است (۲۲)

فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ ﴿۲۳﴾
پس سوگند به پروردگار آسمان و زمین كه واقعا او حق است همان گونه كه خود شما سخن مى‏ گویید (۲۳)

هَلْ أَتَاكَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرَاهِیمَ الْمُكْرَمِینَ ﴿۲۴﴾
آیا خبر مهمانان ارجمند ابراهیم به تو رسید (۲۴)

إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ ﴿۲۵﴾
چون بر او درآمدند پس سلام گفتند گفت‏ سلام مردمى ناشناسید (۲۵)

فَرَاغَ إِلَى أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ ﴿۲۶﴾
پس آهسته به سوى زنش رفت و گوساله‏ اى فربه [و بریان] آورد (۲۶)

فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ قَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ ﴿۲۷﴾
آن را به نزدیكشان برد [و] گفت مگر نمى ‏خورید (۲۷)

فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلَامٍ عَلِیمٍ ﴿۲۸﴾
و [در دلش] از آنان احساس ترسى كرد گفتند مترس و او را به پسرى دانا مژده دادند (۲۸)

فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِی صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَقَالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ ﴿۲۹﴾
و زنش با فریادى [از شگفتى] سر رسید و بر چهره خود زد و گفت زنى پیر نازا [چگونه بزاید] (۲۹)

قَالُوا كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِیمُ الْعَلِیمُ ﴿۳۰﴾
گفتند پروردگارت چنین فرموده است او خود حكیم داناست (۳۰)

قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ ﴿۳۱﴾
[ابراهیم] گفت اى فرستادگان ماموریت‏ شما چیست (۳۱)

قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمٍ مُجْرِمِینَ ﴿۳۲﴾
گفتند ما به سوى مردمى پلیدكار فرستاده شده‏ ایم (۳۲)

لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجَارَةً مِنْ طِینٍ ﴿۳۳﴾
تا سنگهایى از گل رس بر [سر] آنان فرو فرستیم (۳۳)

مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِینَ ﴿۳۴﴾
[كه] نزد پروردگارت براى مسرفان نشان‏گذارى شده است (۳۴)

فَأَخْرَجْنَا مَنْ كَانَ فِیهَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۳۵﴾
پس هر كه از مؤمنان در آن [شهرها] بود بیرون بردیم (۳۵)

فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿۳۶﴾
و[لى] در آنجا جز یك خانه از فرمانبران [خدا بیشتر] نیافتیم (۳۶)

وَتَرَكْنَا فِیهَا آیَةً لِلَّذِینَ یَخَافُونَ الْعَذَابَ الْأَلِیمَ ﴿۳۷﴾
و در آنجا براى آنها كه از عذاب پر درد مى‏ ترسند عبرتى به جاى گذاشتیم (۳۷)

وَفِی مُوسَى إِذْ أَرْسَلْنَاهُ إِلَى فِرْعَوْنَ بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ ﴿۳۸﴾
و [نیز] در [ماجراى] موسى چون او را با حجتى آشكار به سوى فرعون گسیل داشتیم (۳۸)

فَتَوَلَّى بِرُكْنِهِ وَقَالَ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ﴿۳۹﴾
پس [فرعون] با اركان [دولت] خود روى برتافت و گفت [این شخص] ساحر یا دیوانه‏ اى است (۳۹)

فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ وَهُوَ مُلِیمٌ ﴿۴۰﴾
[تا] او و سپاهیانش را گرفتیم و آنان را در دریا افكندیم در حالى كه او [در آخرین لحظه] نكوهشگر [خود] بود (۴۰)

وَفِی عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ ﴿۴۱﴾
و در [ماجراى] عاد [نیز] چون بر [سر] آنها آن باد مهلك را فرستادیم (۴۱)

مَا تَذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِیمِ ﴿۴۲﴾
به هر چه مى‏وزید آن را چون خاكستر استخوان مرده مى‏ گردانید (۴۲)

وَفِی ثَمُودَ إِذْ قِیلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتَّى حِینٍ ﴿۴۳﴾
و در [ماجراى] ثمود [نیز عبرتى بود] آنگاه كه به ایشان گفته شد تا چندى برخوردار شوید (۴۳)

فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَهُمْ یَنْظُرُونَ ﴿۴۴﴾
تا [آنكه] از فرمان پروردگار خود سر برتافتند و در حالى كه آنها مى ‏نگریستند آذرخش آنان را فرو گرفت (۴۴)

فَمَا اسْتَطَاعُوا مِنْ قِیَامٍ وَمَا كَانُوا مُنْتَصِرِینَ ﴿۴۵﴾
در نتیجه نه توانستند به پاى خیزند و نه طلب یارى كنند (۴۵)

وَقَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِینَ ﴿۴۶﴾
و قوم نوح [نیز] پیش از آن [اقوام نامبرده همین گونه هلاك شدند] زیرا آنها مردمى نافرمان بودند (۴۶)

وَالسَّمَاءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ ﴿۴۷﴾
و آسمان را به قدرت خود برافراشتیم و بى‏ گمان ما [آسمان]گستریم (۴۷)

وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ ﴿۴۸﴾
و زمین را گسترانیده‏ ایم و چه نیكو گسترندگانیم (۴۸)

وَمِنْ كُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ﴿۴۹﴾
و از هر چیزى دو گونه [یعنى نر و ماده] آفریدیم امید كه شما عبرت گیرید (۴۹)

فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَكُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ ﴿۵۰﴾
پس به سوى خدا بگریزید كه من شما را از طرف او بیم‏ دهنده‏ اى آشكارم (۵۰)

وَلَا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ إِنِّی لَكُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ ﴿۵۱﴾
و با خدا معبودى دیگر قرار مدهید كه من از جانب او هشداردهنده‏ اى آشكارم (۵۱)

كَذَلِكَ مَا أَتَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ﴿۵۲﴾
بدین سان بر كسانى كه پیش از آنها بودند هیچ پیامبرى نیامد جز اینكه گفتند ساحر یا دیوانه‏ اى است (۵۲)

أَتَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ ﴿۵۳﴾
آیا همدیگر را به این [سخن] سفارش كرده بودند [نه] بلكه آنان مردمى سركش بودند (۵۳)

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمَا أَنْتَ بِمَلُومٍ ﴿۵۴﴾
پس از آنان روى بگردان كه تو در خور نكوهش نیستى (۵۴)

وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۵۵﴾
و پند ده كه مؤمنان را پند سود بخشد (۵۵)

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ﴿۵۶﴾
و جن و انس را نیافریدم جز براى آنكه مرا بپرستند (۵۶)

مَا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَمَا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ ﴿۵۷﴾
از آنان هیچ روزیى نمى‏ خواهم و نمى‏ خواهم كه مرا خوراك دهند (۵۷)

إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ ﴿۵۸﴾
خداست كه خود روزى بخش نیرومند استوار است (۵۸)

فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوبًا مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحَابِهِمْ فَلَا یَسْتَعْجِلُونِ ﴿۵۹﴾
پس براى كسانى كه ستم كردند بهره‏ اى است از عذاب همانند بهره عذاب همانندان [قبلى]شان(در مردمان عذاب شده گذشته)، پس [بگو] در خواستن عذاب از من (با انکار و استهزا) شتابزدگى نكنند (۵۹)

فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ یَوْمِهِمُ الَّذِی یُوعَدُونَ ﴿۶۰﴾
پس واى بر كسانى كه انکار کردند (وعده حتمی خدا را)  از (واقع شدن) آن روزى كه وعده داده شدند (۶۰) 

صدق الله العلی العظیم
راست گفت خداوند والا و بزرگ.



ازین پس؛ سکوت......تا تحقق امر.
اول آبان ۱۳۹۵.




نوع مطلب : معرفی ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

برای دو واژه ی "حقیقت" و "واقعیت" و تفاوت هاشان بسیار سخن رفته و بررسی ها و نتیجه گیری ها شده. در این نوشتار می خواهم نكته ای از این موضوع را باز كنم تا این واژه را كمی بیشتر و بهتر از قبل بشناسیم.

 

مختصرا می پردازم به اینكه فارغ از تعاریف این دو واژه، بررسی كنیم كه هر كدام از این دو واژه باید كجای زندگی بكار گرفته شوند.

 

شرح را با ذكر یك مثال آغاز می كنم و همان مثال را می پرورانم برای ادامه ی شرح.

 

پدیده ی مهر فرزند و والدین را در نظر بگیرید. پدر و دختر – مادر و پسر.

این پدیده جزء مهم ترین و اساسی ترین سوالات و مشخصه های جهان و انسان است. گفتم جهان زیرا كه در بین تمام حیوانات نیز این پدیده بسیار خاص و مهم و اساسی است.

پس ما مواجه هستیم با یك موضوع با عنوان "رابطه ی مادر و پدر با فرزند"

برای سهولت كار، این موضوع را بصورت سوال مطرح می كنم زیرا ذهن انسان تمام مسائل را بصورت سوال می شناسد و بدنبال پاسخ آن است و به نظر من زندگی یعنی همین دو مرحله ی "ایجاد سوال و تلاش برای یافتن پاسخ"

درواقع بنظر من بزرگترین تعریف انسان و تمایزش نسبت به سایر موجودات، همین است.

بنظر من تمام رنج و شادی و آرام و بی قراری و انسان ناشی از همین دو مرحله است. حتی طبقه بندی خوب و بد بودن و مفید و مضر بودن و دانا و جاهل بودن انسانها را می توان با همین دو مرحله بخوبی سنجید.

 

انسان كسی است كه به سوالات می رسد و خردمند كسی است كه بدنبال پاسخ می گردد و انسان كامل كسی است كه به پاسخ برسد.

اما ما انسانی نداریم كه بگوییم كامل است زیرا هیچكس در تمام سوالات نتوانسته و نمی تواند به پاسخ ها برسد بلكه یك فرد در طول زندگی اش به برخی سوالات پاسخ می دهد به برخی خیر و در حال دانایی نسبی برخی دیگر است كه می میرد.

پس هر فردی را نسبت به انچه پاسخش را یافته باید "انسان كامل یا همان نیروانای بودا" دانست و نسبت به آنچه پاسخش را نیافته و نومید شده یا به ایدئولوژی و تعصبات و چارچوب ها پناه برده باید جاهل دانست و نسبت به شآن سوالاتی كه همچنان در تلاش و آرزوی پاسخ شان است باید دانشجو و سالك و رهرو دانست اش.

بنابراین باید "تقدس" را شكست و سرشكن نمود بر موضوعات مختلف(=همان سوالات) سپس بصورت موضوعی باید عنوان دانا و رهرو و جاهل را اعطا كرد.

 

بگذریم.

 

به یك سوال درباره ی موضوع رابطه ی والدین و فرزند رسیدیم بدین صورت:

*چرا رابطه ی مادر و پسر، با تمام روابط عاطفی دیگر متفاوت و بسیار قوی تر است؟ موضوع این رابطه چیست؟

 

حال باید پاسخ را  بیابیم.

 

بنده در این نوشتار میخواهم نشان دهم كه این سوال را باید در دو سرفصل جداگانه ی "حقیقت" و "واقعیت" پاسخ داد. درغیر این صورت بشدت دچار تردید و رنج می شویم. دلیل این رنج را در ادامه خواهید یافت.

 

سوال را در دو قالب فوق، پاسخ می گوییم:

 

 *چرا رابطه ی مادر و پسر، با تمام روابط عاطفی دیگر متفاوت و بسیار قوی تر است؟ موضوع این رابطه چیست؟

 

پاسخ از منظر حقیقت:

زیرا از نظر علمی، انسان حیوانی است تغییر یافته و باهوش تر شده ی موجودی بنام "هومان" كه هم خانواده با شامپانزه بوده است. لذا به مانند سایر حیوانات، تمام تعریفش حول محور نیازهای اصلی حیوانی و طبیعی، محدود می گردد. و از آن جایی كه قانون و اساس رابطه ی طفل و مادر در مكیدن پستان و خوردن شیر و سایر مسائل، همان لذت بردن از رفع شدن نیاز جنسی می باشد(همان قانون طبیعی حیوانی)، بنابراین تكرار خیلی زیاد این رابطه ی پر عطش و پررضایت، ارتباطی را بین این دو نفر ایجاد می كند كه بیشترین حد محبت و كشش علاقه و وابستگی احساسی را در ایشان ایجاد می نماید.

و از آن جایی كه انسان به دلیل دارا بودن هوش بسیار زیاد و مغز بزرگ و پرلایه و خاص و پیشرفته ، توانایی تشبیه و تعریف های مختلف و ایجاد عقیده را در خود دارد، بنابر سنت ها و عقل و قوانین و مفاهیم و حدودات لازم برای زندگی اجتماعی، این ارتباط را بصورت یك رابطه ی مقدس و غیرجنسی و غیرحیوانی و تكامل یافته و انسانی تعریف می نماید تا از آن بهترین بهره وری انسانی و اجتماعی را بنماید.

 

خب این پاسخ علمی به سوال بود كه همانطور كه مشاهده فرمودید بسیار دقیق و خشك و علمی و فارغ از های و هوی انسانیت و خوبی ها و پاكی ها، فقط و فقط به حقیقت موضوع پرداخت.

 

 

اكنون ببینیم پاسخ را از منظر "واقعیت":

 

 *چرا رابطه ی مادر و پسر، با تمام روابط عاطفی دیگر متفاوت و بسیار قوی تر است؟ موضوع این رابطه چیست؟

 

زیرا زن در طول مدت بارداری بصورت لحظه به لحظه، شكل گرفتن یك موجود زنده را در درون خود و از خود حس می كند و كاملا درك و لمس می نماید. این حس و درك كامل هر چه كه پیش می رود بین او و موجود در حال شكل گیری ارتباطی را ایجاد می كند كه فقط یك معنی دارد: "این موجود از من است و ذره ذره ی وجودش یعنی خود من"

تحمل رنج های دوران بارداری نیز بر این دلیل مزید می گردد و حس فداكاری در سطحی بسیار بالا را در زن ایجاد می كند. او اكنون خودش را در قالبی جدید می بیند كه دائما برایش فداكاری می نماید و زندگی اش را خرج این خویشتن در حال تكوین می كند.

زایمان انجام می شود و زن خودش را در آغوش می گیرد و از شیره وجود و جانش به خود جدید می نوشاند. همچون ماده گرگی از كودكش حمایت می كند. شب بیداری ها و رنج ها و اذیت های بی شمار مادری در دو سال باعث می شود این رابطه فوق العاده پراحساس و ریشه دار گردد. بقول روباه در شازده كوچولو: "ارزش گل تو به قدر عمریست كه برایش صرف نموده ای"

انبوه تعاریف مذهبی و سنتی و دین و باورها و آیین ها و سخنانی كه در وصف مقام مادر ایراد شده و می شود نیز باعث می گردد تا زن و فرزند یكدیگر را همچون خدا و قدیس ها بپرستند و محترم و عزیز بدانند.

واقعیت می گوید مهم نیست دلیل و ذات حقیقی این علاقه در چیست، بلكه این مهم است كه با كمك گرفتن از عقل و خرد و مهر انسانی، این رابطه پاكترین رابطه ی جهان است. و واقعا هم كه همینگونه هست. هیچ مادری نمی تواند بپذیرد كه علاقه و مهر مادری اش برخواسته از لذت و رفع نیاز جنسی بوده است. حتی اگر حقیقت علمی را قبول داشته باشد باز هم سیطره ی مهر انسانی و پاكی نور حكمت و خرد به اندازه ای است كه او این حقیقت علمی را به گورستان بی اعتنایی می سپارد و ثابت می كند كه فرق میان انسان و حیوان در همین باور پیدا كردن بر اساس مهر و انسانیت و نیز آفرینش است. بله، انسان می تواند بیافریند. لذا حقیقت علمی را می پذیرد و فراموش می كند و خودش دست بكار شده و مهر پاك مادری را براساس واقعیتی كه گفته شد در اوج زیبایی و پاكی و مهر و انسانیت و تمدن می آفریند و رها می گردد از سیطره ی حیوانیت طبیعت كه همه چیز را بر نیاز غذا و جنسیت و بدن استوار كرده بود.

(لازم بذكر است كه پاسخ از مسیر واقعیت، می توند براساس محیط و زمان، صورت ها و حالت های مختلفی بخود بگیرد)

 

 

 

خب.

دو پاسخ را خواندیم.

  حال سوالی پیش می آید:

براستی باید كدام پاسخ را انتخاب و بررسی و قبول نماییم؟

و نیز این دو پاسخ را چگونه باید مدیریت و استفاده كنیم تا در شان "انسان متمدن و بافرهنگ" باشد نه در حد "انسان طبیعی و رها نشده از قوانین جنگل و حیوانیت"؟

 

پاسخ این سوال این است كه بایستی پاسخ داده شده توسط "حقیقت" را بگذاریم برای كرسی های دانشكده ها و میزهای آزمایشگاه ها و كتاب ها و تحقیق های علمی.

زیرا كه در آن بخش علمی، انسان باید بجوید و حقایق را بیابد و كشف و اختراع كند و پیشرفت نماید و بسمت كمال و دانایی و فرزانگی ام بردارد.

لذا آنجا باید فقط و فقط حقایق را استخراج نماید.

 

اما همین انسان وقتی از فضای آزمایشگاه  و تحقیق و بررسی علمی خارج می گردد باید برود به مغازه و برای كانون گرم خانواده اش خرید كند. باید لباس های زیبا بخرد و زیبا شود. باید مهر بورزد و زندگی كند. باید بخندد و دفتر روزگار را در كنار سایر انسانها، تحت درخشش و نظم قوانین انسانی و اجتماعی و حكمت، ورق بزند.

باید نام نیك بجا نهد. باید خوشبخت باشد و خوشبختی به دیگران هدیه دهد.

آری، این انسان در وادی مدنیت و مهر كه زاده ی عقل و مهربانی است زندگی می كند.

بگذار حقایق بمانند برای همان مكانهای خاص دانش پژوهی.

بگذار علم در بستر خودش رشد و حركت كند و انسان فردی و اجتماعی در بستر خودش زندگی نماید.

مخلوط و قاطی كردن این دو، بشدت اشتباه است و باعث می شود تا انسان خودش را در برزخی شوم و سرشار از تردید و چراها گم كند و هیچوقت متوجه نشود كه براستی او كدام است؟

 

 

این دو فضا برای پاسخ را درباره ی بسیاری از سوالات می توان بكار برد.

پس سوال هاتان را از دو مسیر "حقیقت" و "واقعیت" پاسخ گویید و سپس واقعیت انسانی و اجتماعی را برگزینید برای زندگی و حقیقت علمی را بگذارید برای تحقیق و بررسی علمی.

 

بقول سهراب

به درک  راه نبردیم به اكسیژن آب

برق از پولك ما رفت كه رفت

.(افسوس می خورد که برق زندگی کردن را در راه شناخت علمی عناصر مثلا آب، از دست داده ایم)



 

داخل اتاق تحقیق و دانش، عینك مهندسی و با دقت بالا بزنید و به حقیقت و دانش لبخند بزنید تا بیشترین حقایق علمی را بیابید.

اما ساعت دانش كه تمام شد عینك زیبایی كه دسته اش ظریف كاری های طلا دارد و همسرتان برای تان خریده را استفاده كنید و به زندگی انسانی-اجتماعی لبخند بزنید.

 

 

 

((جلال دامن افشان))

1394/7/20

12 و نیم ظهر دوشنبه.





نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 در بخش نخست نوشتار اصالت و ابتذال را شناختیم.
حال بصورت اختصاصی به موضوع: "صنعت سینما و صعنت پورن و تفاوت شان با هنر سینما و نمایش در تاثیرگذاری بر جامعه ی كم دانش و الگو پذیر، می پردازم.

هنر سینما و نمایش به دلیل منطبق بودن و شدن با روح و منطق زندگی و حقیقت و طبیعت، به اصالت رسیده و همراه بسیار مناسب و بی نظیری است برای انسان امروز تا هم خود و پیرامون اش را بشناسد و هم راه و پاسخ درست درباره چگونگی و چه باید كرد  هایش پیدا كند.
هنر اصیل سینما و نمایش هم به انسان "شناخت" می دهد و هم پاسخ سوالاتش را و هم باید و برنامه برای حركت و رشد.
چون اصیل است و اصیل یعنی از روح نسان و طبیعت و حقثیقت برخاسته، لذا با همان روشنی كه از آن برخاسته می تواند دانا و توانا و كارآمد و درست نیز باشد.

اما وقتی همین هنر در خدمت كسب سود مالی و شهرت و ثروت و اهداف پست در می آید، و براساس منطق تولید صنعتی و با هدف رشد تجاری و كسب شهرت و اغنای شهوت جنسی و پولی، فعالیت می كند، دیگر نباید با متر و تعریف "هنر اصیل" به آن نگریست و از آن به شناخت و پاسخ و چاره جویی رسید.

فیلنامه نویس طوری نوشته كه سود كند. كارگردان طوری كارگردانی كرده كه بفروشد و سود كند. بازیگر طوری بازی كرده كه هم سود كند و هم به شهرتش افزوده شود. الی آخر.
عموما هم در كمترین زمان تولید می شود. كه برعكس منطق حقیقت و زندگی و طبیعت است كه باید زایش و تلاش و دانش و صبر و امید و تجربه و ایمان را طی می كرد.

حال فردی را تصور كنید كه یا اصلا اهل مطالعه ی آزاد نبوده و نیست و یا مطالعاتش كلن محدود بوده به كتاب های درسی و چرندیات برایان تریسی و آزمندیان و جن و قبر و احكام و داستان های كشدار عشقی و مجلات.

از آنجا كه مغز انسان بذات بصورت خیلی قوی، پرسشگر است لذا امكان ندارد بدون یافتن پاسخ سئوالات مختلف، زندگی كند. لذا براساس دانشی كه دارد با پاسخ های مختلف، راضی و آرام شده و شروع به پرستش و پیروی و الگوگیری می نماید.
خب فردی كه گفتیم، چون مطالعه ی آزاد از كتاب های اصیل نداشته، لذا بالاجبار از همان نوشته های پوچ و مبتذل و نیز از سینما و تلویزیون و رسانه و هر چه كه دارای درخشش عامه پسند است، الگو می گیرد و پیروی می كند و شخصیت و عقیده هایش شكل می گیرد.
بدبختانه درباره ی این افراد، چون قدرت تحلیل و بررسی و تصمیم گیری انتلكتوئلی نیز وجود ندارد، لذا عقایدشان به باور متعصبانه تبدیل می گردند و تا پایان عمرشان همانگونه می مانند.

بنابراین ما در جامعه مان انبوه زنانی را داریم كه به تبعیت از صنعت پورن، شخصیت انسانی شان را از دست داده اند و خود را برده جنسی می دانند.
- به تبعیت از صنعت سینما و مد و كانال های فارسی ماهواره و مجلات، شخصیت مفید و قدرتمند انسانی و اجتماعی شان را از دست داده اند و خود را عروسك شهوانی زیبا كننده ی شهر و جامعه می دانند.
- به تبعیت از جدال ها و توهین های موجود در سریال های آبكی معروف تلویزیونی مثل مدیری، جایگاه زن را در خانواده و جامعه از دست داده اند و ادبیات و وظایف شان شبیه به هووها شده است كه دایما متلك می اندازند و شانه خالی می گنند و جیغ می زنند و كارهای پست مثل غیبت و چشم چرانی و جروبحث و فتنه گری می كنند.
- به تبعیت از فضای مبتذل حاكم بر سریال ها و فیلم های سینما و تلویزیون، تفكر و مطالعه و كتابخوانی و پرستیژ فهیم و كلاسیك را مسخره می كنند و تا می توانند جذب رفتارهای مجله ای و ادبیات هرزه محور و كارهای احساسی و لذتبخش می شوند.
- به تبعیت از المان های زیبایی در صنعت سینما، تعریف زیبایی را از فرهنگ زیبا و منش و رفتار زیبا و بهداشت و گفتار مودبانه و شرافت و اخلاق در ذات و وفاداری و پاكی در قلب و امثالهم تغییر داده اند به لب شبیه فلان سوپراستار و چشم فلان رنگ و لباس فلان برند و طرز راه رفتن فلان حالت و امثالهم.


عموم مردان این جامعه نیز همینگونه اند. منتها چون خودم مرد هستم فقط می توانم متوجه شوم كه زن اصیل گذشته چه فرقی كرده با زن مبتذل و خالی فوق الذكر. چونكه این بیماری یك بیماری روانی فرد و جامعه است. لذا بیمار روانی نمی داند كه بیمار است و دیگران می بینند.
بنابراین این مهم را باید یك بانو بنویسد.


می دانیم كه جامعه متشكل است از واحدهای مهم و كوچكی بنام "خانواده". بنابراین هر تغییری در خانواده ایجاد شود بلاشك در جامعه تاثر مستقیم خواهدگذاشت.

خانواده در سالهای اخیر در جامعه ی ما به بدترین شكل، تخریب شده و تنها یك ماكت از آن باقی مانده. جایگاه ها و وظایف و تعهدات و مسئولیت ها و تعریف های "زن" و "مرد" و "پسر" و "دختر" در خانواده های ما قویا تخریب شده است. وقتی به جزییات مواردی كه گفتم دقت می كنیم می بینیم كه بهیچوجه نه زن در جایگاه و تعهدات و وظایف و تعریف خودش ظاهر شده و حركت می كند و نه مرد و نه پسر و نه دختر.
اگر موارد بالا را مورد به مورد بنویسیم. سپس یك خانواده را بررسی كنیم و موارد را درباره ی ایشان در چهار ستون زن - مرد - پسر - دختر ، ذكر كنیم(آنچه كه هست)
سپس همین كار را از منظر (آنچه كه باید باشد) انجام دهیم، خواهیم دید كه بسیاری از موارد بالا در میتان چهار عضو خانواده بصورت غیرمنظم و باری به هر جهت جابجا شده است.

زمانی نیز كه می گوییم چرا؟
تنها یك پاسخ كلیشه ای پوچ می شنویم:
"زمانه عوض شده و مردم مدرن شده اند و مدرن و جدید نگاه می كنند. جدید رفتار می كنند. با زندگی و سبك روز دنیا و تمدن پیش می روند."  و ازین حرف های مفت دروغ و توخالی.

چونكه اصلا این افراد نمی دانند كه هم دروغ شنیده اند و هم اشتباه فهمیده اند و هم نادرست نتیجه گیری و عمل كرده اند.
در جوامع متمدن جهان، بهیچوجه خانواده ها اساس و برنامه و قانون و ماهیت و حقیقت خویش را اینگونه از هم نپاشیده اند. بلكه با وارد ساختن عاملی بنام "عشق" توانسته اند بنیان خانواده را قوی تر نمایند.

آمار طلاق و خیانت و ناكارآمدی و جنایت ها و ستم های درونی خانواده های ایران را با جوامع پیشرفته و سالم مقایسه كنیم تا متوجه این ادعای پوچ بشویم.

اساسا افرادی كه مطالعه ی آزاد ندارند مشخصا مدرنیته و تمدن را از رسانه های تبلیغاتی بارگیری می كنند. مثل كامپیوتر كه یك سری نرم افزار تعریف شده را برآن نصب و بارگیری می نمایند.

اینجا صرفا به چند نمونه از نمودهای ظاهر شده ی الگوگیری و تقلید باورها و رفتارها و سلیقه ها از رسانه و مصدرهای مهار عوام اشاره می کنم:
× اگر دقت کرده باشید چند سال است که سلیقه ی سکسی عموم بانوان تیپ جوان جامعه ی ما بشدت مطابق و منطبق شده با منطق فیلم ها و صنعت پورن. درحالیکه صنعت پورن بهیچوجه از علم روانشناسی خانواده سرچشمه نمی گیرد و براساس شناخت ذات و کمال انسانی و با هدف رشد انسان تولید نمی شود. از آنجایی که هدف صنعت پورن فقط کسب سود مالی است لذا براساس سلیقه ی خریداران اش تنظیم می گردد. و پرواضح است که خریداران فیلم های سکسی بصورت اکثریت قریب به اتفاق از مردان هستند لذا خودبخود این فیلمها و این صنعت به گونه ای طراحی و تولید و عرضه می شود که مردان را راضی کند. لذا می بینیم که در منطق صنعت پورن با زن دقیقا همانند حیوان و برده ی جنسی مرد برخورد می شود و زن این فیلم ها از این برخورد بشدت راضی و خشنود است چونکه او بازیگر است و باید در قبال دستمزدی که دریافت کرده طبق نظر کارگردان بازی کند و او نماینده زن ها نیست.
اما بدبختانه می بینیم که عموم تیپ جوان جوامع بی مطالعه ای مثل ایران کنونی سلیقه ی خویش را با کاراکتر مونث این فیلمها منطبق کرده اند و از مردی خوش شان می آید که هر چه بیشتر مانند پورن استارها سکس کند(یعنی تحقیرآمیز). این تغییر سلیقه ی زن تا به حدی رشد کرده که به معیار ایجاد عشق در زنان و نیز به دلیل خیانت و دلیل اقدام به طلاق تبدیل یافته است. شاهد این مدعا ظهور گروه جدیدی از مردان در جامعه ی ما است بنام "خانم باز ها". اینان کسانی هستند که با تجربه یاد گرفته اند که باید با زن بصورت بسیار فریب کارانه و نیز تحقیرآمیز و عروسک وار برخورد کرد تا بدستش آورد. متاسفانه اگر با چند نفر از این مردان کثیف آشنا شوید متوجه می شوید که انبوهی از بانوان باکلاس و سطح بالا از نظر شغلی و مدرک تحصیلی و تیپ و سطح خانواده در لیست حرمسراهاشان دارند. مشاهده ی این اوضاع بسیار دردآور است.

× در چند ساله اخیر بدلیل تاثیر سریال های کلیشه و معروف و تکرار شونده به لحاظ مفهومی تلویزیون و شبکه خانگی (شخص خاصی مد نظرم است اما اجازه ذکر نام نداریم بخاطر رعایت قوانین اجتماعی) شخصیت "زن" بشدت پست و حقیر شده است. زن در این فیلم و سریال ها کسی است که اگر به او بی محلی کنی به دنبالت می دود و اگر به او احترام و محبت کنی به تو توهین می کند. زن کسی است که کل شخصیت و وجودش را می توان با طلا و پول و مادیات خرید و به کنیزی گرفت. زن کسی است که دائما مثل سگ و گربه با زنان دیگر می جنگد و حتی با خواهر و مادرش نیز نمی سازد. زن کسی است که بصورت قانونگذاری و تعریف شده و سیستم وار به خانواده شوهرش توهین می کند و حالش از آنها به هم می خورد. مرد نیز به همین منوال از خانواده همسرش متنفر است و حالش به هم می خورد. زن این فیلمها تحت هیچ شرایطی کتاب دستش نگرفته است و همیشه اندیشه و پاکی در زنان و مردان را با واژگانی مثل اسکل و امثالهم مسخره و تحقیر می کند.

لذا می بینیم که عموم تیپ جوان زن امروز از کلمات عاشقانه و ابراز محبت شوهرش متنفر است و این کارها را لوس و زشت میداند. می بینیم که این خانمها به صراحت اعلام می کنند که از مردی خوش شان می آید که به آنها بی اعتنایی کند و هر گونه ابراز عشق و اصرار در گرفتن پاسخ "بله" را از نشانه های مرد بی عرضه میدانند. می بینیم که زنان مذکور بشدت عاشق مرد بی ادب و بی سر و پا می شوند و تصو.یری که در ذهن شان از آن مرد نگه میدارند تصویر مسخره کردن انسانهای درستکار و مصرف سیگار و الکل است.

طبیعتا سازندگان این فیلمها خواهند گفت که ما با نشان دادن این صفات و رفتارها سعی می کنیم بگوییم که نباید اینگونه باشد. اما تاثیری که این فیلمها در جامعه ی زنان گذاشته و ما بوضوح مشاهده می کنیم دقیقا نشان می دهد که الگوگیری از این تکه کلام ها و رفتارها و سخنان مرسوم شخصیت و تیژ و رفتار و عقاید عموم زنان این سالها را به همین نوع پستی کشانیده است. همه مان به روشنی داریم می بینیم این تاثیرگذاری ها را.

× به تبع تغییرات حاصله ی فوق الذکر در زنان متاسفانه مردان جامعه ی ما نیز تعریف شان نسبت به زن خوب کاملا تغییر یافته است. درواقع کم کم صفات رذل و پست اگر در زنی جمع آید در نگاه مرد این جامعه بصورت زن مناسب دیده می شود. دلیلش نیز این است که عموم مردان این جامعه نیز بنده ی مدرک و تبلیغات  و مهار دستان رسانه شده اند. مردان این جامعه نیز مطالعه و دانش ندارند. مردان این جامعه نیز بشدت باورهای خود را براساس صنعت پورن و صنعت سینما و نمایش مبتذل تغییر داده و پست نموده اند.

تغییرات فوق در زن و مرد جامعه و نیز جابجایی نقش ها و وظایف و جایگاه های زن و مرد در خانواده و اجتماع باعث ایجاد آنارشیسمی پیش رونده شده که در اولین گام منحوسش خانواده را تهی و پوچ و شکسته و ضعیف و ناکارآمد می کند و به تبع اش به تمام ارکان و کلیات و جزییات و جوانب جامعه حمله خواهد نمود.   


با مشاهده ی جامعه براحتی می توان فهمید كه آیا خانواده در آن جامعه، سالم است یا غیرسالم. چونكه جامعه بصورت مستقیم از خانواده تشكیل شده است. لذا با مشاهده ی جامعه ی امروز ایران، بوضوح می توان دانست كه چه بر سر خانواده هامان آمده است.

ای مردم پر مدرك و بی دانش!
روند رو به اضمحلال و نابودی مان شروع شده است.
گند تعفن مان همه جا را پر كرده است.
همین الان هم برای جبران كردن دیر است.
پس
هر چه سریعتر باید كه:
 "مرد" به جایگاه خودش(وظایف و احترام)
"زن" به جایگاه خودش (وظایف و احترام)
"پسر" به جایگاه خودش"وظایف و احترام)
"دختر" به جایگاه خودش(وظایف و احترام)
بازگردد تا خانواده درست شده و به تبع اش جامعه و تمام مسائلش اصلاح و درست شود.
معیار تعریف این جایگاه ها نیز سه چیز است:
1- علوم روانشناسی و جامعه شناسی و حقوق و پزشکی  و...
2- سنت ها و آداب کهن دیرینه ی جامعه که با شماره (1) تضاد نداشته باشند.
3- فرهنگ و باورهای کهن و دیرینه ی جامعه که با شماره (1) تضاد نداشته باشند.

غیر ازین باشد، این بهمن سرعت گرفته ی مخرب، بزودی به كف دره برخورد خواهد كرد و از هم پاشیدن كامل، در انتظارمان خواهد بود، بدون هیچ راه بازگشت و جبرانی.



لازم بذکر است که تمرکز بخش دوم نوشتار روی موضوع "زن" در جامعه ی کنونی ایران بود. و بخش اول بصورت یک مقدمه ی بسیار کلی مطرح گردید برای بهتر رسیدن به موضوع اصلی که ذکر شد.



((جلال دامن افشان))





نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان


به مفاهیم زیر توجه كنید: كاراته. موسیقی ایرانی. معماری. سینما و تئاتر. رقص سنتی. یوگا. زورخانه و آیین پهلوانی(فتوت). ریاضی. علم جامعه شناسی. دین و مذاهب بزرگ و قدیمی. پزشكی و طب. فلسفه. مادر. ازدواج. و....

یك ویژگی مشترك بین مفاهیم بالا وجود دارد كه موضوع سخن بنده است. "اصالت انسان و جامعه ی انسانی" موضوعات بالا بدلیل جاری شدن در طول زمان و سده ها و هزاره ها، و نتیجه گیری و اصلاح خود بخاطر بررسی مداوم حالات و رفتارها و نیازها و خصوصیات انسان فردی و اجتماعی، توانسته اند كه "روح انسان فردی و انسان اجتماعی" را بشناسند.

یعنی متوجه شده اند كه منطق و روح زندگی و جهان طبیعی چیست و چگونه است.

مثال می زنم: شما ورزشی كه تازه بوجود آمده برای هدفی خاص را مقایسه نمایید با ورزشی قدیمی و زنده و در حال رشد مثل كاراته یا یوگا. در ورزش نتخست، زیبایی ها و خشنود و راضی شدن ها در حالت لحظه ای و فوری شكل می گیرد. یعنی فرد خیلی زود به لذت و كامیابی اش می رسد. اما در ورزش یوگا و كاراته تا چندین ماه نه تنها لذت نمی برد و كامجو نمی شود بلكه به رنج و سختی نیز می افتد. خب این دقیقا منطبق با منطق زندگی طبیعی است.


منطقی كه نشان میدهد برای بدست آوردن یك قدرت و توانایی باید مراحل زایش و تكوین و رشد را با آموزش و تلاش و صبر و امید و ایمان طی كرد. كاراته بیش از سه هزار سال سن دارد. هر صد سال یك بار بزرگان این رشته در جهان گرد هم جمع می شوند و ایده ها و تازه ها را بصورت قانون وارد كاراته كرده و فنون و قوانین گذشته را بازبینی می كنند.

خب این امر باعث ایجاد اصالت در كاراته و نزدیك شدن اش به منطق "زندگی و طبیعت" می گردد. چون این حالت در طبیعت بصورت یك قانون وجود دارد(دوره های ریكاوری طبیعت مثل مرگ و تولد و...)


شرح بالا همان "اصالت" است.


اصالت یعنی یك موضوع هر چه بیشتر به منطق و روح "طبیعت - حقیقت - راستی - انسان" نزدیك و نزدیكتر باشد.



نقطه ی مقابل اصالت، ابتذال است.

ابتذال یعنی افراط در یك امر تا حد بی مزه و پوچ و بی ارزش نمودن آن موضوع.

یك اجرای موسیقی را در نظر بگیرید. یك نی و یك سنتور و یك تنبك و یك ویولون و یك پیانو و یك آوازخوان و یك تار و گروه كر، براساس برنامه از پیش طراحی شده در حال اجرا هستند. ویولون باید طبق برنامه، در 7% تولید آهنگ و اجرا سهیم باشد.

این یعنی منطق و روح طبیعی. برنامه بر اساس عقل و علم و تجربه نوشته شده. مدیریت در بكارگیری نفرات و فضای اجرا بكار گرفته شده. نفرات و آلات موسیقی با شرح وظایف آماده بكار شده اند.(=اصالت) حالا اگر ویولون نواز به هر دلیلی(اقبال عمومی - احساساتی شدن و...) سهم اجرایش را به چهل درصد برساند، می شود ابتذال.

البته كه كسانی كه از صدای ویولون خوش شان می آید (یعنی عشق دارند و بصورت خاص  کاملا حق دارند و نه تنها اشتباه نمی کنند بلکه باید به عشق شان نهایت احترام و ارزش را گذاشت)،  و نیز  كسانی كه دوست دار هرج و مرج هستند و كسانی كه باید با نفر كناری شان صحبت كنند و نظم نمی گذاشت كه صحبت كنند و كسان دیگر، با این ابتذال خشنود هستند، اما ابتذال ابتذال است و مخالف اصالت و درستی.(جز در مورد عشق، که سازنده و خلاق و آفریننده و زیبا و بزرگ و خاص است. درواقع عموما نوابغ و بزرگان و حکیمان و انسانهای حقیقی تاریخ بشری، با همین ابتذال در عشق و ایمان و هنر و علم شان، توانستند خالق برگی بزرگ در افتخارات بشری باشند و راهی بگشایند بر آیندگان در عشق و ایمان و دانش و هنر و انسانیت و حکمت)



مثال كوچک دیگر می تواند نوشابه گازدار خیلی سرد باشد در مقایسه با شربت خاكشیر و آبلیمو خنك در تابستان. به طول صدها سال، یك جامعه به این نتیجه علمی و تجربی رسیده است كه اگر در گرما، شربت خاكشیر آبلیمو نوشیده شود باعث تغییراتی در كبد و درون بدن انسان شده و تا چند ساعت، حالت خنك شدن با ضمانت سلامتی به انسان دست میدهد.

نوشابه گازدار تگری هم در لحظه فرد را خنك می كند. اما در حالت نخست، منطق و روح طبیعت وجود دارد.

یعنی دانش و تجربه و صبر، لذت خنك شدن را به همراه ضمانت سلامتی به ارمغان می آورد. ولی در حالت دوم با كمك از ابتذال، حالت لذت زودگذر و احساسی در سایه عدم سلامت ایجاد می شود.


اموری كه براساس روح و منطق جهان و طبیعت و حقیقت انجام می شوند كمترین خطرات و بیشترین بهره وری و امنیت و شادمانی حقیقی را بوجود می آورد.(=اصالت)



در مقابل، اموری كه با هدف لذت آنی انجام می شوند، بیشترین لذت لحظه ای و بیشترین خطرات و پشیمانی های آینده و نیز حركات ناامن و دور از خرد و جاهلانه دارند.(=ابتذال)


اصالت، آرام و مطمئن راه می رود و پرقدرت و سازنده انجام میدهد. ابتذال تند و احساسی می دود و ضعیف و شكننده و مخرب انجام می دهد.


اما نباید نکته ای که ذکر کردم را فراموش کرد، که برای خلق و آفرینش راه های نو و خدایی کردن در هنر و عشق و انسانیت و ایمان و دانش و حکمت و علم و غیره، عموما همان ابتذال است که نتیجه می دهد. اگر زندگی این بزرگان تاریخ را بخوانیم کاملا متوجه می شویم که آن صاحبان اشکها و انزوا ها و رنج ها، همیشه متهم بوده اند به ابتذال و زیاده روی و شومی و فلان و فلان و فلان. باید بوسید نام آن بزرگان را و آفرین گفت بر روان شان که ابتذال را نیز برای نجات بشریت بکار گرفتند. در مقابل خیلی ها که اصالت را حتی برای بدی و سرکوب ایده و راه ها و حرف ها و عشق های نو بکار می برند.

پس در نوع استفاده نیز، نکته ها وجود دارد.



بخش دوم و پایانی را در نوشتار بعدی تقدیم حضور خواهم كرد. كه مقایسه هنر و صنعت هنری است از منظر اصالت و ابتذال.



((جلال دامن افشان))

سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا





نوع مطلب : نوشتارها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

...

سلام بر مهرای

حتی اگر به وهم و خیال و توهمی شدید هم که باشد، خوشبختانه یا متاسفانه؛ (من پس از دقیقا ۹ سال سرگردانی و حیرانی و رنج و سختی و سیاهی های جهان اندیشه و احساس ام، چندی پیش به در پایانی رسیدم، و آن در به روی ام گشوده شد و به پاسخی رسیدم که در خود تمااااااااااااااام پرسش ها را پاسخ داد.

و آن در، در "حکمت" بود.

و آن پاسخ، "حکمت" بود.

و آن گشایش، "حکمت" بود.


و من از آن صبح زیبای بارانی، در دریایی از حکمت غرقه شده ام که:

جنگل سرسبز نوعدوستی ،

و کویر سرسخت صبر و تلاش،

و جاده ی مستقیم مهر،

و آسمان پروسعت دانش،

و خورشید درخشان عدالت،

و کوهستان و قله سرفراز حقیقت،

و زمین باوفا و پربرکت و صبور مادر،

و رودخانه ی خروشان جوانمردی،

و کتابخانه ی باشکوه ادیان و مکاتب،

و اسب سپید و باوفای عشق و یاری،

و شطرنج پرهیجان جامعه و خانواده،

و رنگین کمان پرسوال و عمیق و بلند "شناخت خدا"،

و آتشفشان داغ و روشن و جذاب و بی ثبات رفاقت،

و تقریبا تمامی پرسش هایم را در پژواک آواز روح نواز و حتی "روح بخش اش"، و در انعکاس و بازتاب تصویر پرشکوه و درخشش و اشراق و طلوع حیرت انگیزش، دیدم.


بله دوست هم میهنم

بله عزیز خراسانی ام

بله همفکر چند ساله ام


من دیدم که چراغ به همان اندازه لازم است که راه و راهنما.

من دیدم که چراغی در دستم بوده و راهی در اندیشه ام و راهنمایی مهربان در قلب و روحم.

من دیدم که "در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است...."

و من دیدم که "در پی گوهر بودن" چندین ساله ام بی نتیجه نماند.


بله، دیدم.

اما دیدن، به معنای آغازی بر راه است.

نه به معنای رسیدنی تمام شده که تخدیر بیاورد و سکون و رکود و رخوت و خواب و عقب گرد.

پس "دیدم حکمت را" یعنی راه ها و رفتن ها در مسیر اندیشه و خرد و مهر و انسانیت و حقیقت و دانش و شناخت و...، با وسعت و توان و بلندا و طول و مشقتی بسیار بیشتر، برایم آغاز شده اند.

فقط با این تفاوت که ازین پس :

چراغی دارم به روشنایی خورشید، بنام حکمت.

راهی یافته ام مطمئن و امن و درست و راست بنام حقیقت.

همراهی دارم باوفا و مهربان و خردگرا بنام تنهایی در جمع.

و لبخندی روشن بر لبانم:

که هر شب "ماه و ستارگان" مسواکش می زنند،

و هر روز "خورشید" مشتی نور بر رویم می پاشد تا به زیبایی بدرخشد چهره ی روحم، که یادم بماند "در قعر تنهایی هایم تنها نبوده ام و قلب آبی حقیقت، در روحم می تپیده و می تپد"


پس مهرای عزیز

از من دلگیر نشو

چون با روش و انتخاب فعلی فکری تو موافق نیستم.

زیرا که با دلایلم، معتقدم که راه درستی و راستی و حقیقت را یافته ام.

پس آنچه که تفاوت کرده، فقط یک اختلاف و نیز تضاد اندیشه است.


الان احتمالا باز مرا متهم می کنی که پیام خصوصی ات را پخش کرده ام و سایر حرف ها.

درحالیكه من چیزی از سخنان و نقد و رد و انکار و اتهام هایت نگفته ام اینجا و هیچ جایی.

و نخواهم گفت.


فقط لازم دیدم که کمی از خودم در یک ماه اخیر بنویسم تا قلب هایی که نگران من بودند در این سه سال رنج آور و نیز هستندهستند، از شادی و رهایی من شاد شوند.


پس لطفا از من دلخور نشو

چون من فقط با آخرین اندیشه ی تو مخالف هستم و بس.



بااحترام

جلال دامن افشان

بامداد پنجشنبه

۲۵ شهریور ۱۳۹۵






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چند روز قبل یک ماشین زده بوده به پسرش و پسرش را رسانده بوده به بیمارستان و پسرش از ناحیه دست چپ و دو دنده ی سینه و چند انگشت پا دچار شکستگی شده بود و حالا آن راننده به جرم تصادف، بازداشت است.
و نیز مدتی است که برای استخدام شدن شوهرش در فلان اداره تلاش می کند و سعی می کند از چند پارتی استفاده نماید تا در نزد مدیر آن اداره آشنایی بدست آورد.
و همچنین خودش یک ماه قبل بعلت خرابی اجاق گاز خانه، باعث ایجاد  آتش سوزی در آپارتمان شده و نهایتا واحد همسایه شان آتش گرفته و چند نفر دچار سوختگی منجر به جراحت و نقص عضو شده بودند که پرونده اش همچنان در دادگاه باز است و این خانم، مجرم است.
و نیز امشب قرار است برای دخترش خاستگار بیاید.

اکنون اگر وقت بگذاریم و بصورت یک فیلم سینمایی از رفتارهایش از صبح امروز تا پایان شب، نگاهی بیاندازیم، از خنده روده بر شده و از حسرت و افسوس و گریه به سردرد دچار می گردیم احتمالا.

پرده ی سینما کنار زده می شود:

پرده ی اول:
سپیده خانم از خواب بیدار می شود و برای پرونده پسرش بعنوان شاکی به دادگاه می رود. خانواده آن راننده ی بدبخت شریف که اکنون در بازداشتگاه است، در طلب کسب رضایت از این خانم آمده اند به دادگاه.
-سلام خانم کریمی(=فامیل شوهر سپیده کریمی است). شما رو به حضرت عباس به خدا به حضرت زینب. الهی که خدا بچه هاتون رو حفظ کنه. ما همه بی خرجی و بی پول و بدبخت شدیم. نان آورمون رفته گوشه زندان. تو رو خدا به ما رحم کنید. با خدا معامله کنید. به ما بدبخت های آشغال بیچاره ی نجاست درب داغون و نخاله ی خس و خاشاک و بی همه چیز و زباله ی بی فرهنگ عقب مانده ی گوساله ی پست حیوون، رحم کنید. شما بزرگی کنید. فکر کنید صدقه سر بچه هاتون رو میدید و....

-صد بار به شما گفتم که رضایت نمی دم. ای باباااااا به ادمیزاد یک بار یه حرف رو میگن نه صد بار. وقتی که پدر کورتون با چشمهای باباقوری پشت فرمون نشست باید فکر اینجاش رو هم می کردین. مزاحم نشید. برید کنار.

- خانم تو رو خدا. التماس می کنیم. اگه آقامون میزد و فرار می کرد مثل بقیه خب پسرتون می مرد. پس شما هم حالا به ما رحم کنید.

-چییییی؟؟؟؟ پسر خودت بمیره. همه تون بمیرید. آشغالهای کثافت حالا دعا و تهدید می کنید که پسر من بمیره؟؟ ذحالا که اینطور شد اصصصلا رضایت نمیدم. شنا لیاقت ندارید. برگردید همون طویله ای بودید. آهااااای یه مامور اینجا نیست این جنایتکارها رو از من دور کنه؟؟؟ کمممممکککک

- نه خانم عزیز. بخدا منظورم این نبود. غلط کردیم. گ.و.ه خوردیم. ما به هفت جدمون خندیدیم اگه منظورمون این باشه. ببخشید غلط کردیم..
.
.
.
پرده ی دوم:
سپیده خانم می رود شرکت نوه ی دایی شوهرش که آدم معروف و ثروتمندی است تا شاید بتواند از او بعنوان پارتی استفاده کند برای استخدام شدن شوهرش در فلان اداره.
-سلااااااااام آرش جاااااان. مااااششششالله. چقدر رشید شدی. من از همون بچگی که دیدمت گفتم پیشونی این بچه روشنه. خیلی دلم تنگ شده بود. مادر خوبن؟ پدر؟ یه سپند برا خودت دود کن. یه وقت این چشم من شور نباشه. اخه مهندس جان! من قدیمی ام و عقب مونده. دیگه باید به بزرگی خودت ببخشی که مزاحمت شدم...(ادامه چرندیات اش را خودتان می توانید براحتی حدس بزنید چون بسیار زیاد دیده ایم در اطراف مان ازین حیوانات انسان نما)
.
.
.
پرده ی سوم:
سپیده  خانم بعنوان متهم بالاجبار به دادگاه احضار می شود تا پرونده آتش سوزی در شبکه گازی آپارتمان پیگیری شود.
داخل حیاط دادگاه با خانواده همسایه که شاکی هستند روبرو می شود:
-سلام همسایه جان. برای صدمین بار به پاتون می افتم. من بدبخت ام. بیچاره ام. عقب مونده ام. ذلیلم. رحم کنید .به بچه هام رحم کنید. بخدا قسم همین الان دارم از آوارگی و دربدری برای پیدا کردن یک کار برای شوهر ذلیل شده ام برمیگردم. نامه دادگاه اومد مستقیم اومدم. تو رو خدا به ما رحم کنید. رضایت بدید. ما بدبختیم. ما حیوانیم. آشغالیم. نکبتیم. نخاله ایم. ما ذلیلیم. حقیریم. گندیم. خاک برسریم. به ما صدقه بدید این رضایت رو. بزرگی کنید. و.....

شاکی: -برو پی کارت خانم کریمی. کی گفته ما همسایه ایم؟ مگه اینجا روستای پدر بی سوادته عقب مانده ی دهاتی؟ شما که با نفت و ذغال عادت به پختن غذا داشتید غلط کردید اومدید شهر. غلط کردید گوسفنداتون رو فروختید آپارتمان گرفتید. چند بار دیگه باید بهتون بگبم که ما رضایت نمیدیم. خربزه خوردید پای لرزش هم بشینید. زندگی ما رو نابود کردید. به هزار بدبختی بعد از سالها کارگری و بدبختی توی روستای پدری مون تونستیم زمینها رو بفروشیم بیایم شهر و یه واحد بخریم. اون رو هم شما احمقا زدید داغون کردید. بچه هامون سوختند و داغون شدند. آهای مردم. من باید چطوری بگم که رضایت نمیدم. شما چی می خواین از جون ما و.....

- من غلط کردم همسایه. من بیجا کردم. رحم کنید. شما رو به خدا رحم کنید و....

پرده چهارم:
شب شده و خانواده ی خاستگار آمده اند:

خب واضح است که در جلسه خاستگاری هم آنچنان از بالا و مقتدرانه و سرکوب گرانه و تسلط طلبانه، محدودیت گذاری و قانون گذاری و اذیت و آزار و سنگ اندازی و منیت و منم منم راه می اندازند که تمام عقده ی های از سه سالگی تا به الان شان را بر سر آن خاستگار بیچاره و خانواده اش خالی و ارضا می کنند.




خب.
اینها چند نمونه بودند برای اینکه بدانیم که ما انسانها هر زمان که بواسطه ی دلیلی یا علتی صاحب قدرت انتخاب یا تحکم و تسلط بشویم، در عرض یک ثانیه از پوست خودمان بیرون آمده و خود را در پوست آغامحمدخان قاجار فرض می کنیم. و نیز هر وقت که بواسطه ی دلیل یا علتی یا اتفاقی در موضع ضعف و ترس و احتیاط برای بدست آوردن منافع یا خواسته ای یا نجات از ترس یا وحشت از دست دادن "داشته ای" قرار می گیریم، سریعا در قالب یک پیرزن کور گدا و بیمار می رویم و نهایت تزویر را انجام می دهیم تا به مقصودمان برسیم. و نام این تزویر را می گذاریم "زیرکی" و نام آن توهم قدرت را می گذاریم "حق طلبی".


افسوس که دانایان و خردمندان و حکیمان و عارفان و رندان عرصه ی دانش و حکمت و علم با اشک ها و غم های گرانقدرشان بخوبی می دانند که "آن تزویرهای متفن، هییییچ ربطی به علم و دانش و حکمت و زرنگی و زیرکی و هوش و فهم ندارد"

و افسوس که عدالت طلبان و عادلان و عدالت پیشگان و عدالت فهمان و پاکان خردمند و شاهدان و اسوه های راه حقیقت و عدالت نیز بخوبی می دانند و با ضجه ها و غصه های بزرگوارشان فریادها زده اند که "نام آن جنایت ها و افراط ها و جهل ها و سیاهی ها و تباهی ها و ستم ها و بی خردی ها و وحشیگری ها بهیچوجه (حق و عدالت و حقیقت) نیییییست"


متاسفانه براساس اخلاق و نوع شخصیت فردی ام، وقتی موضوع حقیقت و ستم و مظلومیت و عدالت و امثالهم می شود، قلمم بی نظم و نامرتب و بی شیرازه و ناجور می نویسد. لذا بد بودن واضح این نوشتار را که کاملا عیان است را به محبت تان ببخشید.

رها شویم از تکرار و استمرار و بازی این ارضای احمقانه و ظالمانه ی "تاجگذاری های صد تا یه غاز مان".
زیرا که پادشاهی اش بسیار کوتاه است و نتیجه ای جز ظالم و ستمکار و سیاه و تباه شدن روح مان در پیشگاه خداوند مهربان مان ندارد.
پس بکوشیم تا بنده ی خوب و روشن و روشنی بخش ابدی و جاودان پروردگار جهانیان باشیم نه پادشاهی مسخره و احمق و ظالم و بی ارزش بر سرزمینی بسیار کوچک و کاملا بی ارزش در حد یک ساعت زمان و یک متر مربع مکان.




((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 خرداد 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان

در بخش اول و دوم با مقدمات اصلی بحث آشنا شدیم تا بتوانیم در این نوشتار، موضوع اصلی را مطرح و بررسی نماییم.

آزمایش عاشورا


همانطور که در انتهای بخش دوم عرض کردم، مفهوم "آزمایش عاشورا" را چه در حیطه ی عنوان و واژه و چه در حیطه ی مفهوم، برای اولین بار از من خواهید شنید.

تا اینجا رسیدیم که زندذگی یعنی مجموعه ای از آزمایشات متعدد و سلسله وار و به هم پیوسته که مستقیما و تحت تاثیر از یکدیگر و بر پایه ی یکدیگر طرح ریزی می شوند و توسط خداوند بر هر "واحد از بنده هایش" اجرا می شوند.
این واحد ها متشکل هستند از "فرد . ملت تاریخی . جامعه. و گروه های تعریف شده"
هدف خداوند نیز تنها این است که انسانها را از دایره ی دنیا و برزخ نجات بخشد و در رحمت و نور خودش برتری و کرامت و شادمانی ابدی ببخشد و اهداف دیگری که از درک عقل ما بدور و  بالاتر است فعلا.

و تمام چیزها و کسانی که در زندگی داریم نیز فقط وسایلی هستند که خداوند بصورت امانت در اختیار ما گذاشته است تا بوسیله آنها آزمایش مان کند یا با آنها کمک مان کند تا آزمایش مان را بهتر یا سخت تر یا آسان تر بدهیم. پس ذره ای مالکیت نداریم بر هییییچ چیز یا هییییچ کسی. و ما فقط و فقط به دنیا آ«مده ایم تا آزموده شویم جهت رفتن به منزل و خانه ابدی مان که همان خداوند است(=منطق الطیر. حلاج و....)

حالا من می خواهم شما را با موضوعی فوق العاده مهم و اساسی اشنا کنم. و آن "آزمایش عاشورا" است.

شرح اینکه خداوند هر فرد یا ملت تاریخی یا جامعه یا اجتماعی تعریف شده - که ازین پس با نام "واحد" خواهیم شناخت را - در طول زندگی اش(آزمایشات اش) یک بار با یک آزمایش اساسی می آزماید تا نتیجه گیری کلی و نهایی را درباره ی آن "واحد" بگیرد و اعمال کند.

این آزمایش از سر لطف خداست و البته از سر حکمت اش. زیرا که باعث می شود تا هیچ بنده ای بوسیله "عادت زدکی در گناه" یا "عادت زدگی در عبادت" به جهنم یا به بهشت راه نیابد. درواقع این آزمایش نشان خواهد داد که فرد واقعا شایسته ی بخشش است یا لایق عذاب ابدی.

این آزمایش برای هر "واحد بنده" فقط یک بار اتفاق می افتد. و تا جایی که من تحقیق کرده ام برای بندگانی که ادعای خوبی شان می شود یا در راه خوبی و دانش و ایمان و روشنفکری و دین و امثالهم سالها زحمت کشیده اند با قاطعیت هر چه تمام تر اتفاق می افتد و قطعا رخ می دهد.

و نتیجه ی این آزمایش، بصورت مستقیم بر نتایج کلیه ی آزمایشات از ابتدا تا انتهای زندگی فرد تاثیر کامل می گذارد و دقیقا تعیین کننده است.

یعنی فردی که تمام زندگی اش را پاک و خوب بوده  چون در آزمایش عاشورا مردود شده، خوبی هایش توسط قدرت خداوند نابود می شوند و زیانکار می گردد و از رحمت خداوند تا مرگ و برزخ و بعدش دووووور می شود و دقیقا می بازد.(مانند شمر در واقعه کربلا)

و فردی که تمام زندگی اش را خوب نبوده و بد بوده اگر در آزمایش عاشورا قبول شود توسط قدرت رحمت خداوند همه گناهانش بخشیده شده و یک شبه ره صد ساله می رود و در رحمت خداوند وارد می گردد(مانند جناب حر در واقعه کربلا)

پس چیزی شبیه دادگاه های جوامعی مانند امرکا در این موضوع حاکم است. یعنی دو جریان تصمیم می گیرند درباره نجات یا عذاب فرد.
هیات منصفه
قاضی

اینجا هیات منصفه می شود آزمایشات تمام عمر فرد.
و قاضی می شود "آزمایش عاشورا" که حکم نهایی را می دهد.


آزمایش عاشورا مشخصاتی دارد که با آنها می توان آمدنش را شناخت:

×××همه یا اکثر زندگی فرد را دگرگون می سازد.(قطعی)

×××پیشوایی یا دانایی یا فردی بهتر یا مظلوم و مجموعا فردی  خاص وارد داستان می گردد.(نسبی)

×××عموما در نیمه دوم زندگی اتفاق می افتد(نسبی)

×××انسان مجبور می شود بین "اصول پایدار انسانی و الهی"  با  "منافع و داشته ها و احتیاط هایش" فقط و فقط یکی را انتخاب کند(قطعی)

×××خواب ها و نشانه هایی غیرطبیعی باعث می شوند که فرد متوجه شود که این موضوع غیرطبیعی و عجیب است(قطعی)

×××شما خودتان فرد مورد دوم(پیشوا و مظلوم و...) را دعوت می کنید و بعدا در مورد چهارم کاملا گیر می افتید(نسبی)

×××داستان تا جایی شما را مستاصل می کند که بین فدا کردن داشته ها و منافع و زندگی خویش با ظلم کردن به آن فرد خاص، یکی را انتخاب کنید(قطعی)

و شناسه های دیگر که از دانش بنده بیشتر است و یا برای هر "واحدی" مختص و بخصوص هستند.


لازم بذکر است که تنها عاملی که کمک می کند به فرد تا بتواند بفهمد که آزمایش عاشورا آمده یا یک اتفاق عادی رخ داده، میزان خلوص و ایمان حقیقی او در طول آزمایشات تمام زندگی اش می باشد. یعنی اگر فرد در طول تمام آزمایشات زندگی اش "خلوص کافی" نداشته باشد امکان ندارد در آزمایش عاشورا به خودش بیاید و قطعا گمراه شده و به عذاب ابدی خواهد افتاد حتی اگر معروف باشد به بهترین انسان.
و اگر در طول زندگی اش "خلوص کافی" داشته باشد در آزمایش عاشورا به کمک های غیبی و الهی تایید می رشود بدون اینکه خودش بداند و هر چند سخت و با رنج، اما نجات خواهد یافت.


"قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ"؛
 شیطان گفت: به عزت تو سوگند، همه آن‌ها را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان خالص تو از میان آن‌ها.
خالص=کسانی که خلوص دارند.


پس در آزمایش عاشورا، توحید و ایمان و تقوا و زهد و عبادات و هممممممه مولفه های دیگر پشت سر "اخلاص و خلوص" قرار می گیرند.

درواقع فقط و فقط اگر خلوص داشته باشد در طول زندگی اش تا آن مرحله، خدا کمکش می کند وگرنه یقینا گمراه و در عذاب خداوند معذب و جاودان خواهد شد.

این حالت نه تنها برای انسان ها بلکه برای ملت ها نیز اتفاق می افتد. که نمونه ی عاشورای امام حسین برای مسلمانان و امت اسلام از ابتدای پیدایشش تا آخر(قیام منجی)َ، همان آزمایش عاشوراست که حق را از باطل جدا نمود و کاملا ریزبینانه مو را از ماست کشید و همه را آزمود تا همیشه.

همین آزمایش برای هر ملتی در طول تاریخش اتفاق خواهد افتاد. و برای هر فرد نیز.
و این حکم خداست.

آیه 58 سوره اسرا:
وَإِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ یَوْمِ الْقِیَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِیدًا كَانَ ذَلِكَ فِی الْكِتَابِ مَسْطُورًا
هر قریه (واحد جامعه و ملت و غیره)  را پیش از روز قیامت یا هلاك می‏كنیم یا به عذاب شدیدی گرفتارشان خواهیم ساخت، این در كتاب الهی (لوح محفوظ) ثبت است(یعنی حکمی اساسی و قطعی و لایتغیر است).

بنابراین عاملی که کمک می کند در آزمایش عاشورا، خلوص در گذشته زندگی فرد است.
و وظیفه ی فرد در آزمایش عاشورا این است که از بین "داشته ها و منافع و ترس هایش" با  "رضایت خدا و رعایت اصول انسانی و الهی" دومی را انتخاب نماید و برای اولی ها به خدا اعتماد کند و خودش را فدای خداوند کند. آنگاه خداهد دید که خداوند به معجزه آساترین حالت به او کمک دنیایی و نیز ایمانی و پس از مرگ خواهد نمود و او و عزیزانش را نجات خواهد بخشید. اما اگر اولی را انتخاب کند آزمایش عاشورا او را بالاجبار به طرفی خواهد برد که مجبور می شود به "مظلوم یا فرستاده ی خداوند" ظلم کند و به همین دلیل خداوند او را در قبل و پس از مرگ به قعر عذاب و قهرش پرتاب می کند بدون هیچ رحمی. و این پایان زندگی اش خواهد بود در آزمایش عاشورا که پایان بخش آزمایشات تمام زندگی اش است.


پس ای خواهران و برادرانم!
شک نکنید که همیشه در آزمایش هستید و شک نکنید که تمام چیزها و افرادی که دارید(حتی فرزندان یک مادر) فقط برای آزمایش شما هستند و مانند یعقوب مراقب باشید که فریب احساسات را نخورید و خود را برای همیشه از رحمت خداوند دور نکنید.
و کاملا با اخلاص در رفتارها و کلام و حرکات زندگی تان حرکت کنید و بشدت منتظر آزمایش عاشورای خودتان باشید که قطعا خواهد رسید و بوسیله همان آزمایش به سعادت ابدی یا بدبختی ابدی خواهید رسید.
و یادتان نرود که اگر در آزمایش عاشورا ببازید دیگر امکان توبه را بهیییییچوجه ندارید و گفتن از مهربان بودن خداوند در آن مرحله، هیچ کمکی به شما نخواهد کرد و روح شما توسط نظام قدرتمند خداوند به میان ارواح جهنمی و عذاب دیده پرتاب شده و دور می شوید از رحمت خداوند و پس از مرگ شما و حتی قبل از مرگ شما دچار سرگردانی و آوارگی شدیدی می شود بدون هیچ پاسخی از سمت خداوند یا نیروهای خوب اش.

شدیدا می ترسانم خودم و شما و همه را از "آزمایش عاشورا" که همچون طوفان و گردباد می آید و دگرگون می سازد و می رودذ و دیگر هیچ راهی نخواهد گذاشت برای کسی که پیروز نشود.
دقیقا به همان بیرحمی و عجیبی و وحشتناکی "واقعه عاشورای امام حسین" می آید و اجرا می شود.

و حالا می فهمیم معنای عملی سخن امام صادق و سایر امامان را:
کل یوم عاشورا و کا ارض کربلا
هر روزی عاشوراست و هر زمینی کربلا.

یعنی دائما در زندگی ها دارد این واقعه اتفاق می افتد....


به داد خودتان برسید قبل ازینکه شیطان پیروز مست، سور عزای روح تان را بر سفره بنشیند و برای همیشه از رحمت خداوند دور شوید و خدا صدای تان را نشنود و تنها بمانید با جهان بیرحم و بدون خدا.
یکتاپرستی پیشه کنید و خدا را خشنود سازید که به نهایت شادی و رضایت و عشق و مهر و نور برسید. اگر این کار را بکنید یقینا عزیزان تان را نیز نجات خواهید بخشید. چون بخشش خداوند بی اندئازه است و بی اندازه می بخشد و مهربان است.
و وای به حال کسی که با این خدای مهربان، نتواند راه سعادت برود و همنشین ابدی شیطان و ارواح پست و برزخی و زرد و پلید بشود. با آن ضجه ها و صداهای وحشتناک شان دذر بیابان های بی انتهای برزخ....



پایان

((جلال دامن افشان))






اینجانب در مهرماه ۱۳۹۵ درباره موضوع تناسخ روح و موضوعات مرتبط با این مفهوم، به نتیجه نهایی و کامل رسیدم. به این نتیجه که کاملا اشتباه است و کاملا بی پایه از نظر علمی، الهی و دینی.
لذا هر سخنی از من که به این موضوع مربوط باشد در این وبلاگ و هر جای دیگر و هر زمان دیگر، را خودم نقض و مردود اعلام می کنم اکنون.
و اگر پاک نمی کنم آنها را به این دلیل است که بعنوان ذخیره اطلاعات بمانند تا مشخص شود که درباره ی آنها با دلیل و صرف زمان، گذر و عبور نموده ام و کاملا مطمین شده ام بر باطل بودن شان.
نظر نهایی و اصلی و کنونی من، باورهای دین اسلام هستند، تا همیشه.
بااحترام
جلال دامن افشان
۲۹ مهرماه ۱۳۹۵















نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 خرداد 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
در بخش اول پرداختیم به این موضوع که "زندگی یعنی مجموعه ای از آزمایشات که از قبل از تولد فرد تا لحظه ی مرگ او توسط خداوند مدیریت و اجرا می شود"

اینجا باید نکته ای مهم را اشاره کنم:
از منظر خداوند درباره بحث آزمایشات، یک فرد، یک جامعه، یک تاریخ، یک خانواده، و یا یک گروه و امثالهم، همه یک "واحد" محسوب می شوند.
یعنی تمام قوانین و شرایطی که یک "فرد" را آزمایش می کنند، یک جامعه در یک زمان و مکان خاص ، و نیز یک ملت را در طول تاریخش، و .... را نیز آزمایش می کنند.

مثال می زنم:
ببینید. هر کدام از نمونه های زیر که مثال میزنم، از نظر حکمت خداوند، یک "واحد" محسوب میشوند که بعنوان "بنده" آزمایشش می کند تا به سعادت برساند:

××یک فرد. یک انسان. زن یا مرد.

××یک جامعه مثلا جامعه امروز ایران با زبان و فرهنگ و دین و شرایط خودش در امروز.

××یک ملت در واحد تاریخی اش. مثلا ملت ایرانی از آغاز تاریخش تا پایان تاریخش.

××یک خانواده و یا هر گروه و اجتماعی که گرد یک تعریف محوری تشکیل شده باشد.(البته این مورد کمی دارای تردید است اما نباید حتی یک حدس را نیز از قلم انداخت در وادی حقیقت و اندیشه)


پس تک تک موارد فوق از نظر خداوند، یک تن واحد محسوب می شوند و با آزمایشات مخصوص به خودشان که فقط در علم حضرت حق تعالی می گنجد، آزموده می شوند و حیات و زندگی شان در آن آزمایشات تعریف می گردد.

مثلا وقتی در آیه 58 سوره اسرا می خوانیم:
وَإِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ یَوْمِ الْقِیَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِیدًا كَانَ ذَلِكَ فِی الْكِتَابِ مَسْطُورًا
هر قریه (واحد جامعه و ملت و غیره)  را پیش از روز قیامت یا هلاك می‏كنیم یا به عذاب شدیدی گرفتارشان خواهیم ساخت، این در كتاب الهی (لوح محفوظ) ثبت است(یعنی حکمی اساسی و قطعی و لایتغیر است).


خب بوضوح پیداست مفهوم آیه.
حالا سوال اینجاست که مثلا چرا جامعه ی ایران ما(در زمان ما) هلاک یا عذاب نشده است؟

یا مثلا پدربزرگ من در شهرش زندگی کرد و کشته شد. خب کجاست وعده ی محتوم الهی؟ چرا عذاب یا هلاک را ندید و ندیدند؟؟

پاسخ این است که تعریف قرآن از یک "واحد جامعه" با تعریف ما متفاوت است. یعنی مثلا ما به حدود جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی و زبانی و اجتماعی امروز می گوییم "ایران" ، و مثلا افغانستان را که قبلا جدا شد دیگر ایران نمی دانیم.
اما در مفهوم قرآن، مثلا جامعه ی بلوچستان، در آغاز پیدایشش در ابتدای تاریخ، تا انتهای انقراض و نابودی اش در پایان تاریخ، یک واحد محسوب می شود و یک بار هلاک یا عذاب خواهد شد.
اینجا مجددا به تناسخ برمی خوریم. یعنی ارواح انسانهای عادی مثلا بلوچستان در حیطه ی همان بلوچ می میرند و متولد می شوند و برزخ می کشند. و برای همین است که عذابی که مثلا هشتصد سال قبل بر آن جامعه اعمال شده است را خداوند بنام مردم آن جامعه از آغاز تاریخش تا پایان محسوب می کند.
وگرنه نمی شد این آیه را فهمید و قبول کرد. چرا که نمی شود گفت مردم امروز بلوچستان و مردم هزار سال قبلش دقیقا یک جامعه محسوب می شوند. و این دور از عدالت خداوند بود که آنها(هشتصد سال قبل) عذاب شدند و اینها(معاصر) عذاب نشوند.
بلکه آنها و اینها یک جامعه هستند که فقط رفت و آمد برزخ و دنیایی داشته اند در حیطه ی همان جامعه.
پس روح پدربزرگ من بدون شک در یکی از زندگی هایش یقینا عذاب الهی یا هلاک را مشاهده کرده یا خواهد کرد. و وعده های خداوند حتما محقق می شوند و قرآن کتاب بر حق خداوند است.
(سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا=سوره اسرا)

 
از این موضوع می گذریم....

و اما "آزمایشات"

خداوند از هر "واحد" دائما آزمایش می گیرد با شادی و رنج و غیره. و اسباب و وسایل و ملزومات این آزمایشات را نیز بصورت امانت در اختیار بنده اش می گذارد تاا وقتی معین.
ذیلا به تعدادی ازین وسایل اشاره می کنم تا متوجه شویم که چقدر فریب دنیا را خورده ایم و خود را مالک دیده ایم:

ماشین.
زمین.
خانه.
همسر(زن-مرد)
فرزندان(کاملا امانت هستند و هیچ ربطی به والدین شان ندارند و غریبه هستند و هر کدام جداگانه بنده خدا محسوب می شوند)
تن(اندام ها و جسم  مان)
قدرت های زبانی و علم و دانش و مهارت ها.
استعدادهای ژنتیکی و برتری های وراثتی.
سلامتی.
بیماری.
نقص عضو.
بدشانسی.
یتیم شدن.
و سایر رنج ها و شادی ها و امتیازات مثبت و منفی و....

اینها و نظیر اینها، کاااااااملا در مالکیت خداوند هستند و فقط برای مدتی محدود و مشخص بصورت امانت در اختیار "فرد" قرار می گیرند تا آزمایشش تمام شود و هرگونه بهانه از سمت فرد مبنی بر احساساتش بر مالکیت این موارد، در روز داوری از سمت خداوند مردود است و از قهر و پاداش خداوند نمی کاهد یا نمی افزاید.

اینجاست که می فهمیم چرا قران تا این همه خشک و محکم اعلام کرده است که:

«وَاعْلَمُوا أَنَّما اَمْوالُكُمْ وَاَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللّهَ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ.»(1)

[و بدانید كه اموال و فرزندان شما وسیله آزمایش اند و نزد خدا پاداشى بزرگ هست].

«وَما اَمْوالُكُمْ وَلا اَوْلادُكُمْ بِالَّتى تُقَرِّبُكُمْ عَنْدَنا زُلْفى.»(2)

[این اموال و فرزندان شما نیستند كه شما را در نزد ما مقرّب سازند].


پس بااااااااااید که "فرد" فقط و فقط خودش را در مقابل خداوند و آزمایشاتش ببیند و تمام مالکیت ها را از آن خدا بداند و هیییییییچ چیزی جز اعتماد و تسلیم مطلق در برابر فرامین و آزمون های خداوند را انجام ندهد. (اسلام یعنی این. و نیز توحید و تقوا یعنی همین مفهوم)


در داستان یوسف و یعقوب، تنها دلیل دوری چهل ساله ی یوسف از یعقوب که آن همه رنج و بدبختی برای هر دو شان داشت فقط و فقط این بود که "چرا یعقوب یوسف را دوست داشت" در حالی که باید فقط خدا را دوست می داشت و می دانست که یوسف فرزند او نیست بلکه مال خداست و فقط برای آزمایش او در قالب فرزند برای مدتی محدود به او امانت داده شده است.

خب فهمیدن این موضوع، بسیااااااار سخت است ولی باید بفهمیم و بفهمیم و بفهمیم.

چونکه این موضوع دقیقا مربوط است به "غیرت خداوند". یعنی خداوند از نهایت دوست داشتن نمی گذارد که بنده اش به اندازه حتی ذره ای به کسی یا چیز دیگری حتی نیم نگاهی داشته باشد حتی به فرزندش.

و می بینیم که بخاطر این غیرت، چه بلایی سر بهترین بندگانش یعنی یعقوب و یوسف می آورد و رحم نمی کند. پس باید بر خود بلرزیم ما که اگر دقت کنیم ازین منظر و دیدگاه، تک تک مان "منشرک" محسوب می شویم و یقینا در عذاب خداوند خواهیم افتاد و از رحمتش دووووووور. چونکه حق مالکیت را در عملکردمان، در اکثر موارد در زندگی مان از خدا سلب نموده ایم و خود را مالک می دانیم.


ازین نکته نیز بگذریم.


و اما "آزمایش عاشورا"


پس دانستیم که تمام زندگی هر فرد، متشکل است از سلسله آزمایشات ریز و درشت خداوند به منظور نجات وی از جهان خاکستری(دنیا) بسوی نور ابدی و رحمت خداونتد در جهان های رنگارنگ و آبی و سپید(السابقون السابقون=سوره واقعه)


تا اینجا را در متون دینی و عرفانی خوانده ایم و کمابیش می دانیم. اما "آزمایش عاشورا" را فقط از زبان من خواهید شنید.


یاری و دعایم کنید تا در بخش سوم نوشتار، آزمایش عاشورا را شرح بدهم و تمام کنم موضوع را به یاری خداوند یگانه و مدیر و مدبر جهانیان.




((جلال دامن افشان))






اینجانب در مهرماه ۱۳۹۵ درباره موضوع تناسخ روح و موضوعات مرتبط با این مفهوم، به نتیجه نهایی و کامل رسیدم. به این نتیجه که کاملا اشتباه است و کاملا بی پایه از نظر علمی، الهی و دینی.
لذا هر سخنی از من که به این موضوع مربوط باشد در این وبلاگ و هر جای دیگر و هر زمان دیگر، را خودم نقض و مردود اعلام می کنم اکنون.
و اگر پاک نمی کنم آنها را به این دلیل است که بعنوان ذخیره اطلاعات بمانند تا مشخص شود که درباره ی آنها با دلیل و صرف زمان، گذر و عبور نموده ام و کاملا مطمین شده ام بر باطل بودن شان.
نظر نهایی و اصلی و کنونی من، باورهای دین اسلام هستند، تا همیشه.
بااحترام
جلال دامن افشان
۲۹ مهرماه ۱۳۹۵





نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 خرداد 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
در این وبلاگ، تاکنون مطالب و مفاهیم بسیاری را شرح داده ام. اما خودم از میان این مطالب، تعداد انگشت شماری را "محوری و کلیدی و اساسی" می دانم. مطالبی مانند "توحید- تقوا- آپارتاید مویرگی- روند رشد جوامع و..."
الآن می خواهم مطلبی فوق العاده مهم و اساسی را شرح دهم که در هیچ سند یا کتاب یا جایی در طول تاریخ نخوانده ام و کلن وجود ندارد و شرح و اشاره نشده است. اما آنقدر مهم است که حاضرم التماس تک تک افرادی که می شناسم و نمی شناسم را بکنم تا به سخنم گوش فرا دهند و بیاموزند این مفهوم را.
پس لطفا و حتما این موضوع را تا کاملا نیاموخته اید دست از سر من و وبلاگم برندارید و مرا تحمل کنید. چون بسیار مهم است.


موضوع: آزمایش عاشورا

این عنوان را خودم ساخته ام که ذیلا شرح خواهم داد. البته در یک نوشتار نمی شود مفهوم را برسانم و باید چند مطلب و کلی مثال بنویسم تا آنچه که در اندیشه ام شکل گرفته را انتقال دهم. پس صبور باشید لطفا.

به عقیده ی من اصلی ترین تفاوت انسان و حیوان در "پرسش" است. انسان است که دائما به سوالات می رسد و مجبور است تا پاسخ سوالاتش را بیابد تا بتواند به زندگی اش برسد. در حالیکه حیوانات و جمادات و نباتات و غیره ازین رنج و جستجو معاف و آزاد هستند.
اما در اکثریت قریب به اتفاق موارد، انسان ها به پاسخ درست و حقیقت نمی رسند و با پاسخ هایی نادرست خود را تخدیر یا فریفته و آرام می سازند. اینجاست که با مسائلی از قبیل خرافات و تقدس و تعصب و طبقات اجتماعی و اشرافیت و غیره مواجه می شویم.
پس پس از "پرسش" به نکته ی دوم می رسیم تحت عنوان "حقیقت و اشتباه" یا "درست یا نادرست".

درواقع تک تک انسانها برای سوالات بشری پاسخ هایی دارند که آرام شان نموده است اما پاسخ های اکثریت قریب به اتفاق انسانها "نادرست و اشتباه" می باشد. و این یعنی بدبختی و علت اکثر سیاهی ها و بدی ها و رنج های ناتمام بشریت.


خب من و شما نیز به فراخور ضریب هوشی و دانش و تاثیرات محیط و ژنتیک و وراثت و الگوگیری ها و آرزوها و سلیقه و هوس ها و شهوت ها و لذت ها و منافع و ترس ها و احتیاط ها و غیره مان، بدنبال سوالات بشری رفته ایم و پاسخ هاشان را داده ایم و این راه همچنان ادامه دارد.

این راه "پرسش و جستجو" در عصر ما به دو شاهراه "ایدئولوژی و روشنفکری" انجامیده است. یعنی اگر به سراغ تک تک افراد جهان امروز در هر کجای جهان برویم و درباره سوالات بشری بپرسیم که چه پاسخ هایی داده اند، خواهیم دید که امکان ندارد خارج ازین دو شاهراه پاسخی داشته باشند.

شاهراه اولی عموما از گذشته سرچشمه گرفته و در جایی یا جاهایی به وحی و الهام و غیب و ماوراالطبیعه و امثالهم گره می خورد.
شاهراه دوم نیز از گذشته سرچشمه می خورد اما غالبا پیروان این شاهراه زیر بار این موضوع نمی روند و خود را آینده محور می دانند. و مصرا منکر الهام و وحی و ماورا هستند و همه چیز را به حواس پنجگانه محدود می دانند.


من اما در طول سالها و ماه ها و روزها و شب ها و سالعت ها و حتی دقایقی که با آتش زدن زندگی ام، بدنبال حقیقت گشتم، حقیقت را بطور خاص در هیچ یک ازین شاهراه ها ندیدم.
بلکه حقیقت را پاره پاره و تکه تکه و ذره ذره بصورت گردوغباری پراکنده شده در تمام راه های ریز و درشت یافتم. آنچنان پراکنده که خوب می دانم اگر تا پایان عمرم با ذره بین بگردم نخواهم توانست حتی لیوانی ازین اقیانوس را جمع آوری کنم.

باری
در این نوشتار می خواهم پیرامون یکی از اساسی ترین پرسش های بشری صحبت کنم.
پرسش: دلیل و تعریف و حدود و ماهیت رنج ها و شادی ها و اتفاقات و پستی و بلندی ها و ضعف و قدرت ها و تمام حرکات جاری زندگی انسان چیست؟ و آیا برای تمام اینها یک پاسخ وجود دارد یا خیر؟ چرا یکی فقیر و دیگری ثروتمند، یکی مرد یکی زن، یکی کور دیگری فلان و فلان و فلان.....

بنده درباره ی این سوال، در حد فهم و هوش خودم به پاسخی اطمینان دهنده رسیده ام. پاسخی که از نظر "شاهراه روشنفکری مدرن" کاملا مردود و نخ نماست و از نظر "شاهراه نخست" غالبا به آن پرداخته شده است.

آزمایش

بله. من در تحلیل و بررسی و جستجوهایم کاملا مطمئن شده ام که تابحال هیچ پاسخی بجز "ازموده شدن انسانها" نتوانسته عقل مرا آرام نماید. و من کاملا معتقد شده ام که نیرویی برتر و داناتر و غالب و قادر، تک تک انسانها را با اهدافی که ما نمی دانیم می آزماید و مجموعه ی این آزمایشات ریز و درشت در نظر ما می شود همان کلمه ی "زندگی".
یعنی زندگی مساوی است با مجموعه ی آزمایشات.

اگر در روزنامه آگهی خرید خودرویی دیدی و آن را خریدی و هفت ماه استفاده کردی و سپس آن را به شخصی فروختی و پولش را با سود یا زیان به حساب بانک ات واریز کردی....
من معتقدم که قطعا بر اساس برنامه ریزی آن قدرت غالب بوده ای و هدفش نیز فقط این بوده که تو را آزمایش کند تا نمره ای به تو بدهد و آن نمره و نتیجه را زیربنای آزمایشات بعدی ات نماید. و این چرخه و زنجیره تا لحظه ی مرگ ات ادامه خواهد داشت.
خب یقینا بنده برای این ادعایم دلایل کافی دارم که اصلا در حوصله ی وبلاگ و تایپ نمی گنجد و تنها در استدلالات کلامی و حضوری و سخن، قابل شرح است. درواقع من نیز همچون بسیاری از پیروان هر دو شاهراه، هم با شیخ بهایی و پائولو کوئیلو آشنا هستم و هم با سارتر و هدایت و مارکس. پس در حد خودم با دلایل قابل دفاع وارد میدان عرضه ی این نظر شده ام(=آزمایش یعنی زندگی)


پس انسان قبل از تولدش برای آزموده شدن انتخاب می شود و در شرایطی خاص و مناسب برای آزمایشاتش متولد می گردد و یکی پس از دیگری آزمایشاتش را پس می دهد و به پیش می رود.

اما آیا این آزمایشات با کیفیت و کمیت مشخص شان تا پایان عمرش، از ابتدای عمرش، تعیین و محدود شده اند؟؟
خیر. بهیچوجه.

بلکه هر آزمایش بر اساس نحوه ی عملکرد و نتیجه و نمره ای که وی در کمال اختیار در آزمایش قبلی اش گرفته، تعریف می گردد. و نظم دهنده و مدیر این آزمایشات، همان نیروی برتر است(خدا. آفریدگار. پروردگار و....)

خب گفتم از قبل از تولد. این یعنی چطور؟
پاسخش در بحث تناسخ روح پیدا می گردد. که چون موضوعی مجزا و بسیار پیچیده است نمی توانم اینجا بازش کنم و فقط اشاره می کنم که بنده به تناسخی که عرفای اسلامی همچون شیخ اشراق سهروردی معتقدند اعتقاد دارم.
یعنی دایره یس تولد و مرگ و زندگی و برزخ تا جایی برای انسان تکرار می گردد تا انسان خودش را از بدی ها پاک نماید و در دانش و ایمان خودش را به رضایت خداوند برساند و در رحمت خداوند بالا رود و دیگر متولد نشود تا هنگام قیام منجی آخرالزمان. آنجاست که ارواح پاک و والایی که قبلا از جهان خاکستری(همین جهان ما) به نور خداوند بالا رفته اند و نجات یافته اند به اختیار خودشان به زندگی باز می گردند تا در کنار منجی بزرگ که تنها انسان کامل در تمام اعصار است، برای از بین بردن پلیدی مبارزه منمایند و هدف بزرگ خلقت را به سرانجام برسانند.
پس تناسخی که من معتقدم در رابطه مستقیم است با وعده ی خداوند درباره منجی و پایان بدی ها.
اصولا در نزد من ، دلیل والا بودن کسانی مثل حضرت علی اصغر و عیسی مسیح و یحیی و امام جواد و امثالهم نیز در همین تناسخ مدنظر بنده، پاسخ داده می شود.
یعنی این بزرگواران کسانی بوده الند که در زندگی قبلی شان به رضایت و نور رسیده اند و اکنون بعنوان یک فداکاری به دنیا آمده اند تا کمکی کنند به انسانهای طالب حقیقت و نجات.

وگرنه چرا باید کودکی شش ماهه باب الحوائج باشد؟ مخصوصا که ما کسانی مثل جعفر کذاب داریم که با اینکه فرزند معصوم بوده اند اما شایسته نبوده اند.
همینطور است شایستگی مسیح در لحظه تولبد و قبل از آن.

پس هر فرد با شناسنامه ای از زندگی های قبلی اش بدنیا می آید تا دائما آزموده شود شاید بتواند نجات یابد. درواقع آزمایشات به منزله ی لطف خداوند هستند وگرنه باید هر کس خودش راه را می یافت که خیلی سخت بود. ولی با آزمایشاتی که مدیرش خداوند است انسان بدون خبردار بیودن می تواند راه خوبی و پاکی را انتهاب نماید در آزمایشات و نهایتا با رحمت خداوند نجات یابد.

و اما برزخ.
برزخ از نظر من، فاصله ای است در بین دو زندگی که برای عقوبت و پاداش انسان گذاشته شده تا برای زتدگی بعدی پاک و آماده و مطهر گردد. یعنی گناهان و ستمها و بدی های او در طول برزخ توسط نظام خداوند باعث مجازات اش می شوند و نیز به پاداش خوبی هایش می رسد. لذا در پایان هر برزخ، بصورت پاکیزه و خالی و آماده بدذنیا می آید تا با آزمایشات الهی بتواند راهش را بیابد.
درست است که گناهان و ثواب هایش در برزخ تسویه می گردند و با وی به تولد بعدی نمی رسند اما تاثیرات آنها کاملا به زندگی بعدی اش می رسند. یعنی کسی که مثلا چهل درصد راه نجات را در زندگی قبلی رفته، در زندگی بعدی براساس رحمت خداوند، از همان چهل درصد راه شروع به آزمایش می شود و در شرایط خاص همان چهل درصد بدنیا می آید.

پس مثلا اگر کسی با ده درصد راه در زندگی قبلی بمیرد. در زندگی جدید در شرایطی نامناسب بدنیا می آید و از محیطی که باعث رشدش شود دورتر می گردد نسبت به کسی که در زندگی قبلی اش به پنجاه درصد راه رسیده است.

اینجاست که می توانیم بفهمیم چرا کسی از پدر و مادذری بسیار دانا و پاک و در شرایطی عالی بدنیا می آید و ضریب هوشی اش بالاست و خیلی زود و راحت راه را می یابد ولی کسی دیگر در شرایطی بسیار خراب متاولد می شود که تقریبا به راه پاکی و نجات رفتن برایش غیرممکن یا بسیار سخت است.

اینجا نه تنها ظلمی در کار نیست. بلکه رحمت خداوند است که بجای در عذاب جاوادان انداختن آن فرد ده درصدی، مجددا به او اجازه حیات داده شده تا شاید راهش را بیابد.


اینجا برمیخوریم به موضوعاتی مانند ((زن- مرد- ثروتمند- فقیر- قوی - ضعیف- جبر جغرافیایی- زیبایی- زشتی- و سایر مولفه ها و شناسه های محیطی))
یعنی تمام اینها در طول زندگی ها برای ما انسانها گذاشته و امتحان می شوند تا ما بالاخره در یکی ازین زندگی ها بتوانیم راه نجات را کامل نماییم.
پس اگر مرد هستی احتمالا در زندگی قبلی ات زن بوده ای و همینطور فقیر و ثروتمند و غیره.

پس هر فردی در شرایط مختلفی آزموده می گردد تا نجات یابد یا به قعر سیاهی سقوط کند که نهایتا در مقابل منجی آخرالزمان ایستاده و معدوم خواهد گشت.


بنابراین آنگونه که من معتقدم، می بینید که تمام زندگی فقط و فقط یعنی "آزمایش".
یعنی ما دائما در حال آزموده شدن هستیم. با آزمایشات بدنیا می آییم و زندگی می متیم و می میریم و به برزخ رفته و مجددا بدنیا می آییم.
و تنها دو گروه دیگر بدنیا نمی آیند و آزمایشات شان قطع می گردد.
1-کسی که بتواند به رحمت خداوند "رحیم" برسد و از جهان خاکستری به جهان های رنگارنگ یا آبی یا سپید برسد(السابقون السابقون - نورالانوار- نیروانا- ملا الاعلی و سایر نمونه ها)
2- کسانی که در شقاوت و سیاهی به نایت برسند و خداوند رحمتش را از ایشان دریغ کند و به سیاهی رهایشان نماید تا روز آمدن منجی. اینها در برزخ و در عذاب خواهند بود تا روز آمدن منجی.


خب این توضیحی بسیاااااااار گذرا و اشاره وار بود به کلیات موضوع.
اما در بخش دوم نوشتار خواهم پرداخت به روش اجرای آزمایشات و نیز منوضوع مهم و اساسی "آزمایش عاشورا" که تعیین کننده ی نمره ی نهایی زندگی هر فرد است برای رفتن به برزخ و آمادگی جهت زندگی بعدی.

مجددا خواهش و التماس تان می کنم که این موضوع را از من حقیر، با دقت بیاموزید و درباره آن اندیشه و تحقیق و تدبر و تامل و پیگیری عملی نمایید. لطفا دائما مابین کتابها و زندگی عملی بیرون و اتفاقات، در حرکت باشید و تا زمانی که به حقیقت پی نبرده اید از پای منشینید. چون من به شما اطمینان می دهم که راه بسیااااااااااااااااار دشوار است و باید که خودمان را به قافله ی رحمت خداوند رحیم برسانیم وگرنه سرنوشتی فوق العاده سخت و دهشتناک تر از آنچه تحت عنوان "عذاب" در ادیان خوانده ایم در النتظارمان خواهد بود. و در این موضوع، شکی نیست.


پس تا نوشتار بعدی که تکمیل کننده است، بدرود.




((جلال دامن افشان))




توجه:
اینجانب در مهرماه ۱۳۹۵ درباره موضوع تناسخ روح و موضوعات مرتبط با این مفهوم، به نتیجه نهایی و کامل رسیدم. به این نتیجه که کاملا اشتباه است و کاملا بی پایه از نظر علمی، الهی و دینی.
لذا هر سخنی از من که به این موضوع مربوط باشد در این وبلاگ و هر جای دیگر و هر زمان دیگر، را خودم نقض و مردود اعلام می کنم اکنون.
و اگر پاک نمی کنم آنها را به این دلیل است که بعنوان ذخیره اطلاعات بمانند تا مشخص شود که درباره ی آنها با دلیل و صرف زمان، گذر و عبور نموده ام و کاملا مطمین شده ام بر باطل بودن شان.
نظر نهایی و اصلی و کنونی من، باورهای دین اسلام هستند، تا همیشه.
بااحترام
جلال دامن افشان
۲۹ مهرماه ۱۳۹۵




نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
در بخش اول و دوم نوشتار، به این پرسش رسیدیم که آیا بشر امروز راست و درست و حقیقت می گوید این موضوع را که: "انسان امروز یا جاهل است و معتقد به مذاهب یا روشنفکر است و همه مذاهب را انکار می کند و به هیچ مذهبی معتقد نخواهد بود" و این روشنفکری را آخرین و تنهاترین راه نجات بشر می داند تا ابدیت و تا پایان جهان؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این بخش با ذکر نمونه های عینی و واقعی خواهم کوشید تا این فریب خنده دار را شرح بدهم. می گویم فریب بخاطر اینکه حقیقت ندارد و حرکتش دقیقا مانند حرکت گوسفندان در نقل  قول است. و می گویم خنده دار بخاطر اینکه بسیار خودخواهانه و متکبرانه ادعا می کنند و همه بجز خود را تحقیر و تکذیب و مسخره می کنند.

لطفا به مواردی که ذیلا اشاره و ذکر می کنم توجه بفرمایید:

1. روشنفکران مدعی هستند که آخرین چاره برای نجات هستند و اندیشه آنان خانه ی پایانی بشر است.
(=اغلب پیروان مذاهب هم همین عقیده را درباره مذهب خویش میدانند مثل کمونیست ها و مسلمانان و مسیحی ها و...)

2. روشنفکران معتقد هستند که بشر و عقل بشری در حال حرکت کردن هر چه بیشتر به سوی آنان است تا آخر.
(=پیروان مکاتب و مذاهب نیز معتقدند که خداوند یا سیرطبیعی جهان بالاخره عقول بشری را بسوی عقیده ی ایشان نیل خواهد داد و عاقبت را از آن مکتب خود می دانند. مانند کمونیسم و مسلمین و مسیحیت و بودیسم و...)

3. روشنفکران با یکدیگر خوش هستند و به تفریح و مهمانی و غیره می روند.
(=ثواب دانستن ارتباط و دوستی بین مومنان مذاهب و پیروان مکاتب)

4. روشنفکران با واژگان و جملات و کتابها و مفاهیمی مشترک و مختص خودشان صحبت و رفتار می کنند.(واژه های یونانی و انگلیسی و فرانسه و...)
(=مثل رواج مفاهیم و لغات قرآنی و الکافی و بخاری و مسلم و نهج البلاغه و غیره در میام مسلمانان و نیز اصطلاحات عبری و ابراهیمی در یهودیان و مسیحیان)

5. روشنفکران با تمام عقاید و سخنانی که اندیشه روشنفکرها را رد می کنند بشدت مخالفت می ورزند.
(=کاملا مشابه با رفتار پیروان مکاتب و مذاهب. مثل احکام کفر و ارتداد و غیره)

6. روشنفکران در آرزوی جهانی عاری و خالی از مخافان شان هستند.
(=مدینه فاضله و آرمان شهر و اتوپیا و این مفاهیم که دقیقا در مذاهب و مکاتب به اوج خود رسیده)

7. روشنفکران با غیر روشنفکران ازدواج نمی کنند و ترجیحا با همفکرهای خود که روشنفکر و منکر ایدئولوژی باشند ازدواج می کنند.
(=ثواب بودن این مورد هم که کاملا مشهود است در میان مذهبیون )

8. روشنفکران درباره ی تمام مسائل مربوط به پیدایش زمین و آسمان و بشر و طبیعت و ادیان و جوامع و علوم و وسایل و اندیشه ها و غیره، با قاطعیت مباحثه و سخنگویی می کنند و بشدت دفاع می کنند از مواضع شان.
(=این مورد نیز در یک صحبت کوتاه با پیروان مکاتب و مذاهب دیده می شود که همان جهان بینی شان است اما وجه مشترک اینها و آنها در این است که با قاطعیت و متعصبانه صحبت می کنند درباره حقانیت عقیده شان)

9. روشنفکران تماما از یک سری مدل های مشخص و مشترک در نوع و ظاهر زندگی تبعیت می کنند(مثلا سیگار و اتاق شلوغ و لباس پوشیدن های خاص و  در خیلی از موارد در استفاده از نمادها بسیاااااار حساس و مصر و پیگیر هستند)
(=مدل های انگشتر و انگشت انگشتری و یقه لباس و تراشیدن موی سر و سایر موارد در پیروان مکاتب و مذاهب)
 

10. روشنفکران عموما خاطرات مشترک دارند از رفتارهای پدر و مادر یا اجداد سنتی شان و خاطرات نماز خواندن یا مشاهده ی مسجد و امثالهم که منتج شده به روشنفکری شان.
(=مشابه است با قصه های مذهبیون از چگونگی تولد مذهب شان و چگونگی وارد شدن خود یا اجداد یا مردم شان به آن ایدئولوژی...)

11.همه شان بدون ذره ای تردید، به هنگام مباحثات، قاطعانه و با همت تمام، از روشنفکری، "دفاع" می کنند.
(متاسفانه هم مذهبیون و هم روشنفکران و هم مکاتب قویا این موضوع را انکار می کنند که تعصب دارند. اما واضح است که همه شان شدیدا متعصب هستند در دفاع از عقایدشان. چونکه این صفت یک خصیصه روانشناختی تمام انسانهاست)
 
12. روشنفکران معتقدند که به اندیشه ی خاصی معتقد نیستند بلکه آنها حقیقت اصلی را که همانا "مقدس ندانستن اندیشه ای و متعصب نبودن بر دفاع از عقیده ای می باشد" را دریافته اند که نامش روشنفکری است.
(=مذهبی ها نیز معتقدند که تنها حقیقت و پاسخ تمام سوالات بشر را پیدا کرده اند که نامش فلان است)

13. روشنفکران نسبت به جهل و بدبختی و رنج انسانها خود را مسئول می دانند و متعهد  هستند که باید مردم را از بدبختی "راه" ها نجات دهند تا به سعادت برسند.
(=امربه معروف و نهی از منکر در اسلام. بروید جهان را شاگرد خود سازید در مسیحیت و...)

14. روشنفکران در راه نجات و آگاهی دادن به مردم،  تلاش و کوشش و شکنجه و رنج و کشته شدن را خوب می دانند و به آن افتخار می کنند.
(=شهادت. تبلیغ دین. اجر ارشاد. مصائب راه حق و...)

15. روشنفکران به مخالفان خودشان با تمسخر می خندند.
(=مذهبی ها و مکتبی ها در این مورد خیلی شریف تر از روشنفکران رفتار می کنند و خیلی اهل مسخره کردن نیستند)

16. روشنفکران برای اینکه مخالفان شان گمراه هستند در مذاهب،  اشک می ریزند و غصه می خورند بخاطر آن ها و حس نوعدوستی.
(=کاملا و دقیقا شبیه مذهبی ها و مکتبی ها...)

17.روشنفکران عموما در دانشگاه و کتابخانه و کافه و مراکز تجمع خودشان، جمع می شوند و رفت و آمد فراوان می کنند.
(=مساجد. کلیسا. دیر و کنیسه و غیره)

18. روشنفکران سعی می کنند تا سخنان بزرگان روشنفکری را بسط و گسترش دهند و در حقانیت آنها سخن برانند و تبلیغ کنند.
(=دقیقا مشابه رفتار مکاتب و مذاهب. درحالیکه مثلا اصل ادیان و نیز اصل روشنفکری دستور میدهد که همه چیز را بخوانید و اصالت علم را دستور داده اند اما...)

19. روشنفکران همیشه در تلاش و دقت هستند که هر چه بیشتر سخنان و دستورات بزرگان روشنفکری را به عمل بیاورند.
(=تلاش بسیار زیاد مذهبی ها که به زهد می انجامد در حالت افراط)

20. زوشنفکران به ایرادات اخلاقی که بعضا به برخی بزرگان روشنفکری گرفته می شود با تاکید بر واقعیت باوری، پاسخ می دهند. مثلا می گویند زنها شعور همراهی با اینیشتین را نداشتند لذا چند بار ازدواج کرده یا چرا مثلا فلان بزرگ ازدواج نکرده یا افراط جنسی داشته یا... همه را سعی می کنند طوری جواب بدهند که باید واقع بین باشیم و نباید به آن بزرگان ایراد بگیریم.
(=مذهبیون نیز همینگونه و دقیقا با همین رفتار از ایرادات به مصلحان و پیشوایان عقیده شان دفاع می کنند و دعوت به واقع بینی می کنند)

21. روشنفکران به سوی غرب(اروپا و امریکا) توجه مکانی دارند.
(=مذهبیون هم مثلا بسوی مکه و مدینه و اورشلیم و واتیکان و تبت و ...)

22. روشنفکران بسوی تاریخ غرب، توجه زمانی دارند.
(=تمرکز مذهبیون اسلام و یهود و مسیحیت به تاریخ آدم و ابراهیم و... و نیز زردشتی ها به تاریخ کیومرث و ریواس و....)
22.................................

وقتی به موارد فوق الذکر دقت می کنیم متوجه می شویم که رفتار و اندیشه های روشنفکرها دقیقا طبقه گونه است و تیپ و طبقه و گروه شان نیز کاملا مشابه یک مکتب و مذهب رفتار می کنند.
واژه و مفهوم روشنفکری در لغت و تعریف، چه معنایی دارد بماند. اما آنچه مهم است این است که کسانی که خود را روشنفکر یا متفاوت و یا دور از مذاهب و ایدئولوژی و مذاهب اعلام و معرفی می کنند، بدون شک و به قطع یقین، مذهبی با عنوان "روشنفکری" دارند و نه بیشتر.
حال در پاسخ به این پرسش من و امثال من، اگر بگویند که روح و مغز و مفهوم و اصل روشنفکری خیلی درست است ولی بد رفتار شده است. ما هم خواهیم گفت مگر مدعیان مذاهب و مکاتب و مسلک ها نیز دقیقا همین استدلال و دفاع را نمی آورند؟؟ مگر مثلا یک مسلمان در پاسخ به پرسش هایی که در عملکرد مسلمانها پرسیده می شود نمی گوید:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
عیبی که در اوست از مسلمانی ماست.
؟؟؟؟؟؟

پس عقل و خرد نقاد و دانش جامعه شناسی ادیان و رفتارشناسی و انسان شناسی و روانشناسی و تاریخ و امثالهم به وضوح ما را می رساند به این واقعیت که:
گروه و تیپ و افراد و حرکت و جریان مرسومی که با عنوان روشنفکر فعالیت می کنند، یه یقین، شبیه و عین مذهبیون رفتار می کنند.

می دانیم که مسیحیان معتقدند که مسیحیت تنها راه نجات است.
مسلمین همینطور
و نیز اکثر مذاهب و مکاتب دیگر نیز.

روشنفکران اما با اینکه ادعا می کنند فارغ هستند از باید و نباید و گروهی و طبقه ای و تیپ گونه رفتار کردن، باز هم دم خروس عملکردی شان بشدت بیرون آمده و واقعا دیگر حنای شان رنگی ندارد.

انهمتاسفانه اندیشه ها و رفتارهای روشنفکرانه که برای روشنفکران حقیقی چیزی جز رنج و انزوا و تنهایی و بدبختی و سختی و مشقات و فداکاری و سکوت و از خود گذشتگی و ایثار و مهربانی و بخشندگی و انسانیت و فعالیت های بی پایان علمی و فرهنگی و حتی مرگ نداشته است، اما در اغلب مدعیان روشنفکری امروزه تبدیل شده به بهترین جذب کننده ثروت و کلاس و پرستیژ و سکس و هوسرانی و لذت طلبی و خودپرستی و پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی و فردی و سیاسی و....

پس می بینیم که باز هم به تکرار و تکرار و تکرار تاریخ، ذهن بشر برای پاسخگویی به سوالات اساسی، بصورتی همچنان تخدیرگرانه، مذهبی نو اختراع کرده است بنام روشنفکری و البته مکتب هایی در کنارش مانند فمنیسم و نیز مدل های خاص پوشش و رفتار و زندگی که از طریق رسانه ها و صنعت مد و به خدمت گرفتن هنر و تبلیغات و رسانه بر مردم اعمال می کند.

قطعا برنامه هایی نظیر "بفرمایید شام" و امثالهم را دیده اید.
براحتی می شود فهمید که در فضای کلاس و تیپ کسانی که خود را از توده ی مذهبی جامعه بالاتر می دانند، چه خبر است.
خانمی را در این برنامه دیدم که خیلی حرف زد از روشنفکری و لزوم رها شدن از مذهب و ایدئولوژی و پیوستن به عقل و دانش و خرد و امثالهم. و وقتی میز شام را چید تمام مانی فست اش ختم شد به مثال زدن گوشت خوک و شراب. و طوری صحبت می کرد که در حرکتی بزرگ و والامنشانه و روشنفکرانه گوشت خوک می خورد و شراب تا نشان بدهد که دیگر مذهبی نیست و به دانش و آزادی و اصالت علم و فرهنگ رسیده است.
خب فکر نکنم لازم باشد توضیح بدهم که "خوردن گوشت خوک و شراب" از نشانه های مسیحی بودن است در برابر اسلام.
خب این خانم از روشنفکری و رهایی از مذاهب حرف میزد و اصلا سخنی از مسیحیت نبرد. لذا می شود فهمید که او در کمال بی دانشی متوجه نبود که مقوله ی روشنفکری با رسومات و رفتارها و عادت های مردم و فرهنگ اروپا بشدت متفاوت است. و این دو اصلا به هم مربوط نیستند.
فقط این خانم چون عاشق کلاس و پرستیژ مردم اروپا بود و دانش و مطالعه کافی هم نداشت "زندگی در اروپا" را با "روشنفکری" اشتباه گرفته بود.
بهتر بود می گفت: از مسلمان بودن خجالت می کشم لذا هر کاری که مردم اینجا می کنند می کنم تا باکلاس بشوم.
خب اینگونه لااقل صداقت را رعایت کرده بود.

یا زنی را می شناختم که بسیار محکم و فریادگونه و باایمان می گفت عقیده ای به عقدنامه در عشق و ازدواج و پیمان زناشویی ندارد و میگفت عقد را مرد و زن باید خودشان بخوانند و طلاق را نیز با هم بخوانند و این را قانون میدانست. اما دیدم که وقتی از شوهر عقدنامه ای اش(بصورت محضری) جدا شد و با عشق با مردی با همین روش(پیمان دونفری فارغ از کاغذ) ازدواج کرد اما روزی بدون اجرای طلاق و فسخ حضوری عقد(همان پیمان روشنفکری و ایمانی اش)، و حتی بدون اعتنا و اطلاع به شوهر عقدی اش(عقد ایمانی بدون کاغذ)، رفت و همراه و هم خانه و همبستر شوهر قبلی اش(همان که عقد کاغذی بود و سالی از طلاقش نیز گذشت بود) شد(بدون اینکه عقدش را طلاق بدهد و با این شوهر دوباره عقد بخواند). خب طبق عقیده ی خود این زن، او دقیقا تا همیشه زناکار با این مرد و خیانتکار به شوهر ایمانی و پیمانی اش خواهد بود در پیشگاه خدایی که عهدها را می بیند.
 و خنده دارتر این است که این زن خودش عملا ثابت کرده که عقدنامه ی کاغذی حتی اگر تمام و طلاق شده باشد تا همیشه اعتبار و ارزشش فوق العاده بالاتر  از عقد روشنفکری و ایمانی و قلبی و تعهد و پیمان زناشویی بین مرد و زن است.

.
خب اینها همه دم خروس های کثیفی هستند که جوامع امروز در درون خودشان نهان کرده اند. و نشان دهنده ی این هستند که افراد فقط بخاطر کسب منافع و لذت ها بسوی تظاهر به روشنفکری می روند و هر جا که منافع و لذت هاشان در سنت و مذاهب و پلیدی ها و هر جای دیگری ایجاب کند، سریعا از روشنفکری و ایمان و پیمان ها شیفت می کنند به آن جاهایی که لذت و منفعت داشته باشد.
و این همان واقعیت تلخی است که می گوید انسانها حیوان هستند و وحشی و لذت طلب و هوسباز و دروغگو و متظاهر و منفعت طلب. لذا اگر به سخنان و تعهدات و پیمانها و عقیده هاشان اعتماد شود قطعا فساد و ستم می کنند. برای همین باید با قانون و محدودیت گزاری کاغذبازی و عرف و تحقیر و شرع و امثالهم آنها را حیوان وار مهار کرد تا از اعتماد سوءاستفاده نکنند برای فساد و هوسرانی و دروغگویی و ظلم و منفعت طلبی و لذت خواهی.
الحق که راست است این سخن قانون. و نباید به ظاهر سخنان و پیمانها و مظلوم نمایی انسانها اعتماد کرد. چونکه همه در طلب لذت ها و منافع هستند و آزادی خواهی و روشنفکری و ایمان و پیمان و تعهد و شرافت و این چیزها را فقط برای تظاهر و رسیدن به منافع و لذت می گویند. و بجای اعتماد باید که با چوب قانون مجبورشان کرد به رعایت پیمان و عهدهاشان و سخنان شان.

ببخشید خیلی از بحث خارج شدم. قلمم افسار گسیخت متاسفانه. تعفن ها اجازه نفس کسیدن نمی دهند به کسی که می خواهد پاک باشد و اعتماد کند. لذا مرگ زیباترین آرزوی یک انسان مومن و شریف است.
بگذریم...




باری
روشنفکری در لغت و مفهوم، معنایی بسیار عظیم و بزرگ دارد و همانند روح اصلی ادیان، انسان را می تواند به نهایت رشد و والایی عقل و حکمت و مهر برساند.
اما روشنفکری در عمل مردمان امروز، دقیقا یک مذهب است مانند سایر مذاهب و مکاتب و ایدئولوژی ها که......


پس جهان این مذهب را نیز پشت سر خواهد گذاشت و آیندگان به این عصر و مرحله ی تاریخ نیز خواهند خندید که ما نیز در تخدیر و فریب و مستی این بودیم که خودمان را برترین دانایان تاریخ می دانسته ایم و مذهب محدود و توخالی مان را تنهاترین و کاملترین پاسخ به پرسش های بشریت.

بقول شاعر
غرش شیران گذشتگان بگذشت
عو عو سگان شما نیز بگذرد

و اما درباره ی اینکه مدعیان این مذهب، خود را ادامه و در تکمیل رنسانس می دانند باید گفت که این نیز فریبی دیگر است. زیرا که تمام ادعاها و اندیشه ها و رفتارها و حرکت های این عزیزان فقط و فقط وابسته و گره خورده است به تکنولوژی.
یعنی اگر پیشرفت های دانشمندان بیچاره و مظلوم و رنجدیده نباشد که تکنولوژی را گسترش می دهند می دیدیم که سخنان و ادعاهای اینان همچون اقتصاد کشوری که پشتوانه اش را از دست بدهد، اعتبار و ارزش و درخشش اش را از دست خواهند داد.

درحقیقت، مذهب امروز "مدرنیسم رفاه طلب بر مبنای نیروی ثروت و تکنولوژی" است نه "روشنفکری و آزاداندیشی بر مبنای علم و اندیشه و فرهنگ در تداوم مسیر رنسانس"

نمی دانم اندیشه و خورشید رنسانس اروپا از کجا به خاموشی گرایید. اما خوب می بینم و میدانم که امروز جهان فقط دو بخش دارد:
1.بخش قرون وسطایی مذهب زده که مصرف کننده و خون دهنده هستند.
2. بخش صاحب ثروت و تکنولوژی که مذهب روشنفکری(پرستیژ و لذت و تیپ خاص زندگی) دارند و زالوصفت خون میخورند از بخش اول.

بشدت معتقدم که جهان امروز رسیده به مرحله ای که در اسطوره و داستان های دینی تحت عنوان "بعثت موسی و حکومت فرعون" می شناسیم. یعنی امروز در همان مرحله قرار گرفته ایم. و کاملا مثل روز برایم روشن است که محقق خواهد شد وعده ی خداوند درباره ی آن مرحله موسی و فرعون، درباره ی جهان امروز. (=و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین...... قصص)

اگر درباره این موضوع(مرحله ی فوق الذکر) می خواهید نظر مرا بیشتر بدانید به نوشته ام در همین وبلاگ رجوع کنید به این لینک:

نمایه ای از روند رشد جوامع
http://shir11.mihanblog.com/post/196


پایان مقاله ی سه بخشی

((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
بخش اول:
آیا در تمامی تمدن ها و مدنیت ها و شهرها و فرهنگ ها و حرکت های انقلابی و علمی و هنری و فرهنگی و سیاسی بشریت تا به امروز، سراغ داریم زمانی را که انسان توانسته باشد به سطحی از رشد برسد که "همه ی افراد یک جامعه بصورت خردمند و هنرمند و مهربان درآمده باشند و هر یک توانسته باشند در کل زندگی شان مستمرا و مدام کشف کنند و بکار برند (دانش) را - و خلق کنند و بیافرینند (هنر) را - و گسترش دهند و به کار بندند و پاسداری کنند (مهربانی و مهر) را "؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیر. بهیچوجه. نه.
تابحال بشر در هیچ برهه ای از زمان و مکان، نتوانسته است عوام و توده و اکثریت و اغلب مردم یک جامعه را از سطح "عامه و فاقد یا خالی یا عاری یا کم بهره از دانش و هنر و مهر" بالاتر برده و به دانایی و هنرمندی و مهربانی برساند.
پس حقیقت و واقعیتی غیرقابل تردید است اینکه: "اکثریت یک جامعه همیییییشه بی بهره بوده اند و خواهند بود از کشف علمی و خلق هنری و مهربانی.

حالا تعریفی ساده و مختصر از سه مورد فوق الذکر:

×××دانش-کشف-علم-دانایی: بدان بدون "ب" می شود= دان.
بن و ریشه ی "دان" وقتی بصورت مصدر درآید دقیقا می شود: دانستن.
پس هر آنچه که انسان از جایی یا کسی یا به هر نحوی "بیاموزد و یاد بگیرد و بداند" می شود "دانسته" اش. و این یعنی "دانش" . یعنی هر آنچه که قبلا نمی دانستی و الآن می دانی.
معنی متضاد "دانش=دانستن=دانسته=دانستنی" می شود "جهل-نادانی-ندانستن-نادانسته-ندانستن-"

خب یک سوال:
آیا ادیسون اگر الآن می بود می توانست به ما بیاموزد که چگونه و با چه روشی می توانیم بصورت کاملا تضمینی چیزهای جدید اختراع کنیم؟؟
پاسخ: خیر نمی توانست.

سوال دوم:
آیا همان ادیسون اگر الان اینجا بود می توانست به ما "کارکرد لامپ رشته ای" را بیاموزد بنحوی که ما کاملا دقیق بفهمیم آنچه که ادیسون درباره ی لامپ رشته ای "می داند" را؟؟؟؟؟
پاسخ: آری می توانست.

دقت کنید.
آنچه که توانست بیاموزد همان "دانش و دانستنی" است که قابل انتقال و یادگیری و آموختن می باشد.(یعنی حالت دوم)

اما آنچه که قابل آموختن و آموزش دهی و یادگیری و انتقال دقیق نیست، "خلق و آفرینش و اختراع و کشف و  ایجاد" می باشد.(حالت اول)

پس دانش یعنی آنچه که بنابر قانون "انتقال و یادگیری و دانستن" از جایی یا از کسی و ناحیه ای به من منتقل گشته است و حالا من آن را می دانم.
این "دانستن" ها را با قدرت "حافظه " و با قدرت "تعقل و خرد و تفکر و بررسی و تحلیل و عقل" بدست می اوریم و حفظ می کنیم و منتقل به سایرین می نماییم.

اما "خلق کردن و آفریدن و کشف کردن و ایجاد نمودن و اختراع کردن" را نه می توانیم یاد بگیریم و نه می توانیم یاد بدهیم. اینجاست که کارآیی و ارزش "هنر" پیدا می شود. درواقع "هنر" توانایی خلق کردن و آفریدن را به ما می دهد. پس هنر قابل انتقال نیست. البته مهارت ها و دانسته های مربوط به آن در حیطه ی "دانش" می گنجد و قطعا منتقل می گردند بنام "دانش". اما فعل "خلق کردن و کشف و آفرینش" بصورت حرکتی تکمیل کننده بر آن "دانش ها" بروز می کند و منتج می شود به آفرینش یک "چیز".
خب دانش را با قدرت عقل و حافظه بدست اورده و حفظ و منتقل می نماییم. هنر خلق کردن را چگونه؟؟
-اینجاست که موضوعی گنگ و مبهم با عنوان "وحی و الهام و اتفاق و حادثه" رخ می نماید.
یعنی مجموعه ای از شرایط و دلایل دست به دست هم می دهند و طی نظم و مدیریتی که از جانب "من" نیست خود را به سطحی از کمال می رسانند که در آن سطح بصورت یکباره و کاملا اتفاقی "خلق می شود یک مخلوق" توسط من.
آنچه که واضح است این است که افرادی که تجربه ی خلق کردن را داشته اند کاملا معترف هستند که از ناحیه و نیرو و طرفی غیر از "خودشان" آفرینش انجام پذیرفت. حتی وحی ناباورانی مثل احمد شاملو نیز صراحتا می گویند این مهم را.


مثلا اندیشه ای نو مانند یکتاپرستی در ابراهیم.
یا موسیقی و آهنگی مانند سمفونی چندم بتهوون.
یا انسانی در رحم یک زن.
یا شعری یا اثری نقاشی یا....

اینها و نظیر اینها همه و همه اتفاق هایی هستند که بدون حتی یک مورد استثناء که گزارش شده باشد، بصورتی یکباره و بدون مدیریت فرد، خلق شده اند.
درواقع فرد از خاطرات و دانسته ها و غصه ها و شادی ها و لذت و رنج ها و سایر حالات و درونیات و برونیات اش در لحظه ای یا ساعتی یا روزی یا شبی یا هفته و ماهی خاص، به یکباره می آفریند یک مخلوق ویژه را.
و خاصیت آن مخلوق نیز این خواهد بود که تا ابد الآبااااااااااد همان نام و عنوان و شخصیت و تعریف را خواهد داشت که در لحظه ی تولدش داشته است.

اینجا نقطه ی توافق و اتحاد و توحید و یکی شدن "دانش" و "آفرینش و هنر" می باشد.

چونکه "مخلوقی" که خلق شد توسط "خالق" ، از آن پس بصورت یک "دانسته" منتقل می شود از انسانها به سایر انسانها و می چرخد و می رود و می رود ومی رود....
پس دانش و هنر یکی میشوند. و تفاوتی که وجود داشت حالا می رود در کالبد "خالق" و "دانشمند" جای می گیرد.
یعنی چطور؟
-اینگونه که ما اکنون یک "دانش خلق شده" داریم. اما دو نفر بصورت جداگانه داریم.
1.خالق آن مخلوق که مثلا می شود ادیسون.
2.دانشمندی که آن را می داند یا مهارتش را می تواند.(یا دانشمندان فراوان)
خالق "یکی" خواهد ماند تا ابد.
اما دانشمندان و مهارت داران آن "دانش خلق شده" یکسره بیشتر و بیشتر می شوند تا ابد....

لازم بذکر است که موارد زیر و نظیرشان همه و همه "مهارت و دانش" هستند نه"هنر آفرینش":
×نواختن آلات موسیقی.(از مبتدی یا بزرگترین استادی)
×سرودن شعر با مفهوم تکراری.(از مبتدی یا بزرگترین استاد)
×مهارت در نقاشی و طراحی و مجسمه سازی و...(آماتور یا بزرگترین استاد)
×و تمامی مهارت هایی که تحت عنوان "هنرمند" در جامعه امروز معرفی می شوند.
باید بدانیم که همه آن افراد درواقع مهارت و دانش نواختن یا اجرا یا تشکیل یا منظم کردن را با تمرین و یاد گرفتن کسب کرده اند و بهیچوجه نباید خود را "خالق و هنرمند" بدانند. آنها در دانسته ها و مهارت ها "دانا و ماهر" شده اند و ذره ای به خالق و هنرمند بودن ربط ندارند.

مثلا در آلبوم باران عشق که آفریده "آقای چشم آذر" می باشد، جناب چشم آذر "هنرمند و خالق مخلوق" هستند. و نوازندگانی که در همان آلبوم یا هر چند هزار بار دیگر در طول تاریخ، آلات موسیقی مربوطه اش را بنوازند، فقط ماهر و دانا هستند نسبت به "دانش نواختن آن  آفریده ی چشم آذر"
خالق یک نفر. دانشمند فراوان.



حال بدانیم که توانایی خلق کردن دقیقا همان مفهوم "هنر" می باشد. یعنی هنر قدرت آفریدن است. و عقل و حافظه قدرت دانستن هستند.
پس هنرمند کسی است که "خلق" می کند و خالق بودنش با مرگ اش می میرد و تا ابد نامش "یک و  واحد" می ماند و خلق اش می ماند.

و دانشمند-دانا-خردمند کسی است که "دانسته ای" را ابتدا نمی داند سپس یاد می گیرد و می داند و انتقال می دهد و در انبوه دانایان آن "دانسته" عضوی خواهد بود که می میرد اما دانسته خواهد ماند تا ابد.
((اینجا یکی از کمال و برتری های خداوند یگانه را نسبت به مخلوقاتش درمی یابیم. یعنی خداوند است که همزمان هم خالق است و هم دانا و هم انتقال دهنده و ابدی و پایدار در همیشه از ازل تا ابد غیر قابل وصف برای عقل ئ مغز ما مخلوقاتش. یعنی ما درگیر و مجبور که شرک در خودمان هستیم چون ناقصیم. اما خدا چون کامل است "یک" است نه متعدد و چند بخشی. او "یک" است در نهایت "کامل بودن".))



حال "مهر" را می گویم.
"مهر و محبت و اخلاق و عشق و انسانیت و لطف و بخشش و گذشت و نوازش و دوستی و وفا و فداکاری و فتوت و آزادگی و رادمردی و ایثار و سایر مفاهیم" از این دست که با عنوان "مهر" می شناسیم.
پسوند "بان" که به مهر می چسبد، می شود "پاسداری و حفظ و صیانت و حمایت و نگهداری و دفاع از مهر".

"مهر" مجموعه ای از اندیشه ها و رفتارهایی است که از هر دو چشمه ی "هنر" و "دانش" سرچشمه می گیرد. و هدفش نیز بهبود و رشد دوستی و راستی و درستی و محبت و نوازش و با هم بودن و صلح و آرامش و شادمانی در میان انسانهاست.

این هدف را از "دانش" و "خلق" کسب کرده است. یعنی اینکه عقل بشری در برهه ای از تاریخ تکامل بشر به این نتیجه رسیده است که اگر می خواهد انسانها زندگی خوبی داشته باشند لازم است که از "مهر" نگهبانی دهند تا از جنگ و دشمنی و امثالهم در امان بمانند.
دقیقا یعنی اینکه عقل بشر کم کم به این نتیجه رسیده و نسبت به انجام دادنش همت کرده است.

انسان های "خلق کننده" نیز یقینا در پیدایش و خلق این "تصمیم" سهیم بوده اند. نمونه ی بارزش را می توانیم در دستورات دینی تورات و اوستا و بودا و قران و انجیل و غیره ببینیم.

پس "هنر" و "دانش" با همکاری هم "مهر" را خلق کردند و بصورت یک "دانش" انتقال اش دادند در میان انسانها تا ابد.


این بود خلاصه ای از تعریف "دانش - هنر - مهر".




اکنون می پردازم به:
بخش دوم نوشتار:


فهمیدیم که اکثریت تمام جوامع تاریخ و آینده ی بشر، خیلی بی بهره اند و کاملا کم بهره اند از "خلق کردن و دانستن و مهربانی"
و خلق و دانایی و مهربانی همیشه توسط اندک افرادی بسیار معدود انجام و تداوم می یابند که آنها "پیشوایان" هستند. ایشان چراغ های راه هستند برای هدایت مردم.
یعنی هر پیشوا در زمینه ای یا چند زمینه از "دانش و هنر و مهر" به درجاتی والا از  "دانایی و خالق شدن و مهربانی" رسیده است که کسانی که طالب رشد در آن راه ها هستند بایستی که پیروی آن پیشوا را بکنند.

برای این کار، عقل بشری موضوعی بنام "مکتب و مذهب و دین و آیین" را خلق و دانسته کرده است. لذا اجبارا آن "راه" را از سه چشمه ی زیبای بشری که "هنر و دانش و مهر" هستند بهره مند نموده است تا بتواند "کمال سعادت" را به انسان هدیه کند.

لذا رگه هایی از هنر و دانش و مهر را در تمامی مکاتب و مذاهب و آیین های بزرگ بشری که برای مدتی زمام امور یک جامعه را بدست داشته اند، بوضوح دیده می شود.

پس مذهب آفریده و حفظ شده و افزوده شده ی:
×انسانهای خالق از لحظات حادثه و اتفاقی است(چگونگی اش شرح گردید)
×انسان های دانشمند.
×و مهربانان
                   می باشد.

خب آفرینندگان که از چشمه ی الهام و وحی از عقل برتر بشری و نیز از دانش ذو نیز از مهر بهره مند هستند که نیازی به "راه" ندارند. چون نه تنها رشدی به ایشان نمی دهد بلکه محدود شان می نماید. لذا آن "راه" را از سر محبت و دلسوزی و تعهد و حس مسئولیت برای اکثریت نادان و بی مهر جامعه تنظیم و تدوین می کنند تا مردم به نامهربانی و نادانی و دوری از الهامات سقوط نکنند.

پس کسی لیاقت این تدوین را خواهد داشت که خودش بتواند در تمام زندگی پیش روی خودش ثابت کند به همه که:
1.خلق و آفرینش می کند.
2.دانسته های مربوط به "راه" را هر چه بیشتر، می داند.
3. در بیشترین سطح از مهربانی است نسبت به زمان و مکان محیطی خودش.

پس اگر پیشوایی حتی یکی از موارد فوق را نداشت یا از دست داد، یقینا لیاقت و اجازه ی پیروی شدن از سوی مردم را نخواهد داشت.


حال اگر مردم فریب بخورند و یکی از این دو اتفاق بیافتد:
1.راهی دروغین که از سه چشمه ی مذکور آب نخورده باشد در قالب و عنوان "راه" به مردم اعطا و القا و تحمیل شده باشد.
2. "راه" حقیقی که درست بوده بخاطر مرگ پیشوا و گذشت زمان یا گمراه شدن پیشوایش، به انحراف و گمراهی رفته باشد ولی مردم همچنان در جهل و ناآگاهی پیروی اش می کنند.

در اینصورت با یک مجموعه "قوانین و نبایدها و بایدها و مژده ها و هشدارها و وعده ی پاداش ها و تذکر از عذابها و حکم های اجرایی و بشارت و ترساندن ها و هدف گذاری ها و جهان بینی ها" مواجه می شویم که بوسیله ی قدرت های بشری از قبیل "ثروت - سلاح - سیستم - سازمان - مدنیت - و امثالهم" اجرا و اعمال و گسترده و دفاع می شوند.

خب از این موارد در طول تاریخ، بسیار تکرار و مشاهده شده اند. "راه" هایی که مثل نور و صدای "رعد و برق" بهاری، می غرند و می درخشند اما خیلی زود خاموش و فراموش می گردند. و بعضا فقط خاطره ی ظلم و فساد و فریب و توهم و سراب ها و آزارهای بی دلیل و الکی شان در ذهن تاریخ می ماند برای عبرت عبرت گیران.


امروزه جهان و جهانیان معتقدند که بخاطر رنسانس و پس از آن بخاطر انقلاب هایی نظیر انقلاب کبیر فرانسه و غیره و گشایش و رشد روشنفکری درز جهان، بساط "راه" ها برچیده شده اند و آبرو و اعتبار همه شان فقط و فقط وابسته شده به خرافه پرستی و جهل مذهبیون جوامع.
معتقدند که عقل بشری به جهان روشنفکری کوچ ابدی و دائمی کرده است و جهان و انسانها پس از مدرنیته و رنسانس به دو بخش تقسیم شده است:
1.روشنفکران که آزاد شده اند از هر چه که عقل و دانش ندارد.
2.مذهبیون و ایدئولوژی پرست ها که در جهل و خرافات و بدبختی غرق هستند.


آیا براستی چنین است؟؟؟؟؟؟؟
در نوشتار بعدی که بخش سوم و پایانی است، پاسخ خواهم داد.
لطفا یاری ام کنید تا نوشتار بعدی ام درست و راست و حقیقت و کامل باشد.....


دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد




نویسنده:
((جلال دامن افشان))





نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
بسیاری از قدما و معاصرین از متفکران، در مبحث "جبر و اختیار" تعازیف و سخن های متعدد ارائه داده اند. اما از آنجاییکه قصد مقاله نویسی ندارم و فقط می خواهم نکته ای خلاصه اما مهم را عرض کنم، سعی خواهم کرد که بسیار کم و کوتاه بنویسم.

از نظر بنده "انسان در تصمیم گیری مختار است و در اجرا شدن تصمیم مجبور".


این یعنی که شخص برای ((انتخاب و تصمیم و گزینش و ترجیح و حرکت و تغییر و اراده و تفکر و سخن گفتن و اظهارنظر و قضاوت و حکم صادر کردن و رای دادن و بخشیدن و گذشت کردن و طلب انتقام کردن و امثالهم)) که وجه اشتراک همه شان "تصمیم گرفتن و انتخاب" می باشد، کااااااااااااملا آزاد و مختار و رها و امیر و مدیر و مدبر و متفکر و متشخص و سلطان و خداوند(خلیفه ی خدا) و صاحب و محق می باشد.

پس انسان است که انتخاب می کند که عاشق فلانی شود و تا ابد همراهش شود.
او تصمیم می گیرد که هر سال فلان نذر مادرش را ادا کند تا همیشه.
او است که راه نویسندگی و نجات خود و جامعه اش را برمی گزیند.
اوست که اعلام می کند به همه که چای گیلان را بر چای خارجی ترجیح میدهد.
اوست که می خواهد حرکت کند به سمت تحصیل در فلان کشور.
اوست که می خواهد تغییر کند و به رشد صعودی برسد در تمام زندگی.
اوست که اراده می کند برای آرام شدن در برابر رنجها، سیگار بکشد.

اوست که آزادانه درباره ی هر موضوعی تفکر می کند.
اوست که می تواند درباره ی هر چیزی سخن بگوید و حرف بزند براحتی.
اوست که در اظهارنظر درباره مسائل دستش کاملا باز است.(حداقل برای دوست و خانواده اش)
اوست که وقتی در جایگاه سخن یا اندیشیدن درباره موضوعی قرار می گیرد کاملا آزاد است که در فکر یا سخن، قضاوت کند و حق و ناحق را از نظر خودش بفهمد.
اوست که وقتی قانون یا عرف یا شرع یا .. فرصت و قدرتش داد می تواند حکم صادر کند برای موضوعات.

اوست که در موضوعات فردی یا گروهی یا جامعه یا خانوادگی یا ... کاملا حق رای دادن دارد.
اوست که می تواند آزادانه ثروت یا اعضا بدن یا لبخند یا هر چیز دیگرش را به کسی دیگر ببخشد.
اوست که براحتی و بااختیار کامل می تواند از حق خودش و گناه و ستم و ازار دیگری بر خودش گذشت کند.
اوست که کاملا مختار است که تصمیم بر انتقام بگیرد(یا قصاص قضایی. یا انتقام شخصی بوسیله قدرت هایی که دارد. یا حتی با نفرین و دعا نزد خدای داور)
اوست که در تمام موارد فوق و بیشتر ازینها مختار است.


در موارد فوق و کلن در موضوع "اختیار" ، نکته ای بسیااااااااار مهم وجود دارد که ارزش کیفی "اختیار" را تعیین می کند. و آن "نعهد" است.
درواقع، خداوند به انسانها اختیار "تصمیم و اراده و انتخاب و.." داده است و در مقابل این "دادن" از انسان "تعهد" می گیرد.
یعنی چه؟
یعنی اینکه انسان به خدا می گوید: من تصمیمم را گرفته ام که سیگار بکشم تا به آرامش برسم بخاطر حملات شدید نویسندگی و تفکر و..

خب خداوند به او اختیار کااااااامل عطا کرده و او بدون هیچ محدودیتی می تواند تصمیم بگیرد.
درعوض، خداوند به "تعهد و تقدس پیمان" از طرف انسان، ایمان پیدا می کند و آن انسان را تایید کرده و برایش شخصیت قائل می شود و بعنوان "خداوند و پروردگار و مدبر و مالک انسانها" تمام شرایطی که لازم است برای "اختیار دادن به آن انسان در جهت گرفتن تصمیم" را برایش مهیا می کند.
نهایتا انسان تصمیمش را می گیرد.
و تعهد را به خدا می دهد که دروغ نگفته و واقعا تصمیمش را گرفته که سیگار بکشد.

حالا پرونده از دست انسان "بعنوان مختار در تصمیمگیری" خارج شده و بدست خداوند "بعنوان مدیر و اجرا کننده" می رسد.
قرارداد هم که توسط ملائک نوشته شده و خدا بعنوان "اجرا کننده" و انسان بعنوان "تصمیم گیرنده" امضایش نموده اند.
ضامن و ارزش دهنده به قرارداد نیز "پایبند بودن به عهد و پیمان" است از هر دو طرف.

خب
خدا وارد عمل میشود.
انسان سیگار را شروع می کند.
هنوز گلویش اماده ی توتون نیست. لذا تا می کشد گلو واکنش دفاعی نشان داده و سرفه های مکرر می کند. نتیجتا کمی درد و اذیت را باید تحمل کند.
سوال: آیا اختیار دارد که سرفه را حذف کند؟
جواب: خیر. او مجبوووور است سرفه کند چون تصمیم گرفته شده و جهان دارد نظم طبیعی خودش را انجام می دهد تا او را به "تصمیمش" برساند.

بعدا هم ناسزاها و متلک ها و آزارهای اطرافیان و تمام مسائلی که بخاطر استعمال سیگار پیش می آید، از اختیار او خارج خواهند بود.
و همینطور لذت ها و آرامش ها و پرستیژها و خوبی های سیگار هم بدون اختیار او، سخاوتمندانه توسط "نظام تحت مدیریت خداوند" به وی عطا خواهد شد.

درواقع او انتخاب می کند.
و سپس خداوند با نظامش شروع می کند به "رساندن او به خواسته اش".



اما اگر در وسط راه، آن فرد پشیمان شود و تصمیمش را پس بگیرد.
خب باز هم همان قصه تکرار می شود.
یعنی حالا تصمیم او این شده که "از فلان تصمیم گذشته اش برگردد".

پس باز هم خداوند پس از عقد قرارداد، شروع خواهد کرد به "رساندن وی به تصمیم جدیدش" که همین "قطع شدن و تعویض تصمیم" می باشد.

این یعنی نهایت محبت خداوند.

اما باید دقت کنیم که در نظام جهان، او باااااید به قوانین و مسائل طبیعی که برای قطع تصمیم و تعویض انتخابش لازم هستند کرنش کند.

مثلا تصمیم گرفته سیگار را ترک کند. خب این می شود قراردادی جدید.
حالا باید اذیت های ترک را تحمل کند و نیز افتخارها و تبریک های اطرافیان را با لذت ببیند.

و اگر هزار بار هم تصمیم به کشیدن سیگار و بعدا باز به ترک بگیرد، خداوند هیچگاه از "بستن قرارداد و اجرا کردنش" از پای نمی نشیند چون که خداست و نهایت محبت را نسبت به بنده اش دارد و نیز چونکه تعهد خدا با انسان در ازل این بوده که "انسان در تصمیم در زمان تولد تا مرگ، کاااااااملا مختار باشد و اجرای خواسته اش را خدا با نظامش متعهد می شود"



حالا یک نکته:
اگر فرد پس از تصمیم، بغیر از پشیمانی و تغییر در تصمیم، بدعهدی کند چه؟؟؟
یعنی تصمیم خاصتا مخصوص وی نبوده باشد و انسان های دیگر یا درخت و حیوانات و حریم دانش و امثالهم نیز در این تصمیمش وجود داشته باشند.
که درواقع با شکستن تصمیم ، به موارد فوق الذکر، آزار یا آسیب و غیره برسد.
یعنی مثلا وقتی تصمیم بر کشیدن سیگار گرفته بود، به شخصی تاجر اعلام کرده بود که من ازین پس هر ماه فلان مقدار سیگار لازم خواهم داشت و برای تمام عمرم سیگار می خواهم. پس تو را انتخاب می کنم تا سیگارهای تمام عمر مرا در دوره های زمانی ماهانه برایم تامین کنی.
آن شخص نیز بر اساس این قرارداد(چه مکتوب باشد چه شفاهی چون خدا حاضر است)، رفته و قراردادی نظیر همین را با تاجری در فلان شهر بسته و برای تمام سیگارهای مثلا چهل سال، چک یا قول یا سفته داده است که پای شرافت کاری و شخصیت و چک و سفته اش در میان است.

حالا وقتی تصمیم گرفت که دیگر سیگار نکشد و تصمیم قبلی اش را نقض کرد، درواقع به آن شخص، آزارهای تعددی وارد کرده.
×××ضرر مالی
×××ایجاد فضای بی اعتمادی در میان انسانها. چونکه آن شخص دیگر تا همیشه به قول کسی اعتماد نخواهد کرد. لذا اگر روزی برادرش از او تقاضایی داشت و او کار برادر را راه نیانداخت و... مستقیما از نظر عدالت خداوند، گناهش به گردن این فرد است که فضای اعتماد را بخاطر منافع خودش از بین برده.=(قران سوره مائده 33=هر کس یک نفر را بکشد همه بشر را کشته و... . این آیه دقیقا نشان دهنده ی وسعت مسئولیت رفتارهای انسان است).


×××دلسرد شدن احتمالی آن فرد از تجارت و احتمالا مایوس شدنش و نتیجتا گرایشش به فقر و بیچارگی.
×××بدقول شدن متقابل آن شخص با سایرین چونکه احتمالا با خودش بگوید "من هم ازین پس قول میدهم ولی عمل نمیکنم و بدقولی میکنم مثل همین فرد که با من کرد و آسمان معجزه نفرستاد"
×××و آزارهای دیگر...


خداوند این آزارها را مستقیما در پرونده ی فرد وارد کرده و در روند تقدیرش تاثیر می دهد.
یعنی مثلا در جاهای دیگر، که فرد دعا و خواسته و هدف و آرزویی دارد، به اندازه ی "ارزش کیفی و کمی آن عهدشکنی و نیز آزارهایی که در اثر عهدشکنی به سایرین زده شده" او را ناکام یا شکست خورده و.. می کند.

اینجا برخی(با لحنی عیارانه و شبیه کسانی که از مرگ و سختی و هیچ چیزی نمی ترسند) می گویند: باشد پس ما از خدا نخواهیم خواست.

خب این سخنی نابخردانه است. مثالی میزنم:
شکارچیان کفتار و کبک برای شکار حیوان، با تفنگ و جعبه ی فلزی تووخالی و صدای خودشان و امثالهم، هر چه بیشتر سر و صدا راه می اندازند برای ایجاد وحشت.
کبک و کفتار نیز بخاطر نادانی شان، سریعا شکافی در صخره یا سوراخی در زمین پیدا کرده و سرشان را درون شکاف می کنند و طبیعتا صداها کم میشوند. و به خیال خودشان پناه یافته اند چون صداها کم شده است.
لذا شکارچیان براحتی می آیند و حیوان را می گیرند.


سخن این افراد نیز همینگونه است. چونکه تمام جهان درون و بیرون، تحت حاکمیت خداست. حتی اگر خداناباور باشید باز هم نمی توانید کتمان کنید که تمام جهان درون و بیرون تحت نظمی بسیاااااااار دقیق و کامل ریاضی گونه است که ذره ای بی نظمی ندارد.
پس امکان ندارد ما جایی یا زمانی یا حالتی داشته باشیم که خالی از حاکمیت مطلق خداوند و نظم ازلی و ابدی باشد.

و همه نیز می دانیم که حکمت ها توسط عقل بشری، از مشاهده و تجربه ی هزاران هزار هزاااار مورد در طول تاریخ، استنتاج شده اند و نتیجتا سرچشمه ی حکمت ها همان نظم جهان می باشد و نظم جهان بصورت مستحکمی اجرا شده و خواهد شد.

پس تا زمانی که خورشید و زمین در مدار خویش طبق نظان همیشگی شان می گردند، قطعا نظم ((تصمیم مختار - ضمانت تعهد و اجرای نظام خداوند)) با قدرت کامل و تمام وجود خواهد داشت.

نتیجه:
انسان از زمانی که تشخیص می دهد ضرر و نفع خودش را (تقریبا نوجوانی) تا پیری، در تک تک موضوعات زندگی اش، در تصمیم و انتخاب و اراده و حرکت، کاااااملا مختار است. اما به محض انتخاب، خداوند عهد و پیمانش را به ضمانت می گیرد و با سخاوت و قدرت، او را به خواسته اش می رساند.

اینجاست که کلمه ی "گناه" ظهور می کند و معنی می شود.
بزرگترین گناه که عقوبت و کیفر و مجازات و انتقامش توسط خداوند "تعهد و تضمین" شده است، "عهدشکنی پس از تصمیم" است.
درواقع شما هر گناهی را که از سنت و شرع و عرف بررسی کنید یقینا با این تعریف از گناه، مطابقت خواهد داشت.
((انشالله روزی بتوانم نوشتاری بنویسم در تعریف گناه که مشتمل بر: "کفر-شرک-گناه" هستند از نظر من. کفر=اطمینان بر بدی. شرک=تردید و عدم یکتایی. گناه=عهدشکنی و... که در تقابل اند با: "ایمان-توحید-خلوص" که ایمان=اطمینان بر خوبی. توحید=یکتایی در همه چیز. خلوص=تعهد و فتوت و...   . امیدوارم فرصتی برای شرح این موضوع بیابم))


باری
برای همین است که خداوند در داستان خلقت ادم و حوا، "عهدشکنی" را تنهااااااااا گناه آدم می داند و بخاطر آن، همه چیز را از آدم می گیرد.
چونکه مجازات "عهدشکنی" این است که "فرد پیمان شکن تماااااام چیزهایی که بخاطر عهدشکنی اش بدست آورده یا حفظ کرده را توسط خداوند کااااملا از دست خواهد داد و خودش نیز متحیر و سرگردان می شود"
این حکم از ازل(خلقت آدم و حوا) تا ابد(ذکر شده در همان قصه ادم در قران)، بصورت قطعی توسط خداوند حکم و اجرایی شده است.

برای فهمیدن بیشتر موضوع، به نمونه های "عهدشکنی پس از تصمیم" در تاریخ بشر، نگاهی بیاندازید تا متوجه شوید که به طرزی معنادار و رازگونه و اسرارآمیز و معجزه آسا و عجیب، تمام عهدشکن ها دقیقا به عقوبتی که ذکر کردم گرفتار شده اند.

مثلا مجازات قوم بنی اسرائیل بخاطر عهدشکنی(همان قصه معروف بهانه های بنی اسرائیلی) این شد که تمام ثروت و علم و زندگی و شهر و همه چیزشان گرفته شد و بمدت چهل سال در بیابانها سرگردان شدند به نحوی که هر چه می رفتند نمی رسیدند.

یا مثلا کسانی که امام حسین را صدا زدند و تصمیم گرفتند که او امام شان باشد و دعوت اش کردند اما به هر دلیلی حمایت و پیروی اش نکردند و یا به سپاه یزید پیوستند یا از او جدا شده و رفتند و یا در خانه و زندگی شان آرام گرفتند و به عهدشان وفا نکردند.
مکافات شان دقیقا همین بود که پس از مدتی بسیار کوتاه، توسط چند تقدیر "حمله ی سپاه بنی زبیر - قیامهی توابین و مختار و غیره - قتل عام هفت هزارنفر نوسط مصعب - آشوبهای بسیار زیاد و عجیب تا سقوط بنی امیه و...) تمام هست و بود و دارایی و جان و فرزند و زندگی شان را از دست دادند به حدی که مردم کوفه به بدبختی و بی نظم و هرج و مرج شدن معروف گشت در تاریخ.
این همان نکته ی ریز و نغزی است که امام حسین در کربلا گفت: خطاب به عمرسعد گفت که "تو هرگز از گندم ری نخواهی خورد"
چونکه امام حسین بخوبی می دانست موضوع "حکمت تصمیم و عهدشکنی و سرگردانی و اخذ داشته ها و آینده از عهدشکنها توسط خداوند"



پس:
ما با اختیار می توانیم صدها هزار بار در طول زندگی مان تصمیم بگیریم بر هر کار خوب یا بدی.
و همراه تصمیم، خداوند از ما تعهد می گیرد که وارد عمل شود برای اجرا کردن تصمیم ما(لطفی بزرررگ بر انسان که خدا مجری اش می شود)
و در "اجرا شدن تصمیم توسط نظام تحت سلطه ی خداوند" ما مجبور هستیم و باید فرمانبردار مطلق باشیم چون حکمت و چگونگی اجرا شدنش را خدا می داند و ما جاهلیم پس خدا انجامش میدهد و ما باید صبورانه با ایمان اطاعت کنیم با رضایت تا تصمیم به نهایت برسد و میوه اش را بخوریم.

و اگر تصمیم را عوض کنیم مجددا مراحل تصمیم مختارانه و تعهدگیری و اجرا شدن توسط خدا انجام می شود.

اگر عهدشکنی کنیم مجازات مان "از دست دادن هر آنچه بخاطر عهدشکنی حفظ کرده یا بدست آورده ایم و نیز سرگردان شدن روحی یا جسمی یا هر دو" خواهد بود.



نکته ای که بسیار مهم و کلیدی است در فهم جبر و اختیار "موضوع حکمت خداوند" است. یعنی تا به مفهوم حکمت" پی نبریم بدرستی نمی توانیم تضادهای جبر و اختیار را بفهمیم.
در "حکمت" نیز باید لینک بدهیم فهم مان را به "خیرخواه بودن خدا و بی نهایت بودن محبت خدا و مسلط بودن خدا بر مکر و حیله و سیاست و نیز آزمایشگر بودن خدا و قانون گذار بودن و اجرا کننده بودن و نیز پیگیر اهداف آفرینش بودن خداوند یکتا و قدرتمند و مهربان".
مجموعه این مفاهیم که در عقل مان جمع آیند و بتوانیم به آنها نظمی درست بدهیم، بعد کم کم به معنی "حکمت" پی خواهیم برد.
مثلا مظلومی از خدا یاری می خواهد برای رهایی از دست یک ستمگر به نام ساسان.
فردی فاسد و ظالم که طبق نقشه های (مختار بودن فرد را درنظر داشته باشید) شوم خودش تصمیم به کشتنساسان می گیرد.
نهایتا آن فرد فاسد ساسان را می کشد.
و مظلوم از ساسان ظالم نجات می یابد.

خب در تمامی موارد، همه مختار بودند. و خدا کسی را اجبار نکرده بود.
اما چون هر کس نزد خدا  پرونده ای دارد سرشار از آزمایشات و مسیرهایی که در راه "هدف خداوند برای او" است، خدا بعنوان دانای مطلق، آن موارد را در موارد پرونده های سایر افراد، هماهنگ می کند تا عدالت خداوندی و پیگیری اهداف خلقت و پیمان های خدایی اش را به اجرا برساند.
پس هر کس در خودش مختار است. و خداوند براساس تصمیمات و رفتارهای ما، برنامه های خودش را پیگیری و منظم و اجرا می کند که این می شود "حکمت خداوندی".
نمونه هایی برای این موضوع را در قرآن می توانید بیابید. آیاتی که نشان می دهند که خداوند در نهایت حکمت و قدرت و دانایی، جزییات و کلیات جهان و انسانها را همانگونه که خودش می خواهد پیش می برد و ما بقدر ذره ای در حکمتش نمی توانیم خلل ایجاد کنیم. و اساسا نمی خواهیم خلل ایجاد کنیم. چون که حکمت خداوند تماما خیر و نور و خوبی و نجات است و در حمایت از راه راست و درستی و مهر و خوبی هاست. لذا کسی که خوب است یقینا بیشترین خیر و برکات و محبت و لطفها را در مسیر و پایان حکمت های خدا کسب خواهد کرد ولی کسی که شر و ظالم و حیله گر و بد است بشدت در حیله و قدرت حکمت خداوند اسیر می شود و همچون مهره ای احمق و توخالی، به بازی گرفته می شود در جهت اجرای حکمت بالغه ی خداوند برای خیرخواهی و محبت و کمال نور و خوبی ها.
پس حکمت خداوند دقیقا نور امید است برای مظلومان و پاکان و خوبان و درستکاران و راست کرداران.
و همچون تار عنکبوتی است برای گرفتار آمدن ظالمان و بدکاران و فریبکاران و کسانی که در زمین فساد و ظلم و بدبختی و رنج درست می کنند و صدای ناله ی بندگان خدا را به عرش خدا می رسانند از ستمدیدگی و بیچارگی.

بنابراین شناخت "حکمت خداوند" شرطی اساسی است برای درک کامل موضوع جبر و اختیار.




این بود شرحی کوتاه بر جبر و اختیار از نظر جلال دامن افشان. کتابی تقریبا صد صفحه ای نیز چند سال قبل دراین باره نوشته ام. ولی برای شرح کامل این موضوع، به تقریبا دویست یا سیصد صفحه نیازمندم.
یاحق





((جلال دامن افشان))
12اردیبهشت1395







نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
نه توی بانک ها حساب تپل و سنگین و اعتبار دارم...
نه توی جامعه دارای جایگاه و میز و وزنه ام...
حتی وقتی درباره ی فرق چای گیلان با چای سیلان حرف میاد وسط، خانمم از عناوینی مثل بی عرضه و خاک توسر و ضعیف برام استفاده می کنه...

بقیه را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید


ادامه مطلب


نوع مطلب : نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 28 فروردین 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان
وقتی محمدعلی جمالزاده از راه فرنگستان به همدان رفت تا پس از سالها با عارف قزوینی دیدار کند، چنان از دیدنِ حالِ زارِ او یکه خورد که به گریه افتاد. همان وقت عارف به مدیرِ روزنامه ناهید نوشته بود: "وقتی گریه جمالزاده‌ را دیدم، فهمیدم که در این ده - پانزده سال چه قدر باید فرق کرده باشم."
این عکسها بر جای مانده از همان روزهای عارف است؛تصویرِ همان صورتِ تکیده‌ای که جمالزاده با دیدنش به گریه افتاده بود. تصاویری از آخرین روزهای حیاتِ عارف وقتی سرخورده و افسرده از آشفته بازارِ سیاسی مشروطه، در تبعید‌ی خود خواسته به دره مراد بیگِ همدان پناه برد. تصویری از روزهای تنگدستی و بیماری او که به قول خودش مجبور بود تا با صد دینار سیب زمینی نسیه از بقالِ سر کوچه شب خود را روز کند.

تصویرِ سمتِ راست، تصویری از روزهای تنهایی او است وقتی در بیغوله‌های همدان با سگها همنشین شده بود؛ تنها همنشین این روزهایش سگی بود به نام ژیان که عارف با او غذا می‌خورد و با او حرف می‌زد و چنان دلبستگی به او پیدا کرده بود که بیست و هشتمین تصنیفش را برای او سرود. چندی پیش از مرگِ عارف، ژیان مُرد تا به قولِ سعید نفیسی "شاعر بزرگ از این مصاحبت نیز محروم ماند."

عارف در شرح احوال این روزهایش، در حالی که در تبِ بیماری مالاریا می‌سوخت به مدیرِ روزنامه ناهید نوشت :
"... اغلب بستری افتاده، در تمامِ این پنج - شش ماه سه مرتبه آن هم برای رفتن به حمام و رفعِ کثافت بیرون رفتم.یک مرتبه هنوز داخلِ حمام نشده دچارِ لرز و نوبه شده و با نهایتِ سختی و بدبختی خود را به پایه کرسی رساندم و چنان افتادم که توان برخاستن نبود. خدا تمام کند. زندگی تمامم کرد ..."


این تصاویرِ عارف، آینه تمام نمایی است از زندگی پر از درد و محنتِ متفکری که اگر هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرد، وقتی تصنیف وطنی ساخت که ایرانی از ده هزار نفر، یک نفر نمی‌دانست وطن یعنی چه .تنها تصور می‌کردند وطن شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد... این تصاویر شرح گویایی از واپسین روزهای زندگی شاعری است که مردمش را می‌شناخت و با یک قصیده یا غزل دلهایشان را می‌لرزاند.

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده











كفش‌هایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

باید امشب بروم.
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد.
هیچ كسی زاغچه‌یی را سر یك مزرعه جدی نگرفت.


باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را
كه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه كه همواره مرا می‌خواند.
یك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هایم كو؟
.......................................
.......................................
.......................................







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 فروردین 1395 :: نویسنده : جلال دامن افشان




تا سنگ نباشی "بت" دیگران نمی شوی

"جمله از من نیست"



مفهومی بسیار عمیق در این جمله نهفته است.

خواهشمندم که وسعت اندیشه هاتان را در تحلیل این جمله، به برداشت های عاشقانه، محدود و خلاصه نکنید. .

دقت بفرمائید در تحلیل کسانی و طبقاتی که برای گروه شان یک تیپ تعریف شده را مشخص کرده اند.

مثل

×روحانیون بودایی و یهودی و سایر ادیان و مکاتب و مذاهب.

×پزشکان

*پهلوانان(گذشته ها)

×سبیل دارها(در زمان صفویه)

×عرفا و دراویش و متصوفه

×نیروهای نظامی و قضایی و پلیس کشورها

×مذهبی هایی که پایگاه شان مسجد و بازار است(حاج آقا-حاج خانم)

و....

یعنی کسانی که یک لباس یا تیپ مخصوص برای گروه شان تعریف کرده اند و بسیار مقید و متعصب هستند سر پوشیدن و رعایت کردن جزئیات آن تیپ برای گروه شان. . .


دقت بفرمائید که وقتی کسی را بدون توجه به سخنانش و یا عملکردش، احترام و پیروی و کرنش و تعریف میکنیم، درواقع او را به خودی خود از سایر افراد جامعه جدا کرده ایم. که این می شود همان مفهوم پرستش پنهان، شرک پنهان، بت پرستی و شرک خفی و امثالهم. ..

چونکه بت را بدون اینکه سخنان و اعمال مهم و شایسته ی پرستشی داشته باشد می پرستیدند. و دلیل پرستش بت را این می دانستند که نشانه و تمثیل فلان اسطوره یا فلان گروه بزرگوار می باشد. دقیقا مانند افراد منظور بحث مان که صرفا بخاطر دلایل تعریفی لباس و تیپ شان، تکریم می شوند.


تا اینجا می شود یک طرف سکه، که رفتار ما هست در برابر آن افراد. . .

اما طرف دیگر، روانشناختی درونی آن فرد و افراد می باشد. یعنی خود آن فرد، چگونه توانسته بپذیرد و انجام دهد این عمل را که "خودش را با یک تیپ بخصوص از جامعه جدا بداند و لذت ببرد ازین که دیگران وی را بدون سخن و رفتارش، بپرستند و پیروی و کرنش و احترام کنند"

این یعنی همان نکته ی موجود در جمله ی بالا.

"سنگ بودن" لازمه ی "بت شدن" است

یعنی تا سنگ نباشی نمی توانی اجازه بدهی که تو را بدون دلیل بپرستند. . پس تا عقده و کمبود و مشکلات درونی و روانی و شخصیتی نداشته باشی نمی توانی اجازه بدهی که تو را فقط بدلیل یک تیپ و لباس، بالاتر و متفاوت از جامعه ببینند.

این همان زیربنای منحوس تکراری تاریخی مان است که نهایتا می رسد به "طبقه گرایی و طبقه پرستی و حتی نژادپرستی و خودبرتربینی و غیره که کاملا بمعنی شرک و نقض توحید و نپرستیدن خدا بعنوان خدای یگانه هست در مفهوم دینی" پس یک طرف، کمبود فرد. طرف دیگر، جهل مردم. می شود چهره ی جدید بت پرستی یا همان شرک پنهانی . . .


باور کنید از خواندن این جمله، بسیاااااار خوشحال شدم چون کمکم کرد این مفهوم بزرگ را شرح بدهم. امیدوارم این رنج ها و بدبختی های عجیب و غریب همیشگی زندگی ام فرصتی ولو یک ساعته به من بدهند تا این موضوع را بصورتی شایسته باز کنم و شرح بدهم.


"باشد که بیاندیشیم"

جلال دامن افشان نوروز ۹۵





نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
فصل کرکس


نفس نمی کشم! اینجا بهار جاری نیست
جوانه هست، ولی از نکوتباری نیست
تمام کوچه پر از های و هوی کرکس هاست!
چرا به هیچ عبوری، دمی قناری نیست؟!
...صدای سوخته ای با نسیم هی می زد؛
در این زمانه امیدی به رستگاری نیست...
بخواب روح بلند ای مسیح بیداری
که از هجوم سیاهی کسی فراری نیست
قدم قدم به سراشیب شعر لغزیدیم
برای خسته دلان از جنون قراری نیست...
خبر دهید به طوفان، از این طرف نوزد!
که سال هاست در این باغ برگ و باری نیست...

15 مرداد 94

به احترام واژه هایی که سر بریده شدند از قفا! و صدای رسایی که...


تاریخ : سوم شهریور 94 | 01:40 ب.ظ | نویسنده و شاعر: سركار خانم نسرین لطفی



دامن افشان:
این شعر زیبا و حزین به خاطر ساكت شدن ناجوانمردانه ای، سروده شد. و شاعر عزیز ما ثابت كرد كه قلم اش برای این زمان و همینجا می تپد و می نویسد و اینجا را مثل عموم شعرا با كافه های شیك پاریس و یا مثل برخی دیگر از شاعران با كوچه های حافظه ی چگوارا، اشتباه نگرفته است.
چه زیباست اندیشه ای كه بداند كجاست و چه باید بكند و چه زیباست قلمی كه برای همانجا بنویسد و بكند آنچه باید را....

با سپاس از بانو لطفی عزیز.




نوع مطلب : معرفی ها، شعر و متن و....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان

من معتقدم كه یك جامعه ی ضعیف به لحاظ علمی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و رفاهی، دو شاهراه حیاتی را باید با دو كمیت متفاوت، رهگیری كرده و پیش ببرد.

الف) شاهراه ادبیات و هنر.(شعر. نثر. موسیقی. نقاشی. مجسمه سازی. رمان. و...)

ب) شاهراه دانش های شناختی با ذات صرفا آموختنی.(جامعه شناسی. تاریخ. روان شناسی. ادیان. و...)

 

سعی می كنم تا خیلی طولانی شرح ندهم چون خارج از حوصله ی وبلاگ است، درحالیكه برای شرح جزییاتش به یك مانیفست نیاز است.

تصویر زیر را در ذهن تان با تصورات بنده متصور شوید لطفا





A   نشان دهنده ی جامعه ای است كه خیز برداشته برای پیشرفت علمی – سیاسی – فرهنگی و رفاهی.

B  نشان دهنده همان جامعه است كه بصورت نسبی و جسته و گریخته توانسته در همه یا برخی مسیرها و اهداف فوق الذكر، گام نهاده و حركت كند. و نیز در دوره ی گذار قرار گرفته است.

C   مرحله ی رسیدن به اكثر اهداف مورد نظر می باشد. درواقع در این مرحله، پیشرفت های فوق الذكر، تا حدود بسیار زیادی حاصل شده اند.

D  مرحله ی "انحطاط تا زایش" است كه درگیری های درونی در جامعه میان "خواص سوار بر اسب اشرافیت" با "خواص چوپان رمه ی توده" شكل می گیرد كه جامعه را از درون تهی كرده و از بیرون مورد تهاجم قرار می دهد. این تهاجم می تواند نظامی باشد یا فرهنگی و رسانه ای و اقتصادی و غیره. هدف از این تهاجمات نیز تنها طمع بستن به گوشت تازه ی یك شیر زخمی و ناتوان است توسط سایر شیرهای تازه نفس جویای نام و قدرت.

 

 

A

در مرحله ی اول، نسبت لزوم گرایش جامعه به شاهراه (الف) باید بیشتر از شاهراه (ب) باشد. این یعنی باید تقریبا سه برابر گرایشی كه مردم به ادبیات و هنر دارند، به آموختن و جامعه شناسی و روانشناسی و امثالهم داشته باشند. دلیل این كار نیز آماده شدن برای مرحله ی بعد است. زیرا در مرحله ی بعد باید سطح فهم و دانش شان از انسان و جهان و جامعه به درجه ای نسبی رسیده باشد كه بتوانند ادبیات و هنر را بفهمند.

بنابراین در این مرحله باید تقریبا به نسبت سه به یك، مردم به سمت (الف) بروند و یك سوم اش را بسمت مطالعه و شناخت و تجربه ی آثار ادبی و هنری.

زیرا بخش (الف) دست بر گذشته ها و دست آورد های بشر و علوم دارد و عموما به كشف دانایی ها و راهكارها می پردازد. اما بخش (ب) خلق كرده و زایش داناای و راهكار دارد.

البته این در هر دو بخش نیز قطعیت نداشته و بصورت اكثری بررسی می شود.

اگر ادبیات و هنر بر دانش های آموختنی در جامعه ی ضعیف، ارجحیت و فزونی یابد، نتیجه قطعا از دو حالت زیر خارج نخواهد بود:

1-      "ادبیات و هنر" بصورت تخدیری عمل كرده و مردم را به خواب و بلاهت خواهد كشانید. بنحوی كه در اوج بدبختی ، احساس خوبی خواهند داشت.

2-      "ادبیات و هنر" توسط اشخاص یا گروه ها، با اغراض و اهداف مشخص، به جهت مهار كردن و خط دهی مردم، بكار گرفته خواهد شد.

 

اما اگر سیر درستش را پی بگیرد،  جامعه تا حدودی دانش پیدا كرده و آماده ی صعود به مرحله ی B می شود.

 

B

در این مرحله كه مرحله ی بسیار پركشاكش و سرشار از مباحثات نظری هر دو گروه خواص، و انقلابات عملی مردم است، خودبخود جدال كلیشه ای و كهنه ی عقل و احساس پیش خواهد آمد. جدال عدالت و مادر.

از ابتدای زمانی این مرحله تا انتهایش، اگر جامعه مسیر درست را طی كند، هر چه كه پیش برود، به كمیت آثار و گرایشات ادبی و هنری افزوده شده و كیفیت علوم آموختنی متراكم تر خواهد شد.

لذا در این دوره، رشد آثار ادبی و هنری را خواهد داشت و بالتبع "خواص سوار بر اشرافیت" ظهور كرده و رشد خواهند نمود.

از سوی دیگر "خواص چوپان توده" با استفاده از كیفیتی كه در مباحث آموئختنی پدید آمده، كف جامعه را به آرامی هدایت خواهند نمود.

این دوره، دروه ی جدال های سخت و در عین حال، دوره ریاكاری ها و تظهارهای بسیار زیاد خواهد بود.

دوره ای كه هر كسی فكر می كند همه چیز می داند. زیرا كه "خواص چوپان توده" از یك سو اطمینان و ایمان ایدئولوژیك به جامعه تزریق می كنند و از سوی دیگر "خواص سوار بر اشرافیت" پرستیژ رفتاری و ظاهری به افراد می دهند. لذا هر كسی امام و راهبر خودش خواهد شد.

دوره ای كه اگر درست پیش برود می شود گذار و اگر نادرست پیش برود می شود آنارشیسم و فرقه گرایی و طبقه زایی و جدل های نظری مخرب.

 

 

 

CوD

جامعه ای كه توانست مرحله ی اول را با برتری  "آموختن" بر "ادبیات و هنر" طی كرده و در مرحله ی دوم توانست "الف" و "ب" را بصورت همراه و با هم به نفع برتری "ب" پیش ببرد، در مرحله C  به برتری "ادبیات و هنر" بر "آموختن" خواهد رسید. كه این همان پیشرفت علمی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و رفاهی می باشد.

در این جامعه، اهل قلم، خالق خواهند بود با پشتوانه ی قوی دانسته ها. توده دیگر عوام و رعیت نیستند كه دنباله روی مطلق بكنند. بلكه در حدی عادی دارای دانش هستند و با دانش و قدرت تشخیص، از دانایان پیروی می كنند.

اما یك موضوع، این جامعه را تهدید می كند.

"خواص ادبیات و هنر" با گذشت زمان، هر چه بیشتر به اشرافیت می پردازند و كم كم خود را از جامعه جدا می بینند. اینجاست كه وعده ی ماركس تحقق می یابد. "خواص چوپان توده" كه سالها زمینه چینی كرده اند برای این فرصت، ندای برابری خواهی سر داده و "كم دانایان" را بر علیه "دانایان طبقه دار شده" می شورانند.

بصورت اسطوره ای اگر بنگریم، "آتش" كه بعنوان بزرگترین دارایی مهم است در دست خدایان(=خواص اشرافی) قرار داده شده. لذا مردم بصورت شورشهای شبه كمونیستی و تفكرات شبه ماركسیستی و خواسته های شبه سوسیالیستی به خدایان هجوم می آورند.

اما نتیجه ای كه كاوه گرفت اینجا تحقق نخواهد یافت. زیرا فریدونی كه دارای سرشت پاك و دانا و خدایی باشد اینجا وجود ندارد. بلكه بجایش "خواص چوپان مردم" زمامدار شورش ها هستند كه خودشان جز طمع ورزی و غرض ورزی و قدرت طلبی، هدفی ندارند. لذا قدرت "خواص اشرافی" كه در دوره ی دوم و سوم توانسته بودند اكثر قدرت عقلها و دلها و نظام را بدست بگیرند بر آنارشیسم پارتیزانی شبه كمونیستی چیره خواهد شد.

و اگر همچنان مبتنی بر اسطوره ها پیش برویم(كه واقعیت نیز همان است) ، پرومته ای لازم است تا از خدایان(خواص اشرافی غالب و پیروز) آتش برای مردم بدزدد.

 

اما این "آتش" آنگونه كه خواسته ی مردم و خواص شان است، "برابری" نخواهد بود. زیرا كه "برابری" بذات یك دروغ و فریب است و هرگز محقق نخواهد شد.

پس "آتشی" كه پرومته خواهد آورد، چیزی نخواهد بود جز "تعادل".

"تعادل" یعنی آنچه كه به افراط كشیده شده باید تحریم و سركوب گردد تا جامعه به تعادل برسد.

 

اینجا مهم ترین نكته ی تاریخ ادیان و انقلابات مردمی تاریخ، پیش می آید. شرح اینكه رفتارهای پیامبران و صالحان و رهبران مردمی تاریخ در سركوب و تحریم افراط جامعه ی خودشان، فقط برای به تعادل رساندن بوده نه اینكه حكم دائمی الی الابد گردد. این اشتباهی است كه تمام جوامع در طول تاریخ  نموده اند تاكنون.

 

یعنی مثلا "مزدك" بعنوان "پرومته" ی ایران ساسانی كه به افراط حرمسراداری كشیده شده بود، ندای "هر مرد برای یك زن" را سر داد.

یا "پیامبر اسلام" بعنوان "پرومته" ی جامعه و زمان خودش، كه به افراط بی سوادی و جهل مطلق كشیده شده بودند، "كتاب" و "قلم" را معرفی كرد.

یا ماركس در برابر استعمار افسارگسیخته و سرمایه داری افراطی، نظریات تعادل كننده ی خودش را مطرح كرد.

یا لینكلن در برابر افراط برده داری استعماری كه واقعا از حالت تاریخی و سنتی اش تجاوز كرده بود، حكم سركوب این رفتار را داد.

الی آخر

 

پس پرومته اگر بیاید "تعادل" را برقرار خواهد كرد از طریق اعمال نقیض و متضاد آنچه كه به افراط كشیده شده. بنابراین نباید آن آورده را به افراط كشید. بهترین حالت این است كه اعتدال حفظ شود نه افراط و نه تفریط. این نیاز اصلی جامعه است كه اگر رعایت نشود، محكوم خواهد بود به چرخش مداوم مراحل اول و دوم و سوم و چهارم و باز دوباره و باز دوباره....

 

پس نشانه ی شناخت "پرومته" ، تعادل است نه برابری خواهی و نه آنارشیسم.

 

 

حال اگر پرومته نیاید و كار اعتراضات مردم بدست "خواص چوپان توده" پیش برود، مرگ و انحطاط "عقیده ی غالب" در آن جامعه فراخواهد رسید. این "عقیده ی غالب" می تواند دین آن جامعه باشد یا مذهبش یا مكتب و ایدئولوژی  و باورهایی از قبیل سكولاریسم و لیبرالیسم و كاپیتالیسم و سوسیالیزم و كمونیسم و غیره.(نمونه اش جامعه ی ایران ساسانی است كه از هم پاشید. منظور باور ایرانیان است نه صرفا یك حكومت بنام ساسانیان)

 

جامعه ای كه به این انحطاط برسد، توسط یك نیروی خام و بی ارزش، از هم فرو خواهد پاشید. این نیروی خام، در اكثر موارد از بیرون خواهد رسید اما به تقاضا و دعوت گروه ها از درون جامعه.

 

و بخاطر سلطه ی فرهنگ خام و بی چیز بر این جامعه، دوباره جامعه به شكل و باوری دیگر تصمیم به رشد خواهد گرفت. این رشد، را به سه چیز تشبیه می كنم:

1-سوختن ققنوس و زایش ققنوسی جدید با شمایلی دیگر منتها ار خاكستر ققنوس سوخته شده.(یعنی درواقع اندیشه های قبلی نمی میرد بلكه می سوزد و در شكلی دیگر تداوم و رشد می یابد. مانند اندیشه های ایران باستان كه در ابوریحان بیرونی و ابن سینا و زكریا رازی و امثالهم تداوم یافت به شكل جدیدی)

2-پوست انداختن مار.

3- ساییدن عمدی نوك و پنجه ی عقاب در آخر عمرش توسط خودش، برای رشد دوباره.

درواقع بن مایه برای مدتی نهان و مخفی می شود و پس از تمام آشوب ها و دگرگونی ها، در قالبی دیگر شروع به زایش می كند.

 

 

این بود شرح و باور و برداشت من از روند حركت یك جامعه بسوی رشد علمی و فرهنگی و اجتماعی و رفاهی.

امیدوارم در آینده ی نزدیك با مطالعه و بررسی و مشاهدات بیشتر، اشتباهاتم را تصحیح و درستی هایم را گسترش بدهم.

     

 

جلال دامن افشان





نوع مطلب : نوشتارها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 مرداد 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
تقریبا به خاطر ندارم که در تلویزیون و سینمای ما کاراکتری که در شوی تلویزیونی یا فیلمنامه، لهجه ی یکی از شهرستانها را دارد در نقشی جز این دو، بازی کرده باشد:
۱-جهت طنز و خنده و سرگرمی مخاطب.
۲-جهت نشان دادن سادگی و خامی و صداقت و بلاهت و حماقت و عفاف سنتی و قدیمی.


یعنی حتی یک بار یادم نیست که شخصیت لهجه دار، یک آدم عادی یا نقش اصلی مهم داستان یا شو را عهده دار باشد.
شما تصور کنید مثلا کسی با گویش خوزستانی مجری یک شوی بزرگ هر شب شبکه سه باشد.
یا کسی با لهجه ی کرمانی نقش اول و تاثیرگذار یک فیلم سینمایی باشد.
یا کاراکتر انسان باهوش و قدرتمند و دانای یک سریال آهنگ لری در سخن داشته باشد.


فیلم روزی روزگاری را به یاد بیاورید. همه شان گویش و لهجه ی شهرستانی داشتند. اما خاله لیلا و مرادبیک و نسیم بیک که شخصیت خردمند و دانا و تاثیرگذار داستان بودند با اینکه مردمان همان منطقه بودند بدون لهجه سخن می گفتند.
بجز ایشان، بقیه که با لهجه سخن می گفتند همه جهت خنداندن مخاطب نقش ایفا میکردند. حسام بیک. بسیم بیک و غیره.


همه میدانیم که رسانه ملی و در راس شان صدا و سیما و سینما سکان دار و پیش قراول مهار منش و رفتار عملی و فرهنگ جامعه ی ما هستند.
کما اینکه می بینیم با پخش یک سریال ساده تلویزیونی، ظرف مدت دو هفته، تمام ایران تکه کلام های آن سریال را در تمامی جوانب زندگی روزمره شان وارد می کنند.

جامعه ی بدون مطالعه ، عمدتا از رسانه خط و منش می گیرد.


بنابراین تلویزیون و سینمای ایران با این افراط و ستم فاحش و زشت و وحشتناکش، اصلی ترین دلیل ترویج و گسترش و پیشروی تفکرات و حرکات پلید تجزیه طلبانه در ایران است.

اعراب از جنوب غرب
بلوچستان پاکستان از جنوب شرق
استعمار از شمال غرب برای ترک و کرد
برای مادر عزیزمان ایران، دندان تجزیه تیز کرده اند.

این دشمنان پلید و ثروتمند چاره ای ندارند تا مردم موردنظر شان را قانع کنند که بپذیرند در ایران شهروند دوم محسوب می شوند.

خب به نظر من آن پلیدها ی دشمن ایران، باید از تلویزیون و کارگردانان و فیلمنامه نویسان و کل سینمای ایران تشکر بیکران کنند.

زیرا توانسته است مردم متحد و متعصب به میهن ما را هل بدهد سمت این دروغ که "لهجه ها و زبان های غیر تهران، شهروند درجه دوم اند"

زیرا هر کسی که یک بار سابقه ی زندگی در تهران را تجربه کرده براحتی متوجه شده که یک شهرستانی بهیچوجه نمی تواند در تهران با گویش خودش بصورت جدی و بزرگ و مهم زندگی و کار و عاشقی کند.

هیچ کس مجبورش نمی کند اما رفتار عمومی مردم و فرهنگ غالب این اجبار را اعمال میکند.
و واضح است که عنان و اختیار و مهار و افسار رفتار عمومی و فرهنگ جامعه را فقققققط و فقط تلویزیون و سینما و رسانه در دست دارد.

بنابراین این ستم و گناه فقط یک متهم دارد.


درواقع تهران شرایطی را فراهم کرده که تجزیه طلبان براحتی میتوانند ایران را تکه تکه کنند.


مادر عزیزمان ایران

یادگار چند تمدن در طول چند هزار سال.

امروز دستخوش حماقت کارگردانان و رسانه ها و برخی هنرمندان بی دانش و ستمکار و افراط گر و نادان شده است.


بس کنید.
دست از سر ایران عزیز بردارید.
بگذارید این مردم اصیل و باتاریخ درخشان و متمدن، به یک جامعه ی بی سواد و طبقه دار و تمسخر کننده و ضعیف و تک قومیتی تبدیل نشود.
کاری نکنید که نود درصد از مردمان اصیل و پرارزش ایران بزرگ مجبور شوند لباس پرافتخار زبان و فرهنگ و گویش شان را بیرون انداخته و به لباس فرهنگ خام و بی اصالت و حبابی تهران درآیند.


به ایران مان رحم آورید.
دل بسوزانید به حال این مادر پیر و ارزشمندمان.
طبیعت اش را که با جهالت و افراط تان نابود کردید.
حال بافت اجتماعی و فرهنگ اصیل و جامعه ی زیبا و امپراطوری اش را نشانه رفته اید؟
فقط به این خاطر که یک کارگردان به خاطر استفاده از کاراکتر لهجه دار، سود کند.

یعنی باید مادرمان را به کام تجزیه بکشانیم که یک کارگردان سود کند؟



کاری بکنید
نگاهبانان تلویزیون و رادیو و سینما
کاری بکنید

بزرگان فرهنگ
آقای علی نصیریان ، انتظامی
نسبت به این موضوع تذکر بدهید و اقدام کنید.
در این فیلمنامه ها بازی نکنید.


بس کنید.

مادرمان از دست رفت.


علی حاتمی عزیز
به خواب شان برو و بگو:
"مادر مرد، از بس که جان ندارد"






((جلال دامن افشان))
1394/5/1




نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 تیر 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
همیشه در یك جامعه، وقتی یك اراده ی جمعی برای حركت به سمت یك هدف پدید می آید آن جامعه حالت یك تن واحد را به خود گرفته و "برادری" غلیظی همراه با احساس اتحادی عمیق شكل می گیرئ.
اما در این اوضاع اگر كسی چه خارج از تن واحده  و چه از داخل و میان برادران بخواهد نقد یا ایرادی -ولو از سر دلسوزی- وارد كند، سریعا همه او را دشمن و بیگانه پنداشته و برخود لازم و واجب میدانند كه ساكت اش كنند یا لااقل بی اعتنایی نمایند تا در حركت رو به رشدشان و نیز در اتحاد برادری شان خللی ایجاد نكند.

بهترین مثال برای شرح این موضوع، واقعه ی عاشورای سال 61 هجری می باشد. بزرگترین دلیلی كه باعث شد مسلمانان فقط سی و اندی سال پس از رحلت پیامبرشان، خانواده اش را تكه تكه كنند و ناموس اش را به اسارت ببرند تنها یك موضوع بود. به نحوی كه سایر موضوعات و دلایل تحت تاثیر همین دلیل ایجاد شد.
جریان اسلام كه از یك منطقه ی كاملا فقیر و بی سواد آغاز شده بود اكنون بصورت یك تن واحد و مقتدر درآمده و به شرق و غرب و شمال جهان حمله كرده و تقریبا عمده ی موثر جهان زمان خودش را فتح نموده بود.

این موضوع برای مسلمانان یك معجزه ی بسیار بزرگ و غیرقابل فهم بود. شمار كنیزان و غلامان و جواهرات و معماران و هنرمندان و شاعران و لشكر و تجهیزات و سایر غنایم و دارایی های فوق العاده ای كه از ایران و  روم و قفقاز و غیره به قبایل شبه جزیره ی عربستان می رسید مافوق تصور بود. و این حركت همچنان ادامه داشت. یعنی مسلمانان همچنان به مناطق بیشتری حمله می كردند و قدرتمندتر و ثروتمندتر میشدند.

لذا وقتی حسین و خاندان پیامبر اعتراض كردند، دیگر برای علماء و مردم و حاكمان و شیوخ و تاجران و سیاستمداران و كلیه ی اقطار جامعه اصلا مهم نبود كه او چه می گوید. فقط این مهم بود كه كسی نباید مزاحم حركت مقتدرانه ی اسلام در جهان گردد. و شكستن این اتحاد و نافرمانی از خلیفه ی خداوند، بزرگترین گناه بود. لذا براحتی آن خاندان معترض به فساد را تكه تكه و اسیر كردند. بااینكه آن خانواده صاحب حكومت بودند و تنها خانواده ی پیامبر بعنوان بنیانگذار و همه كاره ی اسلام و حكومتش.
چه دلیلی بالاتر از اینكه آن خاندان داشتند اتحاد رو به رشد و قدرتمندانه ی اعراب مسلمان را از درون خالی می كردند؟ این میشد خیانت و جزایش عاشورای سال 61 هجری بود.

همین حالت در تمام حركات اجتماعی صدق می كند.

اكنون در میان كرمانج های خراسان موجی از تلاش برای جلوگیری از مرگ فرهنگ مادری شكل گرفته كه بسیار زیبا و عالی می باشد. زیرا بهترین كار برای جلوگیری از خودباختگی فرهنگی در برابر یورش غرب به جوامعی مانند ما همین است.

لذا برای این كار فرهنگی، نیاز به ملزومات و تجهیزات فرهنگی وجود دارد. كتاب - شعر - مقالات - تحقیقات - موسیقی - ضرب المثل ها - خلق آثار ادبی و هنری - نظریه پردازی در اجتماعیات و....
درواقع كرمانج های خراسان باید كه اقدام به خواندن و نوشتن كرمانجی نمایند و مطالعه كنند و خلق آثار كنند.
اما اینجا یك رندی و سیاست از سمت غرب به سمت ما وزیده كه دارد تمام تلاش هامان را می خورد.
و از آْنجایی كه موج براه افتاده مثل همان موج اسلام، احساسی شده است، امثال من تا می خواهیم كمی هشدار و آگاهی بدهیم، سریعا خارجی و خائن مان می خوانند و طردمان می كنند از خویش.
ولی چون نمی توانم نسبت به زبان و فرهنگ مادری ام بی اعتنا باشم نقد و هشدارهایم را بیان می كنم:

خطی كه برای زبان كرمانجی در جهان انتخاب شده خط لاتین است كه كاملا پیرو و منطبق و مقلد خط لاتین تركیه است. یعنی مثلا e را فتحه می خوانند و  c را حرف ج می خوانند.
و این كار را تحت عنوان "خط معیار و علمی كرمانجی" قلمداد و غالب نموده اند.
حال با خود می گوییم كه مگر چه اشكالی دارد؟ بالاخره كه باید یك خط و گویش بعنوان معیار مقرر شود. پس بگذاریم همین باشد.

اینجا اما یك توضیح لازم است. اولا چه كسی گفته كه باید حتما یكی از گویش ها غالب شود؟ می توان یك كار درست تر انجام داد. كاری كه اجداد دانای ما ایرانی ها در زمان ساسانیان كردند. برتای امور اداری و حكومتی و نگارش كتاب و علم، از میان كلیه زبانها و گویش های ایرانی، یك زبان را استخراج و اختراع نمودند بنام فارسی دری.
پس ما هم می توانستیم یك خط و آهنگ جدید را از میان تمامی گویش ها اختراع و كشف و پرداخته نماییم.

دقت فرمایید.
خط لاتین تركیه برای كرمانج های تركیه كاملا آشنا و ساده است. نه اینكه آن را فقط بلد باشند بلكه با آن نسل در نسل بزرگ شده اند و می نویسند و می خوانند. دقیقا مثل ما كه با خط فارسی كاملا آشنا هستیم.
آنها از دوران طفولیت، كلیه دانش ها و علوم و ادبیات و مسائل روزمره زندگی شان را با خط رسمی شان كه لاتین تركیه است آموخته اند و با آن كاملا همراه و همزاد هستند. لذا تاكنون بسیاری آثار ادبی و علمی به زبان كرمانجی و خط تركیه ای نوشته اند و می نویسند و خواهند نوشت مثل ما كه با خط فارسی خاطرات روزمره مان را مینویسیم و با آن براحتی ارتباط برقرار می كنیم.

اما ما تازه داریم با آن الفبا آشنا می شویم. مثل كسی كه اقدام به اموختن زبان فرانسوی كند. شاید كه بیاموزیمش و تمرین و ممارست كنیم به نوشتن و خواندن. موضوع این است كه تا سالیان سال امكان ندارد بتوانیم بصورت اجتماعی (نه یكی دو نفری) با آن خط دمخور شویم.
شما تصور كنید كه از اول راهنمایی، انگلیسی را آموخته ایم و بعنوان زبان دوم كل جهان سالهاست با آن آشناییم و هر روز می آموزیمش. حالا یك پاراگراف متن فارسی را فقط با حروف انگلیسی بنویسید. سپس بخوانیدش. بعد ببینید چقدر زمان می برد تمركز بر آن خط.
این امر طبیعی است چون خطی كه در ما نهادینه شده خط فارسی است نه لاتین. لذا باید تلاش كنیم تا بخوانیم و هرگز با آن مثل خط فارسی، مسلط نخواهیم بود.

نتیجه این می شود كه كردهای تركیه خطی  كه بصورت طبیعی در جامعه ی تركیه از كودكی آموخته اند را معیار قرار داده و دائما خلق می كنند با آن خط.
ما فقط وقت خواهیم داشت كه با یك فاصله ی چند ده ساله (شاید ده تا بیست ساله) عقب تر از ایشان حركت كنیم و فوق فوقش آثار آنها را بتوانیم بخوانیم و دنبال كنیم.

این از نظر جامعه شناختی یك فاجعه است چونكه مرگ فرهنگی ما را در پی خواهد داشت. انگار به یك عقاب بگویی روی زمین مثل پلنگ فرار كن و شكار كن. خب نمی تواند و مجبور می شود تا 90% ناكارآمد باشد و بی بازده.

بنابراین كرمانج های تركیه با یك فاصله ی بسیار زیاد از ما جلوتر حركت خواهند كرد و ما مانند مستعمره های فرهنگی مجبوریم توانایی ها و دارایی های خودمان را بریزیم در سطل زباله و سعی كنیم با فرم و مدل و گویش و خط آنها بنویسیم و بخوانیم وگرنه منزوی خواهیم شد.

استقلال فرهنگی و حفظ ماهیت و هویت و توانایی ها و دارایی های خویش به معنای دوری و عدم اتحاد و دشمنی و شكستن پیمان برادری نمی باشد. در یك جامعه ی انسانی اگر قانون كامل و درست تصویب و اجرا نگردد پس از مدت كوتاهی برادری ها به دشمنی و برابری ها تسلیم رقابت های ناسالم و زایش طبقات خواهد انجامید. درحالیكه قانون درست، تفرقه و نابرادری ها و نابرابری ها را نیز منظم و سالم خواهد نمود.
نمونه اش جامعه ی اروپاست كه پروتستان ها و كاتولیك و سوسیال و لیبرال و سایرین با هم در سایه ی قانون، برادر شده اند.


ما باید خطی را انتخاب یا اختراع كنیم كه بتوانیم براحتی با آن خلق آثار نماییم. نه اینكه كاملا پیرو و مقلد گردیم. اینگونه با گذشت زمان، به دلیل شكاف عمیق و بزرگی كه میان ما و ایشان شكل خواهد گرفت تحقیر و مطرود و منزوی خواهیم شد.
دلیل این شكاف واضح است.
تعداد و كیفیت آثار ادبی و هنری و فرهنگی و علمی و اجتماعی آنها بسیار زیادتر از ما خواهد بود بدلیل نوع خط. لذا ما دچار ضعف و نقص و حقارت فرهنگی و هویتی خواهیم شد. بنابراین همین الان وقتش است كه دامان مان را از خط تركیه برهانیم و در بافت فرهنگی مادرمان ایران، خطی مناسب برای رشد و خلق آثار ادبی و فرهنگی مان، اختراع یا انتخاب نماییم.




((جلال دامن افشان))

13/4/94
2 بامداد شنبه




نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، فرهنگ كرمانجی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سالها قبل در خوابی دیدم كه وارد ساختمانی بزرگ در  شهر تهران شدم. از پاركینگ به طبقه بالا رفتم. وارد سالنی بسیار مجلل و زیبا شدم. افرادی را دیدم كه بسیار شادمان و سرزنده و زیبا و خوشحال در حال رقصیدن بودند. همچنان كه محو تماشای آن زیبایی ها بودم ناگهان سقف از گوشه ای ترك خورد و شكست و سپس فروریخت.

بالای سقف فضایی با ارتفاع تقریبا یك متر وجود داشت و انسان هایی كاملا مسخ شده با رنگ پوست خاكستری و بی روح و چشمانی گرد و از حدقه بیرون زده و بدن و چهره ای كاملا استخوانی و چندش آور، درهم می لولیدند.

آنها بسیار به هم نزدیك بودند به نحوی كه دست و پاهاشان در هم تنیده بود.

من همان زمان در نوجوانی ام مفهوم این خواب را دانستم و فهمیدم. گویا آن مسخ شدگان صاحبان اصلی خانه بودند كه خون شان توسط آن شادمانان مكیده شده بود. یا اینکه به هر نحوی تنها دلیل این شادمانی و خوش بختی، به استضعاف کشاندن و مکیدن آن افراد بود همچون زالو.(مفهوم مستضعف در آیه پنجم سوره قصص)


شش سال قبل مدتی در یك شركت صادرات مشغول بكار شدم. آن روزها با دیدن سطح بسیار بالا و غیر قابل باور بی اعتمادی و دشمنی های پنهان و ریاكاری و اصطلاحا زیرآب زنی و خندیدن ها و سلام های دروغین و منفعت طلبی و سایر رذائل اخلاقی، بسیار قلبم بدرد آمد و خود را غریبه دیدم. اما به جهت روح پرسشگر و ذهن ناآرامی كه دارم برای یافتن پاسخها و رهایی از جهل، برآن شدم تا بهتر بشناسم این مرداب دمكرده ی تابستانی را.

نهایتا دیدم كه رابطه افراد در آن محیط تنها در دو حالت شكل می گیرد:

1-     با هم دشمن اند و ظاهرن می خندند.

2-     به هم بی اعتمادند و به محافظه كاری رسیده اند.

 

یك روز تصمیم گرفتم با همكاران صحبت كنم كه یك دور همی ساده و صمیمی به مناسبت تولد "آقای اسماعیلی" بگیریم. قصدم نیز فقط این بود كه این كار شروع شود و همكاران هر بخشی برای یكدیگر تولد بگیرند و به هم محبت كنند. نه برای این كار پاداش و مزایا دریافت می كردند بلكه كمی از پول خودشان را خرج كنند و نه این كار وظیفه ی سازمانی شان بود.

درواقع یك حركت انسانی در جهت رشد و تحكیم دوستی در محیط اداره.

شعارم نیز این شعر حافظ بود:

درخت دوستی بنشان كه كام دل به بار آرد

نهال دشمنی بركن كه رنج بی شمار آرد

هر بار كه فكر می كردم روزی برسد كه هر یك ماه یك بار، پرسنل هر واحد برای یكی از همكارانشان جشن و دورهمی بگیرند خیلی خوشحال میشدم.

 

اشتباه من از اینجا شروع شد كه این تصمیم را با مدیر آن قسمت درمیان گذاشتم.درحالیكه باید از مردم شروع می كردم نه از صاحبان قدرت. چون آنها تنها به فكر منافع و جایگاه خودشان هستند.

آقای "شادمان"(معاون بخش آنالیز) بسیار خوشحال شد و استقبال كرد. من پیشنهاد دادم كه برای آقای "اسماعیلی" یك دورهمی بسیار ساده و صمیمی به سنت رفتارهای نوجوانی بگیریم. مبلغ خیلی كمی هم روی هم گذاشته و یك كادو و كیك و گل و نوشیدنی تهیه كنیم.. همین هم شد.

من آن چند روز را امتحان تاریخ داشتم و كلن مطالعه ام شده بود تاریخ.

 

"حسن" روز بسیار پرمشغله ای داشت. در حدی كه حتی حواسش برای سلام كردن جمع نمیشد. بااین حال ناهارش را نخورد و با عجله ای بسیار زیاد و چهره ی تمام عرق كرده رفت و وسایل را خریداری كرد. ساعت پنج عصر بود اما هنوز گرسنه دنبال كارها بود.

 

"هوشنگ" كار مهمی در منزل برایش پیش آمده بود اما به اصرار من نرفت و ماند برای كمك به اجرای مراسم.

القصه

كیك را روی میز گذاشتم ، صندلی ها را جفت و جور كردم، پیش دستی و چاقو و چنگال و لیوان و نوشیدنی و غیره را چیدم.

پارچ نداشتیم. به موبایل مسئول آبدارخانه زنگ زدم و او گفت برو "ساختمان فروش خارجی" و خودت از آبدارخانه بردار. آسمم اذیت می كرد اما دویدم و با ضعف تنفس دو پارچ را از ساختمان فروش خارجی آوردم.

به آقای "شادمان" گفتم كه فقط بچه های "آنالیز قیمت" حضور داشته باشند تا صمیمیت جمع از بین نرود.

 

لحظات آخر بود. من و "حسن" و "هوشنگ" فقط می دویدیم تا همه چیز را آماده كنیم. قرار بود كادو را آقای "غلامیان" به آقای "اسماعیلی" تقدیم كند. آقای "غلامیان" شخص وجیه و دوست داشتنی و همچنین "رئیس بخش آنالیز و فروش" بود. او برای اینكه جمع صمیمی باشد و رفتارهای جایگاهی از پشت در اتاق وارد نشود همتراز ما پول داد و فوق العاده ساده و صمیمی شركت كرد. من نگذاشتم پول بیشتری بدهد برای اینكه می خواستم صمیمیت و برابری رعایت شود.

 

باری

لحظات آخر بود و داشتیم آماده ورود آقای "اسماعیلی" می شدیم.

من با عجله داخل راهرو بین اتاق اصلی آنالیز و آبدارخانه در رفت و آمد بودم برای انجام كارها كه ناگهان درهای بسته ی راهرو یكی یكی باز شده و "چهره های جدید" از آن ها خارج شدند.

صدای قهقهه از سمت ورودی پله ها بلند شد و هفت نفر دیگر از "چهره های جدید" از بیرون وارد سالن شدند. سینه هایی میان تهی اما متکبرانه رو به جلو با نگاهی سرد و مقتدر. قدم های مستحكم همچون نعل های اسبانی که بر گوشت تن های عاشوراییان تاختند. اصلا برای سلام كردن به زیردستان، برنامه ریزی نكرده بودند و اگر اتفاقی مجبور به جواب سلام می شدند در حد تكان دادن دو میلیمتری سر و چشم بود.تنها با نگاهی روانشناختی می شد به عمق و وسعت عقده های مختلف و متعدد سرکوب شده از کودکی تا همیشه در ایشان پی برد.



آنچنان قدم می زدند كه انگار مطمئن بودند كه درها منتظر ایشان اند. فضا طوری پیش رفت كه من احساس كردم حتی ممكن است درها خودشان برای چهره های جدید باز شوند.............چونکه "اوراق جنایات و چیرگی تاریخ، همیشه رقاصه ی روسپی گیسو بدست باد عقده گشایی های اینان و همانندانشان بوده است"


 

چهره های جدید كاملا مطمئن بطور ناگهانی از اتاقهای دربسته و پله های خالی ظهور كردند و بسمت اتاق رفتند و دوربین ها روشن شدند و تبریك ها گفته شد و صندلی ها پر شدند و میز: حجله ای شد برای ورود فاعلانه شان.

همیشه میزها مهم اند و اینكه چه كسی صندلی را تصاحب می كند. نه خوراكی های روی میز مهم است و نه لباس و نورپردازی. میز مهم ترین است. اهمیت هر میز نیز بواسطه ی "اولین شخص مهم" بوده كه پشتش نشسته.

 

ما همه هاج و واج ماندیم. نه در عكس ها افتادیم و نه صندلی باقی ماند برای نشستن و نه اتاق جا داشت. هر كدام مان به اتاقی خزیدیم. "خانم فلاح" توی اتاقش مشغول ادامه كارش شد. آقای "رازقی" نه در اطاقش بود نه در راهرو، بلكه غیبش زده بود. "محمود" گفت نمی روم داخل مهمانی چون آنها از جنس ما نیستند و ما حتی نمی توانیم راحت حرف بزنیم چون قطعا بابت حرفهای صمیمانه مان نیز بعدا کاملا برادرانه و در نهایت تزویر سازمانی، استنطاق خواهیم شد. "كاوه" خودش را مشغول كرد به كامپیوتر و كارهایش.

"هوشنگ" كاملا بی هدف قدم می زد. "حسن" مجبور شد با شكم گرسنه و خسته، هی چرت و چرت از لبخندهای پیروزمندانه چهره های جدید عكس بگیرد. دندان های ایشان در لبخندهاشان، در ذهن من، با انبوهی از کرم های سبز و سیاه، تصور می شد. در حالیکه مجموعه ی کرمهای لبخند هر کدام شان نقش امضای مدیریتی شان را تشکیل میداد تا بر آیینه ی برگه های تصمیم و مسئولیت، حکم کند.

ارتباطی میان کرم دندان و امضاء. بدون نیاز به اندیشه و قلب. بدون نیاز به فتوت و مهر. به دانش و مهر.

 

صدای قاه قاه خنده و شادمانی شان بگوش می رسید. گویا اینان با هر خنده شان حکمی را محکوم و با هر سکوت یا تزویرشان محکومی را ناامید از خداوندی خدا و زندگی می کنند. ساده است چونکه می توانند. چونکه سالهاست میان عاشق شدن و توانا شدن، اولی را رد کرده اند. شاید از همان کودکی  که در کوچه ای بن بست، نطفه ی اولین عقده شان بسته شد.


ما اما جدا جدا هر كدام سر به لاك خویش برده و در ناتوانی و جدایی دچار تضاد و درگیر استیصال شده بودیم. من به "محمود" گفتم:

-قلعه حیوانات رو خوندی؟

-چی رو؟

-قلعه حیوانات نوشته جرج ارول رو خوندی؟

"كاوه" گفت:

-این تو عمرش فقط عقلش به كتابای مدرسه ش قد داده.

"محمود" رو به من گفت:

-آدم باید اول كتابای مهم رو بخونه و زندگی رو بسازه بعدا برسه به كتابای چرت و پرت.

من لبخند تلخی زدم و گوشی موبایلم را باز كرده و آلبوم "بداهه خوانی" ایرج بسطامی را پخش كردم.

تار بسیار غریبی دارد این آلبوم.

آقای "شادمان" كمی كیك برای مان آورد. ما هم مثل سگ خوردیم. سگ های وفادار و قانع.

كمی نوشیدنی هم خوردیم. جالب بود كه هم از مزه كیك و هم نوشیدنی اصلا خوش مان نیاند و حالمان بد شد. اما تا آخرش را خوردیم. جالب تر اینكه بچه ها غر بدمزه بودنش را بر سر "حسن" زدند كه خاك بر سرش كنند با این خرید كردنش.


"همیشه بیچارگان مچ هم را می گیرند تا دست بیچاره کنندگان توانا بماند و عقده گشا."

 

دقایقی گذشت. سكوت حاكم بود در طرف ما و صدای قهقهه از اتاق جشن می آمد.

ناگهان آقای "رازقی" روبروی من با حیرت داد و دو دستش را به هم زد و گفت: چته؟ حالت خوبه؟ چر اینجوری شدی؟

من هم یكه ای خوردم و گفتم چطور مگه؟

گفت بابا بدجور تو خودت بودی با این آهنگ. فكر كردم خبر بدی بهت دادن یا اتفاقی افتاده.

گفتم نه حالم خوبه و برخاستم و در سكوت سنگین، از اتاق و سالن و ساختمان و اداره و محوطه، خارج شدم.

 

قبل از رفتن لحظه ای با خود گفتم با بچه ها دور هم یك عكس بگیریم برای یادگاری.

اما به خودم نهیب زدم كه: خاطره ی فریب خورده بودن، خجالت آور است نه افتخارآمیز.

 

درطول مسیر شركت تا منزل خیلی اندیشیدم.

فكر كردم به اینكه دست و لباس چهره های جدید خاكی نشد.

آستین هاشان بالا نرفت.

به پشت سر و اطراف شان اصلا توجه نمی كردند. آنها می دانستند كه درها فقط برای ایشان باز می شوند.

به یاد شعری از مولانا افتادم:

  ما درین انبار گندم می‌کنیم

گندم جمع آمده گم می‌کنیم

می‌نیندیشیم آخر ما بهوش

کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست

و از فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن

وانگهان در جمع گندم جوش کن

گر نه موشی دزد در انبار ماست

گندم اعمال چل ساله کجاست

ریزه‌ریزه صدق هر روزه چرا

جمع می‌ناید درین انبار ما

 

در طول راه بخاطر آوردم كه هر كدام از چهره های جدید نشانه ای با خود داشت.

یكی از ایشان كه ناگهان از اتاق تنهایی هایش بیرون آمد كتاب شعر  "شهریار" و "علی معلم" بدست داشت.

دیگری كه او نیز از اتاق تنهایی هایش كه بزرگتر و مجلل تر بود هنرمندانه بیرون آمد، هنگام قدم زدن موبایلش زنگ خورد كه آهنگ زنگش ترانه ای از "رضا رویگری" بود.  

هفت نفری كه از راه پله با هم  آمدند یكی شان چهره و رفتارش برای من تداعی كننده "ماكیاولی" بود. دیگری بسیار خوش صحبت بود و همچون مبلغان مكتبی و برنامه های تلویزیونی سخن می راند....

دیگری كه سربزیر و آرام بود گویا توسط بقیه آورده می شد. نگاهش مثل "گاندی" بود. سیاستمدار ولی پاك. دقیقا مثل همان گاندی.

گویا وجاهتی داشت كه به جمع آبرو و اعتبار می بخشید. لحظه ای صحنه ای از قربانی كردن در خاطرم دوید. گویا او قربانی بود كه گوشتش خورده میشد و استخوانش دور انداخته میشد.(اشاره به حدیث امام سجاد)

میزبان(=آقای شادمان) تیپی بازاری داشت با رفتارهایی شبیه طبقه بورژوا. و نیز مثل كسبه های دوران انقلاب ها سعی می كرد بزرگان سیاست و نظامی گری و مصدرها را میهمان خود كند و با ایشان رفاقتی چرب و چیل به هم بزند.

 

من تا رسیدن به منزل، چهره های جدید را بررسی كردم و دریافتم كه همیشه در هر حركت مردمی، در یك مرحله از بازی ناگهان درب های اتاق های ساكتی كه افراد منزوی و تنها در آن بودند باز می شوند و در راهروهای خالی صداهایی می پیچد و چهره هایی ظهور می كنند و تمام قصه را برداشته و در یك نفس، سرمی كشند.

چهره های جدید وارثان گذشتگان شان هستند و نیز از همان راه ها وارد می شوند.

 


فردا آزمون تاریخ دارم. اما خوابم می آید و حافظه تاریخی ام بسیار ضعیف شده. غمگینم.

من در هیچ عكسی نبودم. درخت دوستی من میوه های تلخ و لزج و پلید شیطانی را به بار نشست. تاریخ تكرار شد. دوستی و صمیمیت برقرار نشد و ما همچنان در دو حالتیم:


1-دشمن همیم و ظاهرن می خندیم.

                                                                       2- به هم بی اعتمادیم و پر از محافظه كاری و احتیاط.

 

 

((جلال دامن افشان))

اصلاحات در متن:۱۶دی۹۴

 





نوع مطلب : نوشتارها، داستان و روایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 تیر 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
نكته مهم:
در این متن، "نان"  نماد  "زن" می باشد. چه در حالت عشق. چه زیبایی های جنسی و جسمی. چه همسر و زناشویی. و هر نقشی كه "زن" می تواند در زندگی بعنوان شریک و همسر و همراه برای مرد داشته باشد.
(نقشهای انسانی و اجتماعی زن در زندگی فردی و اجتماعی، به این نماد و داستان، مربوط نمیشود.)





در شهری فقط سه نانوایی وجود داشت و ارتزاق مردم فقط از همان سه نانوایی بود. چهار طرف شهر نیز به بیابان های طولانی و خشك ختم میشد و هیچ شهری در آن نزدیكی وجود نداشت. شهرهای بسیار دوری نیز كه وجود داشتند بخاطر روابط تیره و تار سیاسی، با این شهر كاملا بدون هر رابطه ای بودند. لذا یك شهر بود و خودش و سه نانوایی.

نانوایی احمدآقا نانهای خوشبو و خوش رنگ و لعاب و خوشمزه ای می پخت.
نانوایی حاج رسول نان های مقوی و سالم و متنوع و رژیمی و  مفیدی می پخت.
نانوایی وحدانی نیز شهره بود به عدالت و خوش خلقی و نیز ساعت كاری نانوایی اش خیلی زیاد بود و همیشه نان داشت.

از آنجایی كه روابط این شهر با جهان قطع شده بود، لذا مردم از نظر فرهنگی همیشه به عقب تر می رفتند و با رشد جهانی همراه نبودند. در همین راستا چند ماهی بود كه تفكرات صوفیانه در شهر رواج یافته بود. آقای حسنی به ترویج این تفكرات پرداخته بود. حالا احتمالا چند صفحه ای از تذكره الاولیاء یا بخشی از اندیشه های متصوفه را شنیده یا خوانده بود و جذبش شده بود.
باری
سرتان را درد نیاورم. این تفكرات پیچید و پیچید تا اینكه آن اتفاق "نباید" افتاد. حاج رسول و جناب وحدانی و احمدآقای نانوا به سمت این تفكرات مایل شدند.
خب احتمالا چیزهایی داشته كه توانسته بود این بنده خداها را درگیر كند.
بدبختی از آنجایی شروع شد كه ماه رمضان شد و مردم طبق آیین اسلام شروع كردند مراسمات و سنت های ماه رمضان را به جا آوردن. زیرا آن تفكرات كوفتی از ماه رمضان كه یك سنت دینی بود توانست كمال سوءاستفاده را بكند.

توضیح اینكه یكی از اندیشه های جناب حسنی و رفقایش نخوردن نان بود. استدلالهای مسخره ای هم داشتند كه هیچكس حاضر به پذیرفتنش نمیشد. می گفتند كه "نان" خیلی حرمت دارد لذا آنقدر باید برایش حریم و حرمت گذاشت تا حدی كه اصلا استفاده اش نكرد. وقتی می پرسیدیم خب این كه می شود افراط. نان خیلی خوشمزه است و از آن گذشته اصلی ترین قوت و غذای مردم است. نمی شود كه از خوراك روزانه ی مردم بگیری اش.
پاسخ می دادند كه ما نمی گوییم اصلا استفاده نكنید. بلكه باید با رعایت اصول و ضوابط خاصی كه حرمت اش حفظ شود باید استفاده شود.
ولی حساب كه می كردیم می دیدیم اجرای این اصول و ضوابط دقیقا مساوی می شود با نخوردن نان.
مثلا می گفتند كه نان را نباید جوید و درید زیرا حرمت دارد.
خب پس باید چگونه خوردش؟
یا مثلا می گفتند خمیر را نباید مالید و ورز داد چون حرمت دارد.
خب پس چگونه باید خمیر را آماده ی پخت نان كرد؟
یا می گفتند نان پخته شده و خمیر نباید دیده شود.
خب پس باید بگوییم ملائكه بپزند و آماده اش كنند چون برای پخت و فروش و استفاده، قطعا باید به كرات دیده شود.
یا مثلا می گفتند نان را باید لای چندین لایه پلاستیكی تیره رنگ بپیچید تا حرمت اش حفظ شود.
خب اینطوری خمیر میشد و بشدت بدمزه و بدشكل میشد و از كیفیت می افتاد.
یا عقیده داشتند كه انسانها نمی توانند نان را ببینند و مزه كنند بعد انتخاب كنند بلكه باید دست بكنند توی كیسه ی تیره رنگ و شانسی یك نان بردارند و ببرند. خب اینطوری واقعا بد میشد چون در میان انواع متنوع نان، معلوم نبود واقعا چه نانی گیرت می آید. شما فكر كنید كه می خواهی نان جو بخری تا چاق شوی اما اینگونه برایت نان رژیمی درآید.
یا مثلا معتقد بودند كه چون نان حرمت بالایی دارد باید هم نرخ طلا بابتش پول داد.
خب این كار در عمل باعث بی ارزش شدن نان میشد چونكه اینگونه مردم گرسنه شان میشد ولی باید نرخ وحشتناكی را برای نان پرداخت می كردند لذا به دزدیدن نان و روی آوردن به خوراكی های دیگر كه مضر بودند پناه می آوردند. و نان مظلوم و تنها می افتاد یك گوشه ای درحالیكه مردم او را می خواستند.


القصه
مردم گوش شان اصلا بدهكار این حرفها نبود و از بیخ و پایه رد می كردند این تفكرات را. مردم می گفتند "نان" هدیه و بركت خداست به بشر تا با آن زنده و سلامت بماند و ادامه بقاء دهد. محدود و منزوی كردن نان و دور كردن اش از انسانها به هر دلیلی زشت و ناپسند است و بنیان جامعه را متزلزل خواهد كرد.
تا اینكه ماه رمضان رسید و طبق سنت دینی، مردم از طلوع تا غروب آفتاب را لب از طعام و آب بستند.
آقای حسنی و هم عقیده های ایشان فرصت را غنیمت دانسته و تبلیغ كردند كه ببینید كه خداوند نیز در دین مبین اش دستور روزه داده تا كم كم عادت كنیم به حرمت قائل شدن برای نان.

خب با اینكه سخنان شان دور از عقل سلیم و دانایان بود اما خب مگر مردم همه خردمند و دانایند؟ بنابراین مردم با كمترین استدلال های ابلهانه موضوع را پذیرفتند. مخصوصا نانواها.
نانواهای بی خرد كم كم خیال كردند كه واقعا خداوند امر كرده كه باید حرمت گذاری به شیوه مذكور بر نان گذاشته شود. لذا با تمام وجود به اجرای حریم گذاری همت گماردند. نانواها می گفتند كه ما مسئول نان هستیم و وظیفه ی ما از همه گان بیشتر است.
آنها دیواری شبیه دیوار برلین کشیدند بین چشم و قلب و دهان انسان ها با نان. این دیوار نامرئی مردمان را گرسنه و افسرده کرد و نان ها را منزوی و تنها. 

نانواها درب های نانوایی ها را بستند و احكام خشك و مقتدرانه را اجرا و عملی نمودند.

چند روزی گذشت. مردم كم كم گرسنگی و دوری نان را تاب نیاوردند. لذا هر كس مجبور شد از توانایی های شخصی اش استفاده كند برای بدست آوردن نان.


*برخی از روابط فامیلی شان با نانواها استفاده كردند و بصورت پنهانی نان می گرفتند.

*ماموران نیروی انتظامی گاهی با تطمیع نانواها به حمایت های پلیس و گاهی نیز با نشان دادن زهرچشم، به نان ها دست می یافتند.

*برخی به ریاكاری پناه می بردند و شب و روز به نانواها و خانواده ایشان محبت و دوستی می ورزیدند و به نان ها می رسیدند.

*برخی با كار راه اندازی در امور اداری و حكومتی، با نانواها دوست می شدند و دستی بر نان ها می بردند.

*برخی پول خیلی زیادی به نانواها یا كاركنان نانوایی ها می پرداختند تا بصورت پنهانی دهان شان به گرمای نان برسد.

*برخی با رویا و تصور نان و یا با دیدن فیلم هایی كه از نانوایی های شهرهای دور پیدا می كردند، ادای خوردن نان را در می آوردند.

و بهمین منوال، هر كسی كه اندكی توانایی داشت توانست از جایگاه و قدرتش بهره ببرد تا به بو یا مزه ای از نان برسد.

خود "نان ها" هم مثل مردم از این ماجرا بشدت ضربه می خوردند. نان ها در پستوی نانوایی ها و کنج خانه های آنهایی که تصاحب شان کرده بودند می پوسیدند و کپک می زدند. درواقع با عنوان حرمت نهادن، نان ها را منزوی و تحقیر کرده بودند.

و اما بقیه مردم -که دارای قدرت نبودند-  در حسرت نان می سوختند. فكر گرمای نان و نرمی نان تازه و لذتی که به لب و زبان و دندان و معده می داد دیوانه شان می كرد.
این افراد كه اكثریت افراد بی طبقه و عادی جامعه را تشكیل می دادند چاره ای نمی یافتند جز تحمل و صبوری.
گاهی نیز با راه انداختن دعوا و درگیری با نانواها و یا شكستن شیشه نانوایی ها به اندكی نان می رسیدند.
گاهی نیز تصمیم می گرفتند كه نانواها را فریب دهند با هزار دوز و كلك و دروغ و فریب مگر اینكه ذره ای نان بخورند.
كار جامعه و بی شعوری و تكروی نانواها به حدی رسیده بود كه فریب و دروغ و هرج و مرج و زورگیری هم خرابكارانه بود و هم عاقلانه و عادلانه. چونكه مردم واقعا گرسنه شان می شد. آنها بخوبی می دانستند كه نباید دروغگویی و فریبكاری و زورگویی كنند اما واقعا چاره ای نمی دیدند.

البته به همین سادگی نبود. چونكه ماموران دولت و نیروی انتظامی و همه ی كسانی كه دارای رتبه یا قدرت و یا جایگاهی بودند با مردمی كه قصد بدست آوردن نان می كردند بشدت برخورد می كردند. قانون نیز با ایشان همراه بود. زیرا كه آنها با استفاده از قدرت شان به نان دسترسی داشتند و درك نمی كردند كه گرسنه باشی و نانوایی نان نفروشد یعنی چه.

اوضاع زشت و ناپسند و خرابی بود در آن شهر دورافتاده.

مردمانی گرسنه و پر از عطش "نان" كه به دو دسته تقسیم شده بودند:
1-كسانی كه به هر نحوی دارای قدرت بودند و به همان دلیل به نان دسترسی پنهانی یا سهمیه ای داشتند.
2-سایر مردم كه قدرت نداشتند و مجبور بودند كه با دروغگویی و زورگیری و فریبكاری به اندكی نان برسند.

گروه اول همیشه گروه دوم را تحقیر و سركوب و دستگیر و محكوم و منزوی و زندانی می كردند.
نانواها تقریبا هر روز با دیدن صحنه ی خشیده و پوسیده شدن نان ها در گوشه نانوایی شان، گریه می کردند اما راضی بودند که امر خداوند را اجرا می کنند(درحالی که امر آقای حسنی صوفی بود نه امر دین و خدا)
نان ها کپک می زدند و خورده نمی شدند.
مردم بخاطر نبود نان، گرسنه و افسرده و حقیر شده بودند.
و سایه ی منحوس "نان طلبی" بر تمام جوانب زندگی مردم افتاده بود. مثلا هدف مردم از تحصیل و کسب و کار و استحمام و خوش اخلاقی و مسواک زدن و جنگ و کینه و حتی عبادت، این بود که بتوانند به نان دسترسی پیدا کنند. اصلا نان شده بود منتهی آمال افراد. درحالیکه بین آنها و نان، فقط یک دیوار جهالت و فریب حائل شده بود. فقط کافی بود به عقاید آقای حسنی و صوفیان بگویند: "تو ما را فریب دادی و ما به عقل سلیم و دین خدا باز می گردیم و افراط های تو را تمام می کنیم"
اما نمی گفتند چونکه توده ی یک جامعه با کمترین تبلیغات رسانه ای و استدلالات ساده فریب می خورند و باور می کنند و از آن پس پشت تعصب مخفی شده و از تیغ برهنه ی آگاهی می ترسند.



((جلال دامن افشان))





نوع مطلب : نوشتارها، داستان و روایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 خرداد 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان

اگر دقت کرده باشید مردم ما یک خصلت فوق العاده جالب دارند. صفتی بسیار درخور تامل که واقعا نمی دانم در سایر جوامع نیز یافت می شود؟
تقریبا همه ی مردم جامعه ی ما -به جز استثناءها- علاقه و میل زائدالوصفی دارند که خودشان را از هر جهت، بدبخت و بیچاره معرفی کرده یا نشان بدهند.
مثلا هر موقع که از یک کاسب یا بیزینس من یا کارمند یا "معلمان" و تولیدکننده و کشاورز و باغدار و غیره بپرسید که اوضاع زندگی ات چطور است آنچنان از بدبختی های اقتصادی و دریافتی های کم اش روضه می خواند که واقعه ی عاشورا و جنگ ایران و عراق و اتفاقات چند سال قبل و موضوع سهمیه بندی بنزین و صفهای سبدکالا و جنگ جهانی دوم و زلزله ی بم و فقر و بیکاری و تورم و مهاجرین غرق شده در راه استرالیا و خلاصه همه ی بدبختی هایت را فراموش می کنی.

یعنی کلن خوش شان می آید بگویند ما بدبختیم. ما بی پولیم. ما خاک توو سریم.

مثلا فردی از نزدیکان کسی فوت می کند. یک سال بعد از این اتفاق وی را بصورت اتفاقی توی خیابان می بینی و می پرسی ساعت چنده؟
یک آآآآآآه بلند می کشد و می گوید بعد از مرگ فلانی ام دیگر نگاه به ساعت نمی کنم. دیگر زمان وجود ندارد. غم عزیز دارم و ....
کلن می خواهد بگوید خیلی عزادار و بدبخت است.
(در حالیکه اگر زنده بود و تقاضای ده میلیون تومان قرض الحسنه می کرد جواب رد میشنید و بهیچوجه انقدر عزیز نمی بود)

یا مثلا یک نفر یک فال می گیرد. در فالش نوشته تو شخص عصبی و زودجوشی هستی و فورا داغ می کنی.
آنچنان ذوووووق می کند که گویا از هاروارد برایش دعوتنامه آمده. فورا تند و سریع تایید می کند و می گوید:
اینو که راست گفت. خداوکیلی من خیلی زود عصبی میشم. وقتی هم که عصبی میشم هیچی حالیم نیست و قص علی هذا...
(درحالیکه این عناوین نشان می دهد او بیمار روانی است و باید درمان شود چون روانی و مریض و ضعیف و شکننده است)

یا مثلا از فردی که بخاطر یک اسپاسم عضلانی(گرفتگی موقتی) بخشی از بدنش چند روز است درد می کند می پرسی چه شده؟
چهره اش در طرفه العینی شبیه "عاقبت نسیه فروشی=مرحوم رضا ژیان" می شود و می گوید:
نمی دونم چم شده. حالم خیلی بده. از زندگی افتادم. الان قدر سلامتی م رو می دونم. قدر سلامتیت رو بدون و ازین چرندیات...
بعد که می گویی خب برو دکتر.
می گوید:
نه بابا. ولش کن. تحمل می کنم.(البته بنحوی می گوید که معنی اش این است که مرگ حق است و از مرگ نمی ترسد و زندگی اش انقدر سخت است که مرگ را ترجیح می دهد)
(این نشان می دهد که این بیچاره بیمار روانی است و کمبود و عقده ی محبت شدن دارد و عاقلانه اینست که نباید این عقده اش را روو کند برای سایرین)


یا مثلا به طرف می گویی چرا انقدر آهنگ غمگین گوش میدهی؟
آهی کشیده و می گوید:
بعد از رفتن عشقم این آهنگا همش خاطره اند. و احتمالا اگر کمی آب معدنی هم خورده باشد فورا تیپ مستی بخودش می گیرد و گریه می کند.
(درحالیکه همین الان با چند نفر بصورت همزمان رابطه دارد)


یا مثلا می پرسی از شخصی که چرا معتاد شدی؟
می گوید:
واسه آهنگهای داریوش و شاهین. لامصب آدمو دیوونه می کنه.
بعد میگی مثلا یه ترانشو بخون:
میگه:

وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه/ تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
راست گفتی گفت یه زن و شوخی کرد و من / با اون طرف فرشته ی دلهام رو میکشم


(صحیحش اینه:

وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه/ تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
راسکولنیکف كه پیرزن و شقه کردو من / با اون تبر فرشته ی الهام رو میکشم )



یا از خانمی می پرسی چرا خیانت می کنی یا چرا بی توجهی می کنی؟
می گوید من خیلی بدبختم. انتظار داشتم شوهرم توو دوران بارداری هر روز برام یه گل رز بخره و بیاره اما نیاورد. من یه زن تنهاااااام.
(این خانم بزبان غیرمستقیم دارد می گوید که هنوز برای امر مهم تشکیل خانواده و مادر شدن، کاملا نابالغ و ضعیف است و درست و کامل تربیت نشده)


یا از یک آقا  سوال بالا را می پرسی میگوید:
شدم قاطر گاریچی. عین خر کار می کنم. این زن و بچه هم شدن سربارم. لباسشو میدی غذا می خوان. غذا میدی کوفت می خوان زهرمار می خوان. از من بدبخت تر آدم نیست بخدا.
(این آدم نشان می دهد که آمادکی عقلی و اراده ای تشکیل خانواده را نداشته و در یکی از دو داستان "عاشقی" یا "شهوت" گیر افتاده و حالا مجبور به تحمل است.)



و خیلی مثالهای دیگر که همه مان بصورت روزمره با آنها سروکار داریم.


خب دلیل این رفتار عجیب چیست؟ چرا ما میل شدیدی به بدبخت نمایی داریم؟ چرا لذت می بریم از اینکه دیگران ما را در اوج بدبختی ببینند؟

من عقیده دارم که مقصر، حکومتهایی بوده اند که زمام امور ما را بدست داشتند.
کوپن. یارانه. صف نان. صف شیر. حقوق ناکافی سر ماه. ناز و غمزه های ادارات بیمه. گردن کلفت و صدای سرکوبگر و غرولند کارمند بانک و ادارات. رفتار فوق العاده تحقیرآمیز ماموران پلیس و انتظامی با همه. انتظار حقیرانه ی مردم پای اخبار تلویزیون که شاید دولت صدقه ای جلوشان پرتاب کند. لاتهای چلغوز کوچه و خیابان که از ترس کشیده شدن به کلانتری و دادگاه جرات رد شدن از کنارشان را نیز نداریم. بوروکراسی تحقیرآمیز وحشتناک اداری که غرور همه مان را اخته کرده. رفتار آپارتایدی و طبقاتی پزشکان و بیمارستانها و امثالهم. ترس بسیار زیادی که از نیروی انتظامی و پلیس در دل هامان است بنحوی که حتی از وکیل ها و آبدارچی دادگستری و نامه رسان کلانتری هم می ترسیم بدون هیچ گناهی. زیرا براحتی می توانند کاملا بدون دلیل وسط خیابان دست و پایت را مثل حیوان ببندند و ببرند کلانتری به جرم لباس فلان یا رفتار مشکوک. بعد هم که آبروت رفت و کلی مدرک آوردی که بابا من آدم محترمی هستم، بدون عذرخواهی می گویند: برو ولی مواظب باش دیگر در خیابان مشکوک راه نروی. محدودیت های شدید جنسی که هم زنان و هم مردان را برای رفع این نیاز به التماس و فریبکاری و حقارت می کشاند.



مجموعه ی اینها باعث می شوند تا مردم کاملا بی عرضه و ضعیف و حقیر و بی عزت نفس بشوند. باعث می شود که گرایش پیدا کنند به این اصل شوم و پلید زیر:
"باید خودم را پست و ضعیف و بدبخت جلوه کنم تا کارم راه بیافتد و بتوانم زندگی کنم."





((جلال دامن افشان))
94/3/29




پی نوشت:
نمی دانم. شاید دولت هایی که اسلحه را از مردم شان نگرفتند این منظور را داشتند که مردم شان عزت نفس داشته باشند. مردم شان بخاطر "نظم و قانون" منظم و قانونمند باشند نه از "ترس و حقارت". البته نمی دانم واقعا.
بقول شاعر کرمانج که درباره ی حکومت های مستبد پهلوی سرود:
خرلی ژه سر پیلی نه مه هلانین
پلی گیاطیه ژه شونی دانین
ترجمه:
تفنگ سرپر را از دوش مان برداشتند و بجایش کاسه و کشکول گدایی را نهادند.

این ستمی بود که رضاشاه استبدادگر در انقلابش انجام داد و مردم را خلع سلاح کرد تا بهتر سرکوب کند.
درحالیکه مردم متمدن ایران بزرگ به درازای تاریخ پر بودند از تمدن و همیشه با عزت نفس، سلاح داشتند و اهل آشوبگری نبودند.
اما آنچه گذشت، گذشت و پهلوی اول آن خطایی را كه نباید می کرد، کرد.
چه در خشکاندن نهال نوپای مشروطه. و چه گرفتن عزت نفس از مردم و حقیر کردن شان.












نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، طنز نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 خرداد 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان



فرهنگ كرمانجی(كردی كرمانجی) از آنجایی كه برگرفته از تجربه ها و سنت های مستمر و مداوم مردمان كرمانج اعم از زن و مرد در طول سده ها تا چند هزارسال می باشد، لذا عموم باورها و رفتارها و آیین ها و اندیشه هایش مبتنی بر واقعیت است.
شرح اینكه وقتی ما با اندیشیدن صرف به یك نتیجه می رسیم هم می تواند درست باشد و نیز غلط. اما اگر یك روش را نسل اندر نسل و جد اندر جد انجام داده باشیم -نه بصورت قطعی- اما بصورت نسبی می توان به درست بودنش اطمینان داشت.
مثلا باوری می گوید كه جوشانده ی عناب سینه را صاف می كند. در این باور، علم وجود ندارد اما بر اثر تجربه و تكرار فراوان اثبات می شود. یعنی هزاران نفر در طول صدها سال این جوشانده را خورده اند و همه شان نیز احساس سبك شدن تنفس داشته اند. خب این یعنی این باور مبتنی بر واقعیت است.


البته توجه كنید كه منظور بنده واقعیت است نه حقیقت. چونكه "حقیقت" را "علم و اثبات آزمایشگاهی و محاسبات" تعیین می كند. اما "واقعیت" را "اطمینان یافتن از تكرار و تجربه"
این یعنی واقعیت می تواند غلط باشد مثل انبوه باور سنتی اشتباه كه می دانیم. اما "حقیقت" عموما درست است مگر استثنایی پیش آید.

بهرحال در بخش "واقعیت" می توان روش های سنتی مردم را قابل اتكا دانست و چون اسطوره ی اندیشه ی شرق و الگوی فكری بنده جناب "ابن سینا" ی بزرگ می گوید: (هر امری را تا دلیل محكمی بر ردش نداری ممكن بدان) ، لذا می توان آن باورها را ممكن دانست.


در زبان کردی كرمانجی واژه ای وجود دارد كه خود دارای یك باور فرهنگی می باشد.

لوم lum
واژه ی لوم یك "اسم عام" است. كه در جمله اینگونه بكار برده می شود: بعنوان مثال "آهای فلانی! لوم نكن" یا "لوم كردن كار پسندیده ای نیست"




گناهانی وجود دارند كه شخص گناهكار بنابر جبر زمانه یا فقر یا ضعف یا هر چیزی ازین دست، دچارشان شده.
به "دچار شدن" دقت كنید. چون كه در این نوع گناهان شخص دچار گناه می شود نه اینكه از آن گناه سود ببرد و رشد كند ولو دنیایی.
مثلا كلاهبرداری و نزول خواری و قدرت طلبی و طمع ورزی و امثالهم گناهانی هستند كه انسان را در دنیا رشد می دهند تا حدی كه بالا و بالاتر می روی و خود را برتر از همه می بینی و حس خدایی می كنی.
اما گناهانی وجود دارند كه انسان با حس گناه و اشتباه و حتی ظلم و بدی و امثالهم واردشان میی شود اما بخاطر ذات آن گناهان و یا ظرفیت شخص و محیط، نه تنها رشد نمی كند بلكه هر روز بیچاره تر و دچارتر و درگیرتر می شود.
مثلا هوس بازی و بی بندوباری جنسی
گرایش به مواد مخدر، سیگار و تنباكو، الكل و مشروبات،گراس و اكستازی و...
بلوف زنی(اگر دقت كنید بلوف زن ها واقعا بیمارگونه و بی اختیار بلوف می زنند.)
ابنه(عادت كردن به مفعولیت جنسی در مردان)
عصبی و جوشی و غرغرو بودن
بالاكشیدن حق یتیم و مظلوم و درگیر بدبختی های بی سرانجامش شدن.
و امثالهم


این گناهان و خطاها بخاطر اینكه پس از مدتی اختیار را از فرد گرفته او را درگیر خویش می كنند، در دایره ی تعریف كلمه ی "لوم" در فرهنگ كرمانجی قرار می گیرند.


و اما باور فرهنگی:

فرهنگ كرمانجی معتقد است: گناهانی كه در این حیطه قرار می گیرند اگر توسط شخصی دیگر مورد تمسخر یا تحقیر قرار گیرند، قطعا برای شخص تحقیر یا مسخره كننده اتفاق خواهد افتاد.
یعنی مثلا اگر فردی  یك شخص معتاد را تحقیر یا تمسخر كند -ولو در غیابش بصورت غیبت- ، قطعا در طول روزگار، خودش نیز معتاد خواهد شد یا بنحوی اعتیاد وارد زندگی خودش و خانواده اش می گردد.
و نكته ی بسیار حائز اهمیت اینجاست كه بصورت تجربی همه ی ما بارها و بارها مشاهده نموده ایم كه این موضوع واقعیت دارد. یعنی به احتمال بسیار قوی این اتفاق برای شخص لوم كننده پیش خواهد آمد.

و این همان نكته ی "باورهای سنتی مبتنی بر تجربه" است كه "واقعیت" در آن جریان دارد.

حال در زبان كرمانجی وقتی می خواهیم به شخص مسخره كننده بگوییم این كار را نكن وگرنه خودت نیز دچار آن گناه خواهی شد می گوییم: (( لوم نكن))

پس كاربرد واژه ی لوم به گونه ی فوق الذكر است.


درواقع دایره ی مفهومی "لوم" فقط به گناهانی كه شرحش رفت محدود می شود نه همه گناهان.




((جلال دامن افشان))




پی نوشت نخست:
وقتی شخصی گناه می كند، روحش را به "جهان تاریكی ها" تسلیم نموده است.  از آن پس، او خودش نیست كه مكررا گناه می كند بلكه "جهان تاریك" او را تكان و هل می دهد.
(بخشی از یك فیلمنامه)


پی نوشت دوم:

معنی واژه در دهخدا

لوم . [ ل َ ] (ع مص ) لومَة. ملام . ملامة. (منتهی الارب ). اِلامة. نکوهش . سرزنش . سرکوفت . بیغار. بیغاره . سراکوفت . تعییر. توبیخ . تعنیف . سرزنش کردن . (ترجمان القرآن جرجانی ). نکوهیدن . (تاج المصادر) (دهار). ملامت کردن . (زوزنی ). عَذل :
نصیحتگری لومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد.

سعدی (بوستان ).



پی نوشت سوم:


پیامبر اسلام: «کسى که شخصی را بر گناهى سرزنش کند، نمیرد تا آنکه خود مرتکب آن گناه شود»

بودا: ضمانت می كنم كه هر رفتاری از ما در چرخه جهان نابود نمی شود و قطعا بسمت خودمان بازخواهد گشت.




نوع مطلب : نوشتارها، فرهنگ كرمانجی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 خرداد 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان

هشتم خردادماه، روز جهانی "بهداشت قاعدگی" است.
با این موضوع مهم، بیشتر آشنا شویم تا بتوانیم به درک بهتری از "حقوق زنان" و برخی مشکلات این بخش بزرگ انسانها، برسیم.
لطفا به بخش "ادامه مطلب" در همین پست، مراجعه فرمایید.




ادامه مطلب


نوع مطلب : معرفی ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان

پیشنهاد کنفدراسیون "فرهنگی-اقتصادی" براساس تعریف محوریت آیین نوروز



قرنهاست كه عامل اتحاد میان جوامع منطقه ما دین اسلام بوده است كه البته خیلی هم آرام و خوب پیش نرفت. درواقع از همان قرن نخست و پس از واقعه ی عاشورا جنبش های ضد خلافت اسلامی از گوشه و كنار سرزمین اسلام سربرآورد تا اینكه طومار این موضوع با یورش مغول در هم پیچیده شد.
پس از آن اما این حس همگرایی و اتحادطلبی جوامع به سمت مذهب گرایید كه در قالب شیعه در صفویان و سنی در عثمانی بعنوان تنها دو نمونه، ظهور كرد.
این تفكر توسط افرادی همچون سیدجمال اسدآبادی و اقبال لاهوری و دكتر شریعتی بصورت علمی و خردگرایانه و سیستماتیك مطرح شده و تداوم یافت(نظریه ی امت).
اما در چند دهه اخیر بدلیل اراده ی غرب بر مسموم سازی این همگرایی اسلامی، می بینیم كه این همگرایی از درون به دشمنی و افراط كشیده شد. دلیل این مسموم سازی غرب نیز تنها منابع نفتی و نیز موقعیت حساس و استراتژیك خاورمیانه در جهان است. زیرا كه اگر امنیت و ثبات و اقتدار بصورت یك كنفدراسیون چند ملیتی در این منطقه شكل بگیرد آنگاه نمی توان براحتی منابع و منافع را در تسلط و مالكیت ابرقدرتها نظاره كرد.

باری
همگرایی اسلامی با آن همه پشتوانه ی علمی، توسط "افراطیونی از قبیل طالبان و داعش و بوكوحرام و امثالهم" و "كم دانش ها و سیاسی بازهایی از قبیل اخوان المسلمین و دولت ترکیه و عربستان و غیره " به شكست انجامید. پشتوانه ای كه كلن براساس عقل و خرد و علم و حكمت و دانش بود.

كه همچون دشت شقایقی بود كه امثال بیرونی و ابن سینا و رازی و خواجه نصیر و ابن خلدون و ابن بطوطه تنها چند گل از این دشت دانش بوده اند.
اما این كهكشان دانش بصورت یك اتحادیه ی بزرگ و متحد درنیامد و نمونه ی شكستش را می توان در موضوع تجاوز گیت بازرسی فرودگاه عربستان مشاهده كرد كه دلیلش هیچ نبود مگر افراط در تعصبات و دشمنی های مذهبی.

اما نباید به صرف از دست رفتن یك فرصت خوب (همگرایی اسلام محور) دست از اتحاد كشید و به ناسیونالیزم های بی خردانه ای پناه برد كه چیزی جز انزوا و ضعف و لقمه لقمه شدن برای منطقه مان ندارد.
لذا بایستی كه یك معیار و تعریف جدید از كنفدراسیون چند ملیتی برای منطقه پیدا و مطرح كرد.
بنده برای این موضوع، پیشنهادی مطرح می كنم:

                                          "نوروز"

می توان گرامیداشت آیین نوروز را بعنوان محور ارائه كرد. یعنی جوامعی كه در منطقه ی ما به هر نحوی نوروز را محترم و گرامی می دانند و می دارند، بصورت یك كنفدراسیون "فرهنگی-اقتصادی" درآیند.

از مزیات این تعریف نسبت به تعاریف واتحادیه های مشابه كه با محوریت "زبان - قومیت - ملیت - ایدئولوژی - مذهب" در جهان و تاریخ شكل گرفته اند می توان به موارد زیر اشاره كرد:

1- نوروز در خودش دارای ایدئولوژی نیست لذا دایره و دامنه اش می تواند بسیار وسیع باشد. درحالیكه مثلا در همگرایی های زبانی و قومی و نژادی و مذهبی، به دلیل وجود تعریف های ایدئولوژیك براحتی می توان برخی افراد و گروه ها را از اتحادیه حذف كرد. بعنوان مثال می توان به مسلمانان امروز اشاره كرد كه هر كدام، دیگری را مسلمان نمی داند.

2- عموما جوامعی نوروز را گرامی می دارند كه اسلام را بصورت وارداتی پذیرفته اند و نسبت خاصی با عرب بودن اسلام ندارند. لذا می توان از درگیری كهنه و پوسیده ی عرب با دین اسلام رها شد.
نمونه اش را در "كنار كشیدن پاكستان از متحدین عربستان" در حمله به یمن می توان مشاهده نمود. زیرا بدلیل افراط های اعراب در آقا و رهبر دانستن عرب بر اسلام، نوعی مبارزه طلبی درونی و استقلال خواهی در سایر جوامع مسلمان غیر عرب پدید آمده كه عمری به درازای تاریخ اسلام دارد.



 -3زبان فارسی می تواند در این کنفدراسیون بعنوان یك ارزش دیده شود. البته نه بعنوان زبان رسمی. زیرا اصلا قرار نیست كه این همگرایی تحت تاثیر ایدئولوژی یا زبان باشد. اما زبان فارسی بعنوان زبان بخش بزرگی از ملت های این کنفدراسیون می تواند عاملی در جهت تقویت اراده و محرك اتحاد عمل كند.

-4
نوروز در ذات خودش زندگی و رویش دارد. لذا برخلاف همگرایی های زبانی و ملی كه واقعا چیزی جز افتخارات شخصی و احساسی ندارند و نیز برخلاف همگرایی های ایدئولوژیك كه شكننده و دگم هستند، می تواند باافتخار و زیبایی برای جهانیان بدرخشد.
زیرا كه به ذات انسان و طبیعت بر می گردد.
خورشید. كشاورزی. روابط اجتماعی. رقص و شادی. رویش و زندگانی . تكریم طبیعت.

-5
دوره ای و یادآور بودن نوروز با حركت تقویم و گردش طبیعت.
همین كه هر سال بدون استثناء زمین می چرخد و سال نو می شود نكته ی زیبا و مهمی است كه باعث طراوت و زنده شدن این همگرایی خواهد شد. این برخلاف همگرایی های ایدئولوژیك و ملی است كه عموما باید به زور همایش ها و فعالیت های رسانه ای یادآوری شان كرد تا زنده بمانند.
از طرف دیگر چونكه نوروز یك سنت مربوط به همه افراد جامعه است دیگر مانند ایدئولوژی ها در حیطه ی اظهارنظرهای صاحبان رسانه و متفكران نخواهد بود تا آنگونه كه می خواهند تعریف اش كنند و مفاهیمش را بچرخانند.

-6
از آنجایی كه نوروز مربوط می شود به دوران های اقتدار و افتخار سیاسی-اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی مردمان این منطقه، بصورت بسیار بهتر و قوی تری عمل می كند در جهت ایجاد انگیزه های فرهنگی و علمی و اجتماعی برای بهتر شدن.

-7
نوروز ثابت كرده كه با ظهور و رشد روشنفكری و دگراندیشی و فلسفه ی شك، از پای در نمی آید و اتفاقا می تواند در تیپ روشنفكر و نیز در نسل جوان و آیندگان ماندگار و محترم باقی می ماند.

-8
همسو بودن فرهنگ و ذات نوروز با ادیان ابراهیمی. چونكه غالب بودن تفكر و فرهنگ ادیان ابراهیمی بر منطقه ی ما یك حقیقت است. و از آنجایی كه نوروز با بزرگترین رخدادهای ادیان ابراهیمی مرتبط است لذا این آیین می تواند بعنوان یك میانجی قابل احترام عمل كند:

http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/5659/7235/89361/

-9معیار قرارگرفتن نوروز نهایتا به نفع اقوام فرهنگی مختلف نیز خواهد شد. كه فعلا زیر سیطره ی ملی گرایی ها ساكت مانده اند. مثلا اقوام مختلفی كه در جامعه ی بزرگ و امپراطوری فرهنگی ایران مجبورند با صدای یك رسانه سخن بگویند و فقط بصورت چند دقیقه در قالب چند آواز محلی عرض اندام كنند.
این در حالی است كه اگر نوروز بعنوان محور تعریف کنفدراسیون قرار بگیرد، هر قومی می تواند دو رویه و هویت را در پیش بگیرد:
*
هویت سیاسی و میهنی اش را تحت لوای پرچم كشورش.
*
هویت فرهنگی اش را بعنوان یكی از ایالتهای فرهنگی(نه جغرافیایی و سیاسی) در مجموعه ی کنفدراسیون.

این كار باعث می شود تا خطرات تجزیه كه متاسفانه بنام  "فدرالیسم" در جامعه ی ما تبلیغ می شود كمتر گردد و با حالتی رو به رشد و مسالمت آمیز و مترقی و درست پیش برود. درواقع مثلا  قوم "بلوچ" می شود یك ملت فرهنگی اجتماعی تعریف شده در کنفدراسیون، و نیز بعنوان یكی از مردمان كشور سیاسی اجتماعی فرهنگی ایران و پاکستان.

-10
موقعیت جغرافیایی خیلی عالی كه از طرفی با چین و هند(آسیای میانه و شرقی) و از طرفی با اتحادیه اروپا و از طرفی با خلیج فارس و دریای آزاد هم مرز خواهد بود.
درواقع همچون شاهراهی میانه و فوق استراتژیك در وسط جهان كه می تواند به لحاظ اقتصادی بسیار عالی عمل كند.


-11
نكته ی قابل توجه در این باره این است كه در محور قرار دادن نوروز، کنفدراسیون تشكیل شده کنفدراسیونی فرانژادی و ورای ایدئولوژی ها خواهد بود. زیرا اقوام
ارمنی و تركمن و آریایی و آسیای میانه و ترك و مذاهب مختلف اهل تسنن و تشیع و مسیحی و زردشتی و مکاتب مختلف عرفانی و غیره در كنار هم قرار خواهند گرفت. كه این مهم مثلا با محوریت مذهب یا با محوریت المان های نژادی نمی توانست بصورت پایدار اجرا شود.



مطمئنا مزیات و مضرات دیگری بر این طرح می رود كه اگر در نظرات تان به آن ها اشاره كنید مرا مدیون اندیشه و مهرتان كرده اید.

بعنوان نمونه از مضرات این طرح می توان به این نکته اشاره کرد که یقینا مخالفان اسلام تا می توانند سعی خواهند کرد که از این فرصت، سوء استفاده ی ایدئولوژیک - سیاسی - مکتبی و مذهبی بکنند و به تبلیغ "افراطی" آیین زردشتی در برابر اسلام بپردازند و نوروز را به دین زردشتی نسبت بدهند و در تملک آن دین درآورند، تا از این طریق به مبارزات گروهی خودشان با اسلام بپردازند. درصورتی که نوروز بهیچوجه در تملک دین زرتشت نیست و آیینی دارای هویت خاص و کامل است و نیاز به هیچ مالک یا تایید کننده ای ندارد.

ضرر دیگر این طرح، در عقب مانده بودن و ضعف اقتصادی اعضای این کنفدراسیون می باشد که در نوع خودش یک مشکل بزرگ است.

و الی آخر...



((جلال دامن افشان))



پی نوشت ۱ :


کشورها، جوامع و مردمانی که نوروز را گرامی می دارند:

ایران - افغانستان - تاجیکستان - جمهوری آذربایجان - ازبكستان - تركمنستان - قزاقستان - قرقیزستان - آلبانی - هند - قفقاز - تركیه - پاكستان - كردها - بلغارستان

کشورهای آسیای میانه - قفقاز - منطقه بالكان - هند -  حوزه دریای سیاه و خاورمیانه

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2


پی نوشت 2 :

کشورگان، یا کنفدراسیون (به فرانسوی: Confédération) اتحادیه‌ای مرکب از چند ایالت خودمختار یا کشور است که با حفظ حاکمیت خود برای نیل به اهداف مشترک، امور سیاست خارجی و دفاعی را در یکی از ایالت‌ها یا کشورها متمرکز می‌کنند.

کنفدراسیون بر خلاف فدراسیون، دارای یک قدرت مرکزی نیست که بر شهروندان همه دولتهای متحد فرمانروا باشد، دولتهای عضو، در سیاست داخلی و خارجی خود آزادند.

ایالات متحده امریکا پیش از آنکه به صورت فدراسیون درآید از ۱۷۷۸ تا ۱۷۸۷ کنفدراسیون بود، آلمان از ۱۸۱۵ تا ۱۸۶۶ و هلند از ۱۵۸۰ تا ۱۷۹۵ به صورت کنفدراسیون بودند. کشورهای عضو کنفدراسیون در روابط بین‌المللی به صورت کشورهای جداگانه و با سیاست خود حرکت می‌کنند اما جنگ را میان خود ناروا می‌دانند و آن را جایز نمی‌شمارند.

معمولاً قسمتی از وظایف دولت‌های متحد به یک کمیته مرکزی واگذار می‌گردد.
کنفدراسیون به طور معمول از پیوند چند فذراسیون ایجاد می‌گردد.

پی نوشت ۳
پیرو نقد عزیزی از عزیزان و همراهانم، که فرموده اند کلمه ی "منطقه" که بکار برده ام فقط خاورمیانه را شامل میشود عرض میکنم که بنده این کلمه را به معنای ساده و عامش بکار برده ام نه به معنای یک محدودیت برای کشورها. کمااینکه بسیاری از،کشورهایی که نام برده ام جزو خاورمیانه نیستند و بسیاری از جوامع خاورمیانه اصلا نوروز را مشرکانه و مجوسی میدانند.
لذا از آنجاییکه همه جوامعی که نوروز را گرامی می دارند در اطراف ایران هستند بنده از کلمه "منطقه" استفاده کرده ام.
بنده با بکار بردن کلمه خاورمیانه مخالفم زیرا این واژه جهان را از دیدگاه استعمارگران می بیند.
ما در غرب آسیا هستیم
ما در جوامع مسلمان هستیم
ما در کشورهای حوزه خلیج فارس،هستیم.
ما در کشورهای شیعه مذهب هستیم.
ما در کشورهای ایرانی زبان هستیم.
ما در کشورهای جنبش غیرمتعهدها هستیم.
ما عضو اوپک هستیم
و....
ما در چندین و چند گروه هستیم که نشان میدهد در خاورمیانه بودن، تنها پناه و گزیر مان نیست.
 



 





نوع مطلب : نوشتارها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
نه توی بانک ها حساب تپل و سنگین و اعتبار دارم...
نه توی جامعه دارای جایگاه و میز و وزنه ام...
حتی وقتی درباره ی فرق چای گیلان با چای سیلان حرف میاد وسط، خانمم از عناوینی مثل بی عرضه و خاک توسر و ضعیف برام استفاده می کنه...
بچه هام خجالت می کشن جلو دوستاشون معرفیم کنن چون که پولدار نیستم...
همسر و بچه هام مدام دیگران رو به رخم می کشن و بی عرضگیم رو بارها و بارها اثبات می کنن...
انقدر از نظر جسمی و روانی در طول روز خسته و کوفته می شم واسه کار، شبها نمی تونم مثل پورن استارها با همسرم هم آغوشی کنم بنابراین به مرد بودنم در ساده ترین تعریفش هم توسط همسرم توهین میشه...
مزاحم پسر یا دخترم که میشن چون قدرت و نفوذ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی بالا ندارم برای اینکه توو پاسگاه و دادگاه طرف رو بیچاره کنم، نمی تونم از فرزندانم دفاع کنم بنابراین از نظر اونها هم مرد نیستم...
دخترم فیزیک می خونه و خب من هیچی توو زمینه فیزیک نمی دونم...
پسرم جامعه  شناسی می خونه خب من هیچی توو اون زمینه حالیم نیست...
برادر زنم بازاریه و خب من کاسب ثروتمندی نیستم...
صابخونه ام هی میاد جلوی زن و بچه م هست و نیستمو ناسزا میگه و من واقعا پول ندارم تا یا پولشو بدم یا بزنم نفلش کنم و دیه و پول وکیل و دادگاهو بدم...
راستش بذارین حقیقتو بگم:
همسرم!
دخترم!
پسرم!
مادرشوهرم!
برادرزنم!
خواهرم!
برادرم!
مادرم!
پدرم!
من مرد نیستم.
روز مرد رو به من تبریک نگین چون بارها با همین زبون مرد نبودنم رو به من تذکر دادین.
دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟
روز مرد رو تبریک نگین چون فکر می کنم متلک میندازین.
من مرد نیستم.
ما مرد نیستیم.
هیچ بانکی سند مرد بودن ما رو امضا و تایید نمی کنه.
با تادالافیل و ترامادول هم هیشکی مرد نمیشه خانم عزیزم!
فکر نکن اونایی که با دارو پیشت مرد میشن واقعا مرد اند.
اونها هم مرد نیستن.
فقط توو همون چند ساعت به ضرب دارو مرد میشن.
اگه زنشون میشدی می فهمیدی که اونا هم مرد نیستن.
دختر عزیزم
پسر خوبم
اون بابای دوستت که می بینی کلی توو بانک و دادگاه و کلانتری و اداره ها مرده، رو ای کاش جاهایی که سرش رو خم کرده جلو رییس هاش ببینی.
صد جا خم شده تا بتونه ده جا گردنشو بالا بگیره.
به گردنش نگا نکن فرزندم.
به زانوهاش نگاه کن که هنوز خاکیه.
اونم مرد نیست.
ما همه مون مرد نیستیم.
ما مرد نیستیم.
روزی که تفنگ سرپر رو از دوش مون گرفتند
روزی که از کشاورزی و دامداری و تولید و بازارچه کشوندنمون به گدایی کردن قانون کار و استخدام...
روزی که واسه صدور شناسنامه مثل سگ باهامون حرف زدن و توو صف نگهمون داشتن...
روزی که تنور خونگی رو دادیم و توو صف توهین آمیز نون واستادیم...
روزی که شب توو اخبار اعلام کردن کوپن گوشت الاغ فردا بصورت همگانی اعلام میشود و ما مثل حیوون دویدیم تا مغازه کوپنی...
روزی که یه گروهبان کلانتری براحتی آب خوردن تونست توو خیابون با ما مثل حیوون حرف بزنه و رفتار کنه و ما بهیچوجه جرات حرف زدن نداشتیم...
و....
از اون روز دیگه توو رختخوابم مرد نیستیم چه برسه بصورت اسطوره ای در قالب مرد و پدر و برادر.
به ما تکیه نکنین عزیزانم.
ما مرد نیستیم.
ما مرد نیستیم.
ما مرد نیستیم.


((جلال دامن افشان))


پی نوشت:
خرلی ژه سر پیلی نه مه هلانین
په للی گه داتیی له شوونی دانین

له وه ر پیرده گارس سا مه رژاندن
ژه پاش پیرده تفانگ له مه کشاندن

ناتی یتیمی دستی داماریان
عومرکه ده وویننی رووساریان

باماریان داقولتاندن مالا مه
قانات کرن شاپر و شابالا مه


ترجمه:
تفنگ سر پر را از روی دوش مان برداشتند
و کاسه گدایی را به جایش نهادند

جلوی پرده برای مان ارزن پاشیدند
از پشت پرده تفنگ بر ما کشیدند

مانند یتیمی که در دست نامادری است
عمریست که بی مهری می بینیم

ناپدری ها بالا کشیدند دار و ندارمان را
و شهپر و شهبال مان را چیدند و بستند.


"شعر کرمانجی"





نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 فروردین 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
بیش از یك سال است كه در تهران زندگی می كنم و اینجا با یك پدیده ی جالب برخورد كرده ام.
موضوعی كه تا قبل از این نمی شناختمش و نمی دانستم كه اینگونه است.
موضوعی بنام "لهجه".

ابتدا باید عرض كنم كه در افراط های جامعه ی ما در زمینه های مختلف كه از "جهل" برمی خیزد و به "جهل و ستم و بدبختی" می انجامد، شكی نیست و نمونه های فراوانی وجود دارند. این نمونه ها را در لابلا و گوشه گوشه و تقریبا "تمام" جوانب زندگی مردم جامعه ی ما می توان بوضوح مشاهده نمود.
یكی از آن انبوه، "موضوع لهجه در ادبیات تهرانی ها" است.

خیلی قصد كش دادن كلمات و اضافه گویی ندارم چون كه موضوع آنقدر ساده و ابتدایی و پیش پا افتاده است كه واقعا آدم نمی داند چطور می شود كشش داد. مثل این كه بخواهی توضیح بدهی كه آتش، گرم است.
لذا خیلی ساده و سریع می پردازم به موضوع:

لهجه ها به آهنگ ها در نحوه ی ادای كلمات گفته می شوند كه نسبت به "زبان معیار" شكل گرفته اند.
این تغییر و تفاوت آهنگ ها براساس تاثیرات محیطی شكل گرفته اند. كه عموما در نحوه ی ادای واژگان تفاوت دارد نه در ساختار جمله و اصل كلمات.
اما مهم ترین و اساسی ترین و اصلی ترین نكته ی لهجه ها این است كه:
"لهجه ها براساس "زبان معیار" بررسی و تعریف می شوند نه براساس یك لهجه ی دیگر.

خب ما در ایران فقط و فقط یك زبان معیار داریم كه "فارسی دری" است.
همان فارسی كه كتاب و مكاتبات اداری با آن نوشته می شود.
فارسی كه زبان مادری هیچكس قلمداد نمی شود. زیرا هیچ مادری در ایران به فرزند دو ساله اش نمی گوید:
ای عزیز دل من و پدر! تو كه می دانی گاز خطرناك است لذا لطف بفرمایید و با دستان تان با شعله ی آتش گاز بازی نكنید.

زیرا هر مادری در ایران به یكی از زبانها(خانواده زبانهای كردی - تركی - بلوچی - عربی - تركمنی و...) یا به یكی از لهجه ها(شیرازی - شوشتری - خراسانی و...) با فرزندش صحبت می كند نه با فارسی معیار(كتابی)

درواقع، هر ایرانی یک زبان کتابی و اداری دارد بنام «فارسی معیار=فارسی دری. کتابی و اداری»
و یک «زبان»  یا «لهجه و گویش»  ِ مادری.
بعنوان مثال، زبان مادری ِ بنده «کُردی»  می باشد.  لهجه ی بنده «گویش شمال خراسان» است.  و زبان کتابی و اداری ام نیز «فارسی معیار».
و این از مشخصات خاص ِ «ایران » بوده و هست که بصورت یک امپراطوری تعریف می شود. فكر كنم "ایران" از معدود كشورهایی است كه "زبان رسمی" و "نام كشور" اش متعلق به هیچ قوم خاصی نیست و مفهومی عمومی و چند ملیتی و قومیتی دارد. (("پارسی": زبان اداری و درباری كه در زمان ساسانیان توسط دانشمندان ساخته شد برای كل امور كتابی و اداری. و "ایران" كه به معنی "سرزمین آتش" است و به هیچ قوم و نژاد و ملت خاصی اشاره ندارد))

پس "فارسی كتابی و اداری" زبان مادری هیچكس نیست. زبان مادری هر ایرانی را باید از بین لهجه ها و گویش ها و زبان های موجود پیدا كرد نه در "فارسی معیار".


حال كه زبان معیار را شناختیم، می رسیم به موضوع لهجه در موضع گیری برخی تهرانی ها كه متاسفانه تعدادشان نیز كم نیست در این موضعگیری.
عموم اهالی تهران، كاملا معتقدند كه معیار تعریف لهجه، آهنگ سخن گفتن خودشان است و متاسفانه آن آهنگ را بنام "فارسی" می شناسند نه بنام "لهجه تهرانی"
درحالیكه نحوه سخن گفتن مردم تهران، خود ، لهجه ای است بنام "لهجه تهرانی" كه طبق نظر استاد فریدون جنیدی(ایران شناس معروف)، لهجه تهرانی متشكل است از لهجه ی "آذربایجان" و "لهجه اصفهانی"

لذا وقتی یك تهرانی می گوید من لهجه ندارم و تو مثلا لهجه ی یزدی داری، این سخنش بسیار غیرعلمی و اشتباه است. او لهجه تهرانی دارد و یك یزدی لهجه یزدی دارد.

شاید بگویید این حرف مردم عامه ی تهران است.
این اعتقاد خود بنده بود تا قبل از اینكه به تهران بیایم. اما متاسفانه اینجا بوضوح می بینم كه عقیده ی تحصیلكردگان نیز هست.
(لازم بذكر است كه به نظر من، لهجه تهرانی یكی از خوش آهنگ ترین و زیباترین لهجه های ایران است)


این اعتقاد مردم تهران، یك افراط است.
یعنی یك خطا یا یك باور غلط یا یك دروغ یا سوءبرداشت و توهم، آنقدر تكرار شده كه  كم كم به واقعیت برداشت شده و عمیقا به باور تبدیل شده.
عموما طبقه گرایی ها و كاست گرایی ها و نژادپرستی ها و تفكرات آپارتایدی در جوامع انسانی، از همینجا نشات و ریشه می گیرند.
از جایی كه امر به ایشان مشتبه می شود كه مثلا نژاد آریایی فلان است یا دین فلان، فلان است و غیره.
 

به دانش پناه ببریم از توهماتی كه بر اثر تكرار زیاد درون دیوارهای خودساخته خودمان(مثل دیوار برلین)َ، به باور تبدیل می شوند.
اگر چند دلیل وجود داشته باشد كه ایران بزرگ و باستانی مان را به تجزیه برساند، مطمئنا این "اشتباه ساده اما مهم" هموطنان عزیز تهرانی مان، در راس آن دلایل خواهد بود.
گاهی یك اشتباه ساده، آنچنان فرصت بی نظیری را برای سیاستمداران پلید و فرصت طلب، فراهم می كند كه امكان نداشت با سیاست و هوش، می توانستند به آن فرصت دست یابند.
بقول شخصیت "گاندولف" در "هابیت":
من دریافتم كه چیزهای كوچك، مثل نیازهای روزمره ی مردم، زشتی و پلیدی رو دور می كنه. نیازی مثل عشق و محبت.




((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، فرهنگ كرمانجی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 فروردین 1394 :: نویسنده : جلال دامن افشان
دو موضوع:



موضوع اول.

امروز واعظ مسجد داشت خطبه می خواند و می گفت:
مقامی كه انسانها به ما بدهند بی ارزش و غیرقابل اتكا و اطمینان است. مثلا رییس اداره ای را ببینید كه روز آمدنش با گل و تشویق، استقبال و خوشآمدگویی می شود. اما روز رفتنش با فحش و كاغذ مچاله و بدگویی و تخریب.
اما مقامی كه خدا به یك نفر بدهد همیشگی و امن و كریمانه است.


اما راستش من هر چقدر كه در زندگی و روزگار دقت كردم این موضوع را پیدا نكردم.
درباره ی مقامی كه انسانها می دهند و چند و چونی كه ایشان فرمودند كاملا با ایشان موافقم. انسانها تا هم مسیرشان هستی بر تخت می گذارندت و همین كه مخالف شان شدی خاكت می كنند.

اما درباره ی خدا نیز همین است.
تا هم مسیر اندیشه و رفتار الهی باشی عزیزی و محترم و ارزشمند. اما اگر گناه كنی و مخالفت و عناد و دشمنی كنی، سنگسار و اعدام و شلاق و جهنم و زندان و تحقیر و تبعید و فقر و تنهایی و رنج و عذاب و انزوا و وحشت برایت خواهد بود.





موضوع دوم.

خب این كه می شود همان رفتار انسانها.
پس جناب واعظ، دو موضوع شبیه به هم را با فن بیان بصورت متضاد جلوه و شرح دادند. یعنی خدا را آن طور كه به مذاق خوش بیاید معرفی كردند.
مثل این است كه به دانش آموز بگویی اگر این كتاب را پاس كنی یك میلیارد به تو جایزه می دهند و گرین كارت آمریكا می فرستند در منزل ات و مدرك دكترایت را تا ظهر صادر می كنند.
خب آن دانش آموز آن كتاب را اگر پاس نكرد كه تا ابد آن دروغ ها را باور می كند متعصبانه.
اما اگر توانست پاس كند سریعا متوجه خواهد شد كه دروغ گفته اید و دیگر نسبت به تمام گفته ها بی اعتماد می شود و به یك آدم شكاك و بدبین نسبت به همه چیز تبدیل می شود.

مشكل بشر از زمانی آغاز می شود كه "اصالت و مفهوم دانش" می افتد به دست "تقدس دانشمندان".
زیرا كه "من" ها و "جهل" های دانشمند، از آن به بعد "بنام دانش" شناخته خواهد شد.
و این بزرگترین فاجعه ای بوده و هست كه گریبانگیر "ادیان" ، "مذاهب" ، "علوم" ، "معارف" ، "هنر" و "سیاسیات و اجتماعیات" شده است.

"دانش" مقدس است نه "دانشمند".
لذا هر دانشی كه نقد و جراحی بیرحمانه نشود، محكوم به "ارتجاع و استبداد علمی" است.
 



((جلال دامن افشان))




نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 اسفند 1393 :: نویسنده : جلال دامن افشان
از نظر منفعت طلبی و محور قرار دادن "منافع" ، افراد را در چند درجه می بینم.
بشرح زیر:
1- افرادی كه دیگران را با سیاست و نیرنگ و برنامه ریزی و پیگیری، و كاملا با اندیشه و اعتماد، به وسیله هایی برای رسیدن به منافع خویش، تبدیل می كنند.
مثلا فردی را تصور كنید كه برنامه ریزی می كند تا سهم الارث خواهر یا برادرش یا بالا بكشد یا با هر كلكی رای جمع كند.
2- افرادی كه دیگران را بصورت وسیله هایی برای رسیدن به منافع خویش می بینند(منتها بدون برنامه ریزی قبلی).
مثلا فردی كه با همسایه ی پزشكش بهتر لبخند می زند و محبت می كند تا در مواقعی كه نیاز اورژانسی وجود داشت، به دردش بخورد.
3- افرادی كه در حد دفاع از "منافع" خودشان، از دیگران استفاده می كنند.
مثلا فردی كه بصورت نرمال و میانه، رفتار می كند با همه. اما بعنوان مثال اگر همسایه یا دوستش در شرایط دشواری بیافتد، حاضر نیست درباره ی هیچ یك از مواضع زندگی اش ریسك كند. حتی ریسك های كوچك. مثلا اگر برادرش حالش خراب شود، خودش در مغازه اش را نمی بندد تا برادرش را به بیمارستان برساند بلكه به برادر دیگرش زنگ می زند و می گوید كه او، برادر بیمارشان را به بیمارستان برساند.
4- افرادی كه فقط در موارد كلی، منافع خودشان را به همه چیز ارجح می دانند.
مثلا ضمانت بانكی با مبلغ درشت برای كسی نمی گذارند. یا از اعتبار و پول های زیاد و آبرو و امثالهم برای انسانیت، خرج نمی كنند.
عموما هم جمله ی شان به این جمله شبیه است: اگه فلان كار رو(كمك كوچك و ساده) بخوای نوكرت هم هستم اما فلان كار(مهم تر و بزرگتر) رو شرمندتم.
5- افرادی كه حاضرند از منافع و حتی داشته ها و خواسته های خودشان نیز در اندازه های كوچك و بزرگ بگذرند برای مهر و انسانیت و محبت.
اینها دیگر مثال نمی خواهند. چون مثل ماه می تابند.
6- افرادی كه یك نوع نبرد همیشگی با خویش دارند بر سر محبت و بخشش و گذشتن از منافع خویش.
اینها را عموما در حال اعطای صدقه های خارج از حد به فقرا می بینیم. یا در حال خریدن همه ی گلهای دست گلفروش چهارراه. یا در حال فروش تنها زمینی كه دارند برای كمك به عمل جراحی فلان آشنایشان. یا خریدن چند لباس اضافه در فروشگاه برای هدیه دادن به دیگران.
این گروه را دیگر نمی توان با محوریت "منافع" بررسی كرد زیرا كه آنقدر در بخشیدن و درگذشتن اوج گرفته اند كه واژه ای بنام "منافع" برای شان سالهاست كه غریبه شده و بیگانه. اینان مثل خورشید می درخشند و گرما به "زمستان" جامعه می بخشند.
اینها تفسیر و عینیت عملی بسم الله الرحمن الرحیم اند.
رحمان یعنی بخشنده به معنای كسی كه چیزها را به دیگران می بخشد.
رحیم یعنی بخشنده به معنای كسی كه خطاهای دیگران را دائما می بخشد.

چه خوب است كه دقیق و دور از تعصبات و كینه ورزی ها و سلیقه ها و تنفرهای شخصی، به اطرافمان بنگریم و ببینیم كه افراد اطراف ما، هر كدام، در كدامیك از این گروه ها جای می گیرند.
و آنگاه قدر خوب تر را بدانیم و از ایشان الگو بگیریم و رشد شخصیتی پیدا كنیم.



((جلال دامن افشان))





نوع مطلب : نوشتارها، توحید و یکتایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
من كجای حقیقت ایستاده ام؟ چه اندازه اش را می دانم و چقدرش را هنوز جاهل ام؟
دخترم خیلی دوستم دارد و برایم می میرد. اما وقتی دیروز از پلیدی دوستش افسانه به او گفتم، سرم داد كشید و خبر دارم كه پنهانی با افسانه برنامه ریزی می كنند تا شكستم دهند و فرار كنند.
پدرم خیلی دوستم دارد اما از یك میلیارد سرمایه ای كه دارد، حاضر نیست بصورت شرافتمندانه صد میلیونش را به من بدهد تا انقدر در رنج زندگی نكنم.
همسرم روزها كه می روم سر كار، به انتقام بی توجهی هایی كه به احساسش می كنم، با همه لاس می زند.
شوهرم روزها كه می رود سر كار، به انتقام بی توجهی هایی كه به غرورش كرده ام، با همه لاس می زند.
پسرم چشم دوخته به سرمایه ی من، تا مال مفت بدست بیاورد و قبل از اینكه بمیرم پول به ارث ببرد.
هر چه خدا را صدا می زنم هیچ جوابی نمی آید و هیچ چیز هم عوض نمی شود، پریشب با خودم می گفتم نكند ابله مان كرده اند.
یك پیراهن هدیه گرفتم از عزیزی. اما از لحظه ی دریافت هدیه، دارم روزشماری می كنم كه كی می رسد زمانی كه او از دست من به هر دلیلی ناراحت شود و این پیراهن را به یادم بیاورد كه به من داده.
از بقالی پنیر خریدم. صاحب مغازه می گفت چربی كه در لبنیات هست چربی شیر نیست، بلكه روغن های مزخرف را به حالت كف درمیاورند و به لبنیات می زنند. هر چه فكر كردم دیدم زورم به كارخانجات لبنیات و حكومتی كه حامی شان است نمی رسد و مجبورم كه مثل دختری كه به زور شوهرش داده اند، این لبنیات را بخورم و جیك نزنم.

صاحباخانه ام مثل سگ باهام حرف می زند. مردك چون می داند كه بخاطر مجرد بودنم می تواند هزار و یك تهمت به من بزند و قرارداد را به سرم بكوبد، هر كار دلش می خواهد می كند.
یكی از همكارها برای چندمین بار رشوه خواری كرد، هیچكس نگفت بالای چشمت ابروست. چون پولدار و قدرتمند است.
یكی از همكارها مثل قاطر كار می كند با كمترین مزایا و همیشه هم پشتش خاكی است و همه كارهای خودشان را به او دستور می دهند، چون فقیر و ضعیف است.
یكی می گفت كه تو راست می گویی اما احترام به جایگاه اجتماعی و سازمانی و شغلی افراد، از همه چیز مهمتر است. اما من خوب می دانم كه منظورش از جایگاه اجتماعی و شغلی، همان جایگاه مالی و نیز رعایت محافظه كاری های شغلی است.

پیرمرد میوه فروش برای بار اول و دوم میوه را عادلانه حساب كرد. اما پس از آن دقت كرده ام كه هر چه دلش می خواهد دلا و پهنا حساب می كند چون خیال می كند كه من به او اعتماد كرده ام.
باز معلمها اعتصاب كرده اند بخاطر حقوق و مزایاشان. درحالیكه پدر من كه چهل سال تمام بنا بود الان دارد با پول یارانه و صدقه های فرزندانش زندگی می كند. دقیقا مانند یك حیوان خانگی.
دختری می گفت كه اگر پسر، آدم خوبی باشد، حتی اگر شهرستانی باشد هم می شود با او ازدواج كرد.
به خانمی گفتم اصالتا كجایی هستید؟ گفت من نه تركم نه بلوچم نه كردم نه لرم نه گیلكم. من اصالتا فارس ام و از نوادگان شیخ مفید هستیم. خب من می دانستم كه شیخ مفید زاده ی بغداد بوده و با اشك و غم، كمی خندیدم.
شلواری كه تازه خریده بودم را یك بار شستم، رنگش عوض شد.
همسرانی كه خیلی یكدیگر را دوست دارند هیچوقت یكدیگر را بر تعصبات و و غرور و سلیقه های خویش ترجیح نمی دهند. آنها همیشه در حال روو كم كنی اند. منتها در قالب دوست داشتن و وفاداری. همسران به هم وفادار نیستند و در حال رقابت اند بر سر اثبات خویشتن.


خب من خیلی دچار تحیرم. خیلی حالم بد است. خیلی.
من تنها نیستم بلكه تنها شده ام. تنهایی را انتخاب كرده ام چون حوصله ام تمام شده.
برای اینها جوابی ندارم. این همه سوال لعنتی خفه ام كرده اند.
حرفهای سهراب و مولانا و آزمندیان و مورفی و امثالهم هم به كت ام نمی رود. فقط باید پاسخ ها را بیابم. فقط حقایق را.
اكنون تنها یك جواب كمی آرامم می كند. یك استخوان پیدا كرده اند در اتیوپی. از سه میلیون سال قبل. از اجداد ما انسان ها بوده و از انسانهای نخستین.
روی درختها زندگی می كرده اند به همراه میمونها. مغزشان خیلی كوچك بوده و فك شان نیز كوچكتر از میمونها. كم كم در طول هزاره ها یاد می گیرند كه از ابزار استفاده كنند و از درختها پایین می آیند.
اجداد ما كه الان وصف شان را گفتم و نیز اجداد شامپانزه ها در نهایت به هم می رسند. یعنی تنها خویشاوندان ما در طبیعت، شامپانزه ها هستند. شامپانزه ها نیم تغذیه شان میوه و گیاه است و نیم دیگر هم از سایر میمونها و همنوعان شان و حیوانات دیگر تغذیه می كنند. مثل ما.

ما یك مشت حیوانیم كه داریم زندگی می كنیم. می خوریم و می آشامیم و...
حالا اوضاعم بهتر شد.
یك حیوان طبیعی باشم بهتر است تا بگویم روح خدا هستم ولی یك روح وحشی و كثیف و دروغگو و پلید و ستمگر و بی رحم و منفعت طلب.

حیوانها همیشه در حال تنازع بقا هستند. یعنی همه چیز باید فدای نیازهای من بشود. فدای سلیقه های من. فدای ترجیح های من. فدای دغدغه های من. فدای لجاجت ها و غرور من. فدای من.
یك پلنگ یا كفتار یا عقاب را نگاه كنید. غیر از این نیست. ما هم همینیم. حالا صالحان و پیامبران و متفكران تاریخ كلی زور زده اند و كمی اصلاح مان كرده اند چیزی را عوض نكرده است. هومان های شبیه میمون و هم خانواده با شامپانزه.
فقط مغزمان بزرگتر شده. این یعنی در درندگی و "من" طلبی ترفندها و راهكارهای بیشتر و بهتری نیز بدست آورده ایم. یك مدل حیوان كه قوی تر شده.


خسته ام.
ای كاش دروازه ی "نابود شدن" را می دیدم تا مثل برق می جهیدم و نابود می شدم.

بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای كاش سوی عدم دری یافتمی
"خیام"


مرا گر خود نبود این بند
می گذشتم
بامدادی همچو یادی دور و لغزان
از تراز خاك سرد پست.
جرم این است
جرم این است.

"شاملو"


((جلال دامن افشان))
از نوشته های احساسی و بی اهمیت و بی ارزش




نوع مطلب : نوشتارها، نوشته های احساسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :